خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت هفتادو دو

رمان گرداب/پارت هفتادو دو

 

مادرجون جلوتر از همه راه افتاد و درحالی که جعبه شیرینی رو باز میکرد گفت:
-اومدم خواهر..ببین این بچه ها چه کردن..

سامان هم اون سبد گلی که من به سختی تو بغلم نگه داشته بودم رو ازم گرفت و پشت سر مادرجون رفت و من موندم و سامیار…

نگاهی به صورت اصلاح شده و موهای مرتبش کردم و لبخندی زدم…

کت و شلوار مشکی که فیت تنش بود به همراهه پیراهن سفید زیرش، چقدر بهش می اومد…

دستم رو به لبه ی کتش، روی سینه ش کشیدم و گفتم:
-بیا بریم داخل..الانه که صدای خاله ت و دخترش دربیاد…

هنوز جمله ام کامل از دهنم درنیومده بود که صدای بلند خاله از تو هال بلند شد:
-سامیار بیا ببینم مامانت چی میگه پسرم..

سامیار نفسش رو با حرص فوت کرد بیرون و من هم ریز ریز خندیدم…

با چشم های ریز شده نگاهم کرد و با تهدید سرش رو تکون داد:
-بخند..وقتی تنها شدیم نوبت خندیدن منم میشه..

و راه افتاد سمت هال که از پشت بازوش رو گرفتم و نگهش داشتم…

قبل از اینکه برگرده از پشت بغلش کردم و پیشونیم رو به کمرش چسبوندم…

انگشت هاش رو روی دست هام که روی شکمش تو هم قفل کرده بودم کشید و نوازش کرد…

لبخنده پر بغضی زدم و اروم گفتم:
-سامیار باورم نمیشه..خیلی خوشحالم بخدا، خیلی…

دست هام رو از دور شکمش باز کرد و چرخید طرفم..بازوهام رو تو دست هاش گرفت و لبخنده کجش رو زد:
-خیلی هم خوشحال نباش..دارم گولت میزنم نگهت میدارم…

-مهم نیست من راضیم..

 

با انگشت هاش بینیم رو گرفت کشید و گفت:
-دیگه راه برگشتم نداریا..

-راه برگشت میخوام چیکار..من میخوام تا اخر این راه رو با تو برم..تا اخر عمرم..هیچوقت نمیخوام تنها بشم یا برگردم….

ابروهاش رو به نشونه فکر کردن کشید تو هم و گفت:
-اما من الان که فکرش رو میکنم میبینم چرا خودمو بندازم تو دردسر..زن میخوام چیک…

وسط حرفش محکم کوبیدم تو شکمش که با “آخ” بلندی دستم رو گرفت:
-اُاُ چیکار میکنی؟..

با حرص نگاهش کردم و دستم رو از تو دستش کشیدم بیرون:
-که زن میخواهی چیکار اره؟..بذار خاله اینا برن بعد نشونت میدم پشیمون شدن یعنی چی…

دستش رو گذاشت پشت کمرم و هدایتم کرد سمت هال و گفت:
-من همین الانشم پشیمون شدم..بیا بریم الان خاله دوباره صدا میکنه…

خودم رو چسبوندم بهش و نفس عمیقی کشیدم..انگار همه ی عذاب های این چند وقت دود شده و به هوا رفته بود….

به قدری خوشحال بودم که انگار تمام اون بلاتکلیفی ها، اشک ها، غصه ها و ناراحتی ها یه خواب کوتاه بوده که حالا دیگه تموم شده بود….

الان که سامیار کنارم بود و مال من بود و برای زندگیمون یه تصمیم درست و دائمی گرفته بود، دیگه هیچ چیزی برام مهم نبود….

فقط سامیار مهم بود و بس…

سرم رو چرخوندم و نگاهش کردم..دلم میخواست اون صورت صاف و شش تیغ شده ش رو بوسه بارون کنم….

اما با وارد شدن به هال و شنیدن صدای بقیه، فرصت نشد و با لبخند رفتم سمت اشپرخونه تا دوباره چایی بریزم…

بعد هم می تونستم یه دل سیر ببوسمش و گلایه کنم تا دلتنگی و عذاب های این چند روز گذشته جبران بشه…..

 

ظرف های شام رو شسته بودم و داشتم دست هام رو خشک می کردم که صدای ندا برای هزارمین دفعه رفت روی مخم…

-صبر کن مامان من برم دستشویی بعد میریم…

از اشپزخونه اومدم بیرون و نگاهم رو دور سالن چرخوندم اما با ندیدن سامیار دلم هری ریخت…

مادرجون چشمش افتاد به من و گفت:
-ممنون عزیزم..خسته نباشی..بیا بشین یه چایی بخور…

-باشه ممنون..سامیار کجاست؟..

مادرجون هم نگاهش رو تو کل سالن چرخوند و گفت:
-فکر کنم رفت تو اتاقتون…

-من یه سر بهش بزنم الان میام…

مادرجون سرش رو تکون داد و من هم رفتم سمت راه پله…

با شک اول رفتم سمت سرویس های بهداشتی اما چراغش خاموش بود و کسی داخلش نبود…

اخم هام رو کشیدم تو هم و سریع از پله ها رفتم بالا..لای در اتاق ما باز بود و صدایی از داخلش بیرون می اومد….

اروم و بی صدا رفتم سمت اتاق و پشت در نیمه باز ایستادم…

ندا و سامیار روبروی هم ایستاده بودن..سامیار دست هاش رو به کمرش زده بود و سرش رو بالا گرفته بود و با پوزخندی گوشه ی لبش به ندا نگاه می کرد….

ندا هم که شالش دور گردنش بود و موهای بلوند و بلندش دورش ریخته بود، داشت حرف میزد…

دست هاش رو تکون میداد و با صدایی که کشیده تر از همیشه و با عشوه ی بیشتری بود گفت:
-داری اشتباه میکنی سامیار..خواهش میکنم حماقت نکن..میدونی که من دوستت دارم…

 

خواستم در رو باز کنم و برم داخل اما با صدای سامیار تو جام ایستادم و گوش هام رو تیز کردم…

با پورخند و لحنی پر تمسخر گفت:
-یه بار شانس بهت رو کرد و تونستی بخاطره مریضی خاله ت بیایی گند بزنی تو زندگی من..فکر کردی با این حرفا و مظلوم نمایی هات می تونی دوباره اون شرایط رو به دست بیاری؟..تو فرصتتو از دست دادی….

با دستش به اطراف اتاق اشاره کرد و ادامه داد:
-یه نگاه به زندگی من بکن..ببین هیچ جایی برای تو هست؟..ببین اصلا…

بین حرفش ندا یه قدم رفت جلو و من از ترس تکون شدیدی خوردم…

وقتی دستش رو روی سینه ی سامیار گذاشت، حتی خوده سامیار هم از تعجب سکوت کرد….

خشکم زده بود و قدرت هیچ حرکتی نداشتم..

سامیار چند ثانیه بعد به خودش اومد و با حرص و محکم مچ دستش رو از روی سینه ش گرفت و فکر کنم خیلی محکم فشار داد که صورت ندا داشت تو هم می رفت….

بدون اینکه دستش رو ول کنه، درحالی که صورتشون فقط چند سانت با هم فاصله داشت، با لحنی ترسناک غرید:
-دفعه اخرت باشه حتی به من نزدیک شدی..از من دور شو..دیگه نبینم دنبالم راه بیافتی به بهانه ی حرف زدن خودتو بچسبونی بهم..نمیخوام بخاطره تو اعصاب خوردی تو زندگیم پیش بیاد…..

صورتش رو برد جلوتر و مستقیم تو چشم هاش خیره شد و ادامه داد:
-از من و سوگل و زندگیم فاصله بگیر..دفعه ی بعد هشدار نمیشدم…

ندا که تا الان چشم هاش رو بسته بود، اروم پلک زد و چشم هاش رو باز کرد…

سرش رو تکون داد و گوشه ی لبش رو گزید و با حالت درد تو صورت و صداش گفت:
-من چیکار کنم که اینقدر دوستت دارم؟..یه لحظه هم از فکرت نمیتونم بیام بیرون..من خیلی می خوامت…

 

دوستان ادرس اینستاگرام منو دنبال کنین ممنون میشم رمان های جدید در استوریمون اعلام میشن

Ali_aghapoor22

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان گرداب/پارت هفتادوهفت

  چسبیدم بهش و دست هام رو روی کمرش گذاشتم و همراهیش کردم.. سرم رو …

5 دیدگاه

  1. سلام و خسته نباشید
    پارت جدید رو کی میزارید

  2. سلام
    امروز يازدهم هست پارت گذاري انجام ميشه؟؟؟

  3. سلام قرار بود امروز پارت جدید رو بزارید ولی هنوز هیچ پارتی گذاشته نشده لطفا پیگیری کنید مرسی

  4. سلام پارت جدید رو گذاشتین

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *