خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت هفتادو پنج

رمان گرداب/پارت هفتادو پنج

 

هممون با تعجب نگاهش کردیم و من گفتم:
-سامیار عقد دائم فرق میکنه..تازه قبلش باید ازمایش بدیم…

-چه ازمایشی؟..

مادرجون با حوصله لبخند زد و شروع کرد به توضیح دادن بهش که چکارهایی باید انجام بدیم…

توضیحاتش که تموم شد سامیار پوفی کرد و با حرص به من نگاه کرد…

خنده ام گرفت و ابروهام رو انداخت بالا:
-چرا به من اینجوری نگاه میکنی..مگه من این قانونارو گذاشتم…

-نمی دونم همون محرمیت چه مشکلی داره..این دردسرها رو هم نداشت..میرفتیم تمدید میکردیم تموم میشد….

ابروهام رو کشیدم تو هم و مادرجون با عصبانیت گفت:
-دیگه چی..اینقدر همه چی رو ساده نگیر..شاید سوگل اینقدر تورو دوست داشته باشه که به همه سازت برقصم..ولی فردا پسفردا بچه دار شدین چی….

سامیار پوزخندی زد و با تمسخر گفت:
-بچه..خداروشکر هنوز اینقدرا هم دیوونه نشدم مسبب اوردن یه بچه به این دنیا بشم…

با تعجب نگاهش کردم و گوشه ی لبم رو گزیدم..این دیگه چه حرفی بود…

نگاهم رو اروم چرخوندم و دیدم مادرجون هم با ابروهای بالا انداخته نگاهش میکنه و سامان با تاسف….

زبونم رو روی لب هام کشیدم:
-سامیار..این چه حرفیه…

-میشه خواهش کنم تمومش کنین..فردا میرم پیش حاج اقا ببینم چی میگه..نوبتم میگیرم…

وقتی دیدم نمیخواد در این مورد حرف بزنه، دیگه چیزی نگفتم و مادرجون هم کمی تاکید به مهم بودن موضوع کرد و دیگه حرفی نزد…

پسرها هم که دیدن دیگه حرفی نیست، دوباره شروع به بازی کردن….

 

***************************************

روی تشکم نشستم و موهام رو باز کردم و ریختم دورم…

لبخند از لبم پاک نمیشد..قیافه ی عصبی و اون ابروهای پیچ خورده و لب های بهم فشرده ش از جلوی چشمم دور نمیشد….

هرچند خودم هم طاقت دوریش رو نداشتم اما از دستور مادرجون نمیشد سرپیچی کرد…

به دلیل اینکه امروز اخرین روز محرمیتمون بود، اجازه نداد شب کنار هم بخوابیم و قرار بود تا وقتی عقد می کنیم جدا باشیم….

خودم هم خوابم نمیبرد اما کاری هم نمی تونستم بکنم…

دراز کشیدم و به سقف اتاق خیره شدم..تمام نگرانی های یه دختر قبل از عروس شدن رو داشتم…

هرچند که من خیلی وقت بود که زن سامیار بودم و باهاش زندگی می کردم اما باز هم چیزهایی بود که نگرانم می کرد….

غلت زدم و به بغل خوابیدم و از پنجره ی کنارم به بیرون و اسمان پر ستاره خیره شدم….

کاش مامان و بابام کنارم بودن تو این روزها و حمایتشون رو داشتم…

حتی سورن که تنها کسی بود که داشتم هم از دست داده بودم..چقدر بی کس و تنها بودم…

اینجور وقتها خیلی دلتنگشون می شدم و احساس تنهایی می کردم…

نفس عمیقی کشیدم و اشکی که از گوشه ی چشمم روی تیغه ی بینیم کشیده شده بود رو با سر انگشت پاک کردم….

چشم هام رو بستم و بغضم رو با اب دهنم قورت دادم…

چیزی نگذشته بود که صدای الارم پیامک گوشیم بلند شد و با تعجب چشم هام رو باز کردم….

گوشی رو از کنار بالشم برداشتم و با دیدن اسم سامیار بی اختیار لبخند زدم…

پیامش رو باز کردم و با تعجب خوندم…

“اروم و بی سر و صدا بیا تو اتاقم کارت دارم”

تو جام نشستم و یه بار دیگه با دقت پیامش رو خوندم و بعد مشغول جواب دادن شدم…

“نمیتونم بیام..یه وقت مادرجون میبینه ناراحت میشه”

به یک دقیقه هم نکشید که جواب داد…

“پاشو بیا تا خودم نیومدم..من بیام دیگه رعایت بقیه رو نمیکنم که نبینن و متوجه نشن”

می دونستم اگر لج کنه دیگه کوتاه نمیاد و بی توجه به بقیه مستقیم میاد اینجا و براش حرف و ناراحتی بقیه مهم نیست….

با این حال برای اخرین بار پافشاری کردم…

“اگه خیلی مهم نیست بذار واسه فردا سامیار”

یک کلمه جواب داد “مهمه” و این یعنی دیگه اصرار نکن و زودتر بیا…

بلند شدم و اول دیوارکوب رو روشن کردم و بعد رفتم جلوی اینه…

نگاهی به صورتم انداختم و موهام و ابروهام رو دستی کشیدم و مرتبشون کردم…

بعد از خاموش کردن دیوار کوب خیلی اروم دستگیره ی در رو گرفتم و کشیدم پایین….

برای اینکه یه وقت صدایی از در بلند نشه، اروم اروم در رو باز کردم..فقط به اندازه ای که بتونم ازش رد بشم و بعد دوباره اروم بستمش….

با استرس نگاهی به دو طرف راهرو انداختم و بعد با قدم های بلند و بی صدا، تقریبا دویدم سمت اتاق سامیار که چند متری با اتاق من فاصله داشت…..

دستگیره ی در اتاقش رو اروم کشیدم پایین و مثل در اتاق خودم بی صدا بازش کردم…

پریدم تو اتاق و در رو بستم و نفس زنان تکیه دادم بهش…

دستم رو گذاشتم روی سینه ام و اروم چشم هام رو باز کردم…

سامیار روبروم ایستاده بود و دست هاش رو تو جیب کرمکنش فرو کرده بود و داشت با ابروهای بالا انداخته به حرکات من نگاه می کرد….

اروم خندیدم و گفتم:
-وای تا برسم مردم..ترسیدم مادرجون ببینه دارم میام اینجا…

-ترسیدی؟..مگه ببینه داری میایی اینجا اعدامت میکنه؟..تو هم شور ترسو بودنو دراوردی دیگه…

-اعدامم نمیکنه اما نمیخوام فکر کنه به حرفش بی توجهی کردم و برام مهم نبوده..بهش میگن احترام گذاشتن اقا سامیار….

درجواب نطق بلندِ من، بی حوصله سرش رو تکون داد و من از در فاصله گرفتم و گفتم:
-حالا چیکارم داشتی این وقتِ شب؟..

دستم رو گرفت و با خودش کشید سمت چپ و تکیه ام رو داد به دیوار و خودش هم جلوم ایستاد…

یه دستش رو بالای سرم روی دیوار گذاشت و با انگشت های اون یکی دستش از شقیقه ام اروم نوازش کرد به طرف چونه ام….

صداش خش دار و پچ پچ وار بود:
-نمیشه همینطوری صدات کرده باشم که ببینمت؟..

-میشه ولی گفتی مهمه…

سرش رو تکون داد و حرکت انگشت هاش رو تا روی گردن لختم ادامه داد و همینطور رفت پایین تا رسید به قفسه ی سینه ام….

چشم های خمارم رو بهش دوختم و اروم صداش کردم:
-سامیار…

سرش رو خم کرد و بوسه ی سریعی به لب هام زد:
-جان..

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت چهل

  انگار اون نمی خواست… و فقط هدفش این بود که به این بازی ادامه …

5 دیدگاه

  1. سلام
    پس چرا پارت گذاري نميكنيد؟؟

  2. سلااام
    اقاي اقاپور چرا پارت گذاري رو هي به تعويق مي اندازيد؟؟؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *