خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت هشتاد

رمان گرداب/پارت هشتاد

 

با اضطراب نگاهش کردم و منتظر ادامه ی حرفش شدم..

مطمئن و با لحنی قاطع و محکم گفت:
-شاید زندگی خصوصی قابل اعتمادی تا الان نداشته و تو هم حق داری شک داشته باشی بهش اما میدونم و مطمئنم تو هم میدونی که چقدر دل و قلبش پاکه و هرز نیست..با وجود تمام این حرفا و کارهایی که کرده، بازم میتونی بهش اطمینان کنی و اون هم مثل یه کوه پشتت می ایسته…..

-من بهش اعتماد دارم..حتی اگه نداشتم هم با این همه علاقه و عشقی که بهش دارم نمی تونستم بی خیالش بشم اما اون چی؟..اونم اینقدری منو دوست داره که به پام بمونه و دست از زندگی و خوشگذرونی هایی که تا الان داشته برداره؟…..

سرش رو با اطمینان تکون داد و گفت:
-سامیار اینقدری عاقل هست که به همه ی اینا فکر کنه..تو نگران این چیزها نباش..استرس و ترس هات هم طبیعیه..هممون قبل از ازدواج تجربه کردیم….

-شما هم تجربه کردین؟…

سرش رو که به نشونه ی مثبت تکون داد، با تعجب گفتم:
-شما چرا؟..

-عزیزم گفتم که طبیعیه و همه این ترس و استرس هارو تجربه میکنند..تو زیادی سامیار رو میشناسی و از این بابت میترسی..من برعکس تو چون هیچ شناختی نداشتم می ترسیدم….

-یعنی چی؟..اصلا نمی شناختین و نمی دونستین با کی دارین ازدواج میکنین؟…

لبخندی روی لب هاش نشست و با یه لحنی که کمی حسرت داشت گفت:
-یه چند باری دیده بودمش و تعریفش رو از بقیه شنیده بودم اما حتی یه سلام علیکم باهم نداشتیم و حرف نزده بودیم..منم شب ازدواجم مثل تو تا صبح نخوابیدم و یواشکی گریه کردم….

از حرفش لبخند نشست روی لب هام و با اشتیاق گفتم:
-خب..بعد چی شد..وقتی ازدواج کردین و ازشون شناخت پیدا کردین، راضی بودین؟…

-اره خداروشکر محمد خیلی ادم خوبی بود..دلش پاک بود و منو هم خیلی دوست داشت..منم درسته شناختی نداشتم اما با دیدن اخلاق و محبتش تو طول زندگی عاشقش شدم..تمام فکر و ذهنش خوشحالی من و پسرا بود….

-پس خیلی خوشبخت بودین..حیف من با ایشون اشنا نشدم..سامیار از باباش زیاد حرف نمیزنه، منم سوالی نمیپرسم که ناراحت نشه..کاش منم شناخته بودمشون…..

سرش رو تکون داد و لبخندش پررنگ تر شد:
-اره اگه بود خیلی دوستت میداشت..کلا دختر دوست بود اما قسمت نبود دختر دار بشیم..مطمئنم الان اگه بود کلی لوست میکرد…

لبخند زدم و سرم رو تکون دادم..دوتامون تو فکر فرو رفتیم و چند لحظه سکوت بینمون حاکم شد…

دقایقی بعد، به صورت مادرجون نگاه کردم و دیدم لبخند روی لبش نشسته و چشم های بسته ش تر شده…

خودم رو کمی جابجا کردم و بهش نزدیکتر شدم و گفتم:
-مامان من امشب اینجا میمونم..میشه؟..

-چرا نشه عزیزم..بخواب..

پتو رو کشیدم روی تنم و تو بغل مادرجون چشم هام رو بستم و خودم رو جمع کردم…

کمی ارومتر شده بودم اما فکر و خیال ها هنوز هم دست از سرم برنمی داشتن…

شروع کردم مثل بچگی هام شمردن اعداد..کاری که مادرم بهم یاد داده بود، برای زودتر به خواب رفتنم….

هم تو دلم تند تند عددهارو بالا می رفتم و هم سامیار و روزهایی که باهم داشتیم از ذهنم بیرون نمی رفت….

زمان زیادی به همین منوال گذشت..نمیدونم عدد چند بودم..نمیدونم اون لحظه چه خاطره ای از سامیار تو ذهنم بود..اما بالاخره چشم هام گرم شد و خوابم برد….

***************************************

خواب و بیدار بودم که با صدای سامیار هوشیار تر شدم و صداش رو شنیدم که با مادرجون حرف میزد:
-سوگل تو اتاقش نیست مامان..کجاست؟..

-ارومتر حرف بزن..تو اتاق من خوابیده..دیشب تا دمدمای صبح بیدار بود به سختی تونست کمی بخوابه..هنوز زوده بیدار بشه بذار استراحت کنه….

-چرا؟..حالش خوبه؟..

-اره خوبه..استرس داشت و نگران امروز بود، خوابش نمیبرد..یکم حرف زدیم ارومتر شد و تونست بخوابه..بیدارش نکن….

سامیار “باشه”ای گفت و دوباره صدای مادرجون رو که کمی ضعیف تر شده بود شنیدم:
-بیا بریم صبحانه اماده اس بخور..یکم باهات حرف هم دارم..تو صبحانه بخور من حرف میزنم….

-در چه مورد؟..

-بیا بریم میگم بهت..

و دیگه صدایی ازشون نشنیدم و خوابم هم پریده بود..هرچی غلت زدم و از اینطرف به اونطرف شدم خوابم نبرد….

باز هم نگرانی ها بهم هجوم اورده بودن…

تو جام نشستم و دستی به موهای بهم ریخته ام کشیدم…

نگاهی به ساعت انداختم..ساعت نُه صبح بود و با اینکه کار چندان زیادی نداشتم اما همش استرس داشتم که وقت کم بیارم و به همه ی کارهام نرسم….

بلند شدم و بعد از جمع کردن پتو و تشکم از اتاق زدم بیرون…

کسی تو راهرو نبود و من هم مستقیم رفتم سمت اتاق خودم و وارد شدم..قبل از هرکاری رفتم سراغ گوشیم که تو اتاق مونده بود….

روی تک صندلی تو اتاق نشستم و شماره هام رو بالا و پایین کردم و روی شماره ی مورد نظرم نگه داشتم….

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سه

ارباب زاده لبخند محوی کنج لبهاش نشست ، رفت سمت ترانه و خطاب بهش گفت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *