خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت هشت

رمان گرداب/پارت هشت

#پارت۵۷

چشم غره ای بهش رفتم و دوتایی خندیدیم..

عسل نگاهی به راننده کرد که هنوز همونطور تکیه داده به ماشین ایستاده بود و گفت:
-این یارو خسته نمیشه؟

منم نیم نگاهی بهش انداختم:
-نمیدونم..ولی دلم داره کم کم واسش میسوزه..دو ساعته همینطور ایستاده و حتی نگاهشم از روی خودمون اونورتر نمیبره…

عسل پوزخند زد:
-اینطوری دستور گرفته بیچاره..من می شناسمشون دیگه..بهش گفتن نگاه از روی سوگل برنمیداری تا وقتی برسونیش خونه..اما سوگل چرا باید اینقدر احتیاط کنه؟..یعنی تهدیدی چیزی شده؟…

-نمیدونم..از شاهین خان هرکاری برمیاد..به منم نمیگه چیکار میکنه..شاید از اینکه من دیگه تو اون خونه موندگار شدم خیالش راحت شده و تهدیداش رو شروع کرده….

عسل متفکر سر تکون داد که دوباره نگاهی به رانتده انداختم و گفتم:
-عسل بهتره بریم این یارو هم گناه داره..خسته شده حتما..بیا بریم تو رو هم برسونیم..

با هم از روی نیمکت بلند شدیم و گفت:
-من ماشین اوردم خودم میرم..مواظب خودت باش سوگل خیلی نگرانتم..هرروز بهم زنگ بزن..اصلا ارتباطت رو باهام قطع نکن باید از حالت خبر داشته باشم..زیادم سربه سر پسره نذار..سعی کن زودتر چیزی که شاهین خان میخواد پیدا کنی و از دست حفتشون راحت بشی….

-خداکنه زودتر تموم بشه..از این همه استرس و با ترس زندگی کردن خسته شدم…
.

#پارت۵۸

دستشو روی بازوم کشید و گفت:
-نگران نباش همه چی درست میشه..همینکه سورن بیاد دیگه راحت میشی..بازم میگم فقط پا رو دم پسره نذار که به خودت سخت نگذره..یه خورده مطیع باش جلوش تا زودتر راحت بشی…

سرمو تکون دادم و بعد از روبوسی باهم و تاکید عسل به اینکه هرروز بهش زنگ بزنم از هم جدا شدیم….

راننده در عقب رو باز کرد و منتظر شد سوار بشم..

چشمامو تو کاسه چرخوندم و پوفی کشیدم و سوار ماشین شدم…

راننده درو بست و موبایلش رو از جیبش دراورد و یکم با گوشی حرف زد و بعد همینطور که گوشی هنوز بغل گوشش بود در ماشین رو باز کرد و پشت فرمون نشست…

شنیدم به کسی که پشت خط بود گفت:
-نگران نباشین اقا..چشم گوشی دستتون…

بعد بدون اینکه بچرخه یا نگاهم کنه گوشی رو از بین دوتا صندلی گرفت طرفم و گفت:
-اقا با شما کار داره..

با تعجب گوشی رو گرفتم و همینکه گفتم الو، صدای بم سامیار رو شنیدم:
-الو سوگل؟..

ابروهام از تعجب رفت بالا:
-بله؟.

-کارت تموم شد؟..جایی دیگه نمی خواهی بری؟..
-نه چطور؟..

-اگه جایی کار داری با امیر برو..بهش گفتم هرجا خواستی بری ببرتت..اگه کار داری یا خریدی چیزی میخوای

تو دلم خالی میشد از این توجه های زیرپوستیش..اخه این پسر چرا اینطوری بود…

بی اختیار لحنم مهربون شد:
-نه دیگه کاری ندارم..میرم خونه..

بعد از کمی مکث اروم تر ادامه دادم:
-باید شام درست کنم..

حس کردم صدای اونم ارومتر شد:
-چی میخواهی درست کنی؟

لبخنده عمیقی زدم..حقا که مردا شکم پرستن..ببین واسه شکمش چطور اروم و بدون تحکم حرف میزنه…

گوشه ی لبمو گزیدم:
-چی درست کنم؟

-خیلی وقته لوبیاپلو نخوردم..

از عجله اش واسه جواب دادن خنده ام گرفت و نیم نگاهی به راننده انداختم که حواسش به من نبود و گفتم:
-درست میکنم..

-سالادم کنارش باشه..

لبمو محکمتر گزیدم که یه وقت صدای خنده ام بلند نشه:
-سالاد هم کنارش هست..دیگه چی؟

انگار یهو متوجه موقعیتش شد که تحکم باز به صداش برگشت و از اون حالت زمزمه وار دراومد:
-هیچی دیگه.. رسیدی خونه یه زنگ بزن..به امیر بگو وایسه همونجا تا قشنگ بری تو خونه و درو ببندی باشه؟..

-چشم میگم…

چند لحظه سکوت کرد و بعد نفس عمیقش فوت شد تو گوشی..

خواستم چیزی بگم که یهو از سمت چپ ماشین و طرفه راننده ضربه ی نسبتا محکمی خورد به ماشین و تکون محکمی خوردیم…

من سمت راست بودم و ضربه ها باعث میشد سرم چندین بار کوبیده بشه به شیشه ی کنارم و صدای جیغم بلند بشه…

گوشی از دستم افتاد و صدای هراسون امیر رو میشنیدم که صدام میکرد اما چشمام تار شده و گیج و منگ شده بودم…

دستمو محکم روی سرم فشردم و از درد ناله ای کردم..

دلم واسه امیر سوخت که اونطور وحشت زده و ترسون صدام میکرد..

دستمو بردم بالا یعنی خوبم که ارومتر بشه و حواسشو بده به رانندگیش که همون لحظه دوباره ضربه ای بهمون خورد…

صدای یاعلی گفتن امیر و جیغ من تو هم پیچید..

خودمو محکم گرفته بودم که به جایی کوبیده نشم و فقط جیغ میکشیدم..

تو خیابون شلوغی بودیم و نمیدونم چطور جرات همچین کاری پیدا کرده بودن…

نمیدونم چند ضربه بهمون خورده بود که بالاخره انگار بی خیال شدن و رفتن..

امیر فقط سعی میکرد ماشینو کنترل کنه که یه وقت از دستش در نره و نکوبه به جایی..

کمی بعد به هر سختی بود ماشین رو یه گوشه نگه داشت و پرید پایین و اومد در سمت منو باز کرد…

صداش میلرزید و کم مونده بود مرده گنده بزنه زیر گریه:
-خانوم..خانوم حالتون خوبه؟..تورو خدا یه چیزی بگین..جاییتون ضربه خورد؟..درد دارین؟..الان میبرمتون بیمارستان…

پیشونیمو به صندلی جلو تکیه داده بودم و با چشمای بسته و گریون فقط از درد سرمو تو دستم میفشردم…

امیر همینطور که سعی داشت منو به حرف بیاره و حالمو بپرسه، گوشی که از دست من افتاده بود کف ماشین رو پیدا کرد و برداشت….
.

دوباره صداشو نزدیک خودم شنیدم:
-خانوم حالت خوبه؟..تورو خدا یه چیزی بگو..

چشمام سیاهی میرفت و گیج بودم..سرم ضربه های محکمی خورده بود و از درد دلم داشت ضعف میرفت…

بالاخره امیر وقتی دید حال جواب دادن ندارم، دست از سوال پرسیدن برداشت و دوید پشت فرمون نشست و راه افتاد…

و انگار با گوشی شماره ای گرفته بود که طرف جواب داد و من فقط صدای لرزون امیر رو میشنیدم..

-اقا..بخدا اصلا نفهمیدم چیشد…

صدای داد سامیار رو حتی منم از اون فاصله ی زیاد و با اون حالم شنیدم اما نمی فهمیدم چی میگه…

امیر سرعتشو بالاتر برد و شروع کرد به توضیح دادن:
-من خوبم اما خانوم سرشون انگار ضربه دیده..دارم میبرم بیمارستان….نه هرچی صداشون میکنم جواب نمیدن فقط گریه میکنن….روی پلاک ماشینشون رو پوشونده بودن نتونستم بخونم….فقط می خواستن بترسونن….باشه اقا بیایین….چشم چشم…

گوشی رو قطع کرد و دوباره یه سره مشغول صدا کردن من شد..

سرمو به سختی از روی صندلی برداشتم و با چشمای تارم نگاهی بهش انداختم:
-خـ ـوبـ ـم..فقـ ـط..ســ ـرم..گیـ ـج..میـ ـره..

-الان میرسیم بیمارستان..نگران نباشین خانوم چیزی نیست…

چشمامو دوباره بستم و سرمو تو دستام گرفتم..
حالم خیلی داشت بد میشد..چشمام هرلحظه تار تر میشد و گیج تر میشدم…

پشتی صندلی راننده رو چنگ زدم و با درد نالیدم:
-وای..حالم بده..اخ..دارم..بدتر میشم..
-رسیدیم..رسیدیم..
.

با سرعت پیچید تو حیاط بیمارستان و از ماشین پرید بیرون..

در ماشین باز شد و تا خواستم تکون بخورم دستی زیر پاها و گردنم رفت و با یه حرکت از تو ماشین کشیدم بیرون..

دلم هری ریخت..این پسره به چه جراتی منو تو بغلش گرفته…

منو محکم تو بغلش فشرد و سرم روی سینه اش قرار گرفت که بوی عطر اشناش پیچید تو بینیم..

گیج بودم و نمی دونستم چی به چیه..

لای چشمای خمارمو به سختی باز کردم و از روی سینه اش، دندونای روی هم فشرده شده و فک مستطیلی و منقبض شده و صورت سرخ سامیار رو دیدم…

بی اختیار اون احساس ناامنی که فک میکردم امیر منو بغل کرده از بین رفت و جاش رو حسی زیبا گرفت و احساس امنیت کردم…

سر دردناکمو اروم به سینه اش فشردم و با درد نالیدم که انگار صدامو شنید…

همینطور که بلند و محکم قدم برمی داشت، سرشو اورد پایین و نفس داغش پخش شد تو صورتم و صداش که دورگه شده بود اروم تو گوشم پیچید:
-حالت خوبه؟

هرکار کردم نتونستم جواب بدم..سرم داشت از درد منفجر میشد و حس می کردم دارم از حال میرم…

دیگه صداهای اطرافمو گند میشنیدم و چیزی متوجه نبودم…

فقط یه لحظه صدای داد و فریاد سامیار رو شنیدم که با عصبانیت دکتر رو صدا میکرد که بیاد بالای سرم..

انگار اونم از حالم ترسیده بود..نه می تونستم چشمامو باز کنم، نه می تونستم حرفی بزنم..فقط گاهی ناله ای از دهنم خارج میشد…

کمی بعد جایی منو خوابوند و حالمو داشت توضیح میداد که کم کم صداش واسم کمرنگ و کمرنگ تر شد و دیگه هیچی نفهمیدم…
.

*********************************************

با سر درد شدیدی لای چشمامو کمی باز کردم..خیلی زود متوجه شدم تو بیمارستانم و چیزی دور سرم بسته شده…

احساس تشنگی شدیدی میکردم..
زبونمو رو لبای خشک شده ام کشیدم و ناله ای کردم..

به زور سر دردناکمو چرخوندم. یه لحظه از دیدن سامیار خشکم زد و بروبر نگاهش کردم…

روی صندلی دست به سینه نشسته بود و سرشو تکیه داده بود به دیوار پشت سرش و مظلومانه خوابیده بود…

سامیار بخاطره من اینجا مونده و اینطوری به سختی خوابیده بود؟

دلم براش یه جوری شد و با لذت نگاهش کردم..

این کارا از سامیار بعید بود و ادم می تونست بدون هیچ فکری فقط ازش لذت ببره..خصوصا منی که چیزی جز داد و بیداد ازش تا حالا ندیده بودم….

با صدای باز شدن در اتاق و اومدن دکتر، سامیار تکونی خورد و منم سریع چشمامو بستم..

نمی خواستم فکر کنه تا حالا داشتم دیدش میزدم…

بعد از کمی صحبت و معاینه، سامیار گفت:
-چرا بهوش نمیاد؟

صدای دکتر رو با لحنی که پر از شوخی و خنده بود شنیدم و از خجالت اب شدم..

انگار وقتی می اومد تو اتاق دیده بود من سریع چشامو بستم…

-بهوش هم میاد..یکم ضعیفه باید تقویتش کنی..البته شاید هم داره برات ناز میکنه…
.

کل بدنم از خجالت داغ شد..

چند لحظه سکوت شد و هیچ صدایی نبود و کمی بعد دست گرم و بزرگی روی پیشونیم کشیده شد…

بی حرف دستشو روی پیشونیم فشرد و بعد سر داد سمت گونه ام و با پشت انگشتاش گونه ام رو لمس کرد….

دکتر با لحن شیطونی گفت:
-چیزی شده؟

سامیار جدی و با کمی تعجب گفت:
-چرا اینقدر سرخ شده؟..فکر کردم تب کرده..

خاک بر سرم قرمز شدم باز؟..الهی بمیرم با این پوست سفید که تقی به توقی میخوره سرخ میشه…

منو چه به فیلم بازی کردن اخه..

با حرص لبمو از تو جویدم و تکونی به خودم دادم که مثلا تازه دارم بیدار میشم…

چشمامو که باز کردم اولین چیزی دیدم لبخنده پررنگ و شیطون دکتر بود که یه مرد حدودا ٣٦ ٣٧ساله بهش میخورد باشه…

با خجالت نگاهمو ازش گرفتم و به سامیار نگاه کردم که طبق معمول با اخم های تو هم گره خورده اش خیره خیره نگاهم میکرد…

سلام کردم و در جواب دکتر که گفت الان حالت چطوره، گفتم:
-سرم خیلی درد میکنه..

-طبیعیه..سرت یه کوچولو شکسته اما خداروشکر اتفاق جبران ناپذیری نیوفته…

سرمو تکون که باز از درد تیر کشید و ناخوداگاه دستمو به سرم گرفتم..
.

دکتر که حالمو دید گفت:
-میگم بیان بهت یه مسکن بزنن..

-ممنون..کی میتونم برم؟

نیم نگاهی به سامیار که تو سکوت با کمری صاف و سری برافراشته و دستایی که تو جیب شلوارش فرو کرده بود، انداخت و گفت:
-چند ساعتی مهمون مایی بعد اگه مشکلی نبود مرخص میشی…

تشکر کردم که دکتر با ارزوی بهبودی از اتاق رفت بیرون و نگاه من چرخید سمت سامیار…

بی حرف صندلی رو کشید کنار تخت و روش نشست و همونطور خیره خیره نگاهم کرد…..

بی اختیار لبخندی بهش زدم که یه ابروش رفت بالا…

دستاشو رو سینه جمع کرد و گفت:
-چیزی میخوری؟

بی توجه به حرفش با شیطنتی که خیلی وقت بود تو وجودم گمش کرده بودم و حالا سر و کله اش پیدا شده بود، لبخندمو عمیق تر کردم و گفتم:
-به به چه سعادتی..بالاخره افتخار دادین…

این دفعه جفت ابروهاش رفت بالا و از گوشه ی چشم نگاهم کرد:
-که چی؟

-که صداتونو بشنویم..

فوری ابروهاشو کشید تو هم و چپ چپ نگاهم کرد..

اروم خندیدم و با یه شعف خاصی نگاهش کردم..
یه جوری شده بودم..

صدای داد و بیدادش وقتی دکتر و پرستارو برای کمک بهم صدا میکرد تو گوشم میپیچید…
.

دیگه انگار ترسی ازش تو دلم نبود..

سامیاری که دیروز اونطوری منو به سینه اش چسبونده بود و میدوید سمت بیمارستان دیگه نمیتونست واسه من ترسناک باشه..

هردقیقه یه فکری میومد تو سرم و خودمو احساساتمو تو اون لحظه گم کرده بودم…

داشتم از لذتی که با یه نگاه کردن ساده تو چشمای عمیق و سیاهش میبردم می ترسیدم..

از دیروز همینجا کنارم مونده و ولم نکرده بره..

من خیلی وقت بود خلا همین توجه ها رو داشتم…

خیلی وقت بود کسی به این صورت به من توجه نشون نداده بود…

من با تمام شادی که تو گذشته و بی تفاوتی که تو حال از خودم نشون میدادم اما درونم خالی بود از یه محبت و توجهی که با همه فرق داشته باشه…

و سامیار داشت دست میذاشت روی همین نقطه ضعف من…

چشمامو بستم و زبونمو روی لبام کشیدم و همه ی این فکرارو یه گوشه نگه داشتم تا تو فرصت مناسب بهشون فکر کنم..الان وقتش نبود…

دوباره به سامیار نگاه کردم و لبخندمو حفظ کردم و گفتم:
-هیچی خوردی؟

باز یه ابروشو برد بالا و دل منو به ضعف انداخت..اخه تو چقدر ناز بودی و من نمیدیدم پسر..
.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان انتقام نا تمام پارت چهارده

این چندباری که اومد، احساس میکردم یه جوری نگاهم میکنه؛ انگار از قبل من رو …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *