خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت هفتاد

رمان گرداب/پارت هفتاد

 

ابروهام رفت بالا و چشم هام کمی گرد شد:
-کی؟..یعنی منظورم اینه با کی میان؟..

مادرجون که متوجه منظورم شده بود، خنده اش رو خورد و گفت:
-همشون میان دیگه…

صورتم در هم شد و با ناله گفت:
-وای مادرجون..اخه چرا همین امشب که حال من خوب نیست و اینقدر دلشوره دارم میان..خب میگفتین خونه نیستین….

با لبخند لبش رو گزید و چشم هاش رو برام دراورد:
-زشته دختر این چه حرفیه..زود میان و میرن نگران نباش…

-مگه واسه شام نمیان؟..

-چرا..خب زود شام رو میاریم که زود برن…

پام رو کوبیدم زمین و غر زدم:
-وای خدا..امشب بالاخره تموم بشه من یه نفس راحت بکشم..اخه این همه وقت چرا باید امشب بیان….

دوباره به مادرجون که میخندید نگاه کردم و با بیچارگی گفتم:
-ببخشیدا اما اینا کار اون دختر مارمولکشه…

راه افتاد سمت اشپزخونه و سرش رو به تاسف تکون داد:
-اینقدر غر نزن دختر..اونا که نمی دونستن اینجا چه خبره..بیا کمک کن زودتر شامو اماده کنیم…

دنبالش راه افتادم و نگاهی به خودم کردم و گفتم:
-به نظرتون من برم یه لباس واسه خودم بخرم؟..اخه زشته اینجوری جلو خاله اینا بیام…

-مگه لباس نداری اینجا؟..

-یکی دوتا دارم اما زیاد مجلسی نیست…

رفت سر یخچال و چند بسته مرغ از فریزر دراورد و درهمون حال گفت:
-عزیزم اونا که غریبه نیستن..تو هم هرچی بپوشی بهت میاد و خوشگلی…

لب هام رو جمع کردم و با تردید گفتم:
-اخه نمیشه که جلوی ندا اینجوری بیام..تازه سامیارم هست…

غش غش زد زیر خنده و گفت:
-اها پس بگو مشکلت چیه..بالاخره از زیر زبونت کشیدم…

-هرکی دیگه هم بود مشکل داشت..نامزد بودن، اونم یه مدت طولانی..چطوری بی خیال باشم…

-اینقدر حساس نشو به ندا..سامیار اگه اونو می خواست که اونقدر خودشو به در و دیوار نمیزد که ازش جدا بشه….

شونه هام رو انداختم بالا و با حرصی که ته صدام بود گفتم:
-به هرحال یه خاطراتی باهم دارن که وقتی همو میبینن شاید یادشون بیاد..تازه شما متوجه شدین ندا چطوری به سامیار نگاه میکنه؟….

سرش رو چرخوند طرف دیگه و در کابینت رو باز کرد و بدون نگاه کردن به من گفت:
-ای بابا ولش کن..هرکاری میخواد بکنه…

-اهان دیدین شما هم متوجه شدین..دختره ی مارموز..فکر کرده سامیار بی صاحبه هرکار دلش خواست میتونه بکنه…

-عزیزم مهم سامیارِ که چشمش جز تو کسی رو نمیبینه…

خنده ام گرفت و با مسخرگی گفتم:
-مادرجون میخواهی دل منو خوش کنیا..اتفاقا سامیار تنها کسی که نمیبینه منم….

یه لحظه دست از کار کشید و نگاهم کرد:
-وای سوگل چقدر غر میزنی..سرمو بردی بسه دیگه…

-اگه به شما درد دلمو نگم پس به کی بگم..شما هم همش میگی غر نزن..من دلم داره از حرص میترکه..چطوری عشوه خرکیای اون دختره رو تحمل کنم….

-سامیار به اون محل نمیده نگران نباش…

 

با بیچارگی نگاهش کردم که خندید و گفت:
-این سامیار تا اخر عمر بیخ ریش خودته..من قول
میدم بهت هیچکس رو به تو ترجیح نمیده…

-اره دیگه..دلمو خوش کنین، خیالم راحت بشه و بعد یهو ببینم یکی از چنگم دراوردتش و اونوقت من موندم و بدبختیم….

-خیلی خب پس..بذار امشب رفتارشون رو ببینم و زیر نظر بگیرمشون ببینم چطوره..بعد از بین تو و ندا یکی رو براش میگیرم….

جیغم رفت هوا که مادرجون با خنده گفت:
-اِ اِ شوخی کردم..چه خبرته..بیا کمک کن شامو زودتر اماده کنیم…

-میشه شما خودتون شامو اماده کنین..من برم حمام..بعد که اومدم سالاد درست میکنم…

برگشت چنان چپ چپ نگاهم کرد که خنده ام گرفت و دست هام رو بردم بالا:
-باشه من تسلیم..بگین چیکار باید بکنم…

مشغول کارش شد و با حرص گفت:
-نمیخوام کاری کنی برو همون حمامتو کن..اینجا وایسی میخواهی یه ریز غر بزنی و منو از کارم بندازی….

-اِ خب باشه..دیگه حرف نمیزنم..

-نه عزیزم شوخی میکنم..برو حمام و اماده شو، بعد بیا همون سالاد رو میذارم واسه تو درست کنی…

خندیدم و گونه ش رو بوسیدم و رفتم سمت اتاقم…

اعصابم خیلی خورد شده بود..همیشه همه چی واسه من درهم برهم میشد..امشب که شب مهمی واسه من بود باید اون عفریته هم میومد و قشنگ گند میزد به حالم….

با ناراحتی رفتم سر کمد و یه پیراهن دکمه دار مدل مردونه سفید داشتم دراوردم، به همراه یه شلوار جین مشکی لوله ای….

این چند تیکه لباس هم از دفعه های قبل اینجا مونده و خداروشکر همین ها بود…

لباس هارو اماده گذاشتم روی تخت و حوله رو برداشتم و رفتن سمت حمام…

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان گرداب/پارت هفتادوهفت

  چسبیدم بهش و دست هام رو روی کمرش گذاشتم و همراهیش کردم.. سرم رو …

3 دیدگاه

  1. سلام
    خسته نباشيد
    رمان گرداب عاليه اما پارت ها خيلي كوتاه و بي مفهوم شده…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *