خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت صد وچهلو سه

رمان گرداب/پارت صد وچهلو سه

 

مثل بلبل و با گلایه شروع کردم به حرف زدن:
-مادرجون من همش هوس میکنم ولی سامیار اجازه نمیده بخورم..میگه برات ضرر داره ولی من که دست خودم نیست..دو روز دیگه بچه ام به دنیا اومد، همش ترشیجات میخواد از بس هوس میکنه و سامیار نمیذاره بهش بدم..من که نمیخوام..اون میخواد…..

شلیک خنده ی عسل به هوا رفت و مادرجون هم هرچقدر سعی کرد نتونست جلوی خنده ش رو بگیره و زد زیر خنده….

با لوسی تمام از خنده هاشون ناراحت شدم و با غصه گفتم:
-نخندین..به خدا دست خودم نیست..

مادرجون با خنده دستش رو روی بازوم کشید و گفت:
-خب سامیارم راست میگه مامان جان..ترشی زیادی فشارتو میاره پایین و حالت بد میشه…

دوباره نشستم روی صندلی و با ناراحتی گفتم:
-چیکار کنم خب..همش هوس اینجور چیزا میکنم..دیشب تو خواب هوس کردم..اینقدر شدید بود که بیدار شدم رفتم یواشکی ابلیمو خوردم….

عسل دوباره غش کرد از خنده و مادرجون زد پشت دستش و با چشم های گرد شده گفت:
-خاک بر سرم..ابلیمو؟..

لبخند بزرگی روی لب هام نشست و سرم رو به مثبت تکون دادم:
-اره..سامیار یادش رفته بود اونو قایم کنه..

-مادر یکم مراعات کن..

لبخندم اروم اروم محو شد و با ناراحتی به مادرجون نگاه کردم…

 

لبخندی زد و شیشه ی ترشی رو از تو دستم کشید بیرون و گفت:
-بخاطره خودت و دخترت میگیم عزیزم..

اب دهنم رو قورت دادم و با التماس گفتم:
-میشه یکم دیگه بخورم؟..

مادرجون خیره شد تو صورتم که مظلومانه داشتم نگاهش می کردم و بعد رو به عسل گفت:
-یه جوری مثل گربه های لوس نگاه میکنه که ادم دلش نمیاد بگه نه…

عسل خندید و گفت:
-گولشو نخورین..این یه چیزیش بشه سامیار پدرمونو درمیاره…

دوباره نیشم باز شد و گفتم:
-شما باید طرف من باشین نه سامیار..

عسل دستش رو تو هوا تکون داد و گفت:
-من تو این مورد طرف سامیارم..حوصله داد و فریادشو ندارم…

-بیخود کردی طرف سامیاری..

-یه کاری نکن همین الان زنگ بزنم بهش بگما..

-غلط میکنی..

سریع دست کرد تو جیبش و گوشیش رو دراورد که از جا پریدم و با حرص گفتم:
-مرده شور شانس منو ببرن که تو شدی خواهر من..نکن..

مادرجون با تعجب گفت:
-اِاِ چه خبرتونه..دعوا نکنین..بیایین بشینین براتون میوه بیارم…

انگار داشت بچه های دو سه ساله ش رو گول میزد که سرگرم بشن و باهم دعوا نکنن…

خنده ام گرفت و با پررویی گفتم:
-میوه چی داریم؟..

مادرجون هم خندید و با محبت گفت:
-تو چی میخواهی؟..

لب هام رو جمع کردم و اب دهنم رو قورت دادم و با ذوق گفتم:
-گوجه سبز..الوچه..انارم باشه خوبه ولی از اون ترشهاش…

عسل چشم هاش رو با حرص بست و غرید:
-خدایا مارو از دست این گاو نجات بده..

با پشت دستم زدم به بازوش و من هم با حرص گفتم:
-ما دو روز دیگه میخواهیم بیاییم خاستگاریت..حداقل جلوی مادرجون اون روی وحشیتو نشون نده…

عسل درجا صورتش از خجالت سرخ شد و سرش رو پایین انداخت که با بدجنسی گفتم:
-اینجوری کنی نمیذارم داداشمون بیاد بگیرت..

با عصبانیت و زیرلبی گفت:
-خفه شو..

به تلافی که مادرجون رو صدا کرده بود و لوم داده بود بلند گفتم:
-مادرجون به من میگه خفه شو..این خیلی بی ادبه..به نظرم تجدید نظر کنیم اینو نگیریم برای سامان..خودم یه دختر با ادب و خوش اخلاق براش پیدا میکنم…..

سرم طرف مادرجون بود که یهو از دردی که تو بازوم پیچید دلم ضعف رفت و جیغم بلند شد…

مادرجون که داشت به حرف های ما میخندید، متوجه نشد چی شده و بنده خدا با هول اومد طرفم و گفت:
-چی شد؟..چت شد؟..سوگل..

دستم رو روی بازوم گذاشتم و جای نیشگونی که عسل گرفته بود رو مالیدم و با ناله گفتم:
-عروس وحشیت نیشگون گرفت..اخ..وای دستم..

 

خیالش راحت شد و درحالی که استین لباسم رو بالا میزد تا ببینه چی شده گفت:
-شما چه جوری چند ساله باهم دوستین..خوبه تا حالا همدیگه رو نکشتین…

عسل با حرص گفت:
-تقصیر خودشه..ندیدین چی می گفت..

نگاهی به بازوم کردم که یه دایره بزرگ قرمز شده بود و مطمئن بودم تا یکی دو ساعت دیگه جاش بدجور کبود میشه….

دوباره روش رو با دستم مالیدم تا دردش کمتر بشه و گفتم:
-به سامیار میگم..

پوزخندی زد و دست به کمر گفت:
-اره جوجه برو بزرگترتو بیار..

-حالا ببین..

پشت چشمی نازک کرد و جوابم رو نداد و مادرجون نچ نچی کرد و گفت:
-عسل..ببین دستشو چیکار کردی..

عسل با نگرانی اومد جلو و دستی به بازوم کشید و گفت:
-تقصیر خودته..حرصمو دراوردی..نچ ببین چطور قرمز شده…

-وحشی..

یهو گرفتم تو بغلش و سرش رو روی شونه ام گذاشت و اروم گفت:
-ببخشید..

مادرجون هاج و واج از کارهای ما همینطور مونده بود و نمی دونست چه عکس العملی نشون بده….

چشم غره ای به دوتامون رفت و گفت:
-ادم میمونه کدوم رفتارتونو باور کنه..تو که دل نداره چرا یه کاری میکنی که سریع هم پشیمون بشی؟….

 

عسل ازم جدا شد و جای نیشگونش رو مالید و گفت:
-اخه حرصمو دراورد..

بعد بهم نگاه کرد و با پشیمونی گفت:
-خیلی درد میکنه؟..

ابرویی بالا انداختم و با تخسی گفتم:
-اره..به سامیار نشون میدم..

-نشون بده..مگه من ازش میترسم..

-به سامان هم نشون میدم ببینه چه زن وحشی داره میگیره…

چپ چپ نگاهم کرد که دوباره با همون لحن گفتم:
-چون منو لو دادی..

-من بخاطره خودت مادرجون رو صدا کردم..حالت بد میشد…

-من خودم میدونم کی حالم بد میشه، کی نمیشه..ادای سامیارو درنیار..اون خودش به تنهایی اندازه یه دنیا گیر میده..لطفا شما دیگه طرف من باشین…..

سری به تاسف تکون داد و بعد رو به مادرجون گفت:
-یخ بیارم برای دستش که کبود نشه؟..

استین لباسم رو کشیدم پایین و گفتم:
-نمیخواد بابا..

مادرجون با لبخند نگاهمون کرد و با مهربونی گفت:
-خدارو هزار مرتبه شکر که دوتا دختر عین فرشته ها بهم داده..من خیلی خوشحالم که شما دوتا عروسم هستین..باور کنین شب و روزام با وجوده شما دوتا یه رنگ و بوی دیگه گرفته…..

دوتایی با عسل لبخند زدیم و من گفتم:
-ما هم خیلی خوشحالیم که مادری مثل شما داریم..به خدا من اصلا حس نمی کنم شما مادرشوهرم هستین..عین مادر خودم میمونین….

عسل هم سری به تایید تکون داد و گفت:
-واسه منم همینطور..

مادرجون با چشم هایی که برق میزد و صورتی که از شادی می درخشید، لبخند پررنگ تری زد و گفت:
-قربونتون برم..بشینین برم میوه بیارم..

سرم رو تکون دادم و گفتم:
-زود بیایین باهاتون کار دارم..می خوام یه چیزی بگم..

عسل اخمی کرد:
-اتفاقی افتاده؟..

سرم رو تکون دادم و چشم هام رو باز و بسته کردم:
-اره..متاسفانه..

نشستم روی مبل و عسل هم روبروم نشست و جدی شد:
-چی شده؟..

-بذار مادرجون هم بیاد..کمک میخوام..

-نگرانم کردی..

لبخنده تلخی زدم و صدام رو بلند کردم و گفتم:
-مادرجون بیایین دیگه..

مادرجون هم بلند، برای اینکه صداش رو بشنویم گفت:
-اومدم عزیزم..

دستی به شکمم کشیدم و عسل با لبخند گفت:
-بازم حرکت کرد دیگه؟..

من هم لبخند زدم:
-از دیروز که اونجوری زیر دست سامیار تکون خورد، دیگه حرکت نکرده..صبح خواب بودم دیدم به شکمم داره ضربه میخوره..بیدار شدم دیدم سامیار انگار داره در میزنه، با نوک انگشت هاش میزد به شکمم شاید حرکت کنه…..

عسل بلند زد زیر خنده:
-نه از اون بی توجهیای اولش..نه از الان که همش دنبال یه حرکتی چیزی ازش میگرده…

-اره..خیلی خوب شده..فکر نمی کردم اینقدر براش عزیز بشه…

-بهت که گفته بودم درست میشه..

با لبخند سرم رو به تایید تکون دادم:
-اره..خدارو شکر..

مکثی کردم و بعد لبخندم پررنگ تر شد و گفتم:
-به من هم خیلی وابسته شده عسل..وقتی سرکارِ تند تند زنگ میزنه..وقتی هم خونه اس مدام دور و برم می چرخه..خیلی عوض شده….

-خوبه که..

لبخندم اروم اروم کمرنگ شد:
-اره اما گاهی از این همه وابستگیش می ترسم..

مادرجون که تازه با چندتا پیش دستی و یک ظرف میوه رسیده بود تو سالن و داشت روی میز می گذاشت با تعجب گفت:
-چرا؟..

شونه ای بالا انداختم و دوباره دستم رو به شکمم کشیدم و گفتم:
-اگه من موقع زایمان یه چیزیم بشه..

عسل با حرص میون حرفم غرید:
-خفه شو..

مادرجون هم درحالی که روی مبل می نشست با تشر گفت:
-اِ خدانکنه..این چه حرفیه..

لبخندم از محبتشون دوباره رنگ گرفت و گفتم:
-نه مثلا یک درصد میگم اگه اتفاقی بیوفته..

-فکر بیخود نکن و الکی به خودت استرس نده..

-به سامیار هم وقتی گفتم دیوونه شد..یه حرف ترسناکم زد…

عسل با کنجکاوی گفت:
-چی گفت؟..

-گفت اگه اتفاقی واسه تو بیوفته بچه ت هم بی مادر میشه، هم بی پدر..من یک لحظه ام نمی خوامش دیگه….

برخلاف تصورم که منتظر بودم حق رو به من بدن، جفتشون لبخند زدن و مادرجون با ذوق گفت:
-الهی قربونش برم..

با تعجب نگاهشون کردم و گفتم:
-یعنی چی؟..بهش حق میدین؟..

عسل شونه ای بالا انداخت و خونسرد گفت:
-خب اره..حرفی رو زده که هر مرد عاشقی میزنه..

-اما این بچه ی اونه..پاره ی تنشه..چطور بهش حق میدین که بی خیالِ بچه ی کوچیکش بشه؟…

مادرجون درحالی که داشت پرتقال پوست می گرفت گفت:
-حق نمیدیم که بی خیال بچه ش بشه..فقط حق میدیم که از نبوده تو بترسه…

-یه جوری حرف میزنین انگار پسرتونو نمی شناسین مادرجون..سامیار فقط حرفی رو میزنه که بهش اعتقاد داره….

لبخندی بهم زد و با ارامش گفت:
-انشالله که سایه جفتتون صد و بیست سال بالا سر دخترتون و بچه های دیگتون باشه..برای چی به خودت استرس الکی میدی..هیچ اتفاقی نمیوفته..سامیار فقط احساس اون لحظه ش رو از حرفی که زدی بیان کرده……

نگاهی به من و عسل کرد و لبخندش پررنگ تر شد و ادامه داد:
-بهتون که گفته بودم پدرشون وقتی فهمید من حامله ام مدتها از ترسش قایم شده بود..حتی خبر نداشتیم کجاست..بعد که با خودش کنار اومد برگشت….

من و عسل با هیجان نگاهش کردیم و همزمان گفتیم:
-خب..

سری تکون داد و خم شد یدونه کیوی از داخل ظرف برداشت و گفت:
-خب که خب..وقتیم سامان به دنیا اومد به زور از بچه جداش می کردیم..یه لحظه هم بچه امو ول نمی کرد..حتی موقع شیر دادنم میومد مینشست بالا سرم نگاهش می کرد..پیشنهاده بچه دوم رو هم خودش داد…..

متوجه منظورش شدم و لبخند نشست روی لب هام..

 

نفسی کشیدم و با نگرانی گفتم:
-یعنی میگین بچه که به دنیا بیاد دیگه این حرف هاشو یادش میره؟…

سرش رو به تایید تکون داد:
-اگه هنوز یه ذره هم به علاقه ی سامیار نسبت بهش شک داری…

پریدم تو حرفش و سریع گفتم:
-نه نه شک ندارم..می دونم چقدر دوستش داره..فقط این حرف هاش نگرانم میکنه…

-بچه رو که دادی بغلش..بوش رو که حس کرد..دیگه یدونه از این حرف ها نمیمونه..بهت قول میدم….

با هر کلمه ای که می گفت انگار کیلو کیلو ارامش به رگ هام تزریق میشد…

چقدر این مادر دلسوز و دوست داشتنی بود..چقدر من و عسل خوش شانس بودیم که همچین مادرشوهری داشتیم….

دوباره نفس عمیقی کشیدم و با تردید گفتم:
-من هیچی از بچه داری بلد نیستم..تمام امیدم به شماست که کمکم کنین…

لبخند روی لب های جفتشون نشست و مادرجون گفت:
-خیالت راحت..تو نمی گفتی هم ما تنهات نمیذاشتیم..اصلا بیا بذارش پیش خودم و برو هرجا خواستی..خودم بزرگش میکنم….

عسل با ذوق سرش رو به تایید تکون داد:
-اره اره..منم هستم..با مادرجون دوتایی بزرگش میکنیم…

چشم غره ای بهش رفتم:
-دیگه چی..نگفتم که بچه امو ازم بگیرین..فقط گفتم کمکم کنین…

-به هرحال من اینجام و توی این مورد اماده ی هرگونه خدمت رسانی هستم…

 

چشمکی به مادرجون زدم و با بدجنسی رو به عسل گفتم:
-بذار حالا ما بیاییم خاستگاری..بذار ببینیم بابات دختر بهمون میده یا نه..ببینیم اصلا این وصلت جور میشه یا نه….

گیج نگاهم کرد:
-یعنی چی؟..

جلوی خنده ام رو گرفتم و جدی گفتم:
-تو که رسما خودتو دختر این خونه کردی رفت..

با حرص و خجالت چشم غره ای بهم رفت و مادرجون با خنده گفت:
-اذیتش نکن..

من هم خندیدم و دیگه چیزی نگفتم چون عسل دوباره بدجور قرمز شده بود و داشت خجالت میکشید….

برای اینکه بحث رو عوض کنم نگاهی به شکمم کردم و گفتم:
-مادرجون میگم چرا دیگه تکون نمیخوره؟..یعنی طبیعیه؟…

-اره عزیزم..هرموقع تو دلت بخواد که اون تکون نمیخوره..البته الان کمه..هرچقدر بزرگتر بشه حرکتاش هم بیشتر میشه..ماه های اخر خیلی زیاد میشه..خودتو برای مشت و لگدهاش اماده کن…..

عسل با ذوق گفت:
-الهی من قربون اون مشت و لگدهاش بشم..من وقتی به دست ها و پاهای کوچولوش فکر میکنم دلم ضعف میره..وای….

با خنده نگاهش کردیم که با بی طاقتی گفت:
-چرا زودتر تموم نمیشه..من دارم برای دیدنش دیوونه میشم…

لبم رو محکم گزیدم:
-حالا فکر کن من چه حالی دارم..به خدا هنوز نیومده دارم از عشق زیاد نسبت بهش خل میشم…

مادرجون که با محبت و خوشحالی به بی تابی کردن ما نگاه میکرد گفت:
-حالا صبر کنین به دنیا بیاد دردونه ی مامان بزرگش..اونوقت از اینم بدتر میشین…

-دلم دیگه طاقت نداره..کاش میشد همین الان بیارمش از شکمم بیرون و دوباره بخورمش…

مادرجون و عسل غش کردن از خنده و خودم هم خنده ام گرفت:
-والا..جدی میگم..می ترسم وقتی به دنیا اومد طاقت نیارم قورتش بدم…

مادرجون با خنده سری تکون داد و بشقاب میوه ای که پوست گرفته و تیکه تیکه کرده بود رو گرفت طرفم و گفت:
-بیا یکم میوه بخور عزیزم..تا ناهار میترسم ضعف کنی..

بشقاب رو از دستش گرفتم و گفتم:
-ممنون..چرا زحمت کشیدی..

-چه زحمتی عزیزم..بخور نوش جونت..

مشغول خوردن شدم و کمی بینمون سکوت شد و بعد مادرجون گفت:
-سوگل جان..چی می خواستی بهمون بگی مادر؟..

تیکه نارنگی تو دهنم موند و مکثی کردم و بعد به سختی قورتش دادم…

زبونم رو روی لبم کشیدم و با غصه گفتم:
-یه چیزی شده ولی من نمی دونم چیکار باید بکنم..ازتون راهنمایی می خوام…

مادرجون اخم هاش رو کشید تو هم و با نگرانی گفت:
-چی شده؟..

بشقاب روی پام رو برداشتم و گذاشتم روی میز جلوم و اب دهنم رو با صدا قورت دادم…

نگاهم رو دور تا دور سالن چرخوندم و کلافه سرم رو تکون دادم…

عسل اروم صدام کرد:
-سوگل؟..

چشم هام رو چرخوندم طرفش که با تردید نگاهم کرد و گفت:
-چی شده اخه؟..بگو دیگه..تو که کشتی مارو..

دوباره نوک زبونم رو روی لبم کشیدم و با مکث کوتاهی گفتم:
-یادتونه یه نفر به من زنگ میزد ولی حرف نمیزد؟..

دوتایی سرشون رو به تایید تکون دادن که با نگرانی زیادی گفتم:
-امروز صبح دوباره زنگ زد..با یه شماره ی جدید اما اینم از شمال بود…

اخم هاشون به شدت تو هم فرو رفت و عسل با حرص گفت:
-بازم حرف نزد؟..

-نه..فقط خیلی ضعیف صدای نفساش میاد..انگار فقط زنگ میزنه صدای مارو بشنوه…

هرکدوم متفکرانه به یه جا خیره شدن و من با نگرانی نگاهم رو بینشون چرخوندم و گفتم:
-چیکار کنم؟..خیلی نگرانم..سامیار بفهمه باز دیوونه میشه..اگه نگمم خودش میفهمه و بدتر میشه..نمی دونم باید بهش بگم یا نه….

عسل از جاش بلند شد و اومد کنارم نشست..دستش رو روی دست هام گذاشت و گفت:
-خیلی خب..نگران نباش..فکرامونو میذاریم روی هم یه کاریش میکنیم…

-نمی خوام سامیار تو دردسر بیوفته اما نمی تونمم ازش پنهون کنم…

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو هجده

_ درسته بعضیا خیلی زود فراموش میشن ! پوزخند صدا داری زد ؛ _ چون …

40 دیدگاه

  1. چرا انقدر دیر پارت میزارید یا از اول که میخواید رمان رو شروع کنید فکر پارت گذاری و نوشتنش رو بکنید یا اصلا چیزی رو شروع نکنید تا اینکه مردم رو علاف خودتون کنید من که دور خوندنش رو خط کشیدم این چجور رمانیه هی ماه به ماه دوخط پارت بزارید اونم یا تو تختخواب یا دعوا دارن .

  2. پس کی پارت جدیدو میزارید!سههههه هفتهههههههه گذشتتتت

  3. واقا از صمیممممممم قلب واستون متاسفهم تو که عرضه نداری یه پارت بذاری واس چی ادمین میشی؟
    یه کپی پیست انقد سخته؟

  4. ن اینکه خیلی براشون مهمه شکایتم کنیم اونا ک کلا پارت نمیزارن دیگه راحت میشن حتما از خداشونم هست فقط اینا ک میلی ب رمان نوشتن و پارت گذاری ندارن چرا ما رو مسخره کردن از اول می گفتن ک انقد مارو معطل بی فرهنگی خودشون نکنن واقعا متاسفم براتون ک بخاطر انقد انتقاد دارین اونم راجب رمان ن راجب بی مسئولیتی خودتون

  5. پس چی شد این پارت بخدا همه ی ما اگه بریم شکایت کنیم
    مطمن باش دیگه جرات نداری پارت بزاری آقای محترم
    فهمیدی😤🤬

  6. با همین ڪارا فالوور هاتونو از دست میدین😒😒

  7. بس کنین دیگه همینطوری فالوور هاتونو از دست میدین😒😒

  8. خجالت نمیکشین یه پارت گذاری ساده رو این همه طول میدین؟؟
    من رمان دارم که شبی دو تا سه پارت میذاره…اونوقت شما به زور ماهی یکی پارت میفرستین…

  9. شورشو در آوردن*

  10. دیگه شورشو درآوردم هی ما باید این بساطو داشته باشیم اینا ک ب خودشون نمیگیرن پس ما هرچیم بگیم ب دیوار گفتیم بیخودی خودمو حرص میدیم سر این آدمای بی مسئولیت ب کسی هی باید گفت ک حالیش بشه بفهمه وگرنه ما هر چی ک بگیم بی فایدست

    • دقیقا
      خیلی بی مسئولیتیه
      فقط ما باید حرص بخوریم
      و لمونیم تو خماری

  11. بابا کم مارو بزارین تو خماری کشتین مارو
    از بس فکر و خیال پارت های اینده رو کردیم
    از بس حرص خوردیم موهامون سفید شد
    اه بی مسعولیتی تا چقدر

  12. خیلی بی فرهنگ و بی نزاکتی که آنقدر ما رو خون ب دل میکنین نویسنده داره پارتیش رو میزارم شما خسیسیتون میشه از پارتاش ی کپی پیست کنین بزارنشون بابا حلال السون ک آنقدر ما رو خون ب دل میکنین.

    • والا بابا روانی شدیم ازیس هی اومدیم سرزدیم
      خیلی رو مخن
      فقط مارو میزارن تو خماری

  13. اینهمه اعتراض می کنیم چرا بهتون بر نمی خوره؟؟

  14. واقعا عجب آدمایی هستن بخاطر کم کاری خودشون حاظر ب جواب دادن حداقل توضیح خشکوخالی نیستن ی وقت برا پارت گذاری تعیین نمیکنن واقعا متاسفم برا اینهمه بی مسعولیتی

  15. نویسنده جان بیشتر از ی سال که این رمان طول نمیکشه.ما همه میریم ی سال دیگه میایم تا ته رمانو میخونیم تو هم هروقت عشقت کشید پارت بزار.خوبه نظرت چیه؟مرسی اه

    • واقعا راست میگی تا پارت بعدی رو بزارن ما داستان یادمون میره،البته رمان قشنگیه اگه کسی رمان در همسایگی گودزیلا رو نخونده حتما بخونه

    • دقیقا

  16. مینا 😜😜

    آقای آقا پور انگاری دق دادن خیلی خیلی خیلی دوست داره 😏😏😏😏😏🖤🖤🖤🖤🖤

  17. پارت جدید چی شد؟🤔🤔
    حداقل جواب یکی از نظرات رو بدین، به خدا گناه نمیشه .

  18. مینا جون عزیزم من موهام ریخت کامل😐😐😐

    این بانظمی نویسنده من و کشته🥴🥴

  19. ملینا 🌸🌸

    این بچه کی بدنیا میاد داخل این رمان اصلا میاد بدنیا داخل این رمان

  20. مینا 😜😜

    تا پارت جدید گذاشته شود ما یه چند تا تار موی سفید داریم 😐😐😐😐

  21. پارت جدید رو کی می خواید بزارید ؟ خسته شدم هرچی سر زدم باز پارت ۱۴۳ بود.۱۴۴ رو کی می زارید؟؟

  22. از کجا معلوم کار پوریا و اون شوهر عمه اش نباشه و نخوان کار شاهین رو ادامه ندن اونا که دادگاه رو پیچوندن یکم به اسم رمان هم توجه کنید همین جوری که تمومش نمیکنن

  23. ببخشید پارت گزاری زمان مشخصی داره؟🧐🧐

  24. ملینا 🌸🌸

    ای خدا تا پارت جدید ما رو زنده نگه دار

  25. من اخر از دست این رمان دق میکنم

  26. صد در صد دعوا داریم 😐😐😐

    • آره
      دوباره سامیار هرچی از دهنش در می آد می گه بعد میگه ببخشید سوگل هم میبخشه.البته اگه سوگل بهش نگه.
      اگه بگه هم که احتمالا پیگیری میکنه ولی من موندم این شخص کیه؟
      ممکنه پوریا (پسر عمه سوگل)باشه؟
      یا شایدم یکی از دویت دختر های قبلی سامیار باشه برای انتقام.
      من فقط نگران بچه سوگلم .

  27. سلام خیلی خوب بوددستتون درد نکنه فقط تا هفته ی دیگه پنج شنبه پارت دیگرو بزارین توروخدا
    یه موقع نرین سه هفته دیگه بیاین
    یزره هم طولانی تر بنویسید 🌹🌹🌹

  28. ملینا 🌸🌸

    واییییییییییییییییییییییی دارم از استرس میگیرم پارت جدید پلیز

  29. مینا 😜😜

    یا ابوالفضل العباس اتفاق جدید آغاز شد خدا بخیر کنه خوبه پارت رو گذاشتین

  30. استرس میگیریم خدایا یعنی میخواد چی بشه ممنون بخاطر پارت

  31. مرسی که پارت رو بالاخره گزاشتین
    کمکم داشتم نگران حالتون می شدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *