خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت هفتادو نه

رمان گرداب/پارت هفتادو نه

 

نگاهی به ساعت گوشیم انداختم..ساعت دو نیمه شب بود و سکوت کل خونه رو پر کرده بود…

غلتی زدم و دست هام رو روی شکمم تو هم قفل کردم…

خوابم نمیبرد و خیلی استرس داشتم..فردا برای ما روز مهمی بود و نمی خواستم خوابالود به نظر برسم اما تا چشم هام رو روی هم می گذاشتم کلی فکر و خیال هجوم میاوردن بهم…..

بیشتر از همیشه احساس تنهایی و بی پناهی می کردم و دلم می لرزید…

نفس عمیقی کشیدم و تو جام نشستم..با کلیپسی که کنار تشکم بود، موهام رو کامل جمع کردم بالا…

تو تاریکی نگاهی به دور و برم کردم و بی قرار از جا بلند شدم..چرا انقدر حالم بد بود خدایا…

تو همون تاریکی و بدون روشن کردن هیچ چراغی، بی سر و صدا از اتاق رفتم و راهی اشپزخونه شدم….

یه لیوان اب خنک از تنگ تو یخچال برداشتم و یک نفس سر کشیدم…

کمی روی صندلی تو اشپزخونه نشستم و سرم رو روی دست هام که روی میز بود گذاشتم و چشم هام رو بستم…

اینجوری حالم خوب نمیشد..یکی رو می خواستم کنارم که امشب راحت بگذره و از این احساس تنهایی و بی پناهی نجاتم بده….

از روی صندلی بلند شدم و از اشپزخونه زدم بیرون..مثل یه روح سرگردون داشتم تو خونه می چرخیدم و نگران بودم که کسی رو بیدار نکنم….

تو راهرو قدم برداشتم و جلوی در اتاقی که می خواستم ایستادم…

دستم رو روی دستگیره ی در گذاشتم و اروم و بی صدا کشیدمش پایین…

در اروم باز شد و سرم رو بردم داخل و نگاهی انداختم…

اروم خوابیده بود و حتی با صدای کمی که از باز شدن در بلند شد هم بیدار نشد..بغضم گرفته بود از این حال بی قرارم….

رفتم داخل و در رو دوباره بستم و رفتم کنارش نشستم…

دستم رو روی بازوش گذاشتم و با تکون کوچکی اروم صداش کردم:
-مامان..مامان…

لای چشم هاش رو کمی باز کرد و تا من رو دید متعجب و با ترس نیمخیز شد:
-چی شده؟..خوبی؟..

-چیزی نیست نگران نباشین..هرکاری کردم خوابم نبرد..حالم یکم بده..نتونستم تنها بمونم…

کامل تو جاش نشست و دستش رو روی گونه ام کشید و گفت:
-استرس فردا رو داری..خوب کاری کردی اومدی اینجا..بیا پیش من بخواب امشب…

-اخه..شما اذیت نمیشین؟..

-نه عزیزم چه اذیتی..بیا بخواب ببینم…

کمی رفت عقب تر و برای من جا باز کرد..دستم رو گرفت و اشاره کرد دراز بکشم و وقتی خوابیدم خودش هم کنارم دراز کشید….

خودم رو بهش نزدیک کردم و تو سینه ش نفس کشیدم..چقدر بوی تنش اشنا بود…

چقدر دوست داشتم الان تو بغل مامان خودم باشم و اون واسه فردا اماده ام کنه و با اغوشش و حرف هاش، استرس و بی قراریم رو از بین ببره…..

اون شب بیشتر از همیشه و با تمام وجودم جای خالی و نبودنش رو حس کردم…

دست مادرجون که دورم پیچید و تنگ تر تو بغلش فشردم، بغضم سرباز کرد و اشک اروم اروم از چشم هام روی گونه هام سر خورد….

بی اختیار هق زدم که مادرجون متوجه شد چقدر حالم گرفته اس و با نوازش دست هاش سعی می کرد ارومم کنه….

یه دستش روی موهام و اون یکی دستش روی بازوم و گاهی کمرم کشیده میشد…

صورتم رو بهش نزدیک تر کردم و به سینه ش چسبوندم…

بوی مادرم نبود اما حالا که حتی شده، کمی هم شبیهه اون بود، نمی خواستم از دستش بدم و دلم می خواست هرلحظه بیشتر این بو رو استشمام کنم….

مادرجون حرکت دستش رو بین موهام محسوسانه تر کرد و گفت:
-چی شده اخه دخترکم؟…

نفس عمیقی کشیدم و از تو سینه ش لب زدم:
-میترسم مامان..

-از چی؟..

-نمی دونم..انگار از همه چی..از سامیار..از فردا..از زندگیمون..از اینده..از تنهایی…

سکوتی کردم و با مکث و بغض بیشتری ادامه دادم:
-هرچیزی که تا الان برام کوچیک بوده، انگار بزرگ شده..چیزهایی که برام بی اهمیت بودن حالا با اهمیت و ترسناک شدن..مامان؟…

-جون دلم؟..

-به نظرتون کار من درسته؟..میترسم اشتباه کنم و بعد دیگه راهی واسه جبران نداشته باشم…

کمی ازم فاصله گرفت و مجبورم کرد نگاهش کنم و متفکرانه اخم هاش رو کشید توهم:
-متوجه منظورت نمیشم..کدوم کار؟..تو از چی میترسی؟…

انقدر گرم و مهربون تو اغوشش حبسم کرده بود که انگار نسبت هامون اصلا اهمیتی نداشت…

فراموش کرده بودم این زن که اینجوری مهربون داره نوازشم میکنه و سعی داره استرسم رو از بین ببره، مادر سامیار و درواقع مادرشوهر من به حساب میاد…..

اصلا این حس رو نداشتم..انگار واقعا مادر خودم بغلم کرده بود…

احساسات و محبتش صادقانه و از ته دل بود..جوری که اصلا معذب نبودم و دوست داشتم تمام اضطراب و ناراحتی هام رو تو اغوشش خالی کنم…..

می دونستم که این صمیمیت و عشقِ مادر و دختری بینمون دو طرفه اس…

و می تونستم فارغ از وجوده سامیار، مثل یک دختربچه خودم رو تو بغلش جا کنم و هرمشکلی که داشتم باهاش درمیون بگذارم….

چشم هام رو بستم و سرم رو انداختم پایین و لب زدم:
-می ترسم از اینده ای که داریم میسازیم..می ترسم من برای سامیار و سامیار برای من اونجور که می خواستیم نباشیم..اگه این زندگی که داریم درست میکنیم اونی نشه که میخواهیم، اونوقت چیکار کنیم….

-طبیعیه عزیزم..همه ی دخترها شب قبل ازدواجشون از این فکرها میکنن و میترسن…

سرم رو با دستش داد بالا و مستقیم تو چشم هام نگاه کرد:
-تو چندین ماهه که داری با سامیار زندگی میکنی..به روزهایی که باهم زیر یه سقف بودین فکر کن..شما فقط قراره عقد بینتون رو دائمی کنین..مثل قبل باهم زندگی میکنین و هیچ چیزی تغییر نمیکنه…..

-شما خودتونم میدونین سامیار چطوری زندگی میکرده..الان به نظرتون میتونه خودش رو محدود به زندگی با من بکنه؟..منو اونقدری دوست داره که پایبندم بشه؟….

-می دونم چطوری زندگی کرده اما از طرفی پسر خودم رو هم میشناسم عزیزم…

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سه

ارباب زاده لبخند محوی کنج لبهاش نشست ، رفت سمت ترانه و خطاب بهش گفت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *