خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت صدو یازده

رمان گرداب/پارت صدو یازده

گوشی رو انداختم تو کیفم و سامیار هم در ماشین رو باز کرد و نشست…

لبخندی زدم و گفتم:
-چرا این همه خریدی..همون لواشک کافی بود..

بدون حرف، پلاستیک بزرگ خریدهارو گذاشت روی پام و سوییچ رو چرخوند و ماشین رو روشن کرد….

من هم دیگه چیزی نگفتم و از تو خوراکی های مختلفی که خریده بود، یدونه لواشک پیدا کردم و با دیدنش اب تو دهنم جمع شد….

سریع بازش کردم و یه تیکه ازش کندم و گذاشتم تو دهنم..چشم هام رو بستم و با لذت تو دهنم مزه ش کردم..چقدر ترش و خوشمزه بود….

صورتم جمع شده بود از ترشی و شوری زیادش اما نمی تونستم حتی ارومتر بخورم…

با صدای سامیار یک چشمم رو باز کردم و نگاهش کردم که گفت:
-ارومتر..چه خبرته..

-نمی تونم..خیلی خوشمزه اس..

بعد لواشک رو گرفتم طرفش و گفتم:
-میخوری؟..

-نه..بخور نوش جونت..

سرم رو تکون دادم و بدون توجه به سامیار و نگاه هاش، با لذت مشغول خوردن شدم…

هیچی برام مهم نبود..اون لحظه تمام هوس و خواسته ی من خلاصه شده بود تو لواشکی که دستم بود و انگار بهشت رو بهم داده بودن….

هرچی بیشتر می خوردم انگار بدنم ارومتر میشد و راحت میشدم…

هیچ وقت چیزی رو اینجوری هوس نکرده بودم..این دومین باری بود از زمان بارداری که هوس می کردم و خیلی برام تازگی داشت….

فقط این روزها بود که دلم اینجوری چیزی رو میخواست و انگار با تمام خواستن های دنیا فرق داشت….

 

نمیدونم چقدر گذشته بود که با ایستادن ماشین سرم رو بلند کردم..جلوی خونه ی مادرجون بودیم…

تیکه کوچکی که از لواشکم مونده بود رو گذاشتم تو دهنم و بعد یه دستمال برداشتم و مشغول پاک کردن دست ها و دور دهنم شدم….

با خجالت نیم نگاهی به سامیار کردم و اروم لب زدم:
-تو نمیایی داخل؟..

-نه برو داخل شب میام..مواظب خودت باش..

صداش پر بود از خنده هایی که داشت جلوش رو میگرفت و انگار از اون مدل خوردن با هول و عین بچه های من، خوش خوشانش شده بود…..

نگاهم رو دزدیدم و دستگیره ی در رو کشیدم و بازش کردم:
-چیزه..خب..پس من..برم دیگه..

سریع کیف و خوراکی هام رو از روی پام برداشتم و از ماشین پریدم پایین…

در رو بستم و چرخیدم برم سمت خونه که صدام کرد:
-سوگل؟..

چشم هام رو تو کاسه چرخوندم و با مکث برگشتم طرفش:
-جانم..

-اگه بازم چیزی خواستی بهم زنگ بزن..میگیرم واست میارم…

پشت چشمی نازک کردم و با پررویی گفتم:
-باشه عزیزم..مواظب خودت باش..کارتم تموم شد زود بیا…

اون لبخند جذابش رو زد و سرش رو تکون داد..من هم لبخندی بهش زدم و چرخیدم و زنگ خونه رو فشردم….

چند لحظه منتظر شدم تا اینکه صدای سامان اومد:
-کیه؟..

-باز کن منم..

 

در خونه که باز شد، اول برگشتم و دستی واسه سامیار تکون دادم که منتظر بود من برم داخل تا حرکت کنه….

تک بوقی زد و ماشین رو راه انداخت و من هم برگشتم سمت سامان و سلام کردم…

در رو بیشتر باز کرد و با خوشرویی همیشگیش گفت:
-به روی ماهت..بیا تو هوا سرده..

رفتم داخل و سامان هم در رو پشت سرم بست و باهم راه افتادیم سمت خونه و گفت:
-با سامیار اومدی؟..

-اره..چطور؟..

شونه ای بالا انداخت و دست هاش رو تو جیب گرمکنش فرو کرد و گفت:
-هیچی همینجوری..میومد مامان رو میدید حالا بعد میرفت…

اخم هام رفت تو هم و با کمی حرص گفتم:
-دیرش شده بود..قبل از اینجا، رفتیم جایی کار داشتیم واسه همین عصبی شده بود..از صبح که من بیدار شدم ورد “دیرم شد دیرم شد” گرفته بود..واسه همین سریع رفت…..

سامان خنده ای کرد و چون رسیده بودیم به در ورودی ساختمان دست دراز کرد و در رو باز کرد و کنار ایستاد تا من برم داخل و در همون حال گفت:
-چه شکاری از دستش..ما امید داریم تو بتونی ادمش کنی..تو هم که فقط بلدی حرص بخوری…

-سامیارو میشناسی و همچین حرفی میزنی؟..اون هممونو عوض میکنه و به اونجوری که خودش میخواد تبدیلمون میکنه ولی خودش یه ذره اخلاقشو عوض نمیکنه….

دوباره خندید و با سر اشاره ای به داخل خونه کرد:
-برو تو اینقدر حرص نخور..با زن گرفتن که درست نشده..انشالله بابا که شد ادم میشه…

چشم هام یه لحظه گرد شد و با خجالت لبم رو گزیدم و سر به زیر رفتم داخل…

انگار عکس العملم زیادی تابلو بود چون سامان با تعجب و ذوق زیادی گفت:
-وایسا ببینم..نکنه خبریه..بدجور قرمز شدی..

 

قدم هام رو تندتر کردم و ازش فرار کردم و خودم رو رسوندم تو سالن و صدای مادرجون رو از داخل اشپرخونه شنیدم:
-کی بود مادر؟..

لبخندی زدم و شاد و با محبت گفتم:
-منم قربونت برم..

چند لحظه بعد مادرجون تو چارچوب در اشپزخونه پیدا شد و درحالی که دست هاش رو با پیشبندش خشک میکرد گفت:
-خوشم اومدی عزیزم..

لبخندم پررنگ تر شد و حرکت کردم طرفش:
-هرموقع میام تو اشپزخونه هستیا..چه وضعشه همش درحال کار کردنی…

مادرجون رو بغل کردم و صدای سامان رو از پشت سر شنیدم:
-زبون من مو دراورد از بس گفتم اینقدر کار نکن..

دستی به شونه ام زد و از خودش جدام کرد و اخم هاش رو کمی تو هم کشید:
-به من کاری نداشته باشین..من اینجوری راحت ترم..کارهای خونه منو خسته نمیکنه…

با سامان نگاهی رد و بدل کردیم و سرمون رو تکون دادیم…

دیگه چیزی نگفتیم و مادرجون خودش دوباره گفت:
-مانتوت رو دربیار بیا اشپزخونه..دارم ناهار درست میکنم…

-باشه الان میام..

رفتم تو اتاقمون که هنوز اینجا مطعلق به ما بود و پالتو و شالم رو دراوردم..کلیپس موهام رو باز کردم و دوباره بستم….

دستی به بافت تو تنم کشیدم و مرتبش کردم و بعد از برداشتن گوشیم از داخل کیفم دوباره برگشتم تو سالن….

داشتم میرفتم سمت اشپزخونه که سامان از تو سالن صدام کرد:
-سوگل بیا اینجا ببینم..یه سوال پرسیدما…

 

با خجالت نگاهم رو دزدیدم و سرم رو پایین انداختم:
-اِ سامان..

-اگه خبریه بگو خب ما هم خوشحال بشیم..خیلی مشکوک میزنی…

نگاهم رو دور و اطرافم چرخوندم و برای اینکه حواسش پرت بشه با بدجنسی گفتم:
-اوم راستی..عسل داره میاد اینجا..حواست باشه زنگ رو زد متوجه بشیم که پشت در معطل نشه، من میرم کمک مامان…

صاف سرجاش نشست و چشم هاش گرد شد:
-اِ چرا زودتر نگفتی..

دستش که رفت سمت موهاش و مشغول مرتب کردنشون شد، خندیدم و چرخیدم برم سمت اشپزخونه که صدام کرد….

دوباره برگشتم که به ساعت روی دیوار اشاره ای کرد و گفت:
-کِی میاد؟..من میخوام برم سرکار..

ابروهام رو انداختم بالا و سرم رو با تعجب تکون دادم:
-خب برو..چیکار به عسل داری..

چپ چپ نگاهم کرد و خم شد گوشیش رو از روی میز برداشت و درحالی که باهاش کار میکرد، بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
-خیلی وقته عسل خانم رو ندیدم..ببینمش بعد میرم…

-عسل خانم؟..

صدای متعجب و بلندم رو که شنید نیم نگاهی با اخم بهم کرد اما جوابم رو نداد…

بلندتر خندیدم و سرم رو تکون دادم..

معلوم بود مرد گنده داره خجالت میکشه که نگاهم نمیکرد و خودش رو مشغول گوشیش نشون میداد….

دیگه اذیتش نکردم و رفتم تو اشپزخونه پیش مادرجون و با دیدنش لبخندی بهش زدم…

جواب لبخندم رو داد و رفت سمت یخچال و گفت:
-میخوام کوفته درست کنم..دوست داری؟..

 

آرشیو پایانی:

 

خاطرات دوران گذشتۀ زندگی انسان مانند آهنگ‌ها و سرودهای کهن، همیشه شیرین‌تر از امیدهای آینده بوده است ؛ زیرا انسان در گذشته تصویر خود را می‌بیند و در آینده ، شبح مرگ و نیستی را !

👤 علی‌ محمد فغانی

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان انتقام نا تمام پارت چهارده

این چندباری که اومد، احساس میکردم یه جوری نگاهم میکنه؛ انگار از قبل من رو …

2 دیدگاه

  1. سلام خسته نباشید.خیلی تا پایان رمان مونده؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *