خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت صدو چهلو دو

رمان گرداب/پارت صدو چهلو دو

 

بعد بدون اینکه فرصت حرفی به من یا سامیار بده گفت:
-زن داداش خداحافظ..

تق گوشی رو قطع کرد و من و سامیار چند لحظه همینطور شوکه به گوشی نگاه کردیم و بعد دوتایی همزمان زدیم زیر خنده….

با خنده گفتم:
-چرا دیوونه شد یهو..

سامیار هم با خنده سری تکون داد و گفت:
-ترسید بیشتر بزنیم تو ذوقش زود قطع کرد..

-چرا اذیتشون میکنی..

شونه ای بالا انداخت و با بی خیالی گفت:
-خوشم میاد..

سری به تاسف تکون دادم و دیگه چیزی نگفتم..

سامیار هم چند لحظه سکوت کرد و بعد انگار که چیزی یادش اومده باشه گفت:
-راستی..

تو جاش نیمخیز شد و با تعجب نگاهش کردم:
-چی شد؟..

از حالت درازکش دراومد و کامل تو جاش نشست و گفت:
-به مامان گفتی مژدگونی بده یادم اومد..

-چی؟..

از روی تخت بلند شد و درحالی که به سمت کمدش میرفت گفت:
-اینقدر ادا درمیاری که کلا یادم رفت..

-من کجا ادا دراوردم..

در کمدی که پشتش گاوصندوقش رو مخفی کرده بود رو باز کرد و گفت:
-از صبح هی گریه و ناراحتی و گند زدن به اعصاب من، بعد میگی کجا ادا دراوردم؟…

جوابش رو ندادم و با نگاهم دنبالش کردم که دیدم در چوبی کشو مانند ته کمد رو کشید کنار و گاوصندوق نمایان شد….

 

یاد گذشته و کارهایی که کرده بودم افتادم و یه لحظه مثل فیلم تمام اون روزها از جلوی چشمم رد شد….

نگاهم رو دزدیدم و سرم رو پایین انداختم و ندیدم سامیار داره چکار میکنه…

چشم هام بسته بود و تو حال خودم بودم که از حرکت تخت و فرو رفتن تشک، فهمیدم سامیار برگشته روی تخت….

اون حتی دیگه حرفش رو هم نمیزد اما من از تمام کارهام پیش خودم خجالت می کشیدم…

چه دل بزرگی داشت سامیار که من رو بخشیده بود…

حالا که به اون روزها فکر می کردم میدیدم چقدر کارهای بدی درحقش انجام داده بودم و اون با محبتِ تمام چشم پوشی کرده بود….

سامیار اروم صدام کرد و چون تو فکر بودم تکون سختی خوردم…

گیج نگاهش کردم که سوالی گفت:
-چیه..خوبی؟..

سرم رو تکون دادم تا یاده اون روزها از سرم بیرون بره و گفتم:
-اره عزیزم..

به جعبه ی کوچک چوبی و خوشگلی که تو دستش بود نگاه کردم و گفتم:
-این چیه؟..

لبخند زد و خودش هم نگاهش رو به جعبه ی تو دستش دوخت و گفت:
-اینو دو روز بعد از اینکه برای اولین بار رفتیم سونوگرافی و صدای قلب دخترمون رو شنیدم سفارش دادم….

با ذوق نگاهش کردم:
-هدیه خریدی برام؟..

 

با لبخنده مهربونی سرش رو تکون داد و جعبه رو تو دستم گذاشت…

من هم لبخند زدم و اون یکی دستم رو روی صورتش کشیدم:
-مرسی عزیزم..چرا زحمت کشیدی..

کف دستم رو بوسید و با چشم و ابرو اشاره کرد بازش کنم و گفت:
-ببین خوشت میاد..

با ذوق و شوق به جعبه ی کنده کاری شده و بسیار شیکی که تو دستم بود نگاه کردم و بعد اروم بازش کردم….

چشمم که به داخلش افتاد از تعجب خشکم زد..یک پلاک و زنجیر بود…

نگاهم رو اروم بالا بردم و به صورتش نگاه کردم..تمام نگاهش به من بود تا عکس العملم رو ببینه….

لبم رو گزیدم و دوباره به پلاک داخل جعبه نگاه کردم و اروم زنجیرش رو بین انگشت هام گرفتم و اوردمش بیرون….

دستم رو بالا بردم و پلاک تقریبا بزرگ و خوشگلش جلوی چشمم اویزون شد…

یک زن حامله بود..از بغل و با شکمی برامده که داخل شکمش یه جنین خوابیده بود…

خیلی خوشگل بود و برای من پر از معنی های زیبا و احساسی بود…

نمی دونستم چی بگم و لبم بی اختیار می لرزید اما حرفی برای گفتن نداشتم…

پلاکش رو تو دستم مشت کردم و روی سینه ام گذاشتم…

به سامیار که با لبخند تمام حرکات من رو زیر نظر گرفته بود نگاه کردم و لب زدم:
-این خیلی خوشگله سامیار..خیلی..

 

لبخندش پررنگ شد و اروم گفت:
-دوستش داری؟..

سرم رو به چپ و راست تکون دادم:
-خیلی..خیلی..

مشتم رو جلوی چشمم باز کردم و چند لحظه بهش خیره شدم و بعد دوباره با هیجان به سامیار نگاه کردم:
-این چه جوری به ذهنت رسید سامیار..

با لبخنده بزرگی به ذوق من نگاه می کرد و سرش رو تکون میداد…

دستش رو روی دستم گذاشت و گفت:
-فکر نمی کردم اینقدر خوشت بیاد..

-دیوونه شدی..این خاص ترین هدیه ایه که تا حالا گرفتم…

زنجیر رو از بین انگشت هام بیرون کشید و گفت:
-بده برات ببندم..

با شوق چرخیدم و پشتم رو بهش کردم و موهام رو از پشت جمع کردم و بالا گرفتم تا راحت به زنجیر رو به گردنم بندازه…

همینطور منتظر نشسته بودم که جای سردی پلاک، داغی لب هاش رو پشت گردنم حس کردم…

بدنم لرزید و مورمورم شد..

پلک هام روی هم افتاد و گردنم کمی به راست چرخید و زمزمه وار صداش کردم:
-سامیار..

لب هاش رو روی شونه ام حرکت داد و به پشت گوشم رسوند و نفس زد:
-جان..

شونه ام از حرارت نفسش جمع و نفسم حبس شد..

هنوز دستم با موهام بالا بود که با این حرکتش موهام ول شد و بی اختیار دستم رو به موهاش رسوندم….

 

پس سرم رو به صورتش چسبوندم و دوباره پچ پچ کنان صداش کردم:
-سامیار…

و دوباره جواب شنیدم:
-جون دلم..

نفسم رو فوت کردم و از پشت خودم رو ول کردم تو بغلش که اون هم بی خیال بستنِ گردنبند شد و دست هاش رو دورم پیچید و بغلم کرد….

گوشم رو از همون پشت بین لب هاش گرفت و بوسید…

دستم رو از تو موهاش به پشت گردنش رسوندم و محکم فشردمش سمت خودم و سرم رو بالاتر گرفتم….

بازی لب هاش روی گوش و گردنم باعث شد نفسم رو با اهی عمیق بیرون بدم…

دوباره سامیار شروع کرد و دوباره بی جنبه بازی های من هم شروع شد…

اصلا برام عادی نمیشد و وقتی بهم نزدیک میشد، مثل همون روزهای اول هیجان زده میشدم…

چشم هام رو بستم و با لبخندی از روی رضایت گفتم:
-می خواستی یه کاری بکنیا..

بی خیال و با نفس هایی تند شده گفت:
-چیکار؟..

-گردنبندم..

نفسش رو فوت کرد تو گوشم:
-این یکی کارو بیشتر دوست دارم..

با شیطنت گفتم:
-کدوم کار؟..

دست هاش رو دورم محکم تر کرد و لب هاش رو به گردنم چسبوند:
-خوردن تو..

 

بلند خندیدم که از تو گردنم لب زد:
-جون..

لبم رو گزیدم و با خنده گفتم:
-خوشمزه ام؟..

-اوووف..

صدای خنده ام بلند تر شد و سامیار یهو پوست گردنم رو بین لب هاش گرفت و مک محکم و پر سر و صدایی زد که بی اختیار نالیدم:
-اخ..

توجهی نکرد و به کارش ادامه داد که دوباره با ناله گفتم:
-فردا میرم خونه مادرجون..

یه لحظه لب هاش رو از گردنم جدا کرد و گفت:
-یقه اسکی..

با همون حالم دوباره زدم زیر خنده و سامیار پچ زد:
-اخ اخ..مخصوصا اینطوری میخندی بی قرارم کنی..

-نه به خدا..

-من توی جوجه رو خوب می شناسم..

جلوی خنده ام رو گرفتم و گفتم:
-اول گردنبندمو ببند..

-بعدش؟..

-حالا ببند تا به بعدش برسیم..

کف دستش رو که تا حالا روی شکمم بود، اورد بالا و روی سینه ام گذاشت…

چند لحظه بی حرکت شد و بعد با خنده گفت:
-تو هرچقدرم بگی نه این طپش قلب یه چیز دیگه میگه…

راست می گفت..جلوی ضربان تند و کوبنده ی قلبم رو هیچ جوره نمی تونستم بگیرم…

لبخندم اروم اروم از روی لبم محو شد و چند لحظه سکوت کردم و بعد چرخیدم طرفش…

بی تاب صورتش رو بین دست هام گرفتم و نگاهم رو تو نگاهش چرخوندم:
-من هیچ وقت به تو نه نگفتم و نمیگم..هیچ وقتم خواستنمو انکار نکردم..خودتم میدونی….

ابروهاش رو انداخت بالا و اون لبخنده کج جذابش روی لب هاش نشست:
-پس ناز میکنی؟..

سرم رو به دو طرف تکون دادم:
-فقط نگران دخترمونم..

با سر انگشت هاش موهام رو از تو صورتم کنار زد و اروم گفت:
-من جونمو میدم اما نمیذارم شما دوتا اسیبی ببینین…

لبخند زدم:
-جون نه، ما حمایتتو میخواهیم..ما عشقت و محبتت رو میخواهیم…

-همه شو دارین..

دست هام رو بردم دور گردنش و با ناز چشم هام رو چرخوندم:
-اوممم..الان یه چیز دیگه هم میخوام..

چشمکی زد:
-چی؟..

لب هام رو غنچه کردم و به لب های جذابش خیره شدم..

سامیار که متوجه منظورم شده بود یهو غش کرد از خنده و قهقهه زد…

با تعجب نگاهش کردم که دستش رو اورد سمت صورتم و انگشت شصتش رو کشید روی لبم و با خنده گفت:
-دیگه درد نمیکنه؟..

تازه متوجه شدم چرا میخنده و خودمم خنده ام گرفت و گفتم:
-اروم باشه نه..

دوباره اون چشمک جذابش رو زد و گفت:
-چرا چیزای غیرممکن از من میخواهی؟..

لب هام رو مماس با لب هاش نگه داشتم و با شیطنت گفتم:
-تو میتونی..تلاشتو بکن..

هرچند خیلی هم مطمئن نبودم به حرفم..سامیار واقعا نمی تونست تو معاشقه اروم باشه و خودش رو کنترل کنه….

من خودم هم اونجوری دوست داشتم اما الان شرایط فرق میکرد و باید حتی تو بوسه هم احتیاط می کردیم….

روی لبش رو بوسیدم و گفتم:
-ما دیگه پدر و مادریم..باید تو رفتارمونم حتی محتاط باشیم..خصوصا الان که شرایط ویژه اس….

نگاهش رو به لب هام دوخت و گفت:
-داری کلا منو به یه ادم دیگه تبدیل میکنی..حواست هست؟..

لبم رو گاز گرفتم و با ناز گفتم:
-مهم اینه من همه جوره دوستت دارم..

دستش رو تو موهام فرو کرد و لب زد:
-منم دوستت دارم..

لبخند زدم و تو یک لحظه سامیار سرش رو کج کرد و با ملایمت لب هاش رو به لب هام چسبوند…

اروم لبش رو به لبم کشید و با احتیاط لب هام رو بین لب هاش گرفت و همزمان چشم هامون بسته شد….

نرمی لب و زبونش رو که حس می کردم، دلم یه حالی میشد و دوست داشتم بیشتر حسش کنم…

من رو هم مثل خودش کرده بود و عادت کرده بودم به خشونتش…

تا جایی که شکم کوچکم اجازه میداد و جوری که اذیت نشم، خودم رو چسبوندم بهش و گردنش رو بیشتر به سمت خودم فشردم….

 

چنگال از دستم افتاد و با ترس چرخیدم و با دهن پر به عسل نگاه کردم…

دستش رو زد به کمرش و با بدجنسی بلند گفت:
-مادرجون بیا که تو اشپزخونه ت یه موش گرفتم..

سریع و با هول محتویات دهنم رو جویدم و قورت دادم و تند تند گفتم:
-هیس..ساکت شو..چرا مادرجون رو صدا میکنی..

یک ابروش رو انداخت بالا و دوباره صدا کرد:
-مادرجون بیا ببین چه مچ گیری کردم..

مادرجون با تعجب وارد اشپزخونه شد و گفت:
-چی شده؟..

با شیشه ی ترشی تو دستم از روی صندلی بلند شدم و روبروشون ایستادم و سرم رو انداختم پایین….

مادرجون رو به عسل گفت:
-چرا داد میزنی مادر؟..چی شده؟..

عسل درحالی که صداش پر از خنده بود گفت:
-یه موشِ دزد اینجا داشت دخل ترشی هاتو میاورد…

زیر چشمی به مادرجون نگاه کردم که نگاهش رو از صورتم کشید پایین و به شیشه ای که محکم با دوتا دستم گرفته بودم نگاه کرد….

با حیرت گفت:
-سوگل..

با خجالت لبم رو گاز گرفتم و دوباره سرم رو پایین انداختم…

صدای قدم هاش رو که بهم نزدیک میشد شنیدم و در همون حال با خنده و پر محبت گفت:
-هوس کرده بودی؟..

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو چهارده

_ تو که میدونستی من و محمد همدیگه رو دوست داریم پس چرا به زنت …

33 دیدگاه

  1. چرا پارت جدید نمیزارید😠
    ما رو گیر اوردین 😡
    خسته شدم از بس اومدم خبری نبود به خدا 😭😭
    لطفا پارت ۱۴۳ رو بزارید🙏🏻

  2. رمان گرداب به فارسی بنویسین میاد بالا

  3. یکی گفته بود که داخل تلگرام پارت گذاشتن برین ببینین

  4. ترو خدا تمومش کنید این رمانو….پیر شدیم با این پارت گذاشتنتون

  5. هنوز نزاشتن بابا اینا دیگه کین😂😕😕

  6. راست میگه خوب هم راست میگی ولی مگه جواب میده 😐 😐

  7. سلام خوب هستین؟؟

    چرا اینقدر پارت دیر میزارین؟

    خب هفته ای یبار و یه روز مشخص کنین مثلا جمعه هر هفته جمعه پارت گذاری کنین

    اخه چرا اینطوری میکنین😡😡😡😡😡

  8. انگاری نظرات دیگران براشون مهم نیست و ارزش نداره🖤😐😏😏

  9. منم همینو میگم چرا هیچ جوابی ب ما نمیدن مگه راجب اونا نظر نمیدیم ما چرا اینقد بی تفاوت متاسفم واقعا

  10. حرفات عالی است و درست مگه جواب میده😐😐😐😐😐😐😐🖤🖤🖤🖤🖤🖤

  11. چرا پارت بعدی رو نمیزارید

  12. بی توجهی ب نظرات ماهم حدی داره دیگه حتی به خودتون زحمت پایخگوییم نمیدین ی زمان معین واسه پارت گذاریتون ندارین مثلا چیرو میخوایین ثابت کنین!!!!!!!!!!!!!!!

  13. همه نویسنده ها دنبال راضی نگه داشتن دنبال کننده رمانشونن اونوقت ما کلا داریم اعتراض و انتقاد میکنیم

  14. واقعا شما دنبال چی هستین والا همه نویسنده ها دنبال جذب خواننده رمانشونن دنبال راضی نگه داشتنشون اما شما کل نظراتی ک راجبتون میدن اعتراض و انتقاد راجبتونه دیگه بی توجهیم حدی داره ب دیوارنمیگیم که یکم ب خودتون بگیرین😕😐

  15. مبینا 🖤🖤

    این همه اعتراضی که ما میکنیم اگه به زندگی و شانس کرده بودیم یه نتیجه ای میداد انگار خوششون میاد صدای ما رو دربیارن

  16. آره برا شما منطقیه ولی برا اونا نظرات ما مهم نیست اصلا انگار ن انگار با اوناییم ب دیوار میگفتیم شاید ی نتیجه ای میداد😕😕اینهمه میگیم ولی دریغ از یکم توجه!!!!

  17. مینا 😜😜

    حرفهای که زدی کاملا منطقی است ولی اگه جواب بده

  18. وای بزارید دیگه انگار خوشتون میاد هی اعتراض مارو بشنوید یکم هم برا خودتون هم برا ما ارزش قاعل باشین دیگه این چ وضعیه

    • مینا 😜😜

      خدایا این چه امتحانی که داری از من میگیری از درس و امتحان بیرونمون میاری بعدش دعوا بعدش دوباره کرونا و گرونی و تورم و…… حالا این رمانم که پارت نداره بابا بسه خسته شدیم از همه باید بکشیم شما لطفا زودتر پارت بگذار

    • بچه ها برین تو تلگرام بخونین پارت های بعدش رو گذاشتههههههههههه🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩

      • خب آخه کسی مثل من ک تلگرام نداره و دوست نداره نصب کنه چ گناهی کرده؟
        من دوست دارم این رمان و دنبال کنم،ولی متاسفانه اصلا به نظرات خواننده هاشون توجهی نمیکنن :/

      • نه نزاشته 😐😐😐

    • میشه لطفا لینک جایی که گذاشته رو بدی🙏🙏

  19. جون هر کی دوس داری پارت جدیدو بزار زوتر اخه چرا اینقدر طول میدین 😣
    به خدا مزه رمان از بین میره 😐

  20. همه دارن دیونه میشن از این رمان ولی نمیدونم از قشنگیه یا از طول دادنش

  21. وای تورو خدا پارت بعد رو بزارین دارم میونه میشم

  22. ملینا 🌸🌸

    فکر میکنی به حرفاتون گوش میده آقای آقا پور نه بابا زکی خیال باطل 😏😏

  23. دیگه حالم از این رمان ب هم میخوره هر دو قرن یه بار یه پارت مبزارن

  24. دیگه داشتم بالا میاوردم واقعا 😣
    ولی ممنون از پارت گذاری دیرتون😁

  25. سلام.
    ممنونم بابت این پارت عالی بود
    ولی توروخدا تند تند پارت بزارین
    آدم خسته میشه😔😔😔

  26. بل اخره از اون اتاق اومدن بیرون
    آخیش

    • آقای آقا پور باید یه کاری بکنید تموم کنید این رمان را دیگه خیلی قشنگ بود و ممنون تشکر برای اینکه یکم عوض شد این رمان پیشنهاد میکنم هر کی میخواد این رمان رو بخونه زمانی بخواند که تموم شده یا جز اصلی ترین کار های زندگیش نباشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *