خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت هفتادوشش

رمان گرداب/پارت هفتادوشش

از جوابی که داد انقدر ذوق کردم که کاملا یادم رفت چی می خواستم بگم…

دست هام رو روی سینه ش گذاشتم و کشیدم تا روی شونه هاش و بعد هم بردم پشت گردنش و تو هم قفل کردم….

اروم و با ناز خندیدم و گفتم:
-نگو که الکی این موقع شب منو کشوندی اینجا…

یه ابروش رو انداخت بالا و نگاهش رو به لب و گردنم دوخت و اروم گفت:
-بقیه این وقت شب چیکار میکنن ما هم همون…

کل بدنم مور مور شد و بهت زده صداش کردم:
-سامیار..

چشمکی زد و همزمان با تکون دادن سرش “هومی” گفت..

جوابش رو ندادم و سرم رو کج کردم از کنار شونه ش به در اتاق نگاهی انداختم…

اب دهنم رو قورت دادم و چشم هام رو ازش دزدیدم:
-من..من..بهتره..که..برم…

نزدیک تر شد بهم و حصاری که با بدنش جلوم درست کرده بود رو تنگ تر کرد و لب زد:
-چرا..از من میترسی؟…

-نه سامیار چرا بترسم..نگرانم یه وقت مادرجون متوجه بشه..ناراحت میشه به حرفش توجه نکردیم…

مکثی کردم و به چشم هاش خیره شدم و بعد ادامه دادم:
-درضمن خودتم میدونی که حق با مادرجونِ..درست نیست شب کنار هم باشیم..محرمیتمون تموم شده دیگه..بهتره رعایت کنیم….

با ابروهایی که کمی تو هم کشیده بود، متفکرانه نگاهم کرد و گفت:
-پس دوست داری بری؟…

معلومه که دوست نداشتم برم..من هیچ جای این دنیا رو به اغوش و کنار سامیار بودن، ترجیح نمیدادم….

سرم رو به “نه” تکون دادم و لب هام رو بهم فشردم…

 

سرش رو خم کرد و لب هاش رو روی پیشونیم گذاشت و بوسید…

مکثی کرد و لب هاش رو برداشت و روی شقیقه ام گذاشت و دوباره بوسه ی ریزی زد…

بدون جدا کردن لب هاش از صورتم، حرکت کرد و این دفعه لب هاش رو به گوشم رسوند و لاله ی گوشم رو بین لب هاش فشرد….

نفس داغش رو تو گوشم فوت کرد و پچ زد:
-منم دوست ندارم بری…

چشم هام رو بستم و صداش کردم:
-سامی…

-جووون..وقتی میگی سامی یعنی همه چی عوض شده و الان دیگه اصرار به رفتن نداری..نه؟…

به حرفش خندیدم و مثل خودش اروم گفتم:
-خیلی بدجنسی..

-چرا؟..

قبل از اینکه بتونم بهش جواب بدم کمی ازم فاصله گرفت و تو چشم هام نگاه کرد…

یک دستش هنوز تکیه داده به بالای سرم بود و اون یکی دستش رو تو جیب گرمکنش فرو کرد….

با تعجب نگاهش می کردم که نگاهش رو تو صورتم چرخوند و لب زد:
-من از این قرتی بازیا بلد نیستم خودتم میدونی..دفعه ی قبل نشد اما می خواستم این دفعه همه چی روی اصول باشه که بعدها چیزی روی دلت نمونه….

ابروهام رفت بالا و با تعجب گفتم:
-چی میگی سامیار..من هیچی نفهمیدم…

پوفی کرد و ابروهاش رو کشید تو هم و گفت:
-محرمیت قبلیمون از روی اجبار بود و هیچ کاری نتونستیم انجام بدیم..ایندفعه میخوام همه چیز طبق رسم و رسومات باشه….

-مثلا چی؟….

 

چشم هاش رو ریز کرد و بعد از کمی فکر کردن گفت:
-مثلا مراسم خواستگاری..گل و شیرینی..خرید..جشن..هرچیزی که باید انجام بشه و…

دستش رو از تو جیب گرمکنش دراورد و با دیدن جعبه ی تو دستش خشکم زد…

با چشم های گرد شده نگاهش کردم و لبم رو انقدر محکم گزیدم که طعم خون تو دهنم پیچید…

دستم رو روی دهنم گذاشتم و بی توجه به سوزش و درد لبم با ذوق و شوق خندیدم و گفتم:
-وای سامیار..باورم نمیشه..چیکار کردی تو…

لبخندی بهم زد و با انگشت های همون یک دستش جعبه ی کوچیک و مربع شکل رو باز کرد و به طرفم گرفت…

با چشم هایی که پر اشک شده بود به حلقه ی زیبا و تک نگین تو جعبه نگاه کردم و دستم رو محکم تر روی لب هام فشردم….

از خوشحالی نمی دونستم چکار کنم..توقع همچین کاری رو از سامیار نداشتم…

حتی فکرش رو هم نمی کردم سامیار یه روزی برام حلقه بخره و تو انگشتم بندازه…

دستش رو از دیوار برداشت و کامل جلوم ایستاد..انگشتر رو دراورد و جعبه ش رو انداخت روی میزی که با فاصله کنارمون قرار داشت….

دست چپم رو گرفت تو دستش و نگاهی به صورتم انداخت..

لبخندی پر بغض بهش زدم که جواب لبخندم رو داد و اروم انگشتر رو تو دستم کرد…

داشتم به دستم و حلقه ام نگاه می کردم که سامیار سرش رو کمی خم کرد و دست من رو هم برد بالا و لب هاش رو نرم پشت دستم گذاشت….

دلم هری ریخت و اون یکی دستم رو محکم مشت کردم تا جلوی هیجانم رو بگیرم…

دلم می خواست محکم بغلش کنم و غرق بوسه ش کنم…

 

اول پشت دستم و بعد روی انگشت حلقه ام رو بوسید و سرش رو بلند کرد…

دستم رو تو دستش نگه داشته بود و ملایم می فشرد و نگاهش به صورتِ خیس از اشکم بود…

میون گریه دوباره لبخند زدم که باز هم جواب لبخندم رو با لبخند جذاب و مردونه ش داد و اون یکی دستش رو اورد بالا سمت صورت….

با پشت انگشت هاش نرم روی صورتم کشید و درحالی که اشکم رو پاک می کرد گفت:
-چیه..چرا گریه میکنی؟..

فین فینی کردم که خنده ش پررنگ تر شد و همینطور با گریه گفتم:
-از خوشحالیه..

-بخاطره حلقه؟..

سرم رو چپ و راست تکون دادم:
-بخاطره اینکه اینقدر برات مهم بود که یادت بوده حلقه بگیری..خیلی خوشحالم…

دو طرف صورتم رو گرفت و پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند:
-جوجه ای دیگه..خوشحال کردنتم راحته..

دست هام رو روی پهلوهاش گذاشتم و چشم هام رو بستم:
-فقط تو میتونی راحت خوشحالم کنی..با یه کار حتی کوچیک تو اندازه ی دنیا دلم شاد میشه…

-از این به بعد همیشه خوشحال میشی..من بلد نیستم حرفای قشنگ بزنم ولی قول میدم دیگه هیچوقت ناراحت نشی و هرکاری بتونم میکنم که همیشه شاد و بدون غصه زندگی کنی….

پیراهنش رو از روی پهلوهاش تو مشتم گرفتم و لب زدم:
-همین که تو همیشه کنارم باشی من خوشحالم…

صورتم رو محکم تر گرفت و لب هاش رو با فشار روی لب هام گذاشت….

 

دوستان ادرس اینستاگراممون رو حتما دنبال کنید و یا در ادرس گروه تلگراممون عضو بشین چون بیشتر سایت های رمان در خطر فیلتر هستن عضو بشین تا ادرس جدید سایتارو براتون اعلام کنیم

Ali_aghapoor22

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سه

ارباب زاده لبخند محوی کنج لبهاش نشست ، رفت سمت ترانه و خطاب بهش گفت …

2 دیدگاه

  1. سلام میشه آدرس گروه تلگرامیتون بگید ؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *