خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت هشتاد و یک

رمان گرداب/پارت هشتاد و یک

با یک ضربه روی صفحه ی گوشی تماس رو برقرار کردم و گوشی رو روی گوشم نگه داشتم…

با استرس لبم رو میجویدم و منتظر بودم جواب بده..می دونستم بیداره اما شک داشتم که جوابم رو میده یا نه….

نمیدونم چند بوق خورد که بالاخره تماس برقرار شد..صدای ضربان قلبم رو میشنیدم و انگار تو گلوم میزد….

صداش پر از تعجب بود وقتی گفت:
-الو..سوگل…

زبونم رو روی لب های خشکم کشیدم و به سختی زبونم رو تو دهنم حرکت دادم:
-سلام..

-علیک..چی شده؟..

با شنیدن صداش بغض نشست بیخ گلوم و صدام لرزید:
-تنهایی؟..کسی کنارت نیست؟..

-نه کسی نیست..اتفاقی افتاده؟..

همچنان صداش متعجب بود و فکر میکرد اتفاقی افتاده که بهش زنگ زدم…

حالا که صداش رو می شنیدم، احساس میکردم دلم براش تنگ شده…

با تمام کارهای بقیه اما فقط خودش خوب بود و خیلی وقت ها برام رفیق و همدم میشد..تنها اشتباهش جهل و اعتماد زیادش به بقیه بود….

تمام فامیل و اشنای من بود و چندین سال کنارش زندگی کرده بودم…

همین تماس گرفتنم خودش گواهی بود برای دلتنگیم..تنها کسی بود که داشتم و دوست داشتم تو همچین روز مهمی حداقل کنارم باشه…..

انگار جلوم ایستاده بود و من رو میدید که سرم رو چپ و راست تکون دادم و گفتم:
-نه اتفاقی نیوفته…

احساس کردم خیالش راحت شد و ترس و نگرانی که سعی میکرد تو صداش مخفیش کنه از بین رفت….

اب دهنم رو قورت دادم و با بغض صداش کردم:
-عمه؟…

جواب نداد و فقط صدای نفس هاش بلندتر شد…

بغضم بزرگ تر شد و دوباره گفتم:
-عمه..جوابمو نمیدی؟..

بالاخره انگار صداش رو پیدا کرد و تونست جواب بده:
-چی میخواهی؟..

-چی میخوام؟..نمیدونم..شاید دلم تنگ شده..شاید امروز برام روز مهمیه و دلم خواست تنها کسی که دارمم کنارم باشه..شاید میخوام یه جوری جای خالی پدر و مادرمو یکمم شده پر کنم…..

سکوت کرده بود اما هنوز پشت خط بود..وقتی قطع نمیکرد یعنی اون هم دلتنگ بود و می خواست حرف هام رو بشنوه….

اشک های جمع شده تو چشمم ریخت روی صورتم و صدام گرفته و خش دار شد:
-نمی خواهی بدونی امروز چه روزیه برای من؟…

-اگه بخواهی خودت میگی..

میون گریه خنده ی ارومی کردم..لجبازی من هم به عمه ام رفته بود..جفتمون لجباز و یکدنده بودیم…

فین فینی کردم و لب زدم:
-امروز عقد میکنم..

صدای نفس بلند و اه مانندش تو گوشم پیچید و منتظر شدم چیزی بگه اما اون هم انگار قصد حرف زدن نداشت….

چونه ام دوباره از بغض لرزید و ناامید صداش کردم:
-عمه..

-از من چی میخواهی سوگل؟..چرا زنگ زدی؟…

-نمیایی؟..

دوباره چند لحظه سکوت کرد و بعد با گلایه و ناراحتی گفت:
-تو که گفتی مارو نمیخواهی..بهمون هزار و یک جور تهمت زدی..هرچی از دهنت دراومد بار شوهر و بچه ام کردی..الان پاشیم کجا بیاییم..مگه حرمتی هم مونده که بتونیم باهم روبرو بشیم…..

پوزخندی زدم و با حرص و کینه گفتم:
-هنوزم سر حرفم هستم..هنوزم میگم پسرت از هیچ وقتی برای اذیت کردن من نمی گذشت و اگه یکم دیگه اونجا مونده بودم شاهد تجاوز پسرت بهم میبودی..اون شوهرتم….

با حرص صدام کرد و عصبی گفت:
-سوگل خجالت بکش تهمت نزن..هنوزم داری همون حرفاتو تکرار میکنی..فکر کردم متوجه اشتباهت شدی و واسه همین زنگ زدی….

بی توجه به حرف هاش، حرف خودم رو ادامه دادم:
-شوهرت با قاتل پدر و مادرم همدست شد..باعث مرگ سورن شد..منو انداخت تو دهن شیر و بدبختم کرد..دیگه چیکار باید میکرد….

زد زیر گریه و گفت:
-من تورو بچه ی خودم می دونستم..مثل جفت چشمام مراقبت بودم..حق نداری تهمت بزنی و خانواده ی منو از هم بپاشونی..چرا زنگ زدی..چرا زنگ زدی دوباره منو پریشون کنی..هدفت چیه سوگل…..

-میبینی عمه..من مثل بچه ت نبودم که اینطوری پشتمو خالی کردی..اما حق داری چون اونا خانواده ت هستن..من شاید یکم ازت توقع داشتم اما بعد از عکس العملت فهمیدم توقعم بیجا بوده..تو اول حرف پسر و شوهرتو باور میکنی و کاملا هم حق داری…..

هق زدم و با همون لحن گریون و بغض دار ادامه دادم:
-بهت حق میدم، کاش تو هم یکم به من حق میدادی و یک درصد فکر میکردی شاید حرفام درست باشه…

-سوگل نکن..منو اخرش میکشی..با این حرفای بی اساست منو سکته نده…

سرم رو تکون دادم و اشک هام رو پاک کردم:
-باشه ببخشید..نمی خواستم ناراحت کنم…

چند لحظه بینمون سکوت برقرار شد و این دفعه عمه سکوت بینمون رو شکست…

 

با لحنی ارومتر و صدایی گرفته گفت:
-مگه قبلا عقد نکرده بودین؟..گفته بودی ازدواج کردی…

-نه..به دلایلی فقط یه صیغه محرمیت خونده بودیم..یه روز وقت شد برات تعریف میکنم، قضیه ش مفصله…

دوباره سکوت کرده بود و چیزی نمی گفت…

نمی دونستم کارم درست بود بهش زنگ زدم یا نه..اون لحظه و بعد از مکالمه ی بینمون، شک کردم به درست بودن کارم….

از طرفی هم چون دلم به این کار ترغیبم کرده بود نمی تونستم انجامش ندم…

من دوست داستم تو همچین روز مهمی عمه ام کنارم باشه..به درست و غلط بودنش نمی تونستم فکر کنم….

دوباره با کلافگی دستی به صورتم کشیدم و گفتم:
-ادرس محضر رو برات می فرستم…

دوباره با نگرانی که سعی میکرد تو لحنش معلوم نباشه گفت:
-چرا محضر..جشن نمیگیرین؟..پس عروسی چی؟…

-بخاطره سورن خودم نخواستم..وقت واسه این چیزا زیاده..فعلا عقد کنیم تا بعد ببینیم چی میشه….

جمله ام که تموم شد، نگذاشتم چیزی بگه و خودم دوباره ادامه دادم:
-عمه خواهش میکنم به کسی نگو..خودت تنها بیا خیلی دوست دارم کنارم باشی..من جز تو کسی رو ندارم…

باز هم چیزی نگفت و من هم نخواستم بیشتر از این تو تنگنا قرارش بدم…

با لحنی که سعی می کردم غم نداشته باشه گفتم:
-عمه من برم کاری نداری؟…

همزمان با این جمله ام تقه ای به در خورد و در خیلی سریع باز شد و یک نفر پرید تو اتاق…

چشم غره ای به عسل رفتم..با عمه ام سریع خداحافظی کردم و بعد هم گوشی رو قطع کردم…

عسل بی توجه به اخم های من سری تکون داد و با فضولی گفت:
-سلام خوبی؟..با کی داشتی حرف میزدی؟…

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت چهل

  انگار اون نمی خواست… و فقط هدفش این بود که به این بازی ادامه …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *