خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب / رمان گرداب/پارت صدو چهل

رمان گرداب/پارت صدو چهل

 

اون یکی دستم رو گذاشتم روی چشم هام و با حالی عجیب که تا حالا تجربه نکرده بودم گفتم:
-دخترمون حرکت کرد..

سامیار ساکت شد و اروم به حالت چنگ زدن، دستش روی شکمم جمع شد…

گریه ام بیشتر شد و دستم رو محکم تر روی چشم هام فشردم…

دلم هری می ریخت و پر از یه حس زیبا شده بودم که از شدت لذت بخش بودنش نمی تونستم جلوی گریه ام رو بگیرم….

اولین حرکت دخترم بود..اولین اعلام حضورش..

چقدر اون لحظه احساس خوشبختی و خوشحالی می کردم..توی کل عمرم همچین حسی نداشتم…

سامیار هم مثل من بود که سکوت کرده بود و دستش رو با نوازش روی شکمم می کشید…

دستم رو از روی صورتم برداشتم و با گریه بهش نگاه کردم…

محو شکمم شده بود و انگار دیگه هیچ چیزی جز شکم من نمیدید…

با ذوق صداش کردم:
-سامیار..

تکونی خورد و نگاهش رو چرخوند سمت صورتم و گیج سرش رو تکون داد…

چیزی نگفت و دوباره به شکمم نگاه کرد و با نوک انگشت هاش دوتا ضربه ی اروم به شکمم زد…

انگار دخترم ضربه ها رو حس کرد که بعد از چند لحظه، دوباره حرکت کوچکی کرد…

سامیار دوباره دستش رو روی شکمم گذاشت و با حالی عجیب و غریب گفت:
-جان..

با گریه گفتم:
-نازش کن..حست میکنه..

با هولی که تو حرکاتش کاملا مشهود بود، دستش رو برد زیر تیشرتم و انگشت های گرمش رو با نوازش روی شکمم کشید….

صورتم رو تو گردنش فرو کردم و اشک بی اختیار از چشم هام می ریخت و نمی تونستم جلوش رو بگیرم….

سامیار که از بیرون حس کرده بود، این حالش بود و من چه حالی داشتم رو فقط خدا می دونست و بس….

دو تا بال کم داشتم که از خوشحالی پرواز کنم..

دکتر گفته بود کم کم حرکت هاش شروع میشه اما فکر نمی کردم انقدر زود باشه…

سامیار درحالی که همچنان شکمم رو نوازش می کرد، از من هم غافل نبود و اون یکی دستش رو از زیر گردنم رد کرد و انگشت هاش رو گذاشت پشت سرم و فشارم داد به خودش…..

از گوشه ی چشم نگاهش کردم و دیدم چشم هاش رو بسته و انگار تو یک دنیای دیگه اس…

خوشحال بودم که دوتایی اولین حرکتش رو حس کرده بودیم…

می دونستم با همین چیزها پیوند بینشون محکم تر و احساس سامیار نسبت بهش بیشتر میشه…

سرم رو کمی عقب بردم و دستم رو روی گونه ش گذاشتم و با بغض گفتم:
-حسش کردی؟..

سرش رو چرخوند و لب هاش رو چسبوند کف دستم و بی حرف سرش رو تکون داد…

با گریه لب زدم:
-چه حس شیرینیه سامیار..

 

کف دستم رو بوسید و چشم هاش رو اروم باز کرد..

مژه هاش نم دار بود و این یعنی اوج احساس سامیار..چشم هاش به اشک نشسته بود و خیسیش رو می دیدم….

نوک انگشت هام رو پشت پلکش کشیدم:
-خوبی؟..

دوباره سر تکون داد:
-نه..

چشم هاش رو محکم بست و پلک هاش رو روی فشرد و گفت:
-این دیگه چه حالیه..

میون گریه لبخند زدم:
-اشکال نداره..از خوشحالیه..اگه بدونی من چه حالی دارم…

سامیار عادت به این حال و احوال نداشت..اینکه انقدر خوشحال باشه که اشک تو چشم هاش بشینه…

باید ارومش می کردم و عادی نشون میدادم تا کم کم یاد بگیره همینجوری احساساتش رو بروز بده..نباید فکر می کرد اتفاق عجیبی افتاده….

اشک هام رو پاک کردم و دستم رو روی دست سامیار روی شکمم گذاشتم…

پشت انگشت هاش رو نوازش کردم و خطاب به جنین تو شکمم گفتم:
-مامانی..ورجه وورجه رو شروع کردی؟..نکنه تو هم مثل بابات شیطونی..اره قربونت برم؟…

سامیار پیشونیش رو به سرم تکیه داد و اروم خندید…

اون یکی دستم رو روی صورت سامیار کشیدم و گفتم:
-فداتون بشم من..

شقیقه ام رو بوسید:
-خدا نکنه..ما حالا حالاها نیازت داریم اینقدر فدای ما نشو…

 

من هم خندیدم و با عشق گفتم:
-دیگه چیزی ندارم که..یه جون دارم که اونم فدای شما دوتاست…

-ما دوتا این زندگی رو بدون تو می خواهیم چیکار..

لبخندم از این همه وابستگیش پررنگ شد و گونه ش رو بوسیدم:
-حالا حالاها بیخ ریشتونم و باید تحملم کنین..

-تو تاج سر مایی..

چشم هام گرد شد و با خنده گفتم:
-سامیار کم کم دارم فکر میکنم یه روحی، جنی چیزی رفته تو وجودت…

خودش هم خنده ش گرفت و گفت:
-نه..تازه دارم یاد میگیرم چه جوری باید با زن و بچه ام رفتار کنم…

-دیگه عیال وار شدی..اره؟..

سرش رو با خنده تکون داد و دوباره بی اختیار با ذوق گفتم:
-قربونت برم اخه..

اخم هاش رو تصنعی تو هم کشید:
-اِ..

سرم رو روی شونه ش جابجا کردم:
-چیکار کنم دست خودم نیست..از ذوق و هیجان زیاده..دلم می خواد همش قربون صدقتون برم…

-قربون صدقه رو من باید برم که همچین زن و دختری گیرم اومده…

-مگه بلدی؟..

-نه تو فقط بلدی..

غش غش خندیدم و سامیار انگشت های همون دستش رو که زیر گردنم بود، رسوند به صورتم و از همون جا فکم رو گرفت:
-اخ که من میمیرم واسه این خنده هات..

 

حرف خودش رو تکرار کردم:
-خدانکنه..ما دوتا حالا حالاها بهت نیاز داریم..مرد خونه…

صورتم رو تکونی داد و با خنده لب زد:
-جوجه ی خوشگلم..

چشم هام دوباره پر شد و نگاهم رو ازش دزدیدم و به شکمم نگاه کردم…

تو خواب هم همچین خوشبختی رو واسه خودم نمیدیدم…

چشم هام رو بستم و تو دلم نجوا کردم:
-خدایا شکرت..

سامیار که متوجه ی حالم نشده بود، دوباره با نوک انگشت هاش به شکمم ضربه ای زد و گفت:
-چرا دیگه حرکت نمیکنه؟..

با بغض خندیدم:
-دیگه هرثانیه که تکون نمیخوره..یه وقتایی که دلش بخواد…

-تو اذیت نمیشی؟..درد نمیگیره؟..

-نه..حتی اگه دردم می گرفت، مطمئنم اینقدر شیرین بود که اهمیتی نداشت…

انگار متوجه ی بغض تو صدام شد که با انگشت هاش چونه ام رو داد بالا و گفت:
-چی شدی تو؟..

با چشم هایی که لبالب پر از اشک بود، نگاهش کردم:
-سامیار من یه جوریم..

-چه جوری؟..

-فک کنم از خوشحالی زیاد دارم میمیرم..نمی دونم چطوری خودمو اروم کنم…

تو دلم یه جوری شده بود که انگار تحمل این همه شادی رو نداشتم…

پلکی زدم و اشک هام روی گونه هام جاری شد..

 

سامیار روی موهام رو نوازش کرد و نفس عمیقی کشید:
-منم همینطور..

با تعجب نگاهش کردم..اگه حال من رو داشت پس چطوری انقدر راحت می تونست خودش رو حفظ کنه….

من دلم می خواست تا جایی که می تونستم جیغ بزنم بلکه این هیجان تخلیه بشه اما اون هنوز خونسرد نشون میداد….

پشت دستم رو روی اشک هام کشیدم:
-چه جوری خودتو کنترل میکنی؟..

شونه ای بالا انداخت و جواب نداد و من هم دیگه چیزی نگفت…

چند لحظه بینمون سکوت شد که یهو صدای الارم گوشی من بلند شد…

سامیار نچی کرد و با حرص گفت:
-اگه گذاشتن چند ساعت تو حال خودمون باشیم…

فین فینی کردم و درحالی که گوشی رو از پشت سرم برمی داشتم گفتم:
-خب اونا هم مثل ما خوشحالن..

-خوشحالیشون دیگه داره به مزاحمت تبدیل میشه…

بهش اخم کردم و بعد نگاهی به صفحه گوشیم انداختم و با تعجب گفتم:
-سامانِ..

-جواب نده..

چپ چپ نگاهش کردم و تماس رو برقرار کردم و گوشی رو گذاشتم کنار گوشم:
-الو سلام..

صدای خوشحال و پر ذوقش پیچید تو گوشم:
-سلام بر بهترین زن داداش دنیا..

 

هنوز بغض داشتم و صدای شادش رو که شنیدم، بی اختیار بغضم ترکید و زدم زیر گریه:
-سامان..

سامیار دوباره “نچی” کرد و گفت:
-ای بابا..

سامان که معلوم بود از گریه ی من شوکه شده، چند لحظه سکوت کرد و بعد ترسیده و با هول گفت:
-چی شده؟..سوگل..چرا گریه میکنی؟..

پشت سر هم می گفت “چی شده” اما من نمی تونستم جواب بدم و فقط گریه می کردم…

بیچاره سامان اونور خط داشت سکته می کرد و تند تند و بلند سوال می پرسید:
-اتفاقی افتاده؟..حالت خوبه؟..سامیار کجاست؟..خوبین؟..سوگل گریه نکن حرف بزن ببینم من چه غلطی باید بکنم..کجایی تو؟….

میون هق هقم سامیار گوشی رو از دستم کشید و گفت:
-بسه دیگه..

بعد گوشی رو گذاشت کنار گوشش و گفت:
-سلام..همینجام..نه چیزی نیست نگران نباش..

نگاهی به من کرد و با حرص به سامان گفت:
-چیزی نیست..سوگل خانم دیوونه شده..

با گریه گفتم:
-دیوونه نشدم..

خنده ش گرفت و به سامان گفت:
-نه خوبه..اتفاقی نیوفتاده..از خوشحالی گریه میکنه…

فین فین کنان گفتم:
-بده خودم بگم..

-گریه نکن گوشی رو بدم بهت..بیچاره از نگرانی داره سکته میکنه…

 

سرم رو تکون دادم و دستم رو روی صورتم کشیدم و اشک هام رو پاک کردم…

سامیار رو به سامان گفت:
-گوشی رو میدم به سوگل خودش میخواد بهت بگه..

گوشی رو گرفتم و روی گوشم گذاشتم:
-سامان..

مهربون گفت:
-جانم..چی شده؟..

-مادر جون هم کنارته؟..

-نه من تو اتاقم..برم پیشش؟..

-اره..بذار رو بلندگو..

“چشمی” گفت و با مکث گفت:
-اول به من نمیگی چی شده؟..داشتی به کشتنم میدادیا…

با ذوق گفتم:
-نه میخوام به دوتاییتون با هم بگم..

-باشه صبر کن..

منتظر شدم و رو به سامیار گفتم:
-کاش کنارشون بودیم عکس العملشون رو میدیدیم…

چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
-اره دیگه با مامان دوتا میشدین قشنگ فیلم هندیش می کردین…

-نه سه تایی..به عسلم می گفتم بیاد..

با خنده چشم غره ای بهم رفت و قبل از اینکه چیزی بگه، صدای سامان اومد:
-سوگل..گذاشتم روی بلندگو..زودتر بگو چی شده..

من هم روی بلندگو گذاشتم و گوشی رو جلومون گرفتم و با خوشحالی مادرجون رو صدا کردم:
-مامان..سلام..

صداش کمی ضعیف بود و معلوم بود از گوشی فاصله داره:
-سلام عزیزم خوبی؟..

 

انگار که جلومِ و من رو میبینه، با ذوق سرم رو تکون دادم:
-خوبم مرسی..شما خوبین؟..

-خوبیم دخترم..اتفاقی افتاده؟..

اخ که با هربار دخترم گفتنش، با اون لحن گرم و مادرانه، دلم پر پر میزد براش…

اون یکی دستم رو روی شکمم گذاشتم و گفتم:
-اره ولی اتفاق خوب افتاده..

-چی شده؟..

لبم رو جمع کردم و با پررویی گفتم:
-اینجوری که نمیگم..باید مژدگونی بدین..

با خنده گفت:
-چشم مژدگونی هم میدم..بگو چی شده؟.

به سامیار نگاه کردم که با لبخند نگاهش به من و ذوق زدگیم بود…

من هم لبخند زدم و با خوشحالی گفتم:
-دخترمون امروز اولین حرکتش رو کرد مامان بزرگ جونش…

چند لحظه اونور خط سکوت شد و بعد سامان با تعجب گفت:
-یعنی چی؟..این الان چیز خوبیه یا بد؟..

سامیار زد زیر خنده و من هم از لحن بامزه ش خنده ام گرفت و گفتم:
-چیز خیلی خوبیه..

-یعنی چه جوری؟..تو شکمت حرکت کرده؟..

قبل از اینکه جوابش رو بدم، با تعجب گفت:
-اِ مامان..چرا گریه میکنی؟..

وقتی دیدم مادرجون هم به گریه افتاده، من هم که اشکم دم مشکم بود، درجا زدم زیر گریه…

سامیار با حرص و بلند گفت:
-لا اله الا الله..چه خبرتونه شما..

 

بعد مادرش رو مخاطب قرار داد و گفت:
-مامان من اینو به زور اروم کرده بودم..

مادرجون که صداش نزدیک تر شده بود با گریه گفت:
-چیکار کنم مادر..خیلی خوشحالم..دست خودم نیست…

-هیچکدومتونم که دست خودتون نیست..فقط عسل رو کم داریم..زنگ بزنین باهم مرثیه سر بدین….

مادرجون با بغض گفت:
-باشه مادر ببخشید..یه لحظه از خود بیخود شدم..ببخشید…

با گریه رو به سامیار گفتم:
-چیکار به ما داری..دوست داریم گریه کنیم..

چپ چپ نگاهم کرد:
-اخرش از دست شما سرمو میکوبونم به یه جا راحت میشم…

مادرجون با میانجی گری گفت:
-خیلی خب..دیگه گریه نمیکنیم..

سامیار کلافه گفت:
-اخه این گریه هاتون رو مخ منه..عصبیم میکنه..

مادرجون دوباره با ملایمت گفت:
-باشه مامان جان..ببخشید..

چند لحظه سکوت شد و بعد یهو سامان خیلی بامزه گفت:
-من نفهمیدم چی شد..

بی اختیار هممون از لحنش که مثل پسربچه های خنگ شده بود، زدیم زیر خنده…

نیم نگاهی به سامیار کردم و به سامان گفتم:
-باید داداشتو میدیدی..

سامیار خنده ش رو جمع کرد و با اخم گفت:
-اِ..

دوباره خندیدیم و بعد مادرجون با محبت گفت:
-سوگل جان..دخترم؟..

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان گرداب/پارت صدو سیو نه

  لبم رو محکم گزیدم: -مگه چیکار کردم؟.. -هیچی..فقط سامیارِ عاشق رو به سامیارِ وحشی …

9 دیدگاه

  1. عالییییییییه رمان 😍😍😍😍😍😍
    میشع بپرسم پارت بعدیو از چند روز ی بار میزارین؟؟؟

  2. ملیسا ایزانلو

    اینقدر این درس و مشق و امتحان ها زیاده که یادم رفته پارت ها رو یا اسم شخصیت ها رو قشنگه رمان خیلی

  3. سپاس عالی بود❤❤

  4. خیلی باحال بود
    به این همه تو تخت موندن میارزید تا به اینجا برسه

  5. قشنگ بود ممنون آقای آقا پور

  6. سلام عالی بود عالی موفق باشید🌟🌟🌟
    توروخدا این رمان و زود تموم نکنین خواهش میکنم
    عروسی سمان و عسل
    با بچه هاشون هم بزارین🥺🥺🥺

    • سلام ممنون رمان خیلی عالیییییییه لطفن بیشترش کنینن اگه تونستین تا نوه هاشونم بسازین عالییییییییه ممنون اقا پور 😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍

  7. دُرّ بآنو

    روز ب روز مزخرف تر :/ باو اون تخت لامصب ب فسیل منقرض شده تبدیل شد ولی اونا هنو چسبیدن بهش😐 الان همه واسه ما شدن بچه نویسنده حیف ک من تا ی رمانو تموم نکنم ول کن نیسم وگرنه… |:

  8. خیلی قشنگ بود مررررسی آقای آقاپور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *