خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت هفتادو چهار

رمان گرداب/پارت هفتادو چهار

 

چشم غره ای بهم رفت و دیگه چیزی نگفت…

وارد سالن که شدیم همزمان مادرجون هم با یه ظرف شیرینی از اشپزخونه اومد بیرون..

لبخندی بهمون زد و با ذوق و شوق گفت:
-الهی من قربونتون برم..نمیدونین چقدر خوشحالم..بیایین بشینین ببینم چیکار باید بکنیم…

سامیار تا دهنش رو باز کرد و خواست غر زدن رو شروع کنه، شاکی گفتم:
-سامیار…

چپ چپ نگاهم کرد و نشست روی مبل و رو به سامان که داشت میخندید گفت:
-بیا یه دست بازی بزنیم..میخوام ناک اوتت کنم..

سامان پوزخندی زد و گفت:
-هه خیال خام…

و خیلی سریع از جا بلند شد تا ایکس باکس رو بیاره و بازی کنن…

من و مادرجون هم هاج و واج نگاهشون می کردیم…

نشستم کنار سامیار و با حرص گفتم:
-سامیار قرارِ حرف بزنیم..

-من که گفتم منو دخالت ندین..درضمن با دستام قراره بازی کنم..با گوشم میشنوم و با دهنمم حرف میزنم..تداخل ندارن باهم…

خنده ام گرفت از حرف و لحنش اما به زور جلوش رو گرفتم و نگاهی به مادرجون انداختم…

سری به تاسف تکون داد و گفت:
-شما هیچوقت بزرگ نمیشین..سامیار ازدواج بچه بازی نیست..اینقدر ساده نگیر…

-شما سخت میگیرین..مگه میخواهیم چیکار کنیم..ما همینطور به زندگیمون ادامه میدیم و فقط محرمیتی که بینمون بوده رو رسمی و دائمی میکنیم..همین….

سامان که دستگاه رو راه انداخته بود، یه دسته رو انداخت سمت سامیار که اون تو هوا گرفتش و خودش هم با یه دسته کنار سامیار نشست و درحالی که نگاهش به تلویزیون بود، خیلی عادی و ساده پرسید:
-یعنی عروسی نمیگیرین؟…

 

یه لحظه هممون سکوت کردیم و من و مادرجون نگاهی به همدیگه انداختیم…

قبل از اینکه من یا مادرجون فرصت کنیم حرفی بزنیم سامیار گفت:
-نه بابا عروسی چیه..

مادرجون چشم غره ای رفت و گفت:
-دراین مورد تو تصمیم نمیگیری سامیار..عروسی برای سوگلِ..خودشم تصمیم میگیره میخواد یا نه….

بعد به من نگاه کرد و سرش رو تکون داد:
-چی میگی دخترم؟..

سرم رو بلند کردم و نگاهم رو بین با سه تاشون چرخوندم و اروم گفتم:
-اخه هنوز یک سالپ از فوت سورن نگذشته..نمیخوام فعلا جشن بگیرم…

مادرجون متفکر نگاهم کرد و با مکث کوتاهی گفت:
-خب میتونین فعلا عقد ببندین بعد هرموقع خواستین یه مهمونی بگیرین..هرجوری که خودتون دوست داشتین….

سامیار با لحنی که سعی میکرد مارو راضی کنه گفت:
-به نظر من جشن و مهمونی و این چیزا الکیه..بیخود واسه خودتون دردسر درست نکنین..میریم مثل دفعه ی قبل تو محضر عقد میبندیم و تمام….

بعد رو به من که داشتم نگاهش میکردم ادامه داد:
-نظرت چیه..بهتر نیست؟..

-نمیدونم..هرجور خودت میدونی..واسه من فرقی نداره…

مادرجون دوباره چشم غره رفت و گفت:
-نخیر نمیشه..همین که من گفتم..فعلا عقد ببندین بعد از سالگرد فوت داداش سوگل یه مهمونی میگیرین و هرکی رو خواستین دعوت میکنین….

من سرم رو به نشونه ی قبول حرفش تکون دادم و سامیار ناراضی اخم هاش رو کشید تو هم…

 

وقتی دیدم خیلی راضی نیست لبخندی بهش زدم و گفتم:
-اگه تو نمیخواهی، مهمونی یا جشن نمیگیریم..فقط تو محضر عقد میبندیم…

اخم هاش رو کمی باز کرد و درجواب حرفم “نچی” گفت…

و رو به سامان که ساکت داشت به حرف های ما گوش میداد گفت:
-بزن بازی رو شروع کن دیگه..

به مادرجون نگاه کردم که با لبخند سرش رو تکون داد و با اطمینان چشم هاش رو باز و بسته کرد….

من هم جواب لبخندش رو دادم و مشغول نگاه کردن به بازی پسرها شدم و به کری ها و حرص خوردن هاشون میخندیدم و هردفعه یکیشون رو تشویق میکردم….

نمی دونم چقدر گذشته بود که مادرجون برامون چای اورد و با صدای تقریبا بلندی که تو اون سر و صدا به گوش ما برسه گفت:
-بچه ها یه لحظه صداشو قطع کنین کارتون دارم..اِ با شمام میگم قطع کنین…

پسرها شاکی و با اعتراض بازی رو نگه داشتن و هممون به مادرجون نگاه کردیم…

اشاره ای به ساعت کرد و گفت:
-میدونین ساعت چنده؟..الان وقت خوابتونِ اینقدر سر و صدا نکنین دیوونه م کردین..درضمن من گفتم بیایین اینجا که حرف بزنیم نه اینکه مثل پسربچه ها بشینین بازی کنین…..

بعد چشم غره ای به هممون رفت و رو به سامیار کرد و گفت:
-چه روزی رو واسه عقد درنظر گرفتین؟…

سامیار چشم هاش رو ریز کرد و با مکث گفت:
-نمیدونم..فردا خوبه؟…

-مگه نوبت گرفتی؟..پس چرا هیچی نمیگی…

-نه نوبت نگرفتم..حاج اقا اشناست هرموقع بریم مشکلی نیست…

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان گرداب/پارت هفتادوهفت

  چسبیدم بهش و دست هام رو روی کمرش گذاشتم و همراهیش کردم.. سرم رو …

2 دیدگاه

  1. سلام
    پارت بعدي رو كي ميزاره؟؟؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *