خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت نودو دو

رمان گرداب/پارت نودو دو

 

با حرص نگاهش کردم که با چشم و ابرو به در حمام اشاره کرد، یعنی زودتر برو…

با همون ملافه ی بزرگی که دورم گرفته بودم راه افتادم سمت حمام و گفتم:
-برام لباس بیار سامیار..

-کجاست؟..

با تعجب برگشتم نگاهش کردم و گفتم:
-تو اتاقم دیگه..

اخم هاش رفت تو هم و انگشت اشاره ش رو گرفت طرفم و گفت:
-اتاق تو اینجاست چرا هنوز لباساتو نیاوردی؟..

تعجب کرده بودم و همینطور زل زده از تو چارچوب در حمام نگاهش می کردم..فکر نمی کردم براش مهم باشه….

سوالی هومی گفت که پلکی زدم و با ارامش گفتم:
-باشه عزیزم..وقت نشد وگرنه میاوردم..این مدت همش خونه ی مادرجون بودیم..امروز وسایلمو جابجا میکنم….

با همون اخم هاش سر تکون داد و چرخید از اتاق رفت بیرون…

با درگیری فکری که برام درست کرده بود، من هم رفتم تو حمام و ملافه رو تو سبدی که روی سکو واسه لباس ها بود، انداختم و مشغول تنظیم کردن اب سرد و گرم شدم…..

رفتم زیر دوش و همراه با ریختن قطره های اب روی سر و صورت و تنم، به حرف سامیار فکر کردم…

یعنی براش مهم بود من مثل یک خانم تو خونه ش زندگی کنم و هرچیزی سرجای خودش باشه و تو همه چیز باهاش شریک باشم؟….

نرم نرمک لبخند نشست روی لب هام و سریع یه دوش پنج دقیقه ای گرفتم و سامیار رو صدا کردم…

تو اتاق بود و تا صداش کردم جواب داد..حوله ی تن پوشم رو ازش گرفتم، تنم کردم و رفتم بیرون…

لبه ی تخت نشسته بود و لباس های من هم کنارش بود..

لبخندی بهش زدم و گفتم:
-برو پیش بچه ها منم الان میام..

بی حرف از اتاق رفت بیرون و من هم سریع لباسی که اورده بود رو پوشیدم…

یک هودی کلاه دار که دوتا جیب بزرگ داشت رو به همراه شلوار ستش اورده بود…

لباس گرم اورده بود که از حمام بیرون اومدم سردم نشه…

جلوی اینه موهام رو شونه کردم و با کلیپس بالا جمع کردم و از اتاق رفتم بیرون…

وقتی فکر می کردم عسل و سامان برای چی اومدن بدجور خجالت میکشیدم اما سعی کردم به روی خودم نیارم….

یه لبخند گنده روی لب هام نشوندم و سر و صداشون رو دنبال کردم و به اشپزخونه رسیدم…

پسرها پشت میز نشسته بودن و عسل داشت چای تو فنجون ها می ریخت…

با خوشرویی سلام کردم و همشون چرخیدم طرفم و جواب دادن…

عسل فنجون های چایی رو روی میز گذاشت و اومد طرفم و بغلم کرد و همدیگه رو بوسیدیم و گفت:
-خوبی عزیزم؟..

-خوبم قربونت برم..چرا زحمت کشیدین..

و چشم غره ای رفتم که فهمیدن از چی شکارم و عسل لبخنده کجی زد و نشست پشت میز…

به جای اون سامان نگاهم کرد و گفت:
-مامان از صبح زود بیدار شده واستون صبحونه اماده کرده..بعدم زنگ زده به عسل خانم و مزاحمش شده..گفتم بهش خودم میارم ولی گفت باید یه خانم همراهم باشه….

-دستتون درد نکنه..ببخشید تو زحمت افتادین..

سامان سر تکون داد و سامیار یه تیکه از نون های داخل سبده روی میز کند و درحالی که تو دهنش می گذاشت بی خیال گفت:
-مامان چی فکر کرده با خودش..مگه ما تازه بهم رسیدیم..فکر کرده من صبر کردم تا…

با حرص و تعجب صداش کردم:
-سامیار..چی میگی…

-نه من میگم چرا این بنده خداهارو تو زحمت انداخته..فکر کرده من صبر می کردم تا عقده دائم؟….

صورتم سرخ شده بود و داشتم از خجالت اب میشدم…

سرم رو پایین انداختم و با دستم تقریبا محکم کوبیدم تو پهلوش…

اخم هاش رو کشید تو هم و نگاهم کرد..من هم برگشتم و چپ چپ نگاهش کردم که طلبکار گفت:
-چیه..چرا میزنی؟..

-می فهمی چی داری میگی سامیار؟..

سامان درحالی که سعی میکرد خنده ش معلوم نشه گفت:
-بی خیال سوگل ما این بچه رو میشناسیم…

بعد برگشت به سامیار نگاه کرد و ادامه داد:
-تو چرا دهنت چفت و بست نداره پسر..خجالت بکش..

سامیار برگشت چپ چپ نگاهش کرد و جوابش رو نداد…

میدونستم منظوری نداره و فقط انقدر پررو و راحته که هیچ چیزی رو بد نمی دونه و خجالت نمی کشه از گفتن بعضی حرف ها….

اخلاقش اینجوری بود و من هم یک شبه نمی تونستم عوضش کنم…

سرم رو به چپ و راست تکون دادم و مشغول خوردن صبحانه شدم…

عسل با خنده ظرف کاچی رو از وسط میز برداشت و گذاشت جلوم و گفت:
-اینو بخور..مادرشوهرت سفارش کرده تا اخرشو به خوردت بدم…

پوفی کردم و جوابش رو ندادم اما سامیار رو دیدم که برگشت سمت عسل و تا خواست جوابش رو بده و دوباره کل کل رو شروع کنن صداشون کردم…..

با حرص نگاهشون کردم و گفتم:
-اجازه میدین دو لقمه کوفت کنم یا نه؟..

با اخم به سامیار نگاه کردم که سرش رو تکون داد و گفت:
-بخور..من که چیزی نگفتم…

سری به تاسف تکون دادم و خوشبختانه دیگه چیزی نگفتن و من هم با خیال راحت به شکمم رسیدم و خودم رو سیر کردم….

**************************************

برای چندمین بار نگاهی به ساعت انداختم..ساعت شش صبح بود و سامیار هنوز نیومده بود….

دلم شور میزد و دیشب یک لحظه هم چشم روی هم نگذاشته بودیم..نه من و نه سامیار…

چشم هام بدجور سوزش داشت از بی خوابی اما نمی خواستم بخوابم…

منتظر سامیار بودم..می دونستم الان حالش خوب نیست و وقتی میرسید خونه می خواستم کنارش باشم….

رفتم تو سرویس بهداشتی و اب سرد رو باز کردم و مشتم رو چند بار پر کردم و به صورتم پاشیدم تا سرحال تر بشم و خواب از سرم بپره….

رفتم تو اتاق و داشتم صورتم رو خشک می کردم که صدای کوبیده شدن در ورودی رو شنیدم…

از جا پریدم و حوله رو انداختم روی تخت و دویدم از اتاق بیرون…

سامیار تکیه داده بود به دیوار و با رنگ پریده و چشم های بسته و دست های مشت شده ایستاده بود….

دلم هری ریخت و دویدم طرفش:
-سامیار..عزیزم خوبی؟..

دستش رو بلند کرد و سرش رو تکون داد یعنی چیزی نیست…

روبروش ایستادم و با بغض نگاهش کردم..چشم هاش هنوز بسته بود و حالش اصلا خوب نبود…

دست هام رو گذاشتم دو طرف صورتش و مجبورش کردم سر بلند و بهم نگاه بکنه و با همون بغض شدید گفتم:
-خوبی؟..من که گفتم نرو…

دست هاش رو گذاشت روی دست هام که هنوز دو طرف صورتش بود و سرش رو کمی کج کرد و کف دست چپم رو بوسید….

دلم داشت براش درمیومد..من عادت نداشتم سامیار رو اینجوری ببینم…

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهرغیرتی من/پارت شصتو هفت

داخل اتاق شدم خواستم برم سمت حموم که صدای خش دار ارباب زاده بلند شد …

6 دیدگاه

  1. پس کی پارت جدید میزارین؟

  2. مهرناز۱۱۰

    سلام میشه بپرسم پارتهای بعدی رمان رو کی تو سایت قرار میدید؟هرچی دنبال پارت نود و سه ببعد میگردم پیدا نمیکنم

  3. پارت بعدیو کی میزارید؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *