خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت صدو چهل ویک

رمان گرداب/پارت صدو چهل ویک

 

دوباره دلم یه حالی شد از دخترم گفتنش و با ذوق گفتم:
-من فدای شما بشم..میگی دخترم اصلا دلم میخواد پرواز کنم از خوشحالی…

با خنده و مهربونی گفت:
-دخترمی دیگه..

-من چه جوریه این همه محبتتون رو جبران کنم..

-همین که پسر سر به هوامو سر و سامون دادی و نوه ام تو شکمته، ده هیچ جلویی…

-من اینقدر محبت دیدم از شماها که صد هیچ عقبم و حالا حالاها نمیتونم جبرانش کنم…

مهربونی و گرمهای صداش بیشتر شد:
-به این چیزها فکر نکن..تو دختر این خونواده ای..هرکاری کنیم برای دخترمون کردیم..وظیفمونه…

چیزی نداشتم در جواب این همه محبت بگم و مادرجون هم منتظر حرفی از من نشد و گفت:
-چیزی هوس نکردی برات درست کنم؟..

با خجالت گفتم:
-نه ممنون..

-یه وقت دلت چیزی خواست تعارف نکنیا..بیا همینجا برات درست میکنم…

-چشم..مرسی..

سامیار تو جاش جابجا شد و با کمی حرص گفت:
-خانم فقط لواشک و الوچه و خوراکی های ترش میخوره…

بق کرده نگاهش کردم:
-خب هوس میکنم..

-معده ت داغون میشه اخرش..

مادرجون از اونور خط گفت:
-راست میگه مامان..فقط اندازه ای که هوستو رفع کنه بخور..زیادیش اذیتت میکنه…

 

حتی با اوردن اسم لواشک و الوچه هم دهنم اب افتاد و با هوس گفتم:
-فقط هوس چیزهای ترش میکنم..وای دلم خواست..

مادرجون و سامان بلند خندیدن و سامیار غر زد:
-الله اکبر..

با خنده گفتم:
-این حاملگی من سامیارو به خدا نزدیک تر کرده..همش درحال ذکر گفتنه…

بی اختیار دوباره گفت:
-لا اله الا الله..

سامان اونور غش کرد از خنده و من و مادرجون هم بلند خندیدیم…

سامیار با حرص غرید:
-تا تو این بچه رو به دنیا بیاری من دیوونه نشم خوبه…

-نه تورو خدا..بچه ام بابای دیوونه میخواد چیکار..

مادرجون با خنده گفت:
-الهی من قربون شما مامان و بابا و بچه اتون بشم..

با سامیار همزمان گفتیم:
-خدانکنه..

مادرجون باز خندید و مهربون گفت:
-من برم غذام رو گازه..نمیایین امشب اینجا؟..

قبل از اینکه من چیزی بگم، سامیار سریع گفت:
-نه نمیاییم..

چشم هام گرد شد و با تعجب نگاهش کردم و مادرجون گفت:
-وا..چرا پسرم؟..

-بابا بذارین یه شبم سر خونه و زندگیمون باشیم..

مادرجون دوباره خندید و گفت:
-باشه پسرم..اینجام خونه خودتونه..روی سر ما جا دارین..هرموقع بیایین خوشحال میشیم…

با ذوق گفتم:
-من فردا میام..

 

سامیار با تعجب نگاهم کرد و گفتم:
-من تنهایی میترسم تو خونه..

-چرا؟..خونه جن داره؟..تا دیروز نمی ترسیدی الان ترسو شدی؟…

مادرجون با تشر گفت:
-دعواش نکن..زن حامله میترسه تنها بمونه..تو که میری سرکار خب سوگلم بیار اینجا..چیکارش داری….

-میارم ولی از بهونه هاش خنده ام میگیره..خب بگو میخوام برم اونجا چرا الکی میگی میترسم…

لب هام رو جمع کردم:
-به خدا میترسم..امروز تا بیایی همش فکر می کردم تو خونه یه صداهایی میاد..مثل روح همش تو خونه چرخیدم از ترس….

اخم هاش رفت تو هم و جدی شد:
-چرا زنگ نزدی بیام؟..

-گفتم کار داری مزاحمت نشم..

با حرص غرید:
-مزاحم؟..

نگاهم رو ازش گرفتم و مادرجون گفت:
-اشکال نداره..صبحها که میری سرکار سوگل رو بیار اینجا و بعداز ظهرها هم بیا دنبالش..اینجوری خیال منم راحت میشه دیگه همش نگرانش نمیشم…..

سامیار نگاهش رو به گوشی دوخت و گفت:
-اره میارمش..با این حرفاش دیگه تو خونه تنها باشه، فکر منم پیشش میمونه…

-بیایین عزیزم..ما که خوشحال میشیم..پس منتظرتم فردا سوگل…

“چشمی” گفتم و مادرجون خداحافظی کرد و رفت و من تازه یاده سامان افتادم و گفتم:
-سامان..

با کمی مکث صداش اومد:
-جونم..

لبخند زدم:
-چیکار داشتی زنگ زدی؟..ببخشید من نذاشتم حرف بزنی…

خندید و با ذوق گفت:
-می خواستم یه خبری بهتون بدم..

با لبخند به سامیار نگاه کردم و با شیطنت گفتم:
-چه خبری؟..

مکثی کرد و بعد با تردید گفت:
-انگار خبر دارین..

جلوی خنده ام رو گرفتم و گفتم:
-از چی؟..

-مگه میشه عسل بی بی سی بهتون خبر نداده باشه؟..

با سامیار بلند زدیم زیر خنده و سامان با حرص گفت:
-کِی فرصت کرد خبر بده؟..این چه سرعت عملیه که شما دخترا تو خبر رسانی دارین…

بلندتر خندیدم و گفتم:
-فکر کن من خبر نداشته باشم شما چیکار میکنین…

-به این سرعت؟..

-دیگه دیگه..ما اینیم..سامیار عادت کرده، تو هم بهتره عادت کنی…

خندید و گفت:
-چشم..عادتم می کنیم..

سامیار صورتش رو جمع کرد و گفت:
-اه اه زن ذلیل..

سامان بلند زد زیر خنده و گفت:
-تو از زن ذلیلی حرف نزن داداش که سابقه ت بدجور خرابه…

-من کجا زن ذلیلم؟..

چپ چپ نگاهش کردم که با مکث گفت:
-فقط یکم..زیاد که نیستم..

سامان دوباره غش کرد از خنده و گفت:
-تو که جرات نداری چرا کری میخونی؟..

 

سامیار به گوشی چشم غره رفت و من خنده ام گرفت:
-مگه اون میبینه که چشم غره میری..

-اون منو میشناسه..خودش حرکاتمو بلده..

سری به تاسف تکون دادم و سامان با ذوق گفت:
-پس کم کم اماده بشین برای خاستگاری داداشتون…

نگاهی رد و بدل کردیم و سامیار با خونسردی گفت:
-شرمنده داداش..ما طرف دختریم..

سامان متعجب و با حرص گفت:
-چی؟..

سامیار با همون لحن خونسردش گفت:
-ما طرف دخترمون هستیم..اونو تنها بذاریم بیاییم طرف تواِ نره خر؟…

سامان با حرص گفت:
-یعنی چی؟..سوگل این چی میگه؟..

لبخند زدم و گفتم:
-شما مگه پدر و مادر ندارین که لنگ ما موندین..چرا دوتایی زنگ میزنین یارکشی میکنین؟….

-اره دیگه..معلومه عسل خانم زنگ زده مختونو زده…

سامیار با خنده گفت:
-اونم زنگ نزده بود من سرجهازیمو ول نمی کردم طرف تورو بگیرم…

سامان کمی سکوت کرد و بعد خیال گفت:
-حالا فرقیم نداره..دیگه منو عسل نداره که..

سامیار با بدجنسی گفت:
-خیلیم مطمئن نباش..

-چطور؟..

چشمکی به من زد و گفت:
-من دخترمو همینطوری سریع که عروس نمیکنم..باید برم تحقیق ببینیم چی میشه حالا…

با خنده گفتم:
-اذیتش نکن..

سامان با حرص گفت:
-برو بابا..کی حالا نظر تورو خواست..بیشعور..

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صد وپانزده

_ داشت درموردش از من سئوال میپرسید مشخصه حسابی عاشقش شده مهسا حسابی شوکه شده …

33 دیدگاه

  1. مینا 😜😜

    مشه پارت بگذارید شما دارید قشنگی رمان رو از بین می برید.

  2. سلام چرا پارت نمیزارین؟؟؟؟

    خواهش میکنم هفته ای یه بار و پارت داشته باشین

  3. اینکار شما واقعا توهین به مخاطبان تون هست و همان طور ستایش گفت شما با این وضع پارت گذاشتن تون مخاطبان تون از دست میدین مثل الان که من از خوندن این رمان دیگه منصرف شدم…

  4. ملینا 🌸🌸

    اگه این رمان ۲۰۰ تا پارت داشته باشه سال دیگه تموم میشه آن شااله اگه کرونا و درس هاما رو نکشت.

  5. پارت گذاشتن اینها هر دفعه یه کشته و ۱۰۰۰زخمی میده بخدا الان این بچه طبق زمان پارت گذاری الان بدنیا آمده بود و عسل و سامان هم سه ماه بود ازدواج کرده بودند والا بخدا شفت شدیم از دست شما

  6. خدایا خدایا مریضم مریضم بگو به نویسنده که میخوام بی پارت نمیرم:-|

  7. 😂😂😂😂😂😂😂😂😂 واقعا

  8. ستایش حرفش قشنگ بود و منطقی 👏🏻👏🏻

  9. سلام…پارت جدید نمیذارین؟؟؟ اوایل هر دو یا سه روز یکبار میذاشتین الان هفته ای یکبار هم پارت نمیذارین!!!
    اینطوری مخاطبان تون اوایل رمان رو فراموش میکنن و دیگه برای ادامه دادن رمان انگیزه ای دارن و شما هم مخاطبان رمان تون رو از دست میدین…

  10. رمان خوبه اما شما چرا دیر پارت میزارید
    بابا ۱۰ روز گذشته☹

  11. لطفا پارت جدیدو بزاریننننننننننن
    این دگ صدبار😑😑

  12. پارت جدید رو کی میذاارین؟
    قبلا ها هر دو روز یا گاهی اوقات روزی ۲تا پارت میذاشتین…
    اما الان هفته ای یه پارت هم نمیذارین!!!!

  13. چرا زود به زود پارت نمیزارین اخه
    الان یک هفته اس که گذشته☹

  14. راست میگه کی بود چرا بهش اشاره نکردین

  15. مینا 😜😜

    یک سوال دارم مزاحم تلفنی سوگل کی بود که بعد دعوا گرفتن و عسل از سوگل دفاع کرد و سامان رفت دنبالش مزاحم تلفنی سوگل کی بود

  16. رمان گرداب عالیه نه عالی نیست خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی محشره اما اما اما اما اما اما اما اما اما اما اما اما اما اما اما اما اما اما اما اما اما اما اما اما اما اما اما اما اما اما اما اما اما اما اما اما اما اما اما اما اما اما اما اما اما خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی طولش میدید

  17. مینا 😜😜

    یه چیزی خیرات کنیم اینها دارن از اتاق میان بیرون

  18. ممنون واقعا پارت این هفته عالی بود امیدوارم زودتر پارت جدید رو بزارید😍😍😍😍😍

  19. یه صلوات بفرستین
    اینا کم کم دیگه میخوان از تخت بیان پایین

    • 😂😂😂😂😂عرررررر

      • رمان خوبه اما شما چرا دیر پارت میزارید
        بابا ۱۰ روز گذشته☹

        • آقا هر کی میخواد این رمان رو بخونه زمانی بخواند که تموم شد باشه تا مثل ما حرص نخوره والا پیر شدیم

    • خدایا مرسی اینها دارن میان پایین از این تخت. 🥳🥳والا ما تو این امتحان و درس ها دلخوشیمون فقط اینه و بس تمام استی یه تشکر هم از آقای آقا پور بخاطر قلم زیباش

  20. عالیییی سپاس فقط بیشتر و تند تر پارت گزاری کنید❤❤😍

  21. شانس بیاریم دعوا نشه

  22. سلام ممنون از پارت جدیدتون عالی بود
    فقط اگه میشه طولانی تر پارت بزارین
    نسبت به بقیه روزا پارتتون خیلی کم بود😔
    لطفا تا سه شنبه پارت و بزارین ممنون میشم👋🏼👋🏼🌺🌺🥰🥰

  23. سوگل چند ماهشه؟

  24. وااای ممنونم که پارت گذاشتین
    این تنها رمانیه ک اینقدر واسه خوندنش ذوق دارم
    لطفا پارت های دیگه رو هم زود بزارید♡♡

  25. ممنون که زود پارت گذاشتین

  26. محشر ممنون آقای آقاپور لی لی لی لی لی لی لی لی لی لی لی لی خواستگاری دعوتیم انگاری 🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳ممنون به خاطر گذاشتن پارت جدید

  27. سلام ممنون واسه پارت جدید. خداروشکر یکم از خلوت در اومدن خدا تا شب بخیر کنه🤦‍♀️🤣

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *