خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت هفتادوهفت

رمان گرداب/پارت هفتادوهفت

 

چسبیدم بهش و دست هام رو روی کمرش گذاشتم و همراهیش کردم..

سرم رو بالا گرفته و چشم هام رو بسته بودم..

لب های داغش رو لب هام می لغزید و خیسی لب و زبونش رو حس می کردم…

دلم می لرزید و بدنم داغ شده بود..می ترسیدم یکم دیگه ادامه بده نتونم برگردم تو اتاقم…

سرم رو یکم کشیدم عقب و به زور ازش جدا شدم…

نفس زنان نگاهش کردم و گفتم:
-من برم تو اتاقم..

اخمی بهم کرد و سرش رو واسه دوباره بوسیدن اوردن جلو اما خودم رو کشیدم عقب…

دستی به صورتش کشیدم و چونه ش رو بوسیدم و دوباره گفتم:
-برم سامیار..یه وقت مادرجون میفهمه ناراحت میشه به حرفش گوش ندادیم..چند شب بیشتر نیست..بعدش عقد میکنیم تموم میشه….

با چشم های ریز شده نگاهم کرد و با حرص گفت:
-مگه داری بچه دو سالتو گول میزنی..

خنده ام گرفت و دوباره چونه ش رو بوسیدم و گفتم:
-خودتم میدونی هیچ راهی واسه موندن نیست..زودتر برم بخوابم صبح با مادرجون خیلی کار داریم….

دست هاش رو دورم پیچید و تکیه ام داد به دیوار و خودش هم از جلو راهم رو با بدن ورزیده ش بست و با ابروهای بالا انداخته گفت:
-حالا اگه میتونی برو…

خندیدم و دست هام رو روی دست هاش گذاشتم:
-اِ سامی اذیت نکن…

نمیدونم چه نقطه ضعفی روی “سامی” گفتن من داشت..چپ چپ نگاهم کرد و دست هاش رو شل کرد و بعد از دورم برداشت…

روی سر پاهام بلند شدم و لب هام رو به گوشش رسوندم و پچ زدم:
-خیلی دوستت دارم..

و سریع گونه ش رو بوسیدم و دویدم سمت در اتاق و دوباره مثل دزدها اروم و بی صدا خودم رو به اتاقم رسوندم….

***************************************

شالم رو روی موهام مرتب کردم و کیفم رو از روی جاکفشی برداشتم…

دوباره به مادرجون نگاه کردم و گفتم:
-کاش شما هم میومدین باهامون..تنها نمونین تو خونه…

دستی به زانوش کشید و از روی مبل بلند شد..اومد طرفمون و گفت:
-من بیام چیکار مامان جان..شما جوونین برین راحت خریداتونو بکنین و بیایین..من دو قدم راه برم خسته میشم و شما هم اذیت میشین….

از اونجایی که می دونستم پا و زانوش درد میکنه و نمی خواستم اذیت بشه قبول کردم و با لبخندی گونه ش رو بوسیدم…

عسل هم مادرجون رو بوسید و خداحافظی کرد..

از شب قبل پیش من مونده بود تا امروز صبح باهم بریم خرید و به کارهامون برسیم…

با سامان و سامیار تو حیاط ایستادیم و گفتم:
-زنگ بزنیم اژانس یه ماشین بگیریم..

عسل سر تکون داد و گوشیش رو دراورد که سامیار گفت:
-لازم نیست..با ماشین سامان برین من امروز می رسونمش سرکار…

با تعجب به ماشین بی ام و سامان که تو حیاط پارک بود نگاه کردم و ابروهام رو انداختم بالا:
-نه بابا..یه ماشین میگیریم..

سامان سوییچ رو گرفت طرفم و گفت:
-تعارف نکن..بگیر سوییچو برین..من ماشینو لازم ندارم هرروز تو پارکینگ پارک میکنم تا وقتی برمیگردم خونه..امروز با سامیار میرم شما راحت با ماشین برین….

با عسل نگاهی رد و بدل کردیم و من با تردید گفتم:
-من پشت همچین ماشینی نمیشینم میترسم..تو میرونی؟..

عسل شونه بالا انداخت و تا خواست جواب بده، سامان زودتر گفت:
-بابا بیایین برین چیزی نمیشه..اگر هم شد فدای سرتون…

عسل بدون هیچ حرف دیگه ای سوییچ رو از سامان گرفت و تشکر کرد…

من هم تشکر کردم و لبخندی به سامیار زدم..

سامان در خونه رو باز کرد و اول سامیار ماشینش رو از پارکینگ برد بیرون و بعد هم عسل پشت فرمون ماشین سامان نشست و استارت زد….

با استرس به ماشین نگاه می کردم که خیلی راحت و بامهارت ماشین رو از خونه خارج کرد و منتظر من موند…

با خیال راحت لبخند زدم و رو به سامان که در رو می بست گفتم:
-خیالم راحت شد خداروشکر رانندگیش خوبه..

شونه ای بالا انداخت و با خنده گفت:
-بی خیال بابا..فقط مواظب خودتون باشین..ماشین چیزی هم شد فدای سرتون اینقدر نگران نباش…

دوباره تشکر کردم ازش و رفتم پیش سامیار که خداحافظی کنم…

از ماشین پیاده شد و روبروم ایستاد..دست برد تو جیبش و در حالی که کیف پولش رو درمیاورد گفت:
-کارتت باهاته؟..

سرم رو تکون دادم و اشاره ای به کیفم کردم:
-اره..چطور؟..

یک کارت بانکی از کیف پولش دراورد و گرفت طرفم:
-هیچی..بیا این کارت همراهت باشه یه وقت پول کم نیاری..کاری چیزی هم داشتی بهم زنگ بزن…

دستش رو پس زدم و گفتم:
-نه تو کارتم پول هست..کم نمیارم نگران نباش…

-عجله دارم سوگل زودتر باید برم..حوصله چونه زدن باهاتو ندارم

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت چهل

  انگار اون نمی خواست… و فقط هدفش این بود که به این بازی ادامه …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *