خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت صد وسی

رمان گرداب/پارت صد وسی

 

باز هم به این جمله ایمان اوردم..سامیار برای من هم درد بود و هم درمان…

خودش باعث خراب شدن حالم میشد و داغونم میکرد و خودش هم سریع می تونست ارومم کنه…

دستم رو روی شکمم کشیدم و با لبخند گفتم:
-خوبی مامانی؟..ببخشید امروز خیلی اذیت شدی..همش تقصیر بابای خودخواهته…

با صدای سامیار سرم رو بلند کردم:
-هنوز به دنیا نیومده داری بچه رو طرفدار خودت میکنی و باباشو پیشش خراب میکنی اره؟…

خشکم زد و هنگ کرده نگاهش کردم..اولین بار بود خودش رو بابای بچه خطاب میکرد..هرچند به شوخی اما همین هم برای من یک دنیا بود….

نیشم باز شد و ذوق زده گفتم:
-نه قول میدم وقتی به دنیا اومد نگم چه بابای گند اخلاقِ زود جوشِ عصبانی داره…

گوشیم رو داد دستم و یک دستش رو لای موهام فرو کرد و اول خیلی اروم کشید و بعد بهمشون ریخت و گفت:
-چشم سفید..یه وقت خجالت نکشی..

خندیدم و سرم رو از دستش دور کردم:
-نکن..می خوام زنگ بزنم..

کنارم نشست و من هم رمز گوشی رو وارد کردم و شماره ی عسل رو گرفتم…

گوشی رو گذاشتم کنار گوشم و گفتم:
-خیلی ناراحتشون کردی..هم عسل و هم سامان رو..نمی دونم با چه رویی دارم بهش زنگ میزنم…

بوق می خورد اما جواب نمیداد..نگران به سامیار نگاه کردم:
-جواب نمیده..حتما قهر کرده باهام..

-با تو چرا..من دعوا کردم، با تو چرا قهر کنه؟..

گوشی رو اوردم پایین و دوباره شماره ش رو گرفتم…

گوشه ی لبم رو جویدم..بوق های متعدد و پشت سر هم تو گوشم می پیچید اما خبری از جواب دادن نبود…

 

دوباره شماره ش رو گرفتم که سامیار گفت:
-حتما سایلنته..اینقدر نگران نباش..شمارتو ببینه خودش زنگ میزنه بهت…

-نه تا حالا امکان نداشته عسل جواب منو نده..یه چیزیش نشده باشه؟..خیلی حالش بد بود…

اخم هاش رو کشید تو هم و گفت:
-الکی استرس به خودت نده..دختر گنده مثلا با دوتا داد چش میشه..مگه تو کم از این دادها شنیدی…

چشم هام رو گرد کردم و با حرص گفتم:
-من پوستم کلفت شده..دیگه عادت کردم..منم اون اوایل کم بخاطره این داد و بیدادهای تو حالم بد نشده….

خنده ش گرفت و با لحن بامزه ای گفت:
-اِ پس چرا من نمی دیدم..

با دست ازادم مشتی به پاش زدم:
-خیلی پررویی..

برای بار چهارم شماره ی عسل رو گرفتم اما باز هم جواب نداد…

دیگه کم کم داشت اشکم درمی اومد..سابقه نداشته من این همه به عسل زنگ بزنم و اون جوابم رو نده….

لبم رو گزیدم و گفتم:
-به سامان زنگ بزنم؟..

-یکم صبر کن..اگه بازم جواب نداد یا خودش زنگ نزد، به سامان میزنیم…

سرم رو تکون دادم و گوشی رو با استرس تو دستم فشردم…

سامیار دستش رو گذاشت روی صورتم و سرم رو چرخوند سمت خودش…

لبخنده مهربونی زد و گفت:
-نگران نباش..بهت قول میدم چیزی نشده..اینقدر استرس به خودت و بچت نده…

“بچت” رو جوری محکم و تشدیدوار گفت که با اون حالم خنده ام گرفت:
-حسودی نکن..

-میکنم..اصلا حواست به من هست؟..تمام زندگیت شده بچت..انگار نه انگار این بچه یه بابایی هم داره که باید بهش توجه کنی….

 

ابروهام رو انداختم بالا و با تعجب گفتم:
-من بهت توجه نمیکنم؟..

-نه..میدونی چقدر دلم برات تنگ شده؟..میدونی چقدرِ که درست و حسابی نذاشتی بغلت کنم و ببوسمت؟..اصلا متوجه ی من هستی؟….

لبم رو دوباره گزیدم که سریع، با اخم و حرص گفت:
-نکن..لبتو گاز نگیر..منو تحریم کردی بعد جلوم ناز هم میکنی؟…

چشم هام داشت از کاسه درمی اومد..بهت زده گفتم:
-سامیار چی میگی؟..من کی تورو تحریم کردم؟..خودت گفتی بخاطره بچه اول…

-من گُه خوردم..خوبه؟..من گفتم با دکتر مشورت کن ضرر نداشته باشه، تو هم از خداخواسته..اصلا از دکترت پرسیدی شوهر بدبختم باید تو این نُه ماه چه خاکی تو سرش بریزه؟…..

از شدت تعجب خنده ام گرفت و بلند زدم زیر خنده:
-وای سامیار این حرفا چیه میزنی..

اخم هاش بیشتر تو هم رفت و با حرص گفت:
-نخند..بگو ببینم اصلا از دکترت پرسیدی؟..

-روم نشد..

-بیخود کردی روت نشد..مگه من مسخره ی توام..

دستم رو گذاشتم روی پیشونیش و گفتم:
-تبم نداری که..چرا هزیون میگی؟..

دستم رو پس زد و شاکی گفت:
-نکن..این دفعه که رفتی پیش دکتر اول همینو می پرسی ازش…

-من روم نمیشه..میخواهی خودت بیا بپرس..

-معلومه که میام..بخوام کار و زندگیمو بسپارم دست تو که واویلاست..اخرشم میشم مثل بچه های هفده هجده ساله که با خودشون…..

پریدم تو حرفش و با خنده و خجالت گفتم:
-خیلی بی حیایی..

 

چشم غره ای بهم رفت و بعد سرش رو چرخوند و متفکرانه به روبه روش خیره شد…

فکر نمی کردم انقدر شاکی باشه که بخواد علنا بهم اعتراض کنه…

به نیمرخش نگاه کردم و لبخند زدم..مثل این پسربچه هایی شده بود که اسباب بازی مورد علاقه ش رو ازش گرفتن….

با تمام خجالتی که از حرف هاش کشیده بودم اما ذوق هم داشتم که انقدر براش خواستنی هستم…

همیشه نگران بودم که با توجه به علایق تنوع طلبی که داشت، بعد از یک مدت ازم سیر بشه و دلش زندگی گذشته ش رو بخواد….

حالا میدیدم که بیشتر از من نباشه، حداقل اندازه ی من به این زندگی و باهم بودنمون وابسته بود و احساس داشت….

چی می تونست از این شیرین تر باشه برام..

دوباره نگاهش کردم و دلم ضعف رفت واسه اون زاویه ی محکم فک و اخم های جذابش…

نیم نگاهی به طرف راهروی اتاق ها انداختم و وقتی از نبود مادرجون خیالم راحت شد، دوباره برگشتم سمت سامیار….

با یک حرکت یهویی دست هام رو دو طرف صورتش گذاشتم و سرش رو چرخوندم سمت خودم…

تا بخواد به خودش بیاد، سریع و محکم لب هام رو گذاشتم روی لب هاش…

شوکه شده بود و این از بی حرکتیش کاملا مشخص بود…

چشم هام رو بستم و عمیق تر که بوسیدمش انگار به خودش اومد…

یک دستش رو پشت کمرم و اون یکی دستش رو لای موهام فرو کرد و بی قرار شروع کرد به بوسیدنم….

لب هاش داغ بود و با حرص عجیبی لب هام رو می بوسید و با فشار دستش روی کمرم، من رو به خودش نزدیک تر می کرد….

 

مثل تشنه ای که تازه به اب رسیده، داشت من رو می بوسید و محکم به خودش می فشردم…

دست هام رو فرو کردم تو موهای پس سرش و با بی تابی چنگ زدم و بی اختیار تو جام کمی نیمخیز شدم….

بدون اینکه لب هاش رو جدا کنه، دست هاش رو دو طرف بدنم گذاشت و هدایتم کرد سمت خودش تا بشینم روی پاهاش….

زانوهام رو دو طرف بدنش روی مبل گذاشتم و روی پاش نشستم…

دوباره تنم رو چسبوند به خودش و محکم تر لب هام رو بین لب هاش فشرد و بوسید…

نگران اومدن مادرجون بودم و نمی تونستم درست و حسابی همراهیش کنم و می دونستم از این کار عصبی میشه….

از بی تحرکی من و یک طرفه بودن معاشقه بیزار بود…

دست هام رو از دور گردنش کشیدم بالا و دوباره دو طرف صورت تب دارش رو بین دست هام گرفتم….

سرم رو کشیدم عقب تا ازش جدا بشم اما اجازه نمیداد و همراه با عقب نشینی من، سرش رو جلو می اورد و لب هام رو ول نمی کرد…..

خنده ام گرفت و به سختی و نفس زنان ازش جدا شدم…

اخم هاش رفت تو هم و صورتش کمی سرخ شده و عرق کرده بود…

برای اینکه به خودش بیاد، نفس بریده صداش کردم:
-سامیار..

تو حال و هوای خودش، پیشونیش رو چسبوند به پیشونیم و با انگشت شصتش روی لب های خیسم کشید:
-جان..

-می ترسم..مادر..جون..بیاد..

گردنم رو تو دستش گرفت و بوسه ی کوتاهی روی لب هام زد:
-بریم تو اتاق؟..

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو هفت

بعدش سریع بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم به سمت اتاق دویدم حسابی ناراحت …

16 دیدگاه

  1. ملیسا ایزانلو

    سلام رمان داره عالی پیش میره و لطفا پارت جدید را بزارید

  2. ای بابا چرا پاارتتت نمیزارین خسته شدیم اه😤

  3. سلام چرا پارت نمیدین؟یه هفته گذشته

  4. ای با چرا پارت نمیییییییزارید؟😐😕

  5. سلام حالا که رمان داره به جاهای قشنگش میرسه ،چرا انقد اذیت میکنید ؟قبلا روزای دوشنبه و جمعه پارت جدید می ذاشتید‌ اما الان یک هفته هم بیشتر شده که پارت نداشتید….
    ما منتظریم…

  6. سلام پس چرا پارت جدید رو نمیزارید؟ یه هفته شد

  7. سلام
    چرا پارت نمیذارید؟؟؟؟یه هفته شده

  8. سلام خسته نباشید.پارت جدید رو نمیزارید؟
    اصن موضوع رمان داره یادمون میره‌.
    خیلی دیر به دیر پارت میذارید

  9. ملیسا ایزانلو

    سلام رمان خوبیه ولی خیلی دیر به دیر پارت میدید و قشنگ ترین رمان هستش در سایت

  10. چرا یه هفتس پارت نمیزارید؟…
    واقعا کفر آدمو در میارید😑

  11. من نمیدونم چرا صد روز بین هر پارت تا پارت بعدی فاصله میندازین:/

  12. سلام
    چرا پارت نمیزارید؟؟
    تموم شد؟؟؟؟؟؟؟

  13. سلام چرا پارت جدید نمیزارین

  14. سلام خسته نباشید خداقوت پارت بعدی رو کی میزارید

  15. سلام خسته نباشید پارت بعدی رو کی میزارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *