خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت صدو چهلوچهار

رمان گرداب/پارت صدو چهلوچهار

 

مادرجون نگاهم کرد و با تردید گفت:
-نمیشه بهش نگی سوگل..دوباره خودش میفهمه و مثل اون دفعه قشقرق به پا میکنه…

-اره خودمم همین فکرو میکنم اما چه جوری بهش بگم که قاطی نکنه…

دوباره سه تایی تو فکر فرو رفتیم و کمی بعد عسل اروم گفت:
-اخه این کیه؟..مزاحمم باشه چندبار زنگ میزنه، جواب ندی یا باهاش دعوا کنی بی خیال میشه..اونم با اون همه فحش و بد و بیراهی که سامیار هردفعه بارش میکنه..نه اینکه هرروز زنگ بزنه و بی خیال نشه…..

گوشه های لبم رو پایین دادم:
-نمی دونم..دیگه مخم نمیکشه به خدا..جالبه وقتی سامیار جواب میده سریع قطع میکنه اما وقتی من جواب میدم تا خودم تماس رو قطع نکنم، پشت خط میمونه و هرچی هم نثارش کنم قطع نمیکنه…..

عسل مشکوک نگاهم کرد و گفت:
-شاید اشناست..

-منم بهش فکر کردم اما کی میتونه باشه..یه شاهین بود که می تونست این کارو بکنه که اونم الان زیر خروارها خاک خوابیده..دیگه کسی نیست….

چشم هاش رو ریز کرد و گفت:
-من یه چیزی تو فکرمه..

-چی؟..

لب هاش رو برد تو دهنش و کمی فکر کرد و بعد گفت:
-فکر میکنم سامیار شاید بدونه کیه..برای همین وقتی زنگ میزنه اینجوری دیوونه میشه..برای همین داره پیگیری میکنه تا پیداش کنه..شاید به کسی مشکوکه…..

چشم هام گرد شد و بهت زده گفتم:
-چی؟..

تو دلم خالی شد و گیج نگاهم رو بینشون چرخوندم..

عسل که حالم رو دید تند تند گفت:
-فقط یه احتماله..گفتم شاید..نگفتم که حتما همینطوره..چرا سریع وا میری…

سرم رو پایین انداختم و چشم هام رو محکم بستم..حرفش بدجور برده بودم تو فکر…

حالا که بهش فکر میکنم درست می گفت..شاید سامیار به یکی مشکوک بود که انقدر دنبالش بود تا پیداش کنه….

درسته مزاحمت هاش زیاد بود اما اونقدر مهم نبود که سامیار پای پلیس و دادگاه رو وسط بکشه….

با اینکه درست چیزی بهم نمی گفت اما می دونستم از طریق همون جناب سرهنگ داشت رد این مزاحمِ رو میزد….

سرم رو بلند کردم و حیرون نگاهم رو به عسل دوختم:
-راست میگی..امکانش هست..چرا تا حالا بهش فکر نکرده بودم…

مادرجون با ارامش گفت:
-خیلی خب..هول نکن..شایدم اینجوری نباشه..چرا باید ازت مخفی کنه..اگه چیزی بود حتما بهت می گفت….

نگاهم رو از عسل چرخوندم سمت مادرجون و گفتم:
-نمی گفت..بخاطره حامله بودنم بهم نمیگه..می ترسه نگران بشم یا بترسم…

سرش رو به تایید تکون داد:
-درسته..میگم یه وقت از طرف خانواده عمه ات نباشه..گفته بودی پسرش تورو می خواسته…

دوباره چشم هام گرد شد و سرم رو چرخوندم سمت عسل و اون هم داشت به من نگاه می کرد…

مطمئنم هردو به یک چیز فکر می کردیم..اینکه از اون پوریا هرکاری برمیومد…

لبم رو گزیدم و سرم رو کلافه تکون دادم:
-درست میگین شاید اون باشه..خدایا دیگه دارم دیوونه میشم…

مادرجون که نگران حالم بود گفت:
-ای بابا..ما هرچی میگیم تو حالت بد میشه..فقط داریم چیزهایی که احتمالش هست رو باهم درمیون میذاریم..هنوز که چیزی معلوم نیست….

-اما همه ی اینا ممکنه باشه..

عسل که همچنان تو فکر بود با حالت کاراگاه مانندی گفت:
-اما اون چرا باید از شمال زنگ بزنه؟..تمام خط هایی که ازشون تماس گرفته میشه مال شمالِ…

لب هام رو جمع کردم:
-شاید میخواد رد گم کنه..

انگشت اشاره ش رو گرفت طرفم و سرش رو به تایید تکون داد:
-اره افرین..اینم میشه..

-حتما از جونش سیر شده..سامیار این دفعه حتما یه بلایی سرش میاره..فکر نمی کنم اینقدر جرات داشته باشه….

-اما اخه گزینه ی دیگه ای هم نداریم..فقط همین ممکنه کینه کرده باشه و بخواد اذیتتون کنه…

با نگرانی گفتم:
-چطور باید اینو بفهمیم..فکر کنین تورو خدا..

مادرجون هم که حالا کمی نگران شده بود با استرس گفت:
-فقط هرکاری می خواهین بکنین اینم درنظر بگیرین که سامیار بفهمه دیگه خدا باید به دادمون برسه….

سرم رو تکون دادم و چشم هام رو باز و بسته کردم:
-نمیذاریم بفهمه..حالا باید چیکار کنیم؟..

عسل با تردید نگاهمون کرد و گفت:
-میخواهی یه زنگ به عمه ت بزن ببین کجان..ببین اون پسر روانیش کجاست..ازش حرف بکش شاید تونستیم چیزی بفهمیم….

کلافه و نگران گفتم:
-مشکلی پیش نیاد..

-نه چی میخواد بشه..زنگ زدی حال عمه ت رو بپرسی..این که چیز عجیبی نیست…

سرم رو تکون دادم و گوشیم رو برداشتم و درحالی که داشتم دنبال شماره ش میگشتم گفتم:
-سامیار ایندفعه چیزی بفهمه طلاقم میده..

عسل زد زیر خنده:
-فکر کن یه درصد طلاقت بده..

شماره رو گرفتم و گوشی رو گذاشتم بغل گوشم و گفتم:
-چرا فکر میکنی اینکارو نمیکنه..من دیگه چوب خط پیچوندنام پر شده…

-نمیخواد نگران این چیزا باشی..این سامیاری که ما دیدیم تا اخر عمرت بیخ ریش خودته..نگران نباش تحفه خانت ولت نمیکنه….

چشم غره ای بهش رفتم و قبل از اینکه بتونم چیزی بگم تماس برقرار شد…

صدای “الو” گفتنش رو که شنیدم صاف سرجام نشستم و با دلهره گفتم:
-سلام عمه جون..خوبی؟..

مکثی کرد و مثل قدیما با مهربونی گفت:
-سلام دخترم..خوبم عزیزم..تو چطوری؟..نی نیت چطوره؟..حالتون خوبه؟…

-ممنون ما هم خوبیم..چه خبر؟..

-سلامتی عزیزم..چی شد یادی از ما کردی؟..

لبخنده محوی روی لب هام نشست:
-من که همیشه به یادتم..دلم برات تنگ شده بود گفتم یه حالی ازت بپرسم…

لبخنده محوی روی لب هام نشست:
-من که همیشه به یادتم..دلم برات تنگ شده بود گفتم یه حالی ازت بپرسم…

-خوب کاری کردی عزیزم..منم دلم برات تنگ شده بود..دیگه چه خبر..دکتر نرفتی؟…

-هنوز نوبت این ماهم نرسیده..چند روز دیگه میرم..وای عمه دیروز حرکت کرد..اگه بدونی چقدر خوب بود….

اروم خندید و با محبت گفت:
-عزیزم..اره کم کم دیگه حرکاتش شروع میشه..به چیزی احتیاج نداری؟..چیزی هوس نکردی برات درست کنم بیارم؟….

نگاهی به مادرجون کردم و گفتم:
-یه چیزایی هوس کردم چندبار که مادرجون برام درست کرد..نمیذاره بهم بد بگذره..هوامو داره…

لبخند روی لب های مادرجون نشست و عمه ام هم با خیالت راحت گفت:
-خدا خیرش بده..

لبخند زدم و تا خواستم چیزی بگم، عسل ضربه ای به بازوم زد و با چشم غره اشاره کرد موضوع اصلی رو بپرسم….

اب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم نگرانی تو صدام معلوم نباشه:
-میگم عمه جون بقیه کجان؟..

عسل با حرکت دستش تو هوا اشاره کرد “خاک تو سرت”..

لبم رو محکم گزیدم..راست میگفت..چقدر سوالم رو ضایع و مسخره پرسیدم…

صدای متعجب عمه ام هم نشون میداد از سوالم شوکه شده:
-بقیه؟..

مستاصل به عسل و مادرجون نگاه کردم و با استرس گفتم:
-پسرت و شوهرتو میگم..

مکثی کرد و با تعجب بیشتری گفت:
-چی شده سراغ اونارو میگیری؟..

زبونم رو روی لب های خشک شده ام کشیدم و با من من گفتم:
-خب خب..چیز..اهان..

با فکری که تو سرم اومد لبخند زدم و سریع گفتم:
-می خوام ببینم اگه این طرفا نیستن ببینمت..اخه دلم خیلی تنگ شده برات…

عسل دوتا انگشت شصتش رو به نشونه ی لایک اورد بالا و بی صدا لب زد:
-افرین..خوبه..

سرم رو تکون دادم و عمه ام هم که انگار خیالش راحت شده بود گفت:
-اهان..نه عزیزم همینجان فعلا..یه روز که فرصت شد خبرت میکنم خودم میام دیدنت…

-پس یعنی دوتاشون تهرانن؟..

-اره عزیزم..اصلا همینجا باشن هم مهم نیست که..خودم یه بهونه ای جور میکنم میام پیشت…

نفس عمیقی کشیدم و پلک هام رو چند لحظه بستم و گفتم:
-باشه..پس حتما بیا..منتظر خبرتم..

-باشه دخترم..مواظب خودت باش..کاری داشتی زنگ بزن…

-چشم حتما..تو هم مواظب خودت باش..خدانگهدار…

-خداحافظ عزیزم..

گوشی رو قطع کردم و با حرص پرتش کردم کنارم روی مبل و دستی به صورت عرق کرده ام کشیدم…

پوفی کردم و گفتم:
-وای چقدر سخت بود..یه لحظه فکر کردم شک کرد…

عسل چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
-با اون خنگ بازی تو معلومه شک میکنه..اون چه مدل سوال پرسیدن بود..گفتیم از زیر زبونش حرف بکش، نگفتیم مستقیم بپرس و مشکوکش کن….

با حرص گفتم:
-مگه من چند بار از این کارا کردم..

-مگه می خواستی شق القمر کنی..گفتیم..

مادرجون پرید تو حرفش و گفت:
-باشه حالا..دعوا نکنین..خداروشکر خوب تونستی جمعش کنی…

نیشم یهو باز شد و با ذوق گفتم:
-اره دیدین چطوری پیچوندمش..

مادرجون با خنده سر تکون داد و گفت:
-حالا چی گفت..تهران هستن؟..

-اره..گفت دوتاشون همینجان..

دستی به صورتم کشیدم و به عسل نگاه کردم:
-دیگه کی میتونه باشه..

شونه ای بالا انداخت و با تردید نگاهم کرد..انگار چیزی میخواست بگه اما نمی تونست…

سرم رو سوالی تکون دادم:
-چیه؟..

نیم نگاهی به مادرجون انداخت و بعد دوباره به من نگاه کرد و با شک و دودلی گفت:
-یه چیزی میخوام بگم اما نباید نگران بشی..

اخم هام رفت تو هم و مادرجون سریع گفت:
-ولش کنین دیگه..اگه چیزی باشه بالاخره سامیار میگه..بیخود فکرای الکی نکنین…

-نه بذارین بگه..حتما مهمه..

مادرجون رو به عسل کرد و گفت:
-عسل جان اینقدر خودتونو مضطرب نکنین..من فکر نمیکنم چیزی باشه..سوگل حامله اس..با این شک های الکی فکر خودتونو بهم نریزین….

داشت غیرمستقیم به عسل میگفت بس کنه و دیگه ادامه نده…

با کنجکاوی گفتم:
-حالا این یکی رو هم بگه دیگه بعدش ادامه نمیدیم…

چشم غره ای به دوتامون رفت و با نگرانی گفت:
-من از دست شما دوتا چیکار کنم..

عسل خندید و با تعجبِ تصنعی گفت:
-اِ مادرجون..چه زود نظرت عوض شد..تا چند ساعت پیش که بهترین دخترای دنیا بودیم…

زدم زیر خنده و مادرجون هم خنده ش گرفت و گفت:
-اون موقع هنوز این روی تخس و فضولتونو ندیده بودم…

خنده ام بیشتر شد و عسل با لحن شوخی گفت:
-حالا کم کم با هم اشنا میشیم..هنوز خیلی چیزا هست باید ازمون ببینین..مطمئنم میتونیم اون فکر خوشگلتونو که گفتین دوتا فرشته هستیم رو عوض کنیم…..

مادرجون دوباره با خنده چشم غره رفت و گفت:
-فکر کنم یادتون رفته من مادرشوهرتونم..یکم رعایت کنین…

خنده ام اروم اروم تبدیل به یک لبخنده پرمحبت شد و با ذوق گفتم:
-وای نه..من که اصلا نمیتونم شمارو مادرشوهر ببینم..شما مادر ما هستین..دوتا دوماد خوشتیپ و جذاب و گند اخلاقم دارین….

عسل هم با خنده سرش رو به تایید تکون داد و گفت:
-اره دیگه یه تیم شدیم رفت..تازه میخواهیم باهم علیه دومادا توطئه بچینیم…

دوتایی بلند خندیدیم و مادرجون سری به تاسف برامون تکون داد و گفت:
-بیچاره پسرام..

-اِ..طرف ما باشین دیگه..

با خنده سرش رو تکون داد و دیگه چیزی نگفت..

خم شدم یدونه موز برداشتم و درحالی که پوستش رو میکندم گفتم:
-عسل..بگو دیگه..چی تو سرت بود..

مادرجون نفسی با حرص کشید و گفت:
-یه وقت یادت نره..

-شما که میدونین چقدر نگرانم..میترسم سامیار خودشو تو دردسر بندازه…

گازی به موزم زدم و با دهن پر به عسل نگاه کردم و گفتم:
-هوم..بگو دیگه..

صورتش رو جمع کرد و با حرص گفت:
-اه..ببند دهنتو حالمو بد کردی..

چپ چپ نگاهش کردم:
-بگو دیگه..

دوباره با تردید نگاهمون کرد و مادرجون که حس کرد عسل دو دل شده گفت:
-چی تو فکرته که میترسی بگی؟..

لب پایینش رو برگردوند و با مکث گفت:
-اخه این دیوونه رو میشناسم..الان تا بگم نگران میشه و کلی فکر و خیال میکنه…

-به این قبل از اینکه حرفشو بزنی باید فکر میکردی..

تکیه دادم به مبل و دستم رو روی شکمم کشیدم و گفتم:
-چرا اینطوری میکنین..من فقط نگران سامیارم..میترسم بلایی سرش بیاد..میخوام زودتر بفهمم که اگه چیزی بود بتونم جلوشو بگیرم یه وقت کار دست خودش نده…..

مادرجون با دست به عسل اشاره کرد و گفت:
-بگو دیگه..الان فکرشو انداختی تو سرمون که یه چیزی هست..نگی بدتر نگران میشیم…

من هم سرم رو به تایید تکون دادم:
-اره..بگو زودتر..

عسل خودش رو کشید سر مبل و با نگرانی نگاهم کرد و گفت:
-درمورده شاهینه..

اخم هام رفت تو هم و متعجب گفتم:
-شاهین؟..

سرش رو بالا و پایین کرد و گفت:
-اره شاهین..این ادم یعنی بچه ای، برادری، اصلا خانواده ای نداشته؟…

چشم هام رو ریز کردم و متفکرانه نگاهش کردم:
-خب معلومه که داشته..بدون خانواده که نمیشه..اما این چه ربطی داره؟…

دوباره به من من افتاد و با مکث گفت:
-خب بالاخره خانواده ش از بلایی که سرش اومد حتما ناراحت شدن..شاید یکی از خانواده ش عصبی شده باشه و بخواد تلافی کنه….

همینطور بی حرف نگاهش کردم و بعد اروم اروم نگاهم رو کشوندم سمت مادرجون و لب زدم:
-یعنی میشه؟..

مادرجون سریع گفت:
-نه عزیزم نمیشه..چرا باید همچین کاری بکنن..اون شمارو اذیت کرد..شما که با اون کاری نداشتین…

-اما شما اونو نمی شناختین..بخاطره اینکه مامانم بهش جواب رد داده بود بعد از سالها فراموش نکرد و پدر و مادرم رو کشت..اگه یک درصد خانواده ش مثل خودش باشن بیچاره میشیم…..

با نگرانی نگاهم کردن و من هم نگاهم رو بینشون چرخوندم و با هول گفتم:
-به سامیار زنگ میزنم..

گوشیم رو از کنارم برداشتم و عسل گفت:
-به اون چرا زنگ میزنی؟..

-ازش بپرسم شاهین کسی رو داشته یا نه..

مادرجون “نچی” کرد و عسل گفت:
-ای بابا..

شماره سامیار رو گرفتم و گفتم:
-چرا متوجه نیستین..من نگرانم..

گوشی رو گذاشتم بغل گوشم و درحالی که به بوق های پشت سر هم گوش میدادم، عسل گفت:
-الکی اونو نگران نکن..الان کلی سوال و جوابت میکنه که چی شده، چرا میپرسی..میفهمه دوباره بهت زدن…

ابروهام رو انداختم بالا:
-نه..یه جوری درستش میکنم..

تماس که برقرار شد دستم رو سریع بلند کردم که یه وقت چیزی نگن..

صدای گرم و بم سامیار تو گوشم پیچید:
-جانم؟..

پلک هام رو چند لحظه بستم و همزمان با باز کردنشون گفتم:
-سلام..

مهربون گفت:
-سلام عزیزم..خوبی؟..

-خوبم..تو چطوری؟..

-مثل همیشه..دخترم چطوره؟..دیگه حرکت نکرده؟..

لبخنده پررنگی زدم:
-نه دیگه..فقط می خواست خودشو واسه باباش لوس کنه..

خنده ی ارومی کرد و گفت:
-بگو پس کارم دراومده..دوتا شدین دیگه..

با اعتراض گفتم:
-من کجام لوسه؟..

-از سر تا پات..ولی نگران نباش من همینجوری دوستتون دارم…

با خجالت نگاهی به مادرجون و عسل کردم و اروم گفتم:
-ما هم همینطور..

سریع متوجه شد و گفت:
-مامان اینا پیشتن؟..

-اره..

 

دوباره اروم و مردونه خندید و گفت:
-چی شد از اینورا؟..

-ما که همیشه فکرمون اونورِ..

صدای کشیده شدن پایه ی صندلی روی زمین اومد و متوجه شدم از روی صندلی بلند شده…

با یه ذوق مردونه ای که سعی می کرد مخفیش کنه گفت:
-زبون نریز..کلی کار دارم..

-من به کارات چیکار دارم؟..

-یهو دیدی دلم هواتونو کرد و پاشدم اومدم پیشتون..اونوقت از کارام میمونم…

نیشم تا بناگوش باز شد و با ذوق گفتم:
-هرکی نیاد..

-دوتا جلسه ی مهم دارم وگرنه همین الان راه میوفتادم…

خندیدم و گفتم:
-نه نمیخواد..بمون به کارات برس..ناهارم نمیایی؟..

-اگه کارام زود تموم شه میام..

“باشه”ای گفتم و سکوت کردم که سامیار هم چند لحظه ساکت شد و بعد گفت:
-زنگ زدی حالی بپرسی؟..

با تردید گفتم:
-اوممم..خب..راستش زنگ زدم یه سوالی بپرسم..

عسل اروم از کنارم گفت:
-چه عجب..

چشم غره ای بهش رفتم و سامیار گفت:
-بپرس..

من من کنان گفتم:
-میگم سامیار..این مرتیکه شاهین، فامیلی هم داشت؟…

صداش تو یک لحظه بی نهایت جدی شد و همین کمی ترسوندم:
-چطور؟..

-همینطوری…

جدی و با جذبه گفت:
-همینطوری یهو یاده اون افتادی؟..چی شده؟..

سریع و تند تند گفتم:
-هیچی به خدا..حرفش بین خودمون پیش اومد برام سوال شد که کسی رو داشته یا نه…

با همون لحن مذکور صدام کرد:
-سوگل..

با عجز به مادرجون و عسل نگاه کردم و گفتم:
-چرا عصبی میشی؟..چی مثلا میتونه شده باشه؟..حرف گذشته ها پیش اومد گفتم ازت بپرسم….

عسل چشم و ابرویی اومد و لب زد:
-گفتم زنگ نزن..

سامیار با حرص گفت:
-فرستادمت اونجا تنها نمونی نه اینکه بشینین دور هم گذشته رو زیر و رو کنین..برای چی درمورد اون بی شرف حرف میزنین..مثلا الان بفهمی یارو کس و کار داشته چه فرقی به حالت داره؟…..

-ای بابا..چرا قاطی میکنی..

صداش کمی بالا رفت و گفت:
-با توام..مثلا میخواهی بفهمی چیکار؟..

دوباره به من من کردن افتادم و اروم گفتم:
-فکر کردم شاید اونی که زنگ میزنه مزاحم میشه، از طرف خانواده ی اون باشه…

صداش بلندتر شد و عصبی گفت:
-سه تایی نشستین دور هم داستان پردازی میکنین؟..تورو برای این فرستادم اونجا؟..مگه خانواده ی اون جرات خوردن این گوه رو دارن..دوباره بهت زنگ زدن اره؟…..

-سامیار اروم باش..درست حرف بزن..

-میگم دوباره زنگ زدن؟..

 

کلافه و با حرص گفتم:
-نه نه نه..چرا اینطوری میکنی..چرا یه جوری رفتار میکنی ادم جرات نکنه باهات اصلا حرف بزنه..فقط یه سوال پرسیدم..چرا شلوغش میکنی….

عصبی و با تهدید گفت:
-سوگل وای به حالت اگه دوباره زنگ زده باشن و به من نگفته باشی..دوست ندارم ناراحتت کنم پس مجبورم نکن…

با ناراحتی لب زدم:
-من فقط یه سوال پرسیدم..چرا اینجوری رفتار میکنی..فکر میکنی الان ناراحت نشدم؟..چیزی هم موند که بهم نگی؟….

-هنوز که چیزی نگفتم..بذار وقتی اومدم من میدونم و اون عسل و مامان..میشینین دور هم، حرف کم میارین، از کس و ناکس حرف میزنین..تو میدونی استرس برات سمه؟….

پوزخندی زدم:
-اون حرفا به من استرس نمیده..این رفتار تو بدتر حالمو بد میکنه..مثلا الان نگرانمی؟..تا وقتی خودت هستی، هیچکس نمیتونه منو ناراحت کنه و باعث استرسم بشه..خودت و رفتارت برام بسی…..

شاکی گفت:
-الان همه ی کاسه کوزه ها سر خودم شکست؟..تو به چه حقی میشینی درمورد اون حرومزاده حرف میزنی؟….

بی حوصله سرم رو تکون دادم:
-باشه سامیار ببخشید..تمومش کن..کاری نداری؟..

-نه..کارم تموم شه زود میام..مواظب خودت باش..

-خیلی خب..فعلا..

مکثی کرد و ملایم تر و اروم تر گفت:
-ناراحت نباش..میبینمت..

 

سری به تاسف تکون دادم و گوشی رو قطع کردم..

با افسوس و ناراحتی به عسل و بعد به مادرجون نگاه کردم:
-بخاطره یه سوال چه داستانی درست کرد..

عسل با حرص گفت:
-من که گفتم زنگ نزن..تو شوهرتو نمیشناسی؟..

-چیکار کنم خب..منم نگرانم..دوباره زنگ زدن و من از سامیار مخفی کردم..همین داره دیوونه ام میکنه..اگه بدونی چطوری تهدیدم کرد…..

مادرجون با تعجب گفت:
-چی گفت مگه؟..

اب دهنم رو قورت دادم و مضطرب نگاهشون کردم:
-گفت وای به حالت اگه دوباره زنگ زده باشن و به من نگفته باشی…

-ای وای..

-مادرجون تورو خدا اینجوری نگو..بدتر نگران میشم…

سرش رو به دو طرف تکون داد:
-بفهمه مخفی کردیم دارمون میزنه..

لبم رو گزیدم:
-تازه گفت وقتی اومدم من میدونم و عسل و مامان..

اخم های عسل تو هم رفت و با حرص گفت:
-حضرت اقا چرا از ما شاکی شدن؟..

-گفت نشستین دور هم، حرف کم اوردین داستان پردازی کردین…

-بفرما..گفتم نکن..حالا میاد باز سرمون خراب میشه و هوار هوار میکنه…

با ناراحتی لب زدم:
-ببخشید..

مادرجون لبخندی زد و با ارامش گفت:
-غلط کرده چیزی بگه..نگران نباشین من نمیذارم دعواتون کنه…

عسل خندید و گفت:
-مادرجون شما خودتم جز متهمای ردیف اولی..میخواهی ضامن ما بشی…

میون اون همه استرس و نگرانی خنده ام گرفت و اروم زدم زیر خنده…

مادرجون هم خندید و گفت:
-چیکار کنم..میخوام ارومتون کنم..نگران نباشین..مگه جرات داره پیش من چیزی به دخترام بگه..خودم میزنم سرشو میشکونم….

خنده ام رو خوردم و بی اختیار بلند گفتم:
-نههههه..دیگه دراون حدم لازم نیست..

عسل چشم هاش رو گرد کرد و با تمسخر گفت:
-خانومو باش..اون کلی تهدیدمون کرده بعد این نگران شکستنِ سرشه…

-خب گناه داره..

خیلی بامزه بهم چشم غره رفت که دوباره خندیدم و تو همین حین صدای پیامک گوشیم بلند شد….

گوشی رو برداشتم و با دیدن پیامی از طرف سامیار با تعجب بازش کردم و شروع کردم به خوندن….

“من روی اون مرتیکه ی عوضی حساسم..اسمش میاد قاطی میکنم..نمی خواستم سرت داد بزنم و ناراحتت کنم..ببخشید عشقم”

نیشم شل شد و با ذوق گفتم:
-الهی من قربونش برم اخه..ببینین چی نوشته..

عسل متعجب گفت:
-چی شد؟..کیه؟..

-سامیار..

مادرجون هم مثل خودم با خوشحالی گفت:
-چی گفته؟..

 

سلام و عرض ادب به همگی دوستان

 

دوستان عزیز واقعا بابت دیر کرد رمان ها از همگی معذرت میخوام ولی اگه خواستین واقعا بدونین که چرا نمیشه رمان هارو گذاشت:

 

باید بگم همه هاستینگ ها یعنی سرور هایی که به ما خدمات میدن قیمت هاشونو چند برابر کردن و سرعتشون اومده پایین و ساپورت نمیکنن از طرف دیگم بیماری کرونا باعث شد کل در آمدی که از سایتا داشتیم و بخوام راستشو بگم به صفر برسه یعنی الان برا سر پا موندن سایت ها از جیب خودم خرج میکنم اینا فقط حهت اطلاع شما از وضیعت سایت هاست ببخشین اگه بی ادبی میکنم فقط خواستم جواب سوالارو بدم و چون کمکیم ندارم تا در پارت گذاری و یسری کارای فنی سایت کمک کنه مجبور شدم یکم نباشم چون واقعا دیگه هنگ میکنه بعضی وقتا مغزم چون برا سرپا موندن تک تک سایتا بعضی شبارو صبح کردم و الان یکی یکی دارن آمارشونو میبندن و میدونم هیچ کدوم از اینا برا شما دلیل نمیشه و من بازم از همگی معذرت میخوام و اگه خواستین سوالی بپرسین میتونین به ایدی تلگرامم پیام بدین چون اکثرا دایرکت ادمین سایتا کار نمیکنه تا بهتون جواب بدم ایدی رو همین پایین میذارم روز همگی بخیر.

 

t2wolf@

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو هجده

_ درسته بعضیا خیلی زود فراموش میشن ! پوزخند صدا داری زد ؛ _ چون …

12 دیدگاه

  1. وای خدا!
    من فقط می ترسم سوگل هیچی نگه.
    این سری دیگه سامیار قطعا قاطی می کنه .
    می ترسم این دفعه بزنه به سیم آخر یک کاری کنه که نشه جبران کرد.

  2. واقعا ممنونم ازتون

  3. مرسی کا با تمام این‌مشکلات بازم به فکر هستین و به نظرات احترام می گذارید .🙏🏻🙏🏻

  4. خیلی ممنون بخاطرپارت این پارت بلند تر هم بود اگه میشه بگید چقدر دیگه مونده از رمان

  5. سلام ممنون و خسته نباشید بابت کاراتون…ممنون از اینکه اطلاع رسانی کردین که بدونیم و شما رو الکی قضاوت نکنیم بالاخره ماهم ادمیم و درک میکنیم شرایطتتون رو:)با این حال بازم ممنون از شما

  6. سلام خیلی ممنونم بابت پارت
    امیدوارم توی این دوران کرونایی حالتون خوب باشه و سلامت باشین
    فقط خواستم بگم ممنون که خودتون خرج میکنین تا رمان و ادامه بدین
    فقط توروخدا این رمان و نصف نیمه نزارین
    تا آخر تمومش کنین
    خیلی ممنونم💋💋
    زیاد هم باشه پارت هاتون
    بیست پارت دیگه داشته باشیم
    تا آخر این رمان ممنون
    💜💟

  7. سلام ممنون بابت پارت گذاری واقعا درک میکنم تو این وضیعت ممنون که اومدین و جواب دادین و احترام گذاشتین بهمون میتونستین مث همه بیخیال باشین واهمیت ندین که ما چی فکر میکنیم امیدوارم به زودی این کرونا تموم شه تا وضع شمام بهتر شه

  8. ممنون پارت گذاشتین از شانس ما هست دیگه 😞

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *