خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت نودو یک

رمان گرداب/پارت نودو یک

 

با دستش موهای اومده تو صورتم رو عقب داد و با صدایی که بم تر از قبل شده بود لب زد:
-جان..

هیچی نگفتم و بی تاب خودم رو تو بغلش تکون دادم که دوباره و اینبار بدون اینکه لحنش سوالی باشه، تکرار کرد:
-جان..جانم..

میون نفس نفسم، لبخند زدم و سرم رو بلند کردم..

انقدر خوشگل و با حرارت نگاهم می کرد که طاقت نیاوردم و این دفعه من لب هام رو گذاشتم روی لب هاش و محکم بوسیدم…

سامیار دستش رو تو موهام فرو کرد و بی قرارتر از من مشغول بوسیدنم شد…

هرلحظه فشار بوسه هاش بیشتر میشد و بیشتر می اومد طرفم و کم کم با حرکت بدنش مجبورم کرد به پشت بخوابم و خودش هم خم شد روم….

یک دستش رو تکیه گاه بدنش کرد و سرش رو کشید عقب…

با اون چشم های خمار و قرمزش نگاهم کرد و دوباره سرش رو خم کرد و بوسه ی کوتاهی روی لب های خیسم زد و باز رفت عقب….

نفس هاش داغ بود و تو صورتم می خورد و داغم می کرد..چقدر دوستش داشتم خدایا..چرا یه ذره دوست داشتنش و نزدیکی بهش برام عادی نمیشد…..

حتی با یک نگاهش هم قلبم به طپش وحشتناکی می افتاد…

دستم رو کشیدم روی موهاش که سرش رو خم کرد و نگاهه کوتاهی از بالا تا پایین به تنم کرد و بعد دوباره تو چشم هام خیره شد…

نوک بینیم رو بوسید و انگشت اشاره ش رو انداخت زیرِ بند باریک لباسم که روی شونه ام بود و گفت:
-لباست خیلی خوشگله ولی..

اخم ریزی کردم و سوالی سر تکون دادم که ادامه داد:
-قول میدم یکی خوشگل ترشو برات بخرم..

متوجه منظورش شدم و سریع دستم رو گذاشتم روی دستش و گفتم:
-نه سامیار..نکن..

-دوتا میخرم…

ابروهام رو انداختم بالا و با تعجب صداش کردم:
-سامیار..

-سه تا…

خنده ام گرفت و دستم رو گذاشتم روی صورتش:
-سامیار این چه عادت بدیه تو داری..میدونی این میشه چندمین لباسی که راهی اشغالی کردی؟…

هنوز انگشتش زیر بند لباسم بود و انگار قصد کوتاه اومدن نداشت…

حق به جانب گفت:
-تو که میدونی من دوست دارم این کارو، چرا لباسی که دوست داری میپوشی؟…

-سامیار واسه تو می پوشم..

سرش رو تکون داد و دوباره گفت:
-پنج تا لباس خواب از این خوشگلتر برات میخرم…

دلم ضعف رفت براش و محکم صورتش رو بوسیدم و با خنده گفتم:
-مگه اومدی بقالی که چونه میزنی سامیار؟..

قیافه ش خیلی بامزه و دوست داشتنی شده بود..اخه مگه من می تونستم به این بشر نه بگم…

دست هام رو گذاشتم دو طرف صورتش و لب هاش رو بوسیدم و دیگه چیزی نگفتم…

خودش متوجه شد حرفی ندارم و کوتاه اومدم..

به پشت خوابید روی تخت کنارم و بازوم رو گرفت و کشید طرف خودش و مجبورم کرد برم روش….

روی شکمش نشستم و پاهام رو دو طرفش گذاشتم و با لبخندی اروم و چشم هایی خمار و پر از خواستن نگاهش کردم….

دستش رو گذاشت روی رون پام و اروم نوازشم کرد و من هم بی اراده خم شدم و صورتم رو بهش نزدیک کردم….

می دونستم الان هاست که صدای جر خوردن لباسم بلند بشه…

غلتی تو جام زدم و از سرمای زیاد شونه هام رو جمع کردم که پتو روی تنم کشیده شد بالاتر و تا روی گردنم اومد….

هنوز گیج و منگ خواب بودم اما می دونستم سامیار پتو رو کشیده روم و حجم گرمای تنش رو نزدیک خودم حس می کردم….

چشم بسته و خوابالو خودم رو بهش نزدیک کردم و چسبیدم بهش:
-سردمه..

-پاشو یه چیزی تنت کن..

سرم رو بالا انداختم و مثل یه بچه گربه صورتم رو مالیدم به سینه ش و با همون صدای گرفته گفتم:
-خوابم میاد..

-من گشنمه سوگل خانم..

با چشم های بسته اخم هام رفت تو هم و درحالی که می چرخیدم و پشتم رو بهش می کردم غر زدم:
-یه امروز تو صبحونه درست کن..من خسته ام هنوز خوابم میاد…

صدام کرد اما جوابش رو ندادم و پتو رو بیشتر کشیدم بالا..هیچی تنم نبود و کمی که پتو می رفت کنار سردم میشد….

سامیار وقتی دید جواب نمیدم دوباره گفت:
-سوگل خودتم ضعف میکنی پاشو یه چیزی بخور بعد دوباره بخواب…

باز هم جواب ندادم و صدای نفس سامیار رو که محکم فوت کرد بیرون شنیدم و اون هم دیگه چیزی نگفت….

یه جوری خوابم میومد که حتی چشم هام رو هم نمی تونستم برای چند ثانیه باز کنم…

چند لحظه هم نگذشته بود که دوباره چشم هام گرم شد و خوابم برد…

 

نمی دونم چقدر گذشته بود که دوباره سامیار صدام کرد:
-سوگل بلند شو دیگه بسه…

با همون چشم های بسته سرم رو تکون دادم و خوابالود گفتم:
-باشه..الان بلند میشم..

-عسل و سامان اومدن..پاشو تنهان..

یک چشمم رو باز کردم و با تعجب نگاهش کردم:
-این موقع صبح اومدن چیکار..

سامیار درحالی که لبه ی تخت نشسته بود، شونه بالا انداخت و گفت:
-برای صبحونه اومدن..

شوکه چشم هام رو تا ته باز کردم و خیره شدم بهش:
-یک ساعت صبر نکردی من بیدار بشم؟..اونارو خبر کردی بیان واست صبحونه اماده کنن؟…

گنگ سرش رو تکون داد:
-چی میگی سوگل؟..هنوز خوابی یا هزیون میگی؟..

دستش رو روی پیشونیم گذاشت که دستش رو پس زدم و ملافه رو دورم گرفتم و نشستم روی تخت….

چپ چپ نگاهش کردم و با حرص گفتم:
-من خودم بیدار میشدم صبحونه درست میکردم برات..

-خب؟..مگه من گفتم درست نمی کردی؟..

-پس چرا زنگ زدی عسل اینا بیان؟..من خوابم میومد خب گفتم یک ساعت بیشتر بخوابم…

ابروهاش رو انداخت بالا و با شیطنت گفت:
-اهان..من زنگ نزدم..مامان واسه تازه عروسش که شب زفاف داشته صبحونه فرستاده…

چشم هام گرد شد:
-هان؟..

وقتی دید هنگ کردم دوباره با شیطنتی که از سامیار واقعا بعید بود گفت:
-مامان..صبحونه..دیشب که من…

پریدم تو حرفش و با مشت افتادم به جونش..میزدمش و با صدای خفه تهدید می کردم و می خواستم حرصم رو خالی کنم….

 

برای اینکه مهارم کنه دوتا مشتم رو با یک دستش گرفت و هولم داد روی تخت و اومد روم…

لب هاش میخندید و انگار به رگ هام جون تزریق میشد…

خودم هم خنده ام گرفته بود..حالا که اسیرش شده بودم و نمی تونستم مشت بزنم، تقلا می کردم از دستش نجات پیدا کنم….

خودم رو تکون دادم و با خنده گفتم:
-وای سامیار زشته..بچه ها تنهان بذار برم..

-الان یادت اومد مهمون داری و تنهان؟..

چشم هام رو چرخوندم و لب هام رو جمع کردم:
-اخه مگه تو حواس میذاری واسه ادم..

با دست ازادش لپ هام رو گرفت و محکم فشار داد..چهار تا انگشتش روی یه لپم بود و انگشت شصتش روی اون یکی لپم….

با فشار دستش لب هام رو غنچه کرده بود و با رضایت به شاهکارش نگاه می کرد…

چون نمی تونستم حرف بزنم اخم کردم که فشار دستش رو بیشتر کرد:
-اخم نکن خوشگله..

و بلافاصله لب هام رو تو همون حالت با حرارت و خیس بوسید…

هم خنده ام گرفته بود و هم نمی خواستم بخندم که پررو بشه..تکونی خوردم که متوجه ام بشه…

انقدر تو حس رفته بود که من اون لحظه میمردم هم از بوسیدنم دست نمیکشید…

دوباره و این دفعه محکم تر تکون خوردم و سرم رو هم تا جایی که دستش اجازه میداد چپ و راست کردم….

بالاخره چشم هاش رو باز کرد و تا نگاهش بهم افتاد چشم غره رفتم…

خندید و دستش رو از روی لپ هام برداشت و با حرص گفتم:
-مگه مریضی سامیار..دردم گرفت..بلند شو ببینم..

از روم رفت کنار و دستم رو گرفت بلندم کرد و گفت:
-تقصیر خودته..

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهرغیرتی من/پارت شصتو هفت

داخل اتاق شدم خواستم برم سمت حموم که صدای خش دار ارباب زاده بلند شد …

2 دیدگاه

  1. پارت بعدی کی میزاید؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *