خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت هشتادو پنج

رمان گرداب/پارت هشتادو پنج

 

ابروهام رو انداختم بالا و سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم…

اون هم یه ابروش رو انداخت بالا و لب زد:
-وقتی نبردمت و دیر شد، ببینم بازم میخندی یا نه..

-نبری؟..اونوقت سر خودت کلا میره..

-عه؟..زبون دراوردی…

تکونی به خودم دادم تا شاید کمرم رو صاف کنه اما انگار همچین قصدی نداشت و می خواست اذیت بکنه….

چشم هام رو بستم و گفتم:
-کمرم شکست سامیار…

دستش رو پشت کمرم محکمتر کرد و با اطمینان گفت:
-حواسم بهت هست..

دوباره لبخند نشست روی لب هام و با شیطونی گفتم:
-همیشه حواست هست؟..

-همیشه..

بعد از این نجواش، بلافاصله دوباره لب هاش رو گذاشت روی لب هام و فشاری به دستش اورد و با یه حرکت کمرم رو صاف کرد….

دست هام رو با همون دسته گل و کیفم که تو یک دستم بودن، بردم دور گردنش و حلقه کردم…

با لذت همراهیش می کردم و جواب بوسه هاش رو میدادم…

نمی دونم چقدر گذشت که بالاخره ازم فاصله گرفت و نفس زنان پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند….

نفسش رو تو صورتم فوت کرد و چشم هاش رو بست که گفتم:
-بریم سامیار دیر میشه…

سرش رو تکون داد و دست هاش رو دوباره بالا اورد و دو طرف صورتم گذاشت و روی هردو چشمم رو بوسید….

بعد لب هاش رو به پیشونیم چسبوند و یه بوسه ی طولانی هم اونجا زد و گفت:
-بریم..

 

دست هاش رو از دور صورتم برداشت و یه قدم رفت عقب و نگاهِ من به صورتش خیره موند…

اون روزی که با نقشه ی قبلی پریدم جلوی ماشینش وسط خیابون و با اون عصبانیت پیاده شد و برای اولین بار از اون فاصله دیدمش، هرگز فکر نمی کردم با هم به اینجا برسیم…..

خیلی چیزها تو این راه از دست دادم و خیلی اتفاق های تلخ برام افتاد…

اما سامیار و ازدواج باهاش، تنها اتفاق خوب و شیرینی بود که میون اون همه تلخی برام افتاد…

نمی دونم اگه نشناخته بودمش الان زندگیم چطوری بود اما حال این روزهام رو دوست داشتم و با هیچ چیزی عوضش نمی کردم….

نفس عمیقی کشیدم و چشم هام رو باز و بسته کردم:
-سامیار…

سرش که چرخید طرفم، فاصله بینمون رو پر کردم و تو اغوشش فرو رفتم…

تعجب کرد و بی حرکت موند اما کمی بعد دست هاش رو دورم حلقه کرد و گفت:
-چی شد؟..خوبی؟..

سرم رو تکون دادم و با بغض لب زدم:
-خیلی دوستت دارم..مرسی که هستی و تنهام نگذاشتی…

سکوت کرد و نفس عمیقی از بوی تنش کشیدم و بی حرکت موندم…

می خواستم کمی ارامش بگیرم ازش و این ترس و استرسی که چند روز بود داشتم با حضورش از بین بره….

خودش هم متوجه شده بود و بی حرف نوازشم می کرد…

از ترس دیر رسیدنمون، خیلی زود خودم رو ازش جدا کردم و گفتم:
-بریم خیلی دیر شد…

چونه ام رو گرفت و سرم رو بلند کرد:
-خوبی؟..

“خوبم”ی گفتم و با کیف دستیم رفتم سمت اینه قدی جلوی در تا هم لباسم رو مرتب کنم و هم رژ لبم رو تمدید کنم….

 

با ورودمون به محضر، صدای دست و جیغ کوچک ترها و کل کشیدن بزرگترها بلند شد…

لبخند کمرنگی زدم و دسته گلم رو تو دستم جابجا کردم و از همون جلو به هرکی میرسیدم، سلام و احوال پرسی می کردم….

سامیار هم باهام می اومد و جز سر تکون دادن به معنی سلام دیگه چیزی نمی گفت…

هرچی چشم چرخوندم که شاید عمه ام رو ببینم اما نبود..نیومده بود و استرس و ناراحتیم بیشتر شد..احساس تنهایی می کردم….

با راهنمایی مادرجون رفتیم سمت دوتا صندلی که کنار هم قرار داشتن و یه سفره ی عقد هم جلوشون چیده شده بود….

همون محضری بود که دفعه ی قبل محرمیت خونده بودیم اما با تزئینات مادرجون و عسل، خیلی زیباتر و متفاوت تر از قبل شده بود…..

من و سامیار روی صندلی ها کنار هم نشستیم و نگاهم رو دوباره بین مهمون های مادرجون چرخوندم…

تا جایی که تونسته بود مهمون دعوت کرده بود..همین الان ها بود که صدای سامیار دربیاد…

عسل اومد کنارم ایستاد که اروم بهش اشاره کردم و وقتی خم شد، گفتم:
-عمه ام نیومده؟..

-نه ولی شاید بیاد هنوز وقت هست…

با ناامیدی گفتم:
-نه فکر نکنم بیاد..اون بدون اجازه ی شوهرش اب هم نمی خوره…

-خیلی خب..ناراحت نباش…

سرم رو تکون دادم و با صدا کردن سامیار سرم رو چرخوندم طرفش و نگاهش کردم…

طبق معمول اخم کرده بود و با حرصی پنهان به مهمون ها نگاه می کرد:
-مادر ما فکر کرده عروسیه که اینقد مهمون دعوت کرده..

خنده ام گرفت از حدسی که کمی قبل زده بودم..انقدری می شناختمش که بدونم بالاخره یه چیزی میگه…

لبخندم رو خوردم و اروم گفتم:
-عه خب ذوق داره..جلوش چیزی نگیا ناراحت میشه…

“نچی” کرد و گفت:
-شما چی داشتین پچ پچ می کردین؟..

از کنجکاویش تعجب کردم و با ابروهای بالا پریده کمی خیره شدم بهش…

تا حالا ندیده بودم اینجوری کنجکاوی بکنه و سوال بپرسه…

لب هام رو جمع کردم و با شیطونی گفتم:
-داشتیم رسم دوماد کشونی که داریم رو یاداوری می کردیم..ما بعد از عقد میوفتیم به جون دوماد و با چوب می زنیمش….

چپ چپ نگاهم کرد و پوزخندی زد:
-حالا میبینیم بعد از عقد، وقتی عروس و داماد رو تو خونشون تنها گذاشتن کی قراره کیو بکشه…

لبم رو از منظور حرفش گزیدم و با خجالت نگاهی به دور و برم کردم که یه وقت کسی نشنیده باشه و بعد گفتم:
-خیلی بی تربیتی…

-چرا؟..زنمی، پیش تو بی تربیت نباشم پس پیش کی باشم…

“هیس”ی گفتم و با خجالت دوباره به بقیه نگاه کردم..با اینکه می دونستم صدامون ارومه و کسی نمی شنوه اما بازم نگران بودم….

کمی سکوت بینمون برقرار شد و بعد سامیار دوباره گفت:
-نگفتی چی پچ پچ میکردین…

لبخندم اروم اروم محو شد و زمزمه وار گفتم:
-پرسیدم عمه ام اومده یا نه..

اخم هاش دوباره رفت تو هم و سوالی گفت:
-مگه قرار بود بیاد؟…

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سه

ارباب زاده لبخند محوی کنج لبهاش نشست ، رفت سمت ترانه و خطاب بهش گفت …

یک دیدگاه

  1. سلام،پارت بعد رو کی میزارید?

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *