خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت هفتادوسه

رمان گرداب/پارت هفتادوسه

 

هنوز جمله کامل از دهنش درنمیومده بود که یهو صورتش جمع شد و با درد گفت:
-اخ اخ سامیار..دستم…

مچ دستش که هنوز تو دست سامیار بود، داشت محکم فشرده میشد…

اون یکی دست ازادش رو گذاشت روی دست سامیار که دستش رو گرفته بود و دوباره با درد گفت:
-سامیار تورو خدا..

سامیار با یه حرکت دستش رو محکم پرت کرد پایین و انگشت اشاره ش رو جلوی صورتش تکون داد:
-اخرین بارِ بهت هشدار میدم ندا..به من و زندگیم نزدیک نشو..سوگل رو حساس نکن..نمی خوام تو این روزها ناراحت بشه و براش خاطره ی بد بمونه..پس حواست به کارهات و رفتارهات باشه…..

-چرا حساس بشه؟..ما دخترخاله و پسرخاله ایم..حرف زدنمون باهم میتونه طبیعی باشه…

سامیار دست هاش رو تو جیبش فرو کرد و دوباره پوزخندی گوشه ی لبش شکل گرفت:
-اره دخترخاله و پسرخاله ای که یه نامزدی صوری باهم داشتن…

ندا یکه خورده و بهت زده گفت:
-نامزدی رو میدونه؟..پس..پس چرا….

-چرا به روت نیاورد؟..خب اینم یکی از اون اخلاقاشه..صد سال دیگه هم بگذره بازم به روت نمیاره…

پورخندش اروم اروم تبدیل به اون لبخنده کجش شد و ادامه داد:
-کم کم داری متوجه میشی که چرا دارم حضورشو تو زندگیم دائمی میکنم…

و قبل از اینکه ندا فرصت کنه چیزی بگه، اشاره ای به در اتاق کرد و گفت:
-حالا هم زودتر برو تا کسی نیومده..نمی خوام سوتفاهم پیش بیاد..برو دخترِ خوب..دردسر درست نکن…..

 

نفسم اروم اروم از سینه خارج شد و لبخند کم کم روی لب هام نشست…

از شنیدن حرف هاش دلم اروم گرفته و پر از شوق شده بودم…

شاید هیچوقت نگفته بود که من رو دوست داره اما این کارهاش از صدتا “دوستت دارم” بیشتر می چسبید….

لبخندم رو به سختی جمع و جور کردم و نفس عمیقی کشیدم…

در اتاق رو هل دادم و بازش کردم..نگاه هردوتاشون چرخید سمتم و من لبخند زدم..

سامیار دستش رو به طرف دراز کرد که به طرفش قدم برداشتم و دستش رو گرفتم و کنارش ایستادم….

نگاهی به ندا کردم که ثابت و بی حرکت نگاهش میخکوب مونده بود به ما دوتا…

لبخندم رو حفظ کردم و گفتم:
-خاله داشت دنبالت میگشت و صدات میکرد…

سرش رو تکون داد و نگاهش رو ازمون گرفت..شالش رو روی سرش کشید و درحالی که موهاش رو مرتب میکرد رفت سمت در….

اما نرسیده به در اتاق ایستاد و برگشت طرفمون…

نگاهش رو با حسرت و ناراحتی و ناامیدی از سامیار به طرف من چرخوند و لب زد:
-براتون ارزوی خوشبختی میکنم..امیدوارم همیشه درکنار هم شاد و خوشحال باشین…

من اروم تشکر کردم و سامیار هم سرش رو تکون داد و ندا از اتاق زد بیرون و در رو هم پشت سرش بست….

سرم رو گرفتم بالا و به صورت سامیار نگاه کردم…

اون هم نگاهش رو از در گرفت و سرش رو کج کرد سمت من..قبل از اینکه چیزی بگه من سریع گفتم:
-این دختره اینجا چیکار میکرد؟…

 

دستش رو کشید روی سرم و یه دسته از موهام رو تو دستش گرفت و نوازش کرد:
-اومده بود حرف بزنه..

-چه حرفی؟..اون چه حرفی با تو داره..چرا بیرونش نکردی؟…

با ابروهای بالا انداخته نگاهم کرد و متعجب گفت:
-چیکار نکردم؟…

-بیرونش نکردی..اصلا چرا تو اتاق حرف میزدین؟..میومدین همونجا پیش بقیه حرفاتونو میزدین….

-من اومدم تو اتاق کار داشتم اونم پشت سرم اومد..مگه من خبرش کردم؟…

اخم هام رو کشیدم تو هم و با حرص گفتم:
-حالا هرچی..باید میگفتی اگه کار داری بیرون اتاق منتظر باش تا بیام…

-بسه دیگه سوگل..

-نه من میگم تو باید…

وسط حرفم، دو طرف صورتم رو با دست هاش گرفت و لب هاش رو محکم چسبوند به لب هام…

اول چشم هام گرد شد و دست هام تو هوا خشک شده ثابت موند…

اما کمی بعد به خودم اومدم و یکی از دست هام رو توی موهاش و اون یکی دستم رو دور گردنش حلقه کردم….

حرکت لب های داغ و خیسش روی لب هام، داشت داغم میکرد و چشم هام بسته میشد…

وقتی لب هاش از لب هام جدا شد و پیشونیش به پیشونیم چسبید، چشم های خمارم رو باز کردم و رو به بالا، برای دیدن چشم هاش نگاه کردم….

چشم هاش داغ و خمار بود و خیلی خواستنی نگاهم می کرد و نمی تونستم از نگاهش دل بکنم…

دست های اون هنوز قاب صورتم بود و من هم جفت دست هام رو روی گونه هاش گذاشته بودم و نگاهمون تو صورت همدیگه می چرخید….

 

لبخنده محوی بهش زدم و چشم هام رو اروم بستم و نفس زنان گفتم:
-خیلی بدجنسی..

-اِ چرا؟..

نفس اون هم دست کمی از من نداشت و خیلی تند بود و تو صورتم نفس میزد…

اب دهنم رو قورت دادم و لب زدم:
-خیلی اذیتم کردی..فکر کردم واسه همیشه تموم شدی…

نوک بینیم رو اروم بوسید و پچ زد:
-چطوری فکر کردی از دستت میدم خوشگله…

چشم هام خیلی سریع باز شد و با تعجب نگاهش کردم…

توقع شنیدن چنین جمله ی زیبایی ازش نداشتم..تازه بهم خوشگل هم بگه…

وقتی نگاه متعجب و بهت زده ی من رو دید، تک خندی زد و دست هاش رو از صورتم جدا کرد و محکم دورم پیچید و کشیدم تو بغلش…..

من هم دست هام رو دور کمرش حلقه کردم و چشم هام رو با ارامش بستم…

اون لحظه حس می کردم خیلی خوشبختم و هیچ چیزی نمیتونه ناراحتم بکنه..خیالم راحت و دلم اروم شده بود….

همینطور که هنوز من تو بغلش بودم نشستیم لبه ی تخت و سرم رو اوردم بالا و با لبخند نگاهش کردم…

دستش رو روی گونه ام کشید و خم شد لب هاش رو روی پیشونیم گذاشت و طولانی بوسید…

لب هاش که جدا شد، سرم رو روی شونه ش گذاشتم و لب زدم:
-دوستت دارم…

انگشت هاش رو نوازش وار روی صورتم حرکت داد و اون یکی دستش رو دور شونه هام محکمتر کرد….

قبل از اینکه بتونه جواب بده تقه ای به در خورد و سریع از هم فاصله گرفتیم…

خیلی زود لباس هام رو مرتب کردم و صاف روی تخت نشستم…

 

سامیار هم دستی به موهاش کشید و گفت:
-بله؟…

-منم مامان..کارتون دارم…

با صدای مادرجون از جا بلند شدم و سریع خودم رو به در رسوندم و بازش کردم…

لبخندی بهم زد و گفت:
-اگه خسته نیستین بیایین یکم حرف بزنیم…

سامیار هم از جا بلند شد و اومد کنارمون و با تعجب گفت:
-در چه مورد؟..

-در مورد همین تصمیمی که گرفتین..الکی که نیست پسرم باید حرف بزنیم..بریم پایین…

سامیار غرغر کنان از در رفت بیرون و گفت:
-منو قاطی این کارها نکنینا..هرکاری دوست دارین بکنین فقط به من کار نداشته باشین..

-پسرم تو مثلا دامادیا..یعنی چی کاری بهت نداشته باشیم..نصف بیشتر کارها روی دوش تواِ..خودتو اماده کن…

بعد از این حرفش با لبخند چشمکی به من زد و از پله ها رفت پایین…

اخم های سامیار به شدت تو هم فرو رفته بود و داشت با حرص به مسیر رفتنِ مادرش نگاه میکرد…

با شیطنت برگشتم طرفش و گفتم:
-من خودم هستم کمکت میکنم..نگران نباش عزیزم…

یه جوری شاکی برگشت طرفم که خنده ام گرفت..بازوش رو گرفتم و کشیدم سمت راه پله و با خنده گفتم:
-حالا بیا بریم ببینیم مادرجون چی میگه تنبل…

راه افتادیم سمت طبقه پایین و درهمون حال سامیار دوباره گفت:
-منو درگیر اینجور کارها نکنین…

-خیلی خب سامیار..اینقدر غر نزن…

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان گرداب/پارت هفتادوهفت

  چسبیدم بهش و دست هام رو روی کمرش گذاشتم و همراهیش کردم.. سرم رو …

4 دیدگاه

  1. پارت بعدي رو كي ميزاريد؟؟؟

  2. اقای اقاپور سایت کافه رمان، بلک رمان، ققنوس فیلتر شدع نمیخای کاری کنی یا سایت جدید درست کنی هوف

  3. سلام
    پارت بعدي رو كي ميذارين؟؟؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *