خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت هشتادو چهار

رمان گرداب/پارت هشتادو چهار

من هم بغلش کردم و چند دقیقه همینطوری موندیم و قبل از اینکه دوتامون گریه مون بگیره، سریع از هم جدا شدیم….

لبخنده پر بغضی بهش زدم و با اشاره ش دوتایی از اتاق رفتیم بیرون…

زیاد عادت به کفش هایی با این پاشنه ی بلند نداشتم و کمی برام سخت بود راه رفتن…

دستم رو به نرده ی پله ها گرفتم و چون دامنم هم تنگ بود، مجبور بودم اروم و با احتیاط پله هارو پایین برم….

عسل زودتر از کنارم رد شد و رفت پایین…

من هم اروم اروم و با کمک نرده ها رفتم پایین و به پله ی اخر که رسیدم، اروم سرم رو بلند کردم…

با صدای تق تق کفش هام همه متوجه اومدنم شده بود و مادر جون با دیدنم شروع کرد به کل کشیدن و من با خجالت لبخندی بهش زدم….

نگاهم رو چرخوندم و سرم رو با همون لبخند برای سامان هم تکون دادم که جوابم رو با لبخند داد…

برای دیدن کسی که بیشتر از همه اشتیاق داشتم تا عکس العملش رو ببینم، نگاهم رو دور تا دور چرخوندم و بالاخره دیدمش….

کمی عقب تر از همه ایستاده بود و یه دستش رو تو جیب شلوارش فرو کرده بود…

از دور هم اون لبخنده کج گوشه ی لبش رو میدیدم…

نگاهم رو اروم روی تنش کشیدم پایین..پیراهن سفید و یک دست کت و شلوار شیک مشکی پوشیده بود که فیت تنش بود و خیلی بهش می اومد….

یه کراوات مشکی هم زده بود و موهاش رو ساده و مرتب بالا زده بود…

با هیجان دوباره تو چشم هاش نگاه کردم و لبخندم رو پررنگ تر کردم و سری براش تکون دادم…

همینطور که یه دستش تو جیب شلوارش بود و لبه ی کتش پشت دستش رفته بود، یک قدم اومد جلو…..

مادرجون و سامان و عسل شروع کردن به دست زدن و من لبخند خجولی زدم…

سامیار به میز وسط مبل ها که رسید مکثی کرد و خم شد و با حرکتش، نگاهِ من هم رفت سمت میز و دیدم سامیار یک دسته گل از روش برداشت….

دسته گل عروسی که خیلی کوچک و از گل های سرخ طبیعی و مخملی درست شده بود…

چشم هام ستاره بارون شده بود و وقتی دوباره قدم برداشت طرفم، از شدت هیجان کیفم رو محکم تو دست هام می فشردم….

تو فاصله ی یک قدمیم که ایستاد دستم رو دراز کردم و دسته گل رو ازش گرفتم و با ذوق لب زدم:
-مرسی..خیلی خوشگله..

دستی به گلبرگ های مخملی و نرم دسته گلم کشیدم و لبم رو محکم به دندون گرفتم…

دقیقا همون مدل دسته گلی بود که همیشه دوست داشتم..خیلی کوچک و بدون هیچ تزئین اضافی….

فقط خوده گل ها بود و یه دسته ی کوتاه و تپل که دورش مروارید های سفید کار شده بود…

می دونستم واسه این دسته گل، عسل به سامیار کمک کرده وگرنه سامیار نمی تونست دقیقا چیزی انتخاب کنه که باب میل من بود….

سامیار سرش رو درجواب تشکرم تکون داد و دوتا دستش رو اورد بالا و دور صورتم قاب گرفت…

پلک هام روی هم افتاد و همزمان لب های سامیار روی پیشونیم نشست و اروم بوسید…

احساس می کردم لبخنده اون لحظه ام زیباترین لبخند دنیاست…

لب های سامیار که از پیشونیم فاصله گرفت، چشم هام رو باز کردم و نگاهم رو بهش دوختم…

چقدر از اینکه داشتیم برای همیشه مال هم میشدیم، خوشحال بودم…

لبخند یک لحظه از روی لب هام پاک نمیشد و پر از شوق بودم…

سامیار نگاهی به بقیه کرد و گفت:
-بریم داره دیر میشه..

من هم سرم رو به تایید حرفش تکون دادم که مادرجون گفت:
-اره مادر بریم..من باید زودتر اونجا باشم، الان مهمون هایی که دعوت کردیم زودتر از خودمون میرسن اونجا….

سامیار رو به سامان کرد و گفت:
-تو مامان و عسل رو ببر..ما هم پشت سرتون میاییم…

سامان ابروهاش رو انداخت بالا و با شیطونی گفت:
-چرا؟..همه باهم بریم دیگه…

سامیار دست هاش رو به کمرش زد و چپ چپ نگاهش کرد:
-کسی از تو نظر خواست؟..گفتم مامان اینارو ببر..بگو چشم و تمام…

خنده ام گرفت از لحنش و قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، سامان جفت دست هاش رو به نشونه ی تسلیم بالا برد….

چشمکی زد و با خنده گفت:
-چشم شاه دوماد..چون امروز دومادیته هرچی امر بفرمایی اطاعت میشه…

عسل هم خندید و تایید کرد:
-اره امروز روز شماست..اگه جایی کوتاه اومدیم پررو نشینا..بخاطره این روز خاصه…

مادرجون وسایلی که کنارش تو چندتا پاکت بودن رو برداشت و با عصبانیت گفت:
-وای دیر شد بعدا کل کل کنین..الان من اخر از همه میرسم به محضر..راه بیوفتین ببینم…

عسل و سامان بعد از تاکید به ما واسه زودتر حرکت کردنمون، از خونه رفتن بیرون…

مادرجون هم درحالی که پشت سرشون میرفت گفت:
-زود بیایین..دیر نکنین مجبور بشم هی زنگ بزنم..زشته جلوی مهمونامون..چیزی هم جا نذارین خوب چک کنین….

سامیار با کلافگی سرش رو تکون داد و من گفتم:
-چشم..ما هم الان پشت سرتون میاییم…

مادرجون هم باهامون خداحافظی کرد و رفت..

من موندم و سامیار که دست هاش رو زیر کتش به کمر زده بود و نگاهم می کرد…

لبخند کوچکی، نرم نشست روی لب هام و زمزمه وار گفتم:
-بریم؟..

یک قدم فاصله بینمون رو پر کرد و دست هاش رو گذاشت دو طرف کمرم و سرش رو خم کرد روی صورتم….

برای دیدنش حتی با اون پاشنه ها هم باید سرم رو بالا می گرفتم…

ابروهاش رو انداخت بالا و لب زد:
-عجله داری؟..

حتی بهم فرصت نداد تعجب کنم از حرفش و لب هاش رو با فشار روی لب هام گذاشت…

لبه ی کتش رو با دست ازادم چنگ زدم و چون پشتم خالی بود و به چیزی تکیه نداده بودم، کمرم خم شد به عقب….

خودش هم همراه با حرکت من اومد و من به پشت خم شده بودم و سامیار روی من…

حتی یک ثانیه هم لب هاش رو جدا نکرد..فقط واسه اینکه کمرم درد نگیره یه دستش رو پشت کمرم گذاشت و به بوسیدنم ادامه داد….

محکم تر کتش رو توی چنگم گرفتم و همینطور که لب هاش روی لب هام بود، خنده ام گرفت و خندیدم….

به اندازه ی یک نفس ازم فاصله گرفت و حرف که میزد لب هاش با لب هام تماس پیدا میکرد:
-میخندی؟…

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سه

ارباب زاده لبخند محوی کنج لبهاش نشست ، رفت سمت ترانه و خطاب بهش گفت …

2 دیدگاه

  1. سلام جناب اقاپور پارت هفتاد و چهر نه هشتاد و چهار
    ممنون از سایت خوبتون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *