خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت صد و سیو سه

رمان گرداب/پارت صد و سیو سه

 

لبخند زدم و چشم هام رو باز و بسته کردم:
-خیلی بهتر شدی..برای همین توقعم رفته بالا و پررو شدم..دوست دارم هرروز بشنوم…

-پررو نشدی..حقته..من کم کاری میکنم..

-من اعتراضی ندارم..همین که کنارمی دیگه هیچی نمیخوام..همین اعتراف های سالی یه بارتم برام بسه….

اون لبخند خوشگل و جذابش نشست روی لب هاش و پچ زد:
-چیکار کردم که خدا یدونه از بهترین فرشته هاشو فرستاده برای من..امیدوارم لیاقتشو داشته باشم…

با دلبری لبخند زدم و گوشه ی لبم رو به دندون گرفتم که چشم هاش رو خمار کرد و گفت:
-ناز میکنی؟..

لبخندم رو پررنگ تر کردم و سرم رو به تایید تکون دادم که نگاهش رو تو چشم هام چرخوند و دستش رو لای موهام محکم تر کرد….

با اون یکی دستش، دست ازادم رو گرفت و کف دستم رو گذاشت روی سینه ش..دقیقا روی قبلش که محکم و کوبنده می طپید….

دست خودش رو هم روی دستم گذاشت و جدی اما مهربون نگاهم کرد:
-جات اینجاست..

نفسم حبس شد و چشم هام رو با لذت بستم..

با کف دستش دستم رو محکم تر به قلبش فشرد و پر احساس دوباره پچ زد:
-دوستت دارم..

چقدر شنیدن این جمله ها از زبون سامیار عجیب و در عین حال شیرین بود…

دوست داشتم روزها بشینم و اون فقط همینطوری نگاهم کنه و از دوست داشتنش برام بگه….

 

لب هام رو به لبش چسبوندم و بوسه ی ارومی زدم و نجواگونه گفتم:
-عاشقتم..

بی توجه به جایی که بودیم دستم رو که هنوز روی سینه ش بود رو همونجا محکم تو دستش گرفت و لبش رو به لبم چسبوند و محکم بوسید….

چشم های خمارم رو باز کردم و نگاهش کردم..

چشم هاش بسته بود و با بی قراری لب هام رو بین لب هاش می فشرد…

دوست داشتم ادامه بده اما نگران مادرجون بودم…

کاش الان تو خونه ی خودمون بودیم…

اون لحظه دیگه حتی حواسم به بچه ام هم نبود و اگه تنها بودیم تو وجودش حل میشدم…

دست ازادم رو تو موهای پس سرش چنگ زدم و به سختی از لب های بی تابش جدا شدم…

دوباره پیشونیمون بهم چسبید و سامیار بینیش رو به بینیم مالید و لب زدم:
-کاش الان خونه ی خودمون بودیم..

کلافه و بی قرار نگاهم کرد:
-بریم؟..

-به مادرجون چی بگیم؟..

چشم هاش رو محکم بست و نفس داغش رو فوت کرد تو صورتم:
-تو که نگران این چیزایی برای چی منو اذیت میکنی..ترک خوردم اینقدر سرد و گرمم کردی…

خندیدم و دوباره گفت:
-میخندی؟..برو نگران باش وقتی رسیدیم خونه می خواهی چطوری در بری…

-دکتر..

نگذاشت جمله ام رو کامل کنم و با حرص گفت:
-گور بابای دکتر و جد و ابادش..

 

خنده ام بلندتر شد و با لذت دست هام رو دور گردنش حلقه کردم و تو اغوشش فرو رفتم:
-منو از چی میترسونی..من که از خدامه..

کل صورتش رو به کنار گردنم چسبوند و لب های خیس و داغش رو زیر گلوم گذاشت و محکم بوسید….

دستم رو پشت سرش گذاشتم و بی اختیار چشم هام رو بستم و سرم رو کمی بالا گرفتم…

خودم هم دیگه داشتم اذیت میشدم..

لب پایینم رو تو دهنم مکیدم و با صدایی ناله مانند پچ زدم:
-سامیار بسه تورو خدا..

بوسه ی محکمی به گردنم زد و بعد سرش رو بلند کرد و گفت:
-حالا فهمیدی منو به چه حالی میندازی؟..

-دست خودم که نیست..منم دلم خیلی می خوادت..

ابروهاش رو انداخت بالا و با شیطنت گفت:
-اِ..بذار وقتی رفتیم خونه از خجالتت درمیام..

خندیدم و تا خواستم چیزی بگم، صدای مادرجون از اشپزخونه اومد:
-اگه دل و قلوه دادنتون تموم شد بیایین، می خوام سفره رو بندازم…

از اغوش سامیار جدا شدم و گفتم:
-امروز ابرو برامون نذاشتی جلوی مادرجون..

از جا بلند شد و دست من رو هم گرفت و کمک کرد بلند بشم:
-من؟..تو هی دلبری میکنی بعد من ابروریزی کردم؟…

انگار نه انگار من بودم که چند دقیقه پیش اونطوری تو بغلش بی تابی میکردم و با پررویی گفتم:
-بله تو..یکم خودتو کنترل کن خب..خونه ی خودمون که نیستیم…

صدای خنده ش که سالی یک بار اینجوری به هوا می رفت، بلند شد و گفت:
-روت زیاده دیگه چیکارت کنم..

 

از صبح فقط داشتم جواب تلفن میدادم..

یکی قطع میکرد، اون یکی زنگ میزد..داشتن دیوونه ام میکردن…

مادرجون، بی بی، سامان، عسل و مادرش پشت هم زنگ میزدن…

حتی عمه ام که طاقت نیاورده بودم و چند روز پیش باهاش تماس گرفته بودم و گفته بودم حامله ام، چون می دونست امروز جنسیت بچه امون معلوم میشد هم زنگ زده بود…..

لبخند از لب های من و سامیار یک لحظه هم پاک نمیشد…

جنسیتش برای من واقعا فرقی نداشت اما گویا برای سامیار خیلی مهم بود که سر از پا نمی شناخت….

نگاهی بهش کردم که کنارم نشسته بود و مادرجون بعد از دو ساعت حرف زدن با من، حالا داشت با اون حرف میزد….

خیلی خوشحال بودن و من واقعا تعجب کرده بودم..

فکر نمی کردم انقدر براشون مهم باشه که بچه دختر باشه یا پسر…

سرم رو پایین انداختم و دست سامیار درحالی که هنوز داشت حرف میزد، روی دستم نشست…

می خواست نشون بده با اینکه داره با گوشی حرف میزنه اما حواسش بهم هست…

دستش رو تو دستم گرفتم و روی شکمم گذاشتم که بلافاصله اروم شروع کرد به نوازش کردن….

شاید چون خودشون دوتا پسر بودن و خواهر نداشتن انقدر خوشحال شده بودن…

بچه امون دختر بود و سامیار از لحظه ای که این رو فهمیده بود، چشم هاش برق میزد و می درخشید….

 

بالاخره مادرجون رضایت داد و خداحافظی کرد..

از شدت ذوقی که داشت، هر نیم ساعت یک بار زنگ میزد و مخ مارو کار می گرفت و ابراز خرسندی می کرد….

سامیار گوشی رو قطع کرد و بعد چرخید خیره شد بهم…

لبخندی بهش زدم که با شوق جواب لبخندم رو داد و گفت:
-خوبی؟..

سرم رو تکون دادم:
-خوبم..

-خسته ت کردن اینقدر زنگ زدن..چیزی میخوری برات بیارم؟…

نفسی کشیدم و دست هام رو بردم بالای سرم و کش و قوسی به تنم دادم:
-یه لیوان اب خنک فقط..

سرش رو تکون داد و بی حرف از جا بلند شد و رفت سمت اشپزخونه…

سرم رو تکیه دادم به پشتی کاناپه و چشم هام رو بستم که سامیار صدام کرد و گفتم:
-جانم؟..

-ابمیوه بیارم برات؟..

-بیار دستت درد نکنه..فقط خنک باشه..داغ کردم از بس حرف زدم…

خندید و کمی بعد با یک لیوان اب پرتقال اومد و داد دستم و دوباره کنارم نشست…

گلوم خشک شده بود برای همین نصف لیوان رو یک نفس سر کشیدم و باعث خنده ی سامیار شد:
-اروم تر..چه خبرته خفه میشی..

زبونم رو روی لبم کشیدم:
-آی جیگرم حال اومد..داغ کرده بودم..ممنون..

-نوش جونت..

با نگاهِ خیره ش روی صورتم، سرم رو چرخوندم و نگاهش کردم:
-چیه؟..

-صورتت تپل شده..داری چاق میشی..

 

چشم هام گرد شد:
-وای سامیار نگو..خودم میدونم دارم از ریخت میوفتم اما تو نگو…

خندید و با انگشتش به نوک بینیم زد:
-خیلی هم بانمک شدی..

-بهم دلداری نده..می دونم دارم زشت میشم..نمی دونم به ماه ششم به بالا برسم چطوری باید خودم رو تحمل کنم….

-دلداری نمیدم جدی میگم..خیلی بامزه شدی..من دوست دارم…

-واقعا؟..

سرش رو با لبخند تکون داد و دست هاش رو از هم باز کرد و اشاره کرد برم تو بغلش…

لیوان تو دستم رو گذاشتم روی عسلی کنارم و سرم رو تکیه دادم به شونه ش و از بغل چسبیدم بهش….

دست هاش رو دورم حلقه کرد و روی موهام رو بوسید:
-خانم من همه جوره خوشگله..

خنده ام گرفت و تو بغلش کمی جا به جا شدم:
-سامیار اینجور حرفا بهت نمیاد..

-چرا؟..مگه من چمه؟..

-چیزیت نیست..از بس همیشه جدی بودی که رمانتیک بودن بهت نمیاد…

-اگه خوشت نمیاد رمانتیک نشم..

“رمانتیک” رو انقدر تشدیدی و بامزه بود که دوباره خنده ام گرفت:
-نه..خیلیم خوشم میاد..شوخی کردم..

دیگه چیزی نگفت و موهام و کنار صورتم رو نوازش کرد که من هم دستم رو روی سینه ش گذاشتم و اروم مشغول نوازش شدم….

کمی تو سکوت عطر تنش رو نفس کشیدم و بعد با حالت خلسه واری صداش کردم:
-سامی؟..

-جووون سامی؟..

 

چشم های خمارم رو بستم و لبخند زدم:
-فکر نمی کردم اینقدر دختر دوست داشته باشی..

مکثی کرد و بعد اروم و با شادی که تو صداش موج میزد گفت:
-از همون لحظه ای که صدای قلبش رو شنیدم دلم خواست دختر باشه…

-چرا؟..

-نمیدونم..همش تو تصورم یه دختربچه بود کپی خودت که دامن چین چینی پوشیده و داره برام زبون میریزه….

-پسر هم که بود می تونستی ببری گردش مردونه و پارک و باشگاه و خیلی جاهای دیگه..باهاش ایکس باکس بازی می کردی..فوتبال میدیدین…..

دوباره روی موهام رو بوسه ای زد و گفت:
-با دخترمم میرم..عین یه مرد بزرگش میکنم..باهاش ایکس باکسم بازی میکنم…

از میم مالکیتی که به دختر چسبوند، دلم یه حالی شد..یه جور دل ضعفه از شدت ذوق زیاد…

سرم رو بلند کردم که صورتش رو ببینم:
-من قربون خودت و دخترت برم..اینجوری حرف میزنی نمیگی قلب من از حرکت می ایسته…

نمی دونم بخاطره بارداری انقدر حساس شده بودم یا توقع همچین رفتارهایی رو از سامیار نداشتم که بغض نشست بیخ گلوم….

تو یک لحظه زدم زیر گریه و یک دستم رو دور شکم سامیار حلقه کردم و صورتم رو تو سینه ش قایم کردم….

سامیار شوکه شد و بهت زده گفت:
-اِ چی شد؟..

دستش رو اورد زیر صورتم و خواست سرم رو بلند کنه اما اجازه ندادم و محکم تر صورتم رو به بدنش چسبوندم….

خندید و مهربون گفت:
-ببینمت دختر لوسم..

 

صدای گریه ام بلندتر شد و با صدای خفه ای نالیدم:
-سامیار..من خیلی خوشحالم..

دوتا دستش رو محکم و حمایت گرانه دورم حلقه کرد و گفت:
-خیلی خب..گریه کن اروم شی..

از خداخواسته، گریه ام شدت گرفت که سامیار دوباره خندید:
-حالا من یه چیزی گفتم تو چرا جدی گرفتی..

وقتی دید چیزی نمیگم و همچنان گریه میکنم، اون هم سکوت کرد و اجازه داد تو بغلش خودم رو خالی کنم….

اصلا حال خودم رو نمی فهمیدم..یه جوری بودم..

این بارداری با هورمون ها و احساساتم کاری کرده بود که حتی خودم همدیگه خودم رو نمی شناختم…

همینجوری بهش چسبیده بودم و گریه می کردم و اون هم تو سکوت نوازشم می کرد…

کمی که گذشت پچ پچ وار گفت:
-اخه چته تو عزیزدلم..

فین فینی کردم و نالیدم:
-نمی دونم..یه جوریم..

-باشه، چیزی نیست از خوشحالیه..حالا اونجا با لباس من دماغتو پاک نکنی…

با استرس کمی صورتم رو از روی سینه ش عقب بردم و یواشکی نگاه کردم…

تیشرتش یه دایره بزرگ از اشک هام خیس شده بود…

کامل ازش جدا شدم و اشک هام رو از روی صورتم پاک کردم و تند تند گفتم:
-وای..تیشرتت خیس شده..ببخشید اصلا حواسم نبود..از اشکام خیس شده به خدا بینیمو نمالیدم به لباست….

زد زیر خندید و گفت:
-اشکال نداره..

-برم برات یه تیشرت تمیز بیارم..اینو دربیار..

گوشیم رو برداشتم و با خجالت، خیلی سریع از جلوی چشم هاش فرار کردم…

 

درحالی که همچنان میخندید بلند گفت:
-خودم می رفتم عوض می کردم..

-نه نه الان میام..

رفتم تو اتاقمون و در رو پشت سرم بستم و تکیه دادم بهش و دستم رو روی سینه ام گذاشتم…

چند نفس عمیق پشت سر هم کشیدم و چشم هام رو بستم…

این چه حال مزخرفی بود که من داشتم..همش دلم می خواست گریه کنم اما نمی دونستم چرا…

کمی که حالم جا اومد، از در فاصله گرفتم و گوشی رو انداختم روی تخت و رفتم سمت کمد و کشوی تیشرت های سامیار رو باز کردم….

یک تیشرت زرشکی ساده برداشتم و همین که کشو رو بستم، صدای باز شدن در اتاق اومد…

چرخیدم و سامیار رو دیدم با بالا تنه برهنه اومد داخل و در رو هم بست…

لبخندی بهش زدم و تیشرتش رو بالا گرفتم:
-داشتم می اومدم..

سرش رو تکون داد و اومد طرفم..جای تیشرت، دستم رو گرفت و کشید سمت تخت:
-بیا اینجا بشین ببینم..

نگاهم رو از روی سینه ی پهن و عضلاتیش دزدیدم و سرم پایین انداختم و دنبالش رفتم…

لبه ی تخت نشستم و تیشرتش رو تو دست هام فشردم..

شاید چون از اخرین رابطه امون مدت زیادی می گذشت اینجوری شده بودم..بچه ش تو شکمم بود و من داشتم ازش خجالت می کشیدم..واقعا مسخره بود…..

سامیار کنارم نشست و با بی حیایی زیر چشمی به بالاتنش نگاه کردم…

 

چقدر دلم برای اغوشش، بوسه هاش و نوازش هاش تنگ شده بود…

حتی دلم برای اون خشونت ذاتیش که باعث میشد همیشه چندتا رد ازش روی تنم بمونه هم تنگ شده بود….

لبم رو گزیدم..چقدر بی حیا شده بودم که داشتم به این چیزها فکر می کردم…

دست سامیار که اومد زیر چونه ام سریع چشم هام رو بستم که نفهمه داشتم دیدش میزدم…

چونه ام رو گرفت و سرم رو بلند کرد..

چشم هام رو باز کردم و نگاهم رو تو صورتش چرخوندم که یک ابروش رو انداخت بالا و با تعجبِ بامزه ای گفت:
-از شوهرت خجالت میکشی؟..

لبم رو گزیدم که با شیطنت گفت:
-جون..

خندیدم و مشتی به پاش زدم:
-اِ اینجوری نگو..مورمورم میشه..

-دوست داری؟..

چشم هام رو گرد کردم:
-سامیار چرا مثل این مردای هیز حرف میزنی..

خندید و دستش رو دور گردنم حلقه کرد و کشیدم سمت خودش:
-از بس تو کف نگهم داشتی..بعدم اون طوری زیر چشمی دید میزنی..حالا هم که دکتر اوکی داده می خواستی هیزی نکنم؟….

صورتم رو از بغل به سینه ی لختش چسبوندم:
-همش به این چیزا فکر میکنی..

-چه چیزا؟..

-سامیار..

-زهرمار..چند ماه ریاضت کشیدم مراعاتتو کردم..تازه میگی همش به این چیزا فکر میکنی…

 

پشت چشمی نازک کردم و با ناز گفتم:
-بخاطره دخترت بوده نه من..

-من الان مثل گرگی هستم که از قفس ازاد شده..ناز کن تا قشنگ یه لقمه ت کنم…

بلند خندیدم و روی سینه ش رو بوسیدم:
-خدا به دادم برسه..بوهای خوبی نمیاد..

دستش رو لای موهام برد و محکم تکون داد و بهمشون ریخت:
-افرین..بترس از این گرگ گشنه و تشنه..

-وای سامیار اینجوری حرف نزن..

-چرا عشقم؟..دوست نداری؟..

ساکت شدم و دوباره غرق شدم تو لذتِ “عشقم” گفتنش..

اگه می دونست این “عشقم” گفتنش چکار با من میکنه و وقتی میگه چطوری رامش میشم، هرلحظه ازش استفاده میکرد و به معنای واقعی باهاش خرم می کرد…..

وقتی دید سکوت کردم، با انگشت های یک دستش دو طرف فکم رو گرفت و سرم رو اورد بالا…

نفسم رو فوت کردم و لب زدم:
-حواست به دخترت باشه..

-حواسم همیشه به اون هست..

لبخند زدم:
-دیگه کم کم داره بهش حسودیم میشه..

-غلط کردی..کی جای تورو میگیره..تو جات محفوظه…

-اره خرم کن..من که میدونم اول اونه بعد من..

نچی گفت و سرش رو خم کرد و لب هاش رو مماس با لب هام نگه داشت:
-اول فقط خودتی و خودت..

با بدجنسی گفتم:
-یه جایی خونده بودم که رو حرف و قول مردها تو تختخواب نباید حساب کرد…

یک ابروش رو انداخت بالا:
-رو حرف من همه جا میتونی حساب باز کنی..چه تو خیابون باشه، چه موقع غذا خوردن، چه وقتی که اینجوری برات دندون تیز کردم….

 

غش غش زدم زیر خنده و دست هام رو تو موهاش فرو کردم:
-اگه این زبونو نداشتی چیکار می خواستی بکنی..

لبخنده کجی زد و فکم رو محکم تر گرفت و لب هاش رو با یک حرکت چسبوند به لب هام…

اما هنوز بوسه رو شروع نکرده بود که صدای الارم تماس گوشیم که کنارمون روی تخت بود، پیچید تو اتاق…

سامیار یک لحظه جا خورد و سریع لب هاش رو از لب هام جدا کرد…

چشم هام رو باز کردم و دیدم با حرص داره نگاهم میکنه و تا دید نگاهش میکنم، غرید:
-لعنت به این گوشی وقت نشناس تو..

لب هام رو بهم فشردم تا متوجه ی خنده ام نشه..چه ضدحالی خورد و بدتر از اون چون تو حس بود، بدجور از صدای یهوییش ترسید….

دست دراز کردم گوشی رو برداشتم و دیدم عسل داره زنگ میزنه…

سامیار فرصت نداد حتی درست صفحه ی گوشی رو نگاه کنم و سریع از دستم گرفتش و صداش رو قطع کرد و درحالی که می انداختش روی عسلی با حرص گفت:
-این عسل هم شورشو دراورده..بیخود میکنه وقت و بی وقت زنگ میزنه میر*نه تو حال من…

-سامیار..این چه طرز حرف زدنه..

-خواهش میکنم درس ادب و اخلاق دادنتو بذار واسه بعد…

با خنده ای فرو خورده نگاهش کردم:
-انگار خیلی حالت بده..

اخم هاش رو کشید تو هم:
-منظور؟..

 

نگاهم رو چرخوندم و به اطرافم نگاه کردم و گفتم:
-اوممم..میگم میشه یکم از موقعیت سواستفاده کنم؟..

شاکی گفت:
-یعنی چی؟..

-یه خواهشی ازت داشتم..

-بعدا..

تند تند و با هیجان گفتم:
-نه نه..بعدا قبول نمیکنی..الان بگم..

چشم هاش رو با حرص روی هم گذاشت و نفس عمیقی کشید و سعی کرد اروم باشه:
-چی میخواهی؟..

_اومم..دلم خیلی برای بی بی تنگ شده..

-خب؟..

با ناز دست هام رو روی سینه ی لختش گذاشتم و با سر انگشت هام نوازشش کردم و اروم و با لوندی گفتم:
-خیلی وقته همش تو خونه ایم..اصلا تا حالا باهم جایی نرفتیم..دلمم پوسید دیگه..میشه چند روز…

فهمید چی میخوام و حتی نگذاشت جمله ام رو کامل کنم و سریع گفت:
-نه..

-سامیار..چرا اخه؟..

چشم هاش رو ریز کرد و عصبی گفت:
-با این وضعیتت میخواهی پاشی بری شمال؟..تو فکر هم میکنی سوگل؟..

-خب مگه کجا میخواهیم بریم..همش چند ساعت راهه..تازه هنوز ماه های اول بارداریمِ..از یکی دو ماه دیگه اصلا نمی تونیم جایی بریم..بعدم که بچه به دنیا بیاد دیگه بدتر نمی تونیم از خونه تکون بخوریم…..

-گفتم نه سوگل..

دست هام رو رسوندم به گردنش و وسوسه انگیز انگشت هام رو روی گلوش کشیدم:
-خواهش میکنم..تورو خدا..فقط چند روز..

-معنی “نه” میدونی چیه؟..یعنی نمیشه..بیخود اصرار نکن…

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان دختر شیطان/پارت شانزده

  _چه کمکی میخوای بکنی؟چیکار میخوای بکنی که بتونم بشم مانلی قبل؟! +هرکاری بخوای انجام …

9 دیدگاه

  1. باز دوباره ما هی بگیم کسی به حرفمون توجه نکنه. اخه یعنی چی که هر دوهفته،سه هفته یه پارت میزارید.

  2. ملیسا ایزانلو

    دو هفته است که پارت رو نگذاشتین الان رمان تموم شده 😡😡😡😭😭😭

  3. میشه بگید دقیقا هرچند وقت یکبار پارت میزارید؟

  4. چرا پارت نمیزارید

  5. سلام لطفا یه زمان دقیق رو مشخص کنید برای پارت گذاریتون🙏🙏

  6. سلام . خیلی ممنون بابت پارت گذاری . درسته طول کشید ولی زیاد بودنش تا حدودی جبران کرد . 🌹🌹🥀🥀

  7. خیلی دیر پارت میزارید لطفا،خواهشا زودتر پارت بزارید🙏🙏
    ممنون

  8. خیلی دیربه دیر پارت میزارین

  9. ملیسا ایزانلو

    ممنون خیلی خوب بود فقط زودتر پارت بزارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *