خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت صدو سیو نه

رمان گرداب/پارت صدو سیو نه

 

لبم رو محکم گزیدم:
-مگه چیکار کردم؟..

-هیچی..فقط سامیارِ عاشق رو به سامیارِ وحشی تبدیل کردی…

بلند زدم زیر خنده که پر احساس زیر گوشم نجوا کرد:
-جان..این خنده هات واسه کیه؟..

چشم هام رو بستم و انگشت هام رو روی موهاش کشیدم و لبخند زدم:
-تو..

دوباره بوسید و با همون لحن اروم و دلبرش گفت:
-خودت واسه کی هستی؟..

لبم رو محکم تر گزیدم و با مکث لب زدم:
-تو..

سرش رو از تو گردنم کمی بالا اورد و گوشم رو میون لب هاش فشرد:
-عشق کی هستی؟..

از درد و مزه ی خون تو دهنم، سریع لبم رو از بین دندون هام ازاد کردم و نفس زنان پچ زدم:
-تو..

-جون دلم..

برعکس من از حرف زدن بین معاشقه خوشش نمی اومد اما امروز زبونش باز شده بود…

انگار واقعا فقط می خواست اروم بشه و عشق بازی کنه…

سرش رو از تو گردنم بالا اورد و روبه روی صورتم نگه داشت و تو چشم هام خیره شد…

من هم بی قرار داشتم نگاهش می کردم که چشم هاش اروم چرخید سمت لب هام…

ابروهاش رو انداخت بالا و با تعجب و رضایت گفت:
-زخم شده..

-چی؟..

 

با لحنی که انگار خیلی خوشش اومده گفت:
-لبت خون اومده..

دستم رو بردم سمت لبم که اجازه نداد و خودش انگشت شصتش رو کشید گوشه ی لبم و قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، لب هاش رو گذاشت روی لب هام…..

ابروهام رفت تو هم و موهاش رو کشیدم عقب و سریع ازش جدا شدم:
-سامیار..

-جون..

-چرا اذیت میکنی؟..خوشت اومده؟..میگم درد میکنه..خودت میگی زخم شده..بازم دست بردار نیستی….

با لحنی خمار که پر از هوسی شیرین بود لب زد:
-خیلی خوشگل شده..

اخم هام بیشتر تو هم رفت:
-دقیقا کجا خوشگل شده؟..زخمش یا خونش؟..

محو و مات گفت:
-خودشون..

-خیلی بدجنسی سامیار..

خندید و دوباره انگشت شصتش رو گوشه ی لبم کشید:
-یکم فقط..

محکم و قاطع گفتم:
-نه..

-اذیت نکن..

-تو داری اذیت میکنی..به فکر منم باش..

چشمکی زد:
-میدونم تو هم دلت میخواد..

-دلم بیخود کرد..

شلیک خنده ش رفت هوا و من دوباره محو خنده ش شدم..چقدر کم اینجوری می خندید و چقدر جذاب و دوست داشتنی تر میشد….

 

این دفعه من انگشت هام رو روی لب هاش کشیدم و اروم گفتم:
-چرا اینقدر کم اینجوری میخندی؟..

مکثی کرد و بعد شونه بالا انداخت:
-نمیدونم..عادت ندارم خیلی بلند بخندم..

-بخند..من عاشق این مدل خنده تم..اگه بدونی تو دلم چه خبر میشه وقتی صدای خنده ت به هوا میره..وقتی هیچ صدایی جز خنده ی تو توی گوشم نیست..اون لحظه انگار دیگه هیچی از این دنیا نمیخوام…..

-شرط داره..

چشم هام گرد شد:
-واسه خندیدن شرط میذاری؟..

با پررویی گفت:
-اره..تو این لحظه واسه نفس کشیدنمم شرط میذارم…

-چیه شرطت؟..

با چشم و ابرو به لب هام اشاره کرد و من با حرص چشم هام رو بستم…

چرا امروز سامیار دیوونه شده بود..هیچ وقت اینجوری ندیده بودمش..اولین بار بود انقدر طمع لب هام رو داشت و سیر نمیشد….

چشم هام همینطور بسته بود که حرارت نفسش رو پشت لب هام حس کردم…

چشم هام رو باز کردم و دیدم لب هاش مماس با لب هامِ و داره میاد که دوباره پدر لب هام رو دربیاره….

سریع نوک انگشت هام رو روی لب هاش گذاشتم:
-گفتم نه..داری اذیتم میکنی سامیار..

صورتش رو کنار کشید تا انگشت هام از روی لب هاش برداشته بشه و بعد گفت:
-با مامان حرف میزنم اگه گفت مشکلی پیش نمیاد چند روز میبرمت شمال پیش بی بی…

چشم هام برق زد و دلم پر از شادی شد اما نشون ندادم و گفتم:
-باج میدی؟..

 

سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد:
-اره..

هم خوشم اومده بود از این حالش، هم نمی خواستم مقابلش کوتاه بیام…

متفکرانه نگاهش کردم:
-خیلی دوست دارم برم پیش بی بی..

ابروهاش رو بالا انداخت و سرش رو تکون داد:
-گفتم که میبرم..

برای اینکه اذیتش کنم لب پایینم رو تو دهنم بردم و اروم مکیدم…

زبونش رو روی لبش کشید و تا خواست بهم نزدیک بشه تند تند گفتم:
-اما اونم باعث نمیشه اجازه بدم..

صورتش رو جمع کرد و با حرص گفت:
-خدای ضدحال زدنی دختر..

بلند خندیدم که گوشه ی لبم سوخت و حس کردم دوباره داره خون میاد:
-اخ اخ..

سامیار مثل یک خون اشام چشم هاش دوباره برق زد و مظلومانه گفت:
-امروز رو یادم نمیره..

چرخید به پشت سرش و از جعبه دستمال کاغذی روی عسلی یک برگ کشید و دوباره برگشت سمتم….

با ملایمت دستمال رو کشید روی لبم و خون رو پاک کرد…

از سوزشش ابروهام تو هم رفت و گفتم:
-انصافت کجا رفته..

چپ چپ نگاهم کرد و دستمال رو از دستش گرفتم و دوباره روی لبم کشیدم:
-من با این لب چه جوری از خونه برم بیرون؟..

با خنده گفت:
-ماسک بزن..

-هردفعه رد بذار رو سر و صورت و گردن من بعد برام یقه اسکی و ماسک تجویز کن…

 

شونه بالا انداخت و خیره به لب هام گفت:
-دیگه متاهلی این خوشبختیارو هم داره..

-خوشبختی؟..به وحشی بازی میگی خوشبختی؟..

دستش رو گذاشت روی شکمم و گفت:
-من مدلم اینجوریه..تو که گل رو میخواهی باید خارشم قبول کنی…

-بیشتر از اینکه گل باشی یه خون اشامِ بدجنسی..

-خون اشام هر خونی باشه میخوره من فقط از تو رو میخوام…

-نه حالا بیا و…

وسط حرفم، یه چیزی تو شکمم، درست زیر دست سامیار حرکت کرد و باعث شد حرف تو دهنم بمونه….

خشکم زد و سامیار هم که حس کرده بود با تعجب گفت:
-این چی بود؟..

چشم هام خیره مونده بود به دست سامیار که دوباره یک حرکت ریز و اروم حس کردم…

همراهش قلبم هم لرزید و بعد چونه ام..

بغض نشست تو گلوم و دستم رو روی دست سامیار گذاشتم و چشم های پر اشکم رو اروم چرخوندم سمت صورتش….

اون هم داشت نگاهم می کرد و خشکش زده بود..

دستم رو محکم تر روی دستش فشردم و با صدایی تحلیل رفته گفتم:
-حرکت کرد..

نگاهش دو دو زد و نفس بریده لب زد:
-چی؟..

بغضم ترکید و بلند زدم زیر گریه..

سامیار که انگار ترسیده بود؟ هول زده گفت:
-چیه؟..چی شد؟..

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو دوازده

امیرعباس به سمتش برگشت و با عصبانیت بهش توپید : _ بهتره حواست به کار …

20 دیدگاه

  1. فک کنم سال دیگه این بچه به دنیا میاد یا میخوان راه بیوفتن پیش بی بی

  2. پارت صدوچهلویک رو هنوز نزاشتیدد؟؟؟؟؟

  3. پارت بزارین دیگه کشتین مارو:-/

  4. پارت جدید کو؟؟؟؟

  5. مبینا 🖤🖤

    اشتباه تایپی بوده فک کنم.

  6. چرا پارت ۱۳۹ رو نزاشتین؟

  7. خخخخخ😆😆😆😆😆😆😆😂😂😂😂😂

  8. ملینا 🌸🌸

    این رمان تمام نشده من یک ماه پیش خونده بودم هنوز تموم نشده این رمان چقدر میخواد طول بکشه انگار معلوم نیست

  9. سلام خسته نباشید
    رمانتون عالیه
    فقط خیلی خیلی دیر پارت میزارین
    آدم دیگه دوست نداره ببینه بعدش چی میشه
    لطفا یا هفته ای یه بار پارت بزارین یا یه جوری درستش کنید منظم باشه
    که حداقل آدم بفهمه داره چی میخونه
    ممنونم💙

  10. آن شا۶ الله تا سه روز دیگه پارت جدید رو بگذارند. چقدر مونده این رمان تموم بشه قشنگه ولی طول کشیده این رمان

  11. من حدس میزنم اینا که میرن پیش بی بی ،حال دختره بد میشه
    بی بی هم خودش اونجا بچه رو به دنیا میاره.

  12. خدایی انصاف نیست بعد دو هفته انقد کم بزارید

  13. پدر مارو در اووردید با ابن رمان
    خو بلندشون کنین از رو این تخت کوفتی :/

  14. اینا دوهفته دیگم تو تختن.خدا به دادمون برسه تازه میخان شمالم برن.چقدر اونجا بمونن خدا میدونه فکر کنم پارتای قسمت بی بی ی سال طول بکشه

  15. مینا 😜😜

    زیبا بود مرسی آقای آقا پور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *