خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت هشتادو سه

رمان گرداب/پارت هشتادو سه

شونه بالا انداختم و لب هام رو جمع کردم:
-نمی دونم..ازش بپرس..

چپ چپ نگاهم کرد و با حرص گفت:
-من بپرسم؟..خاک تو اون سرت تو باید واسم استین بالا بزنی…

-من واسه خودم اتفاقی شوهر پیدا کردم..تو جنگ و جدال و جاسوسی و کلفتی…چه توقعی داری…

-بابا طرف اماده اس تو فقط جورش کن..

خیلی داشت اصرار میکرد..با اخم و تعجب نگاهش کردم:
-جدی هستی عسل؟..خوشت میاد ازش؟..

لب هاش رو جمع کرد و چشم های روشن و نازش رو ازم دزدید و شونه بالا انداخت…

اروم خندیدم و هولش دادم تو اتاق و در رو پشت سرمون بستم…

اصلا متوجه نشده بودم عسل از سامان خوشش میاد..یه وقت هایی یه تعریف های کوچکی ازش میکرد اما من پای چیز خاصی نمی گذاشتم….

چقدر درگیر زندگیم بودم که حتی از خواهرم هم غافل شده بودم…

سری به تاسف واسه خودم تکون دادم و نشستم روی صندلی جلوی اینه و گفتم:
-سامان چی عسل..چیزی ازش دیدی؟..ممکنه نظری بهت داشته باشه؟…

-امروز بی خیال شو..یه روز سر فرصت باهم حرف میزنیم..امروز روز مهمیه واسه هممون…

سرم رو تکون دادم و صاف نشستم و عسل هم سشوار رو برداشت و مشغول خشک کردن موهام شد….

ذهنم به حرف های عسل درگیر شده بود..

اگه خودشون بهم نگفته باشن، پس هیچکدوم از گذشته ی همدیگه چیزی نمی دونستن….

باید تو اولین فرصت با عسل حرف می زدم…

 

دستی به دامن لباسم کشیدم و رفتم جلوی اینه…

لبخند نم نمک نشست روی لب هام و با ذوق رفتم جلوتر و دقیق تر به خودم نگاه کردم…

عسل ارایشی مات و بسیار زیبای روی صورتم کار کرده بود که به پوست سفیدم خیلی می اومد…

چشم های سبز عسلیم رو ارایشی کرم قهوه ای کرده بود که همخونی داشت با رنگ خرمایی موهام….

رژ لبی قرمز و مات که لب های درشت و قلوه ایم رو برجسته تر نشون میداد و خیلی به صورتم می اومد..تو اولین نگاه بیشترین توجه رو لب هام جلب میکردن…..

موهام رو که تا وسط کمرم میرسید، سشوار کشیده و حالت داده دورم باز گذاشته بود..جلوش هم فرق کج باز کرده بود و یه طرف رو تو صورتم ریخته بود و یه کلیپس گل خیلی شیک و قرمز رنگی هم طرف دیگه ی موهام زده بود…..

کت و دامن کرم رنگی تنم بود..کت تنگ و اندامی که تا پایین کمرم قدش بود و دامن ست و همرنگش بلند و تنگ تا مچ پام بود….

کفش های پاشنه بلند و سفید جلو باز هم پام کرده بودم که تفاوت قدم با سامیار رو کمی کمتر کنم…

نگاهم رو به عسل دوختم و لبخندم پررنگ شد:
-مرسی خیلی خوب شدم..دقیقا همونجور که می خواستم…

اون هم لبخند زد و سرش رو تکون داد:
-سلیقتو بلدم دیگه..

چرخیدم سمت اینه و درحالی که شال حریر سفیدم رو روی سرم میگذاشتم و مرتبش می کردم گفتم:
-کی باشه بتونم کارهاتو جبران کنم…

با لحن شیطون و تخسی گفت:
-یه برادر شوهرِ شاخ شمشاد داری اونوقت دنبال یه راهی واسه جبران هستی؟..بیشعور….

با خنده چپ چپ نگاهش کردم:
-فکر کنم خیلی خوشت اومده..همه چیزو به اون ربط میدی…

دوباره شونه بالا انداخت و جوابی بهم نداد که خودم ادامه دادم:
-هیچی هم نمیگی که بفهمم چی تو اون سرت میگذره..

-هیچی بابا..بعدا حرف میزنیم..بیا بریم تا صدای شوهر خوش اخلاقتو درنیاوردیم…

اروم زدم سر شونه ش و چشم غره ای بهش رفتم:
-بی ادب..تا حالا مگه دعوات کرده یا چیزی بهت گفته که اینقدر از دستش شکاری…

حق به جانب گفت:
-تورو کم اذیت کرده؟..هنوز یادم نرفته چه کارها باهات کرده…

-اخلاقش همینه..من ازش ناراحت نمیشم چون میدونم تو دلش چیزی نیست و منظوری نداره…

چیزی نگفت و مشغول پوشیدن مانتو و شالش شد…

می دونستم بخاطره اذیت هایی که من شدم و اون حرص و غصه هایی که خورده بودم، ناراحت و دلگیره اما چیزی نمی گفت….

می شناختمش..نمی خواست دخالت کنه اما ناراحتی و نگرانیش رو هم نمی تونست مخفی کنه…

کیف دستی کوچک سفید رنگم رو از روی میز برداشتم و گوشیم رو داخلش گذاشتم…

برای اخرین بار خودم رو تو اینه چک کردم و وقتی از همه چیز مطمئن شدم به عسل نگاه کردم و گفتم:
-بریم؟..

چشم هاش رو باز و بسته کرد و اومد جلو و اروم بغلم کرد…

کنار گوشم لب زد:
-خیلی خوشحالم..امیدوارم هرروز همینطوری چشم هات برق بزنه و شاد باشی…

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت چهل

  انگار اون نمی خواست… و فقط هدفش این بود که به این بازی ادامه …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *