خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت نه

رمان گرداب/پارت نه

 

باز یه ابروشو برد بالا و دل منو به ضعف انداخت..اخه تو چقدر ناز بودی و من نمیدیدم پسر..

یه دور نگاهشو روی قد و هیکل خودش چرخوند و با تعجبی ساختگی گفت:
-به نظرت این هیکل میتونه حتی یه ساعت گشنگی رو تحمل کنه؟

بدون اینکه دست خودم باشه ناز و اروم خندیدم:
-نه انصافا..

گوشه ی لبش کج شد و این دفعه ابروهای من رفت بالا..نه بابا..داشت لبخند میزد؟

زوم بودم روی لباش که با همون لبای کج شده اش گفت:
-اما یادمه یکی قول لوبیاپلو بهم داده بود..

با لبخند پر ذوقی به چشماش نگاه کردم و گفتم:
-درست میکنم..

چشماشو یه جور خاصی با اطمینان باز و بسته کرد و با همون لحن محکم همیشگی و ملایمتی که تا حالا ازش ندیده بودم گفت:
-پس چی که باید درست کنی..اول خوب شو بعد دیگه هرروز باید غذاهای خوشمزه درست کنی..

یه چیزی تو دلم فرو ریخت..

لحن صداش و حرفش واسه من خیلی پر معنی بود..

این یعنی منو تو زندگیش پذیرفته و قصد بیرون کردنمو نداره که داره از اینده باهام حرف میزنه…

لپمو از تو محکم گزیدم تا هیجانمو کنترل کنم و با خنده گفتم:
-بد عادت شدینا..

شونه هاشو مردونه انداخت بالا و باز لباشو به نشونه ی لبخند کج کرد و چشم ازم گرفت…

من اما همونطور مات و مبهوت و با ضربان قبلی اوج گرفته خیره مونده بودم به اون صورت مردونه و جذابش….

**********************************************

سرمو به بالش پشت سرم تکیه دادم و چشمامو اروم بستم..

منتظر رفتن سامیار و شنیدن صدای بسته شدن در ورودی بودم تا گوشیم رو بردارم و به شاهین خان زنگ بزنم…

صدای باز شدن در اتاقم که اومد اروم سرمو از روی بالش بلند کردم…

سامیار در حالی که یه دستش به دستگیره و یه دستش به چارچوب در بود دولا شده بود تو اتاق..

با دیدنش تو اون کت و شلوار مشکی و خوش دوخت که بی نهایت جذاب شده بود، اختیار لبام از دستم در رفت و لبخند عمیقی زدم…

سرمو روی شونه ی چپم کج کردم:
-داری میری؟

-اره..کاری نداری؟
-نه مرسی..

سرشو تکون داد و تق..درو بست و رفت..

تک خنده ای زدم و سرمو تکون دادم..سامیار بود دیگه..اخلاق های خاص خودشو داشت…

دیگه می دونستم این رفتارای همیشگیشه و با همه همینطور رفتار میکنه..

دیگه مث قبل که ناراحت میشدم و تو دلم غر میزدم نبودم..برعکس یواشکی قربون صدقه ی این رفتارای مختص به خودش میرفتم…

صدای در ورودی رو که شنیدم اروم از روی تخت بلند شدم و سرکی به بیرون کشیدم..سامیار رفته بود…

جلوی ایینه ایستادم و دستی به باند کوچیک روی زخم گوشه ی سرم کشیدم و تو چشمای سبز عسلی و روشنم خیره شدم…

نوک انگشت اشارمو روی اینه گذاشتم و همینطور که روی صورتم تو اینه حرکتش میدادم زمزمه کردم
-داری چیکار میکنی سوگل..

انگشتمو محکمتر روی ایینه کشیدم و اب دهنمو قورت دادم..

اشک تو چشمام میلرزید و خودمو تار میدیدم….

لبمو گزیدم و صدای ارومم باز دراومد:
-داری چیکار میکنی؟..یادت نره واسه چی اومدی اینجا..یادت نره سامیار کیه..اون اگه بفهمه تو کی هستی و با چه نیتی اومدی تو خونه اش یک لحظه هم زنده ات نمیذاره..سوگل این سوسول بازیا به تو نیومده..تو باید کارتو انحام بدی و بری..خودتو درگیر نکن..کنترل کن احساستو..نذار اونم چیزی بفهمه وگرنه همه چی بدتر میشه..این احساسو تو نطفه خفه کن و سعی کن هرچه زودتر کاری که بهت دادنو انجام بدی و بری….

لب و چونه ام از بغض لرزید و شونه هام جمع شد…

چطوری میتونم این احساس ناب و فوق العاده رو فراموش کنم و بی خیالش بشم…

نگاهمو چرخوندم سمت در اتاق و یاده دیشب افتادم که غذا از بیرون گرفته بود و واسه من اورده بود تو اتاق که بیرون نرم و رو تختم راحت باشم…

من این احساسه تو وجودم رو همیشگی میخواستم..

بی قرار و با گریه نگاهمو دوره اتاق گردوندم و نالیدم:
–ولی شاهین خان مارو میکشه..

یه لحظه با یاده شاهین خان دوباره خشم وجودمو گرفت و خیز برداشتم سمت پاتختی و گوشیمو چنگ زدم…

با دستایی که میلرزید شمارشو گرفته بود و منتظرم شدم جواب بده..

صدای کلفت و خشنش که تو گوشی پیچید، هق زدم و با عصبانیت گفتم:
-چطور میتونی همچین کاری بکنی..فک نکردی ممکنه اتفاقی بیوفته؟..حتی به منم خبر ندادی..پس من اینجا چه غلطی میکنم..منو فرستادی فقط واست حال و احوالشو جویا بشم؟..چی میخواهی تو اخه..چی میخواهی…

با نفس نفس سکوت کردم که شاهین خان با مکث کوتاهی به حرف اومد…
.

با همون صدای کلفت و ترسناکش گفت:
-اروم..اروم باش..صحنه سازی دیروز لازم بود تا سامیار کامل به تو اعتماد کنه..الان دیگه مطمئن میشه تو از طرف کسی نیستی و بهت ازادی عمل بیشتری میده..چیزی که میدونم بهش نیاز داشتی…

نشستم لب تخت و با همون صورت خیس پوزخندی زدم و گفتم:
-این ازادی عمل شما داشت منو می فرستاد اون دنیا..

انگار اول متوجه حرفم نشد که سکوت کرد اما بعد جوری داد کشید که پرده ی گوشم لرزید و سریع گوشی رو فاصله دادم:
-چی میــــگی..چرا چرت و پرت میگی؟..اون فقط یه نمایش بود دختر..از اول تعریف کن ببینم چه خبر شده…

لبمو با حرص و نفرت جویدم:
-همین دیروز از بیمارستان مرخص شدم..اون کار احمقانه ی شما باعث شد دو روز بیمارستان بستری باشم..سرم از ضربه های محکم به شیشه ماشین شکسته…

نفسشو محکم فوت کرد تو گوشی و با حرص گفت:
-پسره ی احمق نشونش میدم..من گفته بودم فقط یکم بترسونه..سامیار باید از تو مطمئن میشد..درسته یکم بد پیش رفت اما حالا دیگه دستت واسه خیلی کارا بازه…

صورتمو با انزجار جمع کردم..فقط خدا میدونست من از این مرد چقدر متنفر بودم..

دست ازادمو مشت کردم و با طعنه گفتم:
-لطفا دیگه هرکار خواستی بکنی قبلش یه خبر بده که دفعه بعد تو قبرستون دنبالم نگردی….

-همچین خبری نیست..از نقشه ها چیزی ندونی طبیعی تر نقشتو بازی میکنی..فقط بدون هرکاری هم انجام بدیم، به تو اسیب زده نمیشه..شاید بترسونن اما صدمه نمیبینی…حالا تعریف کن ببینم این چند روز چه خبر بوده….

سرمو با نفرت تکون دادم و مشغول توضیح دادن شدم و هر لحظه حس بدم بیشتر و بیشتر میشد…..
.

***********************************************

ظرف سالاد خوشگل و تزئین شده رو گذاشتم روی میز و یه قدم رفتم عقب و یه نگاهه کلی به میز انداختم…

همه چی مرتب و خوب بود..

غذارو گذاشتم وقتی سامیار اومد بکشم که یه وقت
سرد نشه..

رفتم سمت اتاقم و همون چند دست لباسی که داشتم رو چک کردم..این چند وقت همش همینا رو پوشیده بودم و دیگه خسته شده بودم ازشون اما لباس دیگه ای هم نداشتم..

شلوار جین یخی رنگ و پیراهن سفیدم که جنس نرمی داشت و روش حریر کار شده بود، رو برداشتم و پوشیدم…

شونه ای به موهام زدم و با گیره جمعشون کردم و جلوشون رو کج از تو پیشونیم رد کردم..

شالمو روی سرم انداختم و نگاهی به کیف کوچیک ارایشم انداختم..

بعد از چند روز از جا بلند شده بودم و بالاخره اون باند کوچیک سرمو برداشته و یه دوش مفصل گرفته بودم…

امروز خودم اشپزی کرده بودم و با علاقه ی خیلی زیادی واسه سامیار غذایی که قولشو داده بودم درست کرده بودم…

اون حس دخترونه ام داشت قلقلکم میداد که کمی ارایش کنم که به چشمش خوشگل بیام اما تردید داشتم…

دستی به ابروهای بلندم کشیدم و مرتبشون کردم..

نگاهم از اینه تو چشمای روشنم خیره موند و بعد کمی کشمکش بالاخره اون حس پیروز شد و دستم رفت سمت کیف ارایشم…

یه مداد مشکی تو چشمم کشیدم و یه رژ گونه اجری رنگ و یه رژلب مات همرنگش…

شالمو دوباره مرتب کردم روی سرم که همون لحظه صدای بسته شدن در ورودی به گوشم خورد…
.

پا تند کردم از اتاق رفتم بیرون..

سامیار کیف و کتش دستش بود و داشت تو اشپزخونه سرک میکشید..

خنده ام گرفته بود که اینطوری داشت دنبالم میگشت..

دیگه بهم عادت کرده بود و تازگی ها وقتی وارد خونه میشد اول منو صدا میکرد یا میومد سراغم…

لبخنده زیبایی رو لبم نشوندم و با ناز و شیطنت گفتم:
-سلام خسته نباشی..دنبال چی میگردی..

سرش اروم چرخید و با ابروهای بالا رفته نگاهی به سرتا پام کرد و یه لحظه برق شیطنت از تو چشماش رد شد…

با بدجنسی نگاهشو تو چشمام انداخت و گفت:
-دنبال هیچی..بوهای خوب رو دنبال کردم و سر از اینجا دراوردم…

لبخندمو درجا خوردم و صورتم وا رفت…
بیشعوره بدجنس..

پشت چشمی نازک کردم و راه افتادم سمت اشپزخونه:
-خوبه حالا بخاطره شکمتون کنجکاو میشین..

لباش باز کج شد و همینطور که میرفت سمت اتاقش گفت:
-زودتر بکش اون لامصبو که بوش داره دیوونه ام میکنه..

با تعجب خندیدم و سرمو تکون دادم..فکر نمی کردم اینقدر دوس داشته باشه…

غذارو کشیدم و روی میز گذاشتم و تنگ اب رو هم کنارش..

چند دقیقه بعد با یه تیشرت سفید ساده و یه گرمکن مشکی و حوله ی کوچیکی که دور گردنش انداخته بود، وارد اشپزخونه شد….

صندلی رو عقب کشید و نشست..دیس پلو رو برداشت و بشقابشو لبالب پر کرد…

از عجله اش خنده ام گرفته بود و مات و مبهوت نگاهش میکردم…
.

لبمو گزیدم که صدای خنده ام بلند نشه..اولین بار بود اینجوری میدیدمش…

اولین قاشق رو که گذاشت دهنش مثل تشنه ی به اب رسیده ای اروم گرفت و چشماشو بست و با ارامش مشغول جویدنش شد…

مهربون تو صورتش که اون لحظه عین بچه ها شده بود نگاه کردم و نوش جونی گفتم…

خواستم برم سمت اتاقم که سریع گفت:
-کجا؟
-تو اتاقم…

اخمی کرد و مستقیم خیره شد تو چشمام:
-بشین همینجا بخور..

تا دهنمو باز کردم که مخالف کنم باز با اون لحن سامیاریش که مخصوص خودش بود، جدی و با تحکم گفت:
-گفتم بشین همینجا بخور…

منم از خدا خواسته سرمو تکون دادم و صندلی رو کشیدم عقب و نشستم…

یکم واسه خودم کشیدم و مشغول شدم..

سرم پایین بود و اروم غذا میخوردم که صداشو شنیدم:
-دستپختت خوبه..از کی یاد گرفتی؟

لبخند تلخی نشست روی لبام:
-خونه ی عمه ام نهار و شام با من بود..مجبور بودم یاد بگیرم..یه مدت رفتم پیش مادر دوستم اون همه ی غذاها رو بهم یاد داد….

اخماشو کشید تو هم:
-اگه اینقدر اذیتت میکردن چرا از خونشون نمیزدی بیرون؟

شونه هامو انداختم بالا و با بی تفاوتی گفتم:
-کسی رو نداشتم..تمام ارث پدریم رو هم شوهر عمه ام زده تو کار..یعنی عملا من هیچی تو دست ندارم همه رو میگه سرمایه گذاری کرده واسم..البته زیاد نمیشه رو حرفش حساب کرد..معلوم نیست چیکار کرده….
.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو پنج

_ مامان با شنیدن صدای امیرعباس به سمتش برگشتم و گفتم : _ جان _ …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *