خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت نودو نه

رمان گرداب/پارت نودو نه

 

لبخندم رو به سختی جمع و جور کردم و گفتم:

-شام چی درست کنم سامیار؟..

 

پوفی کرد و بی حوصله گفت:

-منو قاطی این چیزها نکن..هرچی خودت خواستی درست کن..من برم کلی کار دارم..چیزی نمیخواهی شب بگیرم بیارم؟….

 

-نه سامیار همه چیز هست..فقط شب زود بیا..

 

-باشه..فعلا..

 

-مواظب خودت باش..خدانگهدارت..

 

گوشی رو قطع کردم و نگاهم به عسل افتاد که با ابروهای بالا انداخته و یه پوزخند گوشه ی لبش نگاهم میکرد….

 

گوشی رو انداختم روی میز و گفتم:

-چه مرگته..چرا اینطوری نگاه میکنی؟..

 

-چی گفت که لپات اینجوری گل انداخت؟..

 

چپ چپ نگاهش کردم:

-هیچی ولی درکل خیلی خوب شده عسل..حتی لحن محبت امیزِ صداشم منو خوشحال میکنه…

 

-چرا اینقدر خودتو کوچیک میکنی سوگل؟..تو از سر اون میرغضبم زیادی، وظیفه ش خیلی بیشتر از ایناست..با محبت حرف بزنه کار شاقی نکرده..چرا جلوش جوری رفتار میکنی که پررو بشه و فکر کنه داره بهت لطف میکنه؟..زن گرفته وظیفه ش هم هست به وظایفش عمل کنه…..

 

-چی میگی عسل..سامیار الان سالهاست اخلاقش همینه..من نمیتونم یک شبه عوضش کنم..کم کم محبت منو که ببینه اونم یاد میگیره..تو فکر کنم یادت رفته سامیارِ روزهای اول چه جوری بود..من باهاش زندگی کردم، کاملا میشناسمش..الان خیلی رفتارش نسبت به اوایل عوض شده…..

 

نفس عمیقی کشیدم و با اطمینان ادامه دادم:

-من مطمئنم درست میشه…

 

لبخنده با محبتی زد و سرش رو تکون داد:

-من مطمئنم تو درستش میکنی..مگه اینکه ادم نباشه بتونه در مقابل این همه عشق و محبتی که نثارش میکنی، مقاومت کنه و وا نده….

 

من هم لبخند زدم و گفتم:

-نه من میدونم قدر میدونه..خیلی بهتر از قبل شده خداروشکر…

 

-شکر..حالا چیکار داشت زنگ زد؟..

 

-مامان و سامان امشب میان اینجا..زنگ زد خبر بده بهم که غذا درست کنم…

 

با تعجب به من نگاه کرد و هول شده کیفش رو از کنارش برداشت و گفت:

-اِ وا..من برم پس..نمی خوام با سامان روبرو بشم..

 

-بشین ببینم..مگه دیوونه شدی..کجا میری؟..

 

-من نمیخوام این پسرِ رو ببینم..یه وقت هول میشم نقشه ی تورو هم بهم میریزم..من برم بهتره….

 

چپ چپ نگاهش کردم:

-بشین عسل اعصاب منو خورد نکن..

 

-چیکار به اعصاب تو دارم..نمیخوام باهاش روبرو بشم سوگل..واقعا نمیخوام…

 

پوفی کردم و سرم رو تکون دادم:

-خیلی خب..اونا شب میان همین الان که نمیان داری سریع میری..بشین نزدیک اومدنشون که شد تو برو خونه….

 

کیفش رو دوباره گذاشت کنارش و “باشه”ای گفت…

 

لبخندی به روش زدم و گفتم:

-اینم درست میشه من مطمئنم..

 

لبخنده تلخی زد و نفس عمیقی کشید:

-اینو نمیدونم..اگه به اینده ی شما خوشبینم چون شما زن و شوهرین..حتی همون خطبه ی عقد هم باعث استحکام زندگی و علاقتون میشه..ولی بین ما چیزی نیست..زیاد هم امیدی ندارم درست بشه…..

 

-بذار امشب من بفهمم نظر سامان چیه..باید اول از علاقه ی اون مطمئن بشیم…

 

سرش رو تکون داد و برای اینکه حال و هواش عوض بشه گفتم:

-پاشو بیا بریم کمک کن من غذا درست کنم..وای عسل چی درست کنم…

 

خندید و بلند شد دنبالم راه افتاد سمت اشپزخونه…

 

لبخندی به مادرجون زدم که جوابم رو داد و گفت:

-دخترم من کجا نمازمو بخونم؟..

 

-بفرمایید بریم تو اتاق مهمان..ساکت و ارومه..اینجا با این همه سر و صدای این دوتا پسر نمیشه….

 

نگاهی به پسرهاش کرد که طبق معمول جلوی تلویزیون نشسته بودن و مشغول فوتبال دیدن بودن و سر و صداشون کل خونه رو برداشته بود و تخمه می شکوندن و پوستش رو پرت میکردن…..

 

با خنده سری به تاسف تکون داد..

 

اصلا برای همین فوتبالِ مهمی که امشب پخش میشد هماهنگ کرده بودن که کنار هم باشن و با کل کل و کری خوندناشون مارو دیوونه کنن….

 

با مادرجون رفتیم سمت اتاق مهمان که همون اتاق قبلی من بود…

 

چادرسفید و سجاده رو هم بهش دادم و از اتاق رفتم بیرون که راحت نمازش رو بخونه…

 

نگاهی به پسرها کردم و گفتم:

-میز شام رو بچینم؟..

 

نگاهم رو بینشون چرخوندم و منتظر جواب شدم اما انگار نه انگار…

 

نفسم رو محکم فوت کردم و با حرص صدا زدم:

-سامیار؟..

 

بدون اینکه نگاه از تلویزیون بگیره و حتی نیم نگاهی بهم بندازه، بی حواس گفت:

-چیه؟..

 

-میز شام رو اماده کنم؟..این کی تموم میشه؟..

 

سامان نگاهی بهم کرد و جای سامیار گفت:

-بازی چند دقیقه دیگه تموم میشه..صبر کن بیاییم کمک کنیم بهت…

 

-نمیخواد کاری ندارم که..گفتم بپرسم که الکی شامو نکشم سرد بشه…

 

-نه زودتر بکش که شکمم داره به سر و صدا کردن میوفته…

 

با لبخند سرم رو تکون دادم و رفتم تو اشپزخونه..

 

با کمک عسل، دو مدل خورشت درست کرده بودم..قیمه و مرغ..که خیلی هم خوش اب و رنگ شده بودن…

 

اروم اروم مشغول شدم و کم کم هرچیزی که درست کرده بودم رو تو ظرف ها کشیدم و بردم سر میز…

 

ماست و سالاد و نوشابه رو هم داخل پارچ ریختم و با یخ بردم سر میز…

 

یه تنگ اب هم بردم چون مادرجون نوشابه نمیخورد..

 

عسل تو همین فرصت کم ژله هم درست کرده بود و خیلی خوشگل تزئین کرده بود برام که رنگ های قرمز و زردشون جلوه ی خاصی به میز داده بودن…..

 

بشقاب ها رو روی میز، جلوی صندلی ها چیدم و قاشق و چنگال و لیوان و دستمال های قرمز رنگ هم کنارشون قرار دادم….

 

کمی دورتر ایستادم و با رضایت نگاه کردم..

 

همه چیز خیلی خوب و میز پر و پیمان و خیلی خوشگل و شیکی شده بود…

 

از اشپزخونه رفتم بیرون و همزمان مادرجون هم از اتاق اومد بیرون…

 

لبخندی بهش زدم و گفتم:

-میز شام رو اماده کردم مامان..بفرمایید…

 

-خیلی زحمت کشیدی دخترم..ببخشید امشب حسابی خسته شدی…

 

-این چه حرفیه..کاری نکردم..اگه بکنم هم وظیفمه..

 

لبخندی زد و پشت میز نشست و من هم پسرهارو صدا کردم:

-تموم نشد؟..بیایین دیگه غذا یخ کرد..

 

وقتی جوابی نشنیدم “نچی” کردم و بلند تر صداشون کردم:

-اقایون سلطانی با شمام..سامان، سامیار..

 

انگار ایندفعه صدام رو شنیدن که سامیار بلند گفت:

-اومدیم..

 

سرم رو تکون دادم و برگشتم پیش مادرجون و خودم هم پشت میز نشستم و مشغول تعارف به مادر جون شدم….

 

 

کمی که گذشت پسرها شاد و شنگول اومدن و لبخند و خنده از لبشون کنار نمیرفت که معلوم شد تیم مورد علاقشون بازی رو برده و داشتن کیف میکردن…..

 

دوتایی نشستن روی صندلی ها و سامان کف دست هاش رو مالید بهم و گفت:

-اخ که دارم میمیرم از گرسنگی..زن داداش زودتر بکش که این میز و بوی غذاهات داره هوش از سر من میبره…

 

خندیدم و بشقابش رو از جلوش برداشتم و لبالب پر از برنج کردم و دوباره گذاشتم جلوش…

 

برای سامیار هم برنج کشیدم و گفتم:

-نوش جونتون..دیگه اگه کم و کسری هست ببخشید، سامیار دیر به من خبر داد…

 

مادرجون لبخندی بهم زد و با محبت گفت:

-این چه حرفیه مادر..همه چیز هست و زیادم هست..خودتم بخور که خیلی خسته شدی امروز..

 

-نه مامان کاری نکردم..عسل هم بود بهم کمک کرد…

 

سامیار با شنیدن این حرفم سریع گفت:

-اِ راستی اره..وقتی زنگ زدم گفتی عسل اینجاست..پس چرا نموند؟…

 

نمیدونم چرا احساس کردم سامیار بعد از گفتن این حرف نیم نگاهی به سامان انداخت…

 

شونه بالا انداختم و گفتم:

-مامانش زنگ زد گفت حتما باید امشب خونه باشه..مجبور شد بره…

 

مادرجون اخم هاش رو کمی کشید تو هم و گفت:

-خیرِ مادر..اتفاق بدی که نیوفتاده؟..

 

-نه مامان چیز بدی نیست..اتفاقا خیلیم خوبه..

 

از گوشه ی چشم به سامان نگاه کردم و با یه لبخنده عمیق و دندون نما گفتم:

-براش خاستگار میومد امشب..

 

 

چند لحظه سکوت برقرار شد و تقریبا همه تو بهت بودن و نگاه من خیره به سامان بود…

 

سامانی که قاشق و چنگالش رو محکم تو دست هاش فشرده و نگاهش خیره و بی حرکت به بشقاب غذاش مونده بود….

 

داشتم موشکافانه نگاهش می کردم که سامیار با یه لحن متفاوت گفت:

-که اینطور..حالا طرف کی هست؟..

 

-نمی دونم..خوده عسل هم نمی دونست..چندباری مراسم خاستگاری هارو پیچونده و نرفته، واسه همین مامانش تا لحظه ی اخر بهش نگفته بود و کلی دعوا و تهدید کرد که امشب حتما باید باشه…..

 

لب هام رو جمع کردم و نفس عمیقی کشیدم:

-فکر میکنم مامانش اینا راضی بودن..فقط میمونه خودش که امشب ببینه طرفو و نظرشو بگه…

 

مادرجون سر تکون داد و گفت:

-دخترم زوری هم که نمیشه دختر شوهر داد..خودش از همه مهمترِ و حتما باید راضی باشه..با دعوا و تهدید که درست نیست….

 

نگاهم رو از سامان گرفتم که یک لیوان اب ریخته بود و داشت یک نفس سر میکشید…

 

لبخندی با خوشحالی از چیزی که میدیدم زدم و گفتم:

-اخه عسل هم هنوز تو بچگیش مونده و خیلی کارتونی فکر میکنه..فکر میکنه شاهزاده با اسب سفید پیدا میشه و بالاخره میاد سراغش..خیلی فانتزی میزنه….

 

سامیار خنده ش گرفت از حرفم و گفت:

-خب شاید پیدا کرد..بالاخره خواستن توانستنِ…

 

شونه ای بالا انداختم و به بشقاب غذام نگاه کردم:

-نمیدونم..من که تصمیم گیرنده نیستم..باید دید خانواده ش چیکار میکنن..بالاخره اونا هم صلاح دخترشون رو میخوان و کاری به ضررش انجام نمیدن…..

 

مادرجون نفس عمیقی کشید و نگاهه نگرانش رو از سامان گرفت:

-درسته عزیزم..همینطوره..

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سه

ارباب زاده لبخند محوی کنج لبهاش نشست ، رفت سمت ترانه و خطاب بهش گفت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *