خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت نود

رمان گرداب/پارت نود

 

حوله کوچکی که روی پشتی صندلی، جلوی میز ارایشم بود رو برداشتم و باهاش نم موهام رو گرفتم….

 

نمی خواستم سشوار رو روشن کنم و این سکوت رو بهم بزنم…

 

خیسی موهام که کمی گرفته شد با همون حوله ای که دورم بود نشستم روی صندلی و نگاهی به میز ارایشم انداختم….

 

دو دل بودم که ارایش بکنم یا نه..نمی خواستم سامیار فکر کنه امشب برام خیلی مهمه..از طرفی هم خیلی ساده بودم اینجوری….

 

نگاهی دوباره به صورت بی روحم انداختم و تصمیمم رو گرفتم…

 

اول لوسیون برداشتم و دست ها و پاهام رو باهاش چرب و خوشبو کردم..کارم که تموم شد رفتم سراغ صورتم که کمی از بی رنگی درش بیارم….

 

فرچه ی بزرگم رو برداشتم و کمی رژ گونه ی سرخابی سر گونه هام زدم و رژلب همرنگش رو هم برداشتم و روی لب هام مالیدم….

 

یه شونه به موهام زدم و همونطور نم دار دورم ریختم و پاشدم رفتم سر کمدم…

 

لباس خوابی که با عسل خریده بودیم رو دراوردم و شنلش رو انداختم روی تخت و خودش رو برای چندمین بار نگاهی دقیق انداختم….

 

هم خیلی کوتاه بود و هم دار و ندار ادم رو می انداخت بیرون…

 

چطوری این رو جلوی سامیار می پوشیدم..از خجالت میمردم…

 

دوباره برگشتم جلوی اینه و لباس رو جلوی خودم نگه داشتم و دقیق از تو اینه نگاه کردم…

 

یه جورایی کل بدنم رو نشون میداد و حتی جاهایی که مثلا پوشیده بود هم پارچه ش تور و گیپور بود و باز هم بدنم معلوم میشد….

 

تنها خوبیش این بود که یک شنل برای روی لباس داشت….

با مکث نفسم رو فوت کردم و با فکر اینکه شوهرمِ و تا حالا چندین بار منو دیده و مشکلی نیست شروع کردم به پوشیدن لباس….

 

حوله رو باز کردم و سریع لباس زیر و بعد هم پیراهن خواب رو پوشیدم…

 

خم شدم ادکلنم رو از روی میز برداشتم و یه دوش حسابی باهاش گرفتم…

 

کارم که تموم شد جلوی اینه ایستادم..اب دهنم رو قورت دادم و از سر تا پا به خودم نگاه کردم..خوب شده بودم….

 

با رضایت دستی به موهام کشیدم و از اینه دل کندم…

 

ربدوشامبر لباس که از جنس ساتن و قدش تا کمی پایین تر از خود لباس بود رو از روی تخت برداشتم و تنم کردم اما بند دورش رو نبستم و همینجور باز گذاشتم بمونه….

 

رنگ مشکی لباس و جنس نرم و گیپورش خیلی به پوستم می اومد و رژ لب قرمزم هم همه چیز رو تکمیل کرده بود….

 

چند نفس عمیق کشیدم و رفتم سمت در و با دستی که می لرزید دستگیره رو کشیدم پایین و در رو باز کردم…

 

در اتاق سامیار بسته بود و صدایی هم از داخلش نمی اومد…

 

نکنه من این همه به خودم رسیدم ولی اون خوابیده باشه…

 

با تعجب رفتم سمت اتاقش و اروم در رو باز کردم..اتاق رو فقط نورِ کم و ملایم چراغ خواب روشن کرده بود….

 

نگاهم رو چرخوندم و سامیار رو دیدم که روی تخت دراز کشیده بود…

 

شلوارک مشکی و یک تیشرت ساده ی یشمی رنگ و نخی تنش بود..عادت نداشت شب ها تیشرتش رو دربیاره و حتما باید موقع خواب تنش باشه….

 

یک دستش رو خم کرده و روی پیشونیش گذاشته بود و اون یکی دستش روی شکمش بود و چشم هاش هم بسته بود…

 

 

لب هام رو بهم فشردم..واقعا خوابیده بود…

 

چپ چپ از بالا تا پایین نگاهش کردم و رفتم داخل و در رو هم پشت سرم بستم…

 

البته حق هم داشت..خیلی خسته بود و از صبح یک لحظه هم بیکار نبود..اون مشروبی که خورده بود هم بیشتر باعثش میشد….

 

ربدوشامبرم رو دراوردم و انداختم روی صندلی و رفتم لبه ی تخت نشستم…

 

لبخند نرم نرمک نشست روی لب هام و کرمم گرفت…

 

من انقدر به خودم رسیده بودم واسش و اون راحت خوابیده بود..درست نبود…

 

دستم رو روی بازوی اون دستش که روی شکمش بود کشیدم و بردم تا روی ساق دستش و همینجور نرم کشیدم تا پشت انگشت هاش و نوازشش کردم…..

 

گوشه ی لبم رو گزیدم و نوک انگشت هام رو از روی انگشت هاش کشیدم روی شکمش و رفتم سمت سینه ش….

 

در همون حال اروم و زمزمه وار صداش کردم:

-سامیار…

 

هیچ عکس العملی نشون نمیداد اما منم اینجوری خوابم نمیبرد..حداقل بیدار میشد بغلم میکرد بعد می خوابیدیم….

 

زبونم رو روی لبم کشیدم و انگشت هام رو رسوندم به گردنش و محسوس تر نوازش کردم…

 

هیچوقت انقدر سنگین نبود خوابش و با یه اشاره بیدار میشد…

 

دستم رو گذاشتم روی سینه ش و خم شدم روی صورتش و با حرص صداش کردم:

-سامیار…

 

باز هم هیچی..نه تکونی، نه صدایی..

 

نفسم رو فوت کردم تو صورتش و لب هام رو جمع کردم و با ناز گفتم:

-سامی…

 

تو یک ثانیه دستش اومد بالا، بازوم رو گرفت و کشیدم سمت خودش و جیغم بلند شد…

 

افتادم روش و به سختی خودم رو نگه داشتم که صورتم به جاییش نخوره و گفتم:

-اِاِ سامی…

 

چیزی نگفت و وقتی خیالم از جام راحت شد و دیدم سامیار جواب نمیده با خنده دست هام رو روی هم گذاشتم روی سینه ش و چونه ام رو تکیه دادم بهشون….

 

راحت و بی خیال خوابیده بودم روش…

 

به اون چشم های سرخ و خمارش نگاه کردم و لبخندم بزرگ تر شد:

-بیدار شدی؟…

 

صداش بم و خشدار شده بود:

-خواب نبودم..

 

چپ چپ نگاهش کردم و اخم هام رو کشیدم تو هم:

-پس چرا جواب نمیدادی؟…

 

ابروهاش رو انداخت بالا و دستش رو کشید روی کمرم و بی توجه به سوالم گفت:

-خوشگل کردی…

 

لب هام رو جمع کردم و با ناز گفتم:

-بودم..

 

سر تکون داد و با دستش ضربه ی ارومی به کمرم زد و گفت:

-بیا بالا…

 

ابروهام رو انداختم بالا و نچی گفتم که با دوتا دستش بازوهام رو گرفت و خیلی راحت کشیدم بالا و مجبورم کرد کنارش بخوابم….

 

خنده ام گرفت از خودم..روی چه حسابی باهاش کل کل می کردم وقتی حتی زورم بهش نمیرسید…

 

چرخید طرفم و با دیدن لبخندم ابروهاش رو انداخت بالا:

-می خندی؟…

 

خنده ام بیشتر شد و خودم رو چسبوندم بهش و چشم هام رو بستم…

 

با ضربه ی نسبتا محکمی که سامیار به پشتم زد تو جام پریدم:

-اخ..سامیار..خیلی بی ادبی…

 

-چرا..دردت اومد؟..

 

دستم رو بردم عقب و روی رون و پشتم رو که بدجور می سوخت دست کشیدم:

-نه پس قلقلکم اومد..

 

-خوب میشه..عادت میکنی…

 

سرم رو بلند کردم و چپ چپ نگاهش کردم که با دستش محکم دو طرف فکم رو گرفت و فرصت هیچ حرفی رو بهم نداد و لب هاش رو محکم و بی قرار به لب هام چسبوند…..

 

خیلی زود پلک هام روی هم افتاد و من هم همراهش شروع به بوسیدنش کردم…

 

خودم رو بهش نزدیک تر کردم و دستم رو گذاشتم روی صورتش و جواب بوسه های پر حرارتش رو می دادم….

 

دوتامون به پهلو رو به هم خوابیده بودیم و سامیار کم کم دستش رو از روی چونه ام کشید پایین و رفت سمت گردنم و همینطور نوازش وار می رفت پایین تر…..

 

از روی سینه ام هم رد شد و به شکمم رسیده بود که پاش رو هم بلند کرد و انداخت روی پاهام…

 

قفلم کرده بود تو بغلش و لب های داغش یک لحظه هم از لب هام جدا نمیشدن…

 

داشتم نفس کم می اوردم اما حتی خودم هم دلم نمی خواست ازش جدا بشم…

 

دستم که روی صورتش بود رو کمی رو به عقب فشردم و بهش فهموندم جدا بشه که متوجه شد و لب هاش رو جدا کرد….

 

بلافاصله پیشونیمون بهم چسبید و نفس زنان چشم هام رو بستم…

 

نفسم رو فوت کردم و پچ پچ وار صداش کردم:

-سامی…

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهرغیرتی من/پارت شصتو هفت

داخل اتاق شدم خواستم برم سمت حموم که صدای خش دار ارباب زاده بلند شد …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *