خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب پارت نود و سه

رمان گرداب پارت نود و سه

بغضم شکست و با گریه گفتم:

-تموم شد؟..

نفس عمیقی کشید و دست هام رو ول کرد و با یک حرکت و خیلی محکم کشیدم تو اغوشش…

گریه ام شدیدتر شد و خودم رو میون دست هاش جمع کردم…

صورتش رو از بین موهای بازم رد کرد و چسبوند به گردنم و زمزمه وار گفت:

-تموم شد..

نفس راحتی کشیدم و پیراهنش رو تو مشتم گرفتم که دوباره با همون صدای خش دار و گرفته گفت:

-الان دیگه بابام به ارامش میرسه سوگل؟..

سرم رو تکون دادم و با گریه گفتم:

-اره عزیزم..بیا بریم بشین یه لیوان اب بیارم برات..بیا…

ازش جدا شدم و مجبورش کردم بیاد روی کاناپه بشینه و خودم رفتم تو اشپزخونه…

سریع یه لیوان برداشتم و از تنگ روی میز اب داخلش ریختم و دوباره دویدم تو هال…

سرش رو تکیه داده بود به پشتی مبل و چشم هاش رو دوباره بسته بود…

کنارش نشستم و دست ازادم رو روی پاش گذاشتم و گفتم:

-سامیار..یکم اب بخورم عزیزم…

لیوان اب رو از دستم گرفت و یک نفس سر کشید و بعد گذاشت روی میز کنارش…

خم شد و ارنج دست هاش رو روی زانوهاش گذاشت و تو موهاش چنگ زد و محکم کشید…

دستم رو گذاشتم روی دستش و با ناراحتی لب زدم:

-بهت گفتم نرو..

-باید با چشم خودم میدیدم..سختیای زیادی کشیدم تا بتونم امروز رو ببینم…

سرم رو تکون دادم و دست روی موهاش کشیدم:

-حق داری..منم دوست داشتم ببینم کسی که خانوادمو ازم گرفت چطوری داره جون میده و بالای چوبه دار رفته اما طاقت دیدن نداشتم..نمی تونستم تحمل کنم…..

دست هاش رو از روی زانو برداشت و کف دست راستش رو از پس سرش محکم کشید تا روی صورتش و پوفی کرد….

صورتش هنوز رنگ پریده بود و نفس های بلند و کشدار میکشید…

کاملا مشخص بود صحنه ی اعدامی که دیده باعث شده بهم بریزه..حتی اگه اون شخص دشمنت باشه و تمام زندگیت رو منتظر این روز بوده باشی، باز هم دیدن چنین صحنه ای واسه ادم سخت بود…..

بی حرف داشتم نگاهش می کردم که با چشم های سرخ و خمارش نیم نگاهی بهم کرد و بعد خم شد و سرش رو روی پاهام گذاشت….

دست هام تو هوا موند و با تعجب نگاهش کردم اما سریع به خودم اومدم و لبخنده محوی زدم…

دستم رو توی موهاش کشیدم و نوازشش کردم..

چشم هاش رو بست و کمی تو سکوت گذاشت و بعد با صدای گرفته و بمش گفت:

-میدونستی شاهین وقتی بابامو به قتل رسوند ازش فیلم گرفته بود؟…

سکوت کردم و محسوس تر موهاش رو نوازش کردم تا اروم بشه و خودش رو خالی بکنه…

حتی نگفتم که اون فیلم رو دیدم..فیلمی که من رو هم دیوونه کرد چه برسه سامیار که مربوط به پدرش بود….

صداش خش دارتر و ارومتر شد:

-فیلم گرفت و بعد از یه مدت برامون فرستاد..وقتی که یکم از نبود پدرم اروم شده بودیم و داشتیم کنار می اومدیم..اون فیلم رو فقط من دیدم….

دستم توی موهاش از حرکت ایستاد و خشکم زد..

با تعجب نگاهش کردم و لب زدم:

-یعنی چی فقط تو دیدی سامیار؟..چطوری؟..مامان و سامان چی..اونها ندیدن؟…

کمی تو جاش جابجا شد و روی کمرش خوابید و از پایین نگاهم کرد و “نه” ارومی گفت…

دستم همینطور روی پیشونیش مونده بود و اروم گفتم:

-چطوری سامیار؟..

چشم های خمارش رو بهم دوخت و دستم رو گرفت و گذاشت روی موهاش یعنی نوازش کن…

لبخندی زدم و انگشت هام رو دوباره توی موهاش بردم و مشغول شدم…

سامیار هم با خیال راحت چشم هاش رو بست و گفت:

-وقتی یه بسته اومد در خونه فقط من خونه بودم..اون موقع شونزده هفده سالم بود..نه اسم فرستنده و نه اسم گیرنده روی پاکت نبود..هیچی روش نوشته نشده بود جز فامیلی ما….

اب دهنش رو قورت داد و با مکث، اروم تر و گرفته تر گفت:

-منم کنجکاو شدم بازش کردم..یه سی دی داخلش بود فقط..گذاشتم تو دستگاه و با شروع شدنش همون جلوی تلویزیون افتادم..پدرم با دست های بسته روی زانوهاش نشسته بود و چند نفر دور و برش ایستاده بودن و یه نفر که اون موقع نمی شناختمش هم دور بابام قدم میزد و حرف میزد…..

چشم هام رو بستم و با نفرت گفتم:

-شاهین..

-اره شاهین..با اسلحه ی تو دستش تهدید میکرد و پدرم رو می ترسوند..نه برای کشتنش بلکه میگفت اون فیلم رو برای ما داره میگیره..دیدم پدرم رو چطوری به قتل رسوند..بدترین لحظه ی زندگیم، لحظه ی دیدن اون فیلم بود..مردن و دوباره زنده شدن رو با تمام وجودم حس کردم..اینکه میگن دنیا رو سر ادم خراب میشه رو با تک تک سلولام درک کردم…..

سکوتی کرد و نفس عمیقی کشید که من اون یکی دست ازادم رو هم گذاشتم روی صورتش و روی عضلات منقبض شده ش رو نوازش کردم….

انقدر ادامه دادم تا کم کم کمی فشار دندون هاش به روی هم کم شد و حس کردم اروم تر شد…

اب دهنش رو قورت داد و ادامه داد:

-اون به نیتش رسیده بود..فیلم رسیده بود دست ما..حالا اگه مادرم یا سامان هم میدیدن دیوونه میشدن..درست مثل من…

چرا این پسر اینجوری بود..می دونستم چکار کرده..برای اینکه اونها فیلم رو نبینن و حالشون بد نشه اصلا بهشون از وجوده چنین فیلمی حرف هم نزده بود….

مگه میشه ادم با هفده سال سن هم بتونه اینجوری از خانوادش حمایت کنه…

یه جوری شده بودم..حس می کردم تمام احساس و احترامم نسبت بهش ده برابر بیشتر شده…

سرم رو چپ و راست تکون دادم و لب زدم:

-بعد چیکار کردی؟..

زهرخندی گوشه ی لبش نشست:

-اوایلش رو نمیدونم..تا دو سال حالم خوب نبود..یعنی خیلی بد بود..مثل دیوونه ها شده بودم..این بیمارستان و اون بیمارستان بستری میشدم..مادرمم مرگ پدرم رو یادش رفت و به تکاپو افتاد که حداقل منو زنده نگه داره تا از دستش نرفتم..منو پیش تمام دکترای این شهر برد…..

چشم هاش رو بست و دست من رو گرفت و کف دستم رو روی لب هاش گذاشت و همینطور دست خودش رو هم روی دستم نگه داشت….

سرم رو تکون دادم و با دست ازادم اشک هام رو پاک کردم..چی کشیده بود این پسر…

نگاهی به صورت ارومش کردم و چشمه ی اشکم دوباره جوشید و راه صورتم رو درپیش گرفت…

سامیار کف دستم رو اروم بوسید اما ولش نکرد و اورد بالاتر و دستم رو روی چشم هاش گذاشت..انگار وقتی دستم تو دستش بود، بهتر حضورم رو حس میکرد و خیالش راحت میشد…..

خم شدم با محبت و تمام عشقی که بهش داشتم روی موهاش رو بوسید…

بوسه ام رو که حس کرد، اون لبخنده معروفش روی لب هاش نشست اما حرکتی نکرد و حتی دستم رو هم از روی چشم هاش برنداشت….

سرم رو به پشتی کاناپه تکیه دادم و من هم چشم هام رو بستم..خوابم می اومد و چشم هام می سوخت…

کمی تو همین حال بودیم و نمی دونم چقدر گذشته بود که سامیار صدام کرد:

-سوگل..

لای چشم های سرخ و خسته ام رو باز کردم و نگاهش کردم…

دستم رو از روی چشم هاش برداشته بود و داشت نگاهم میکرد..چشم های خودش هم دست کمی از من نداشت….

سرم رو تکون دادم و صاف نشستم و نگران بهش نگاه کردم:

-جانم عزیزم..بهتری؟..

سرش رو تکون داد و با انگشت هاش چشم هاش رو مالید و لب زد:

-خوبم..بلند شو برو روی تخت بخواب..دیشب یه لحظه هم چشم روی هم نذاشتی..پاشو…

سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم:

-نه میخوام بدونم بعدش چیکار کردی..البته اگه حوصله داری تعریف کنی..اگه نه که ولش کن…

اون هم سر تکون داد و انگار که حالش بهتر شده بود که بلند شد و کنارم نشست…

دستش رو انداخت دور شونه هام و کشیدم تو اغوشش و سرم رو روی سینه ش گذاشتم و چشم هام رو با ارامش بستم….

بوی تنش رو نفس کشیدم و سامیار شروع کرد به تعریف کردن..انگار خودش هم می خواست دلش رو خالی و اروم بکنه….

انگشت هاش رو لای موهام کشید و اروم گفت:

-حالم که کمی بهتر شد با خودم دو دوتا چهارتا کردم که چیکار باید بکنم..پدرم به قتل رسیده بود و پرونده ش باز بود و هنوز جریان داشت..از شانسمون پرونده افتاد دست یکی دوست های قدیمی و صمیمی خوده پدرم..البته اول دستش نبود اما بعد که همه چی رو فهمید، خودش پرونده رو به دست گرفت و گفت بهش رسیدگی میکنه..این یه معجزه برای ما بود وگرنه تا الان طول نمیکشید و خیلی وقت پیش پرونده رو مختومه اعلام کرده بودن……

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو هفت

بعدش سریع بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم به سمت اتاق دویدم حسابی ناراحت …

3 دیدگاه

  1. مهرناز۱۱۰

    سلام چرا ادامه رمان ر تو پیج نمیذارین؟؟؟؟من بیشتر از سه هفتس که منتظر پارت نود و چهار به بعد هستم

  2. عالیی منتظربعدیممم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *