خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت صد ونوزده

رمان گرداب/پارت صد ونوزده

 

دکتر لبخنده زیبایی زد و با مهربونی گفت:
-مبارک باشه عزیزم..برات پرونده سازی میکنم…

من که چیزی بلد نبودم و حتی نمی دونستم این پرونده سازی که میگه رو چه جوری باید انجام بدیم، گفتم:
-ممنون..فقط اینکه من بچه ی اولمِ..تا حالا دکتر نیومدم..نمی دونم چیکار باید بکنم…

کشوی بغل میزش رو باز کرد و چند برگه که حالت فرم داشتن رو دراورد و گفت:
-این چندتا فرم رو پر میکنیم و بعد سونوگرافی میگیریم و برات ازمایش هم مینویسم که انجام بدی….

سرم رو تکون دادم و دکتر درحالی که ازم “سن و قد و وزن و چندسال ازدواج کردم و قبلا سقط نداشتم” و اینجور سوالات رو میپرسید و فرم هارو پر میکرد….

تموم که شد لبخندی بهم زد و به سمت راست اتاقش اشاره کرد و گفت:
-برو اونجا اماده شو بیام ازت سونو بگیرم عزیزم..

اون قسمت اتاق پارتیشن بندی شده و از این طرف جدا شده بود…

نگاهی با استرس به سامیار کردم که اشاره کرد زودتر برم تا دکتر بیاد کارش رو بکنه…

دکتر که متوجه نگاهِ من شده بود گفت:
-برو اماده شو خواستی موقع سونو شوهرتم صدا میکنیم بیاد پیشت…

درحالی که بلند میشدم با تشکر بهش نگاه کردم و داشتم می رفتم که گفت:
-اماده شدی صدام کن..

“چشم”ی گفتم و قدم تند کردم و وارد اون قسمت شدم..یه تخت پزشکی بود و یک صندلی کنارش..کلی هم دم و دستگاه کنارشون قرار داشت…..

مانتوم چون جلو باز بود، دیگه نیاز به باز کردن نداشت و همونطوری روی تخت دراز کشیدم…

 

تیشرتم رو از روی شکمم تا زیر سینه هام بالا زدم و نفسم رو با استرس فوت کردم بیرون…

چرا انقدر دلهره داشتم خدایا..

اب دهنم رو قورت دادم و با صدایی که میلرزید دکتر رو صدا کردم:
-خانم دکتر..من اماده ام..

کمی بعد دکتر با لبخندی اروم وارد شد و روی همون صندلی کنار تخت نشست…

مشغول ور رفتن با اون دستگاه شد و درهمون حال گفت:
-اروم باش..چرا اینقدر استرس داری..

-نمیدونم..

یه چیز مایع مانند روی شکمم ریخت و گفت:
-چون دفعه اولته..برای دفعه های بعد عادت میکنی و دیگه اینقدر استرس نداری..شوهرتو صدا کنم؟…

یه دستگاه روی شکمم گذاشت و منتظر نگاهم کرد که با صدای ارومی گفتم:
-حقیقتش شوهر من علاقه ای به بچه نداره..الانم بخاطره اصرار من اینجاست..شما می تونین صدای قلبش رو بذارین گوش بدیم..فقط نفهمه من گفتم….

لبم رو گزیدم و با خجالت نگاهش کردم که لبخندش عمیق تر شده بود:
-نمی دونم چند ماهه هستی..باید اول سن جنین رو تشخیص بدم و بعد ببینم میتونین صدای قبلشو بشنوین یا نه….

-خب اگه میشد بذارین گوش بدیم..

سرش رو تکون داد و با صدای بلند و شوخی گفت:
-اقای پدر نمیخواهی کوچولوتو ببینی..بیا اینجا پسرم…

لبخندی بهش زدم و چند لحظه بعد، سامیار بی تفاوت اومد داخل و رو به دکتر خیلی جدی گفت:
-همون مامانش ببینه کافیه..

با اخم نگاهش کردم که دکتر دوباره با لحن شوخی گفت:
-وای وای چه بابای بداخلاقی..

همزمان دستگاه رو روی شکمم حرکت داد و به مانیتور کنارش نگاه کرد و گفت:
-خب خب..ببینیم نی نی خوشگلتون در چه حاله..اوه اوه…

 

با ترس نگاهش کردم:
-چی شد؟..

-تقریبا ده هفته اس کوچولوتون..چطور این مدت متوجه نشدی حامله ای؟…

-من چون پریودم زیاد منظم نیست و خیلی وقتها عقب افتاده، برای همین نفهمیدم..تا اینکه این اواخر صبحها با حالت تهوع بیدار میشدم و اونجا یکم مشکوک شدم و با بیبی چک فهمیدم حامله ام…..

نگاهی به سامیار کردم و با خوشحالی گفتم:
-دو ماه و نیمه اس..

نگاهش رو ازم گرفت و به مانیتور نگاه کرد که داشت یه چیزهایی رو سیاه و سفید نشون میداد…

من هم نگاهم رو به همونجا دوختم و قطره اشکی از چشمم چکید…

تو دلم چه غوغایی به پا شده بود..

بی اختیار دستم رو به سمت سامیار گرفتم و با چشم هایی که پر اشک شده بود، نگاهش کردم…

فکر کنم دلش برام سوخت چون چند قدم فاصله تا تخت رو پر کرد و کنارم ایستاد و دستم رو تو دستش گرفت و اروم فشرد….

زدم زیر گریه که دکتر گفت:
-اِاِ چه خبرته مامان لوس..جای خوشحالی و خنده گریه میکنی؟…

درحالی که صورتم پر اشک بود و همچنان گریه می کردم گفتم:
-از خوشحالیه..

با لبخند سرش رو تکون داد و درحالی که با دستگاه کار می کرد گفت:
-برات ازمایش مینویسم فردا صبح باید انجام بدی..جواب ازمایش رو که اوردی برات ویتامین و اهن هم مینویسم که شروع کنی به استفاده کردن..دیر هم شده…..

 

اشک هام رو پاک کردم و با ترس گفتم:
-مشکلی پیش نمیاد؟..

-نه عزیزم..

حرفش که به پایان رسید، صدایی تو اتاق پخش شد و من خشکم زد…

صدای بلند و تپنده ی یک قلب بود و حدس اینکه این صدا از کجا میاد سخت نبود…

دلم واسش ضعف رفت و از شوک که دراومدم، بلندتر زدم زیر گریه…

سامیار که معلوم بود شوکه شده، با هول گفت:
-چیه..چی شد؟..

دستم رو گرفتم روی چشم هام و بی صدا گریه کردم تا بتونم بهتر اون صدا رو بشنوم…

برای اینکه به سامیار شوک بدم از دکتر همچین چیزی خواستم اما خودم بیشتر تحت تاثیرش قرار گرفتم….

صدای دکتر رو شنیدم که داشت برای سامیار توضیح میداد اما تو حال و هوایی نبودم که بتونم به سامیار توجه کنم….

قلبم چنان با سرعت میتپید که انگار میخواست از سینه ام بزنه بیرون…

من داشتم صدای قلب جنین دو ماه و نیمه ام رو می شنیدم و چی می تونست برای یک مادر شیرین تر از این باشه….

حالم خیلی بهم ریخته بود و از درون کاملا دگرگون شده بودم…

نفسم رو عمیق دادم بیرون و نالیدم:
-خدایا شکرت..ممنون بابت این هدیه ی شیرینی که بهم داری..هزاران بار شکرت…

دستم رو از روی چشم هام برداشتم و بالاخره به سامیار نگاه کردم…

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سه

ارباب زاده لبخند محوی کنج لبهاش نشست ، رفت سمت ترانه و خطاب بهش گفت …

2 دیدگاه

  1. حالمون بهم خورد واقعا فقط دارین کشش میدین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *