خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت هشتادو دو

رمان گرداب/پارت هشتادو دو

 

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
-با عمه ام..

-اِ گمشو جدی پرسیدم..با کی حرف میزدی این وقت صبح؟…

با حرص نگاهش کردم:
-دارم میگم با عمه ام..چرا شیش میزنی…

ابروهاش رو انداخت بالا و با تعجب نگاهم کرد:
-جدی داشتی با عمه ت حرف میزدی؟..چرا؟…

-نمیدونم..از دیشب احساس میکنم خیلی تنهام..خواستم تو عقدم کنارم باشه…

-چی گفت؟..میاد؟..

شونه هام رو بالا انداختم و از روی صندلی بلند شدم:
-نمیدونم چیزی نگفت..ادرس رو براش می فرستم اگه خواست میاد…

-یه وقت به اون پسر کثافتش نگه اونم شر درست کنه..

-نه بهش گفتم به کسی نگه و اگه خواست بیاد تنها بیاد..نمیگه بهشون…

اخم هاش رو کشید تو هم و غر زد:
-چرا هنوز بهشون اعتماد داری..

-به عمه ام اعتماد دارم..قبلا هم داشتم..فقط اشتباهش اینه حرف شوهرش رو زیادی قبول داره و باور میکنه….

سرم رو برای عسل تکون دادم و ادامه دادم:
-که البته حقم داره..شوهرشه و چندین ساله دارن زندگی میکنن…

-تو هم امانت برادرش بودی..باید ازت مراقبت میکرد..

شونه بالا انداختم و حوله ام رو از روی پشتی صندلی برداشتم و گفتم:
-ولش کن..من برم حموم تا دیر نشده…

تو یه لحظه حالتش عوض شد و با حرص و صدایی بلند گفت:
-هنوز حموم نرفتی؟..تو چرا اینقدر خونسردی..من از دست تو چیکار کنم…

 

هیسی کردم و با صدای خفه گفتم:
-چه خبرته ارومتر..الان همه رو میکشونی اینجا..

چشم غره ای رفت و گفت:
-سریع برو و بیا..من میرم پیش بقیه تو اشپزخونه..از حموم اومدی صدام کن بیام کمکت زودتر اماده بشیم….

-باشه..به مامانت اینا یاداوری کردی که بیان؟..

-اره برو نگران نباش میان..

سرم رو تکون دادم و حوله به دست از اتاق رفتم بیرون که تو راهرو به مادرجون برخوردم…

یه ابروش رو درست عین سامیار انداخت بالا و دست به کمر گفت:
-کجا به سلامتی…

-صبح بخیر..میرم حموم..

-بدون صبحانه؟..بیا دو تا لقمه بخور بعد برو…

خم شدم گونه ش رو بوسیدم و سریع چرخیدم سمت ته راهرو که حمام اونجا بود و گفتم:
-نه یه دوش میگیرم زود میام..

-ضعف میکنی دختر..

دستم رو واسش تکون دادم و رفتم تو حمام..انقدر استرس داشتم که می خواستم سریع دوش بگیرم و بیام بیرون از کارهام عقب نمونم….

چون روز قبل یه حمام مفصل رفته بودم، فقط یه دوش سرسری میخواستم بگیرم…

ده دقیقه هم نشد که دوش گرفتم و اومدم بیرون…

رفتم تو اتاق و موهام رو با حوله کمی خشک کردم و یه تیشرت و شلوار راحتی پوشیدم…

با موهایی که هنوز نم داشت و دورم ریخته بودم راه افتادم سمت اشپزخونه تا هم صبحانه بخورم و هم سامیار رو ببینم که بپرسم برنامه ش چی بود…..

“صبح بخیر” گفتم و رفتم کنار سامیار روی صندلی نشستم…

 

سامیار نگاهی به موهام کرد و اخم هاش رو کشید تو هم:
-با موهای خیس؟..

-الان سریع چند لقمه میخورم و میرم خشک میکنم..دلم داشت ضعف میرفت نتونستم صبر کنم…

سرش رو تکون داد و فنجون چایی من رو کشید سمت خودش و چند قاشق شکر داخلش ریخت و مشغول شیرین کردن شد….

کاری که من هرروز صبح برای اون انجام میدادم…

لبخندی زدم و وقتی فنجون رو گذاشت جلوم با محبت تشکر کردم..چقدر محبت های اینجوریش به دلم می نشست….

میون اون همه استرسی که داشتم، همین چیزها بود که کمی ارومم میکرد…

درحال خوردن، از برنامه ی سامیار پرسیدم که گفت:
-کار خاصی ندارم..با سامان میریم اصلاح موهام..کت و شلوار هم که گرفتیم..یه دوشم میگیرم و تمام…

سرم رو تکون دادم و گفتم:
-باشه..فقط گوشیت تو دسترس باشه که اگه کاری داشتم و زنگ زدم جواب بدی…

-اوکی..

از مادرجون تشکر کردم و خواستم میز رو جمع کنم اما اجازه نداد و به زور با عسل از اشپزخونه بیرونمون کرد….

درحالی که می رفتیم سمت اتاق من عسل گفت:
-خدا یدونه از این مادرشوهرا هم به من بده…

اروم خندیدم و سقلمه ای به پهلوش زدم و گفتم:
-همین یدونه بود رسید به من..

-جاری نمیخواهی؟..البته اخلاقش مثل سامی شما سگی نباشه…

اخمی کردم و چشم غره ای بهش رفتم:
-زهرمار درست حرف بزن..جلوشم نگی سامی که یه چیزی بهت میگه…

-برو گمشو بابا مگه خرم..نگفتی، پسره زن نمیخواد؟..سامانو میگم…

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت چهل

  انگار اون نمی خواست… و فقط هدفش این بود که به این بازی ادامه …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *