خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت نودو چهار

رمان گرداب/پارت نودو چهار

 

انگشت هام رو روی سینه ش گذاشتم و مشغول بازی با دکمه ی پیراهنش شدم:
-جناب سرهنگ؟..

-اره..خداروشکر اون بود..می دونستم تنهایی کاری ازم برنمیاد..مجبور بودم برم پیش سرهنگ..یه پسر بیست ساله، تنهایی کاری نمی تونست انجام بده..بهش زنگ زدم و گفتم می خوام باهاش صحبت کنم..خودشم فهمید چیز مهمیه و نمی خوام کسی بفهمه برای همین دعوتم کرد خونه ش..تو اداره نمیشد…..

سکوت کوتاهی کرد و با دست ازادش موهام رو نوازش کرد…

کمی که تعریف میکرد انگار به یاد اون روزها می افتاد که چند لحظه مکث میکرد…

می خواست به خودش مسلط بشه و ناراحتی و شاید هم بغضش رو مخفی کنه…

روی موهام رو بوسه ای زد و اروم ادامه داد:
-با همون پاکتی که فرستاده بودن در خونه، رفتم پیش سرهنگ..سی دی رو دادم همون لحظه دید..اون سی دی کمک بزرگی بود چون قیافه ی قاتل ها شناسایی میشد اما چند مشکل این وسط وجود داشت..اول اینکه اونا اینقدر از خودشون مطمئن بودن که با قیافه های واضح فیلم گرفته و فرستاده بودن..یعنی مطمئن بودن به این راحتی ها گیر نمیوفتن..دوم اینکه اصلا نمی دونستیم چه مشکلی با پدرم داشتن و چرا اونو به قتل رسوندن..و همینجور خیلی چیزهای دیگه که اون زمان سرهنگ بهم گفت و روشنم کرد……

سامیار ساکت که شد من با کنجکاوی گفتم:
-یعنی تنها مدرکتون اون سی دی بود؟..پس اون همه مدرکی که دست تو بود و شاهین اونارو می خواست چی؟..اونارو از کجا….

نگذاشت ادامه بدم و با صدای اروم تری گفت:
-اونارو بعدا پیدا کردم..اولش وقتی به فکر گیر انداختن قاتل افتادم، هیچی جز اون سی دی نداشتم و با همون فقط تو فکر انتقام بودم….

نفسش رو فوت کرد و دستی به سر و صورتش کشید…

چونه ام رو روی سینه ش گذاشتم و نگاهش کردم:
-اگه حالت خوب نیست و خسته ای بذار بعدا بقیه شو تعریف کن عزیزم…

سرش رو تکون داد و با انگشتش روی صورتم کشید:
-نه خوبم..مگه می خوام چیکار کنم..خوبه که اون روزها تموم شده و همه تاوان کارهاشونو دیدن..خداروشکر….

لبخندی بهش زدم که با دستش سرم رو دوباره روی سینه ش گذاشت و یه دسته از موهام رو گرفت تو دستش و برد نزدیک بینیش….

موهام رو نفس کشید و زمزمه وار ادامه داد:
-خداروشکر که تو هستی..

لبخندم پررنگ تر شد و دلم هری ریخت..مگه سامیار چقدر اینجوری مهربون و با محبت میشد که عادت داشته باشم….

عادت نداشتم به اینجور حرف هاش..برعکس نسبت بهش پر از کمبود محبت بودم…

اگه از الان تا اخر عمرم هم محبت کلامی حتی خیلی کوچک بهم میکرد، باز هم حس می کردم برام کمِ و هنوز میخوام….

لب هام رو از روی پیراهنش روی سینه ش گذاشتم و بوسه ی تقریبا محکمی گذاشتم که سینه ش کمی لرزید و فهمیدم خنده ش گرفته از مدل بوسه ام…..

خودم هم خنده ام گرفت و سرم رو کمی گرفتم بالا و لبخندش رو که دیدم با محبت دستی به چونه و زیر لبش کشیدم….

دست ازادش رو اورد بالا و همون دستم رو گرفت و سر انگشت هام رو رسوند به لب هاش و بوسید…

با پررویی بدون اینکه دستم رو از دستش بکشم یا از روی لب هاش بردارم با کنجکاوی گفتم:
-سامیار بقیه شو بگو دیگه..

سر تکون داد و دستش رو اورد پایین و بدون اینکه دستم رو ول کنه، مشغول بازی با انگشت هام شد…

نفس عمیقی کشید و لب زد:
-سرهنگ می گفت اینکه قیافه هاشون رو دیدیم عالیه و میتونیم چهره نگاری کنیم و مشخصاتشونو دربیاریم..فقط نگران بود که چطور اینقدر راحت چهره هاشون رو نشون دادن و نگران گیر افتادن نبودن..اونا اینقدر جاسوس و ادم داشتن که نبایدم نگران می بودن…..

 

اخم هام رفت تو هم و با دقت داشتم گوش میدادم…

هرچند من خودم بیشتر از هرکسی از قدرتمندی و بی پروایی و ذات خراب شاهین خبر داشتم و نیاز به تعریف کسی نبود….

فقط دوست داشتم نحوه ی کار سامیار و سرهنگ رو هم بدونم…

-سرهنگ بهم گفت چند روزی باید صبر کنیم تا خوب تحقیق کنه و بفهمه این ادم کیه..چون نمی خواست کسی بفهمه و محرمانه بود، شاید زمان میبرد..قبول کردم..قرار شد هرموقع چیزی دستگیرش شد منو هم خبر کنه..اون روز تموم شد و من از خونه ی سرهنگ زدم بیرون..تمام هوش و حواسم درگیر این موضوع شده بود..نه درس، نه کار، نه خانواده..هیچی برام مهم نبود..بین زمین و هوا زندگی می کردم..تا اینکه ده روز بعدش سرهنگ زنگ زد و گفت برم خونه ش…..

سامیار ساکت شد و من سرم رو بالا گرفتم و نگاهش کردم..

چشم هاش رو بسته بود و سرش رو به پشتی کاناپه تکیه داده بود..داشت اذیت میشد از یاداوری اون روزها اما چه اصراری داشت حتما تعریف بکنه……

روی گلوش رو ناز کردم و گفتم:
-سامیار بسه..بقیه شو بعدا برام میگی..الان باید استراحت کنی…

سرش رو تکون داد و چیزی نگفت..روی صورتش پر از دونه های ریز و درشت عرق نشسته بود…

دستم رو روی صورتش کشیدم و اروم و مهربون عرقش رو پاک کردم..چه فشاری رو داشت تحمل می کرد از یاداوری اون روزها….

سامیار دوباره دستش رو برد لای موهام و مجبورم کرد باز سر بگذارم روی سینه ش…

لبم رو گزیدم و چشم هام رو بستم که به حرف اومد:
-رفتم پیش سرهنگ..گفت هنوز چیزی پیدا نکرده اما بهتره من دیگه دخالت نکنم..می گفت خودش دنبال این موضوع هست و هرجور شده قاتلارو پیدا میکنه اما من باید از این موضوعات دور بایستم….

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان انتقام ناتمام پارت هفت

-کاری نداری؟ -نه عزیزم . -باشه . رفتم پیش عمو نشستم. من رو که دید، …

2 دیدگاه

  1. سلام باتشکر از وبسایت خوبتون میخواستم بدونم پارت نودو پنج تا نودو هشت گرداب و چطور باید پیدا کنم بخونم اخه نیستش

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *