خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت صدو چهلوشش

رمان گرداب/پارت صدو چهلوشش

 

با تعجب گفت:
-کجایی الان؟..

دوباره با صدایی خفه گفتم:
-تو دستشویی..

باز زد زیر خنده و گفت:
-قربونت برم من باید خجالت بکشم تو چرا..

-چقدرم تو خجالت میکشی..

-تو هم نکش..برو بیرون اون تو موندی چیکار..حالت بد میشه…

-وای سامیار..

-دیگه چیه؟..

-اخه خدا بگم چیکارت نکنه..برای چی اذیتم میکنی؟..از داد و فریادت باید بکشم، از محبتتم بکشم؟…

-عزیزم این چیزا بین زن و شوهرا عادیه..

اخم هام رفت تو هم و غر زدم:
-این چیزا خصوصیه..کسی عمومیش نمیکنه..

-اون دیگه تقصیر من نیست..

لب برچیدم و گفتم:
-کی میایی؟..

-چیه؟..نکنه دلت واقعا خواست..بیام دنبالت؟…

همونطور با صدای خفه جیغ زدم:
-میکشمت سامیار..

سریع گوشی رو قطع کردم و نفسم رو محکم دادم بیرون…

چند نفس عمیق کشیدم و گوشی رو چپوندم تو جیب شلوارم و شیر اب رو باز کردم…

ابی به دست و صورتم زدم و بعد با خجالت و سری پایین رفتم بیرون…

مادرجون و عسل با خنده نگاهم کردن و عسل گفت:
-رفتی دعواش کردی؟..

-چی؟..

-صدات یکم اومد..

دستم رو گذاشتم روی چشم هام و نشستم روی مبل:
-وای..

مادرجون با خنده گفت:
-اذیتش نکن..الکی میگه..ما چیزی نشنیدیم..

زیرچشمی نگاهشون کردم و چیزی نگفتم که دوباره صدای پیامک گوشی بلند شد…

توجهی نکردم که عسل گفت:
-پیام اومد..

-ولش کن..مهم نیست..

بی شعور باز زد زیر خنده و گفت:
-باز کن ببین چی میگه ولی دیگه بلند نخون..

مادرجون که دید من بدجور دارم خجالت میکشم، از جاش بلند شد و گفت:
-من برم سری به غذام بزنم..

سرم رو تکون دادم و مادرجون که رفت با مشت زدم تو بازوی عسل:
-خیلی خری عسل..

-چرا؟..تو خرابکاری کردی بعد من خرم؟..

-برای چی شلوغش میکنی..حالا من یه غلطی کردم..چرا جلوی مادرجون خجالت زده ام میکنی….

روی بازوش، جایی که مشت زده بودم رو مالید و گفت:
-می خواستی پیام بی حیایی شوهرتو بلند بلند نخونی…

دستم رو دوباره برای زدنش بردم بالا که خودش رو کشید کنار و گفت:
-حالا ببین چی میگه..

-لازم نکرده..

-ببین دیگه..کنجکاو شدم چی میگه..

چشم غره ای بهش رفتم:
-فکر کردی باز برات میخونم چی گفته..اونم یکیه لنگه توی بی حیا…

دستش رو تو هوا تکون داد و بی خیال گفت:
-برو بابا..انگار سامیارو نمی شناسیم..الان شرط می بندم میخواد بیاد دنبالت..بخون ببین…

-جلوی مادرجون ابروم رفت..

-بی خیال بابا..ندیدی بنده خدا چه ذوقی کرد..خیالش راحت شد دعواتون نشده…

چپ چپ نگاهش کردم و بعد گوشی رو از جیبم دراوردم و رمزش رو زدم و پیام سامیار رو باز کردم….

“سوگل من واقعا دلم هواتونو کرد..بیام دنبالت بریم خونه؟”

چشم هام گرد شد و با تعجب به عسل نگاه کردم:
-اِ وا..از کجا فهمیدی چی پیام داده؟..

زد زیر خنده و با شور گفت:
-می شناسمش دیگه..خودمم یکیشو دارم..

چشم هام گردتر شد و خودم رو کشیدم سمتش و گفتم:
-جون من؟..سامانم همینطوریه؟..

با خنده سرش رو به مثبت تکون داد که بلند زدم زیر خنده:
-اوه اوه..پس دوتا برادر کپی همدیگه هستن..البته سامیار جدیدا اینجوری شده..قبلا اصلا از این اخلاقا نداشت….

-خب سامیار درونگراتر و خشن ترِ به نظرم..سامان اما ملایم تر و مهربون تر..همون ورژنِ سامیارِ فقط اروم ترش….

نیشم باز شد و با شیطنت نگاهش کردم:
-پس خدا به دادت برسه..

خندید و سرش رو تکون داد:
-گمشو ببینم..

گوشی رو اوردم بالا و درجواب سامیار کوتاه نوشتم ” شوخی میکنی؟” و براش ارسال کردم….

خیلی سریع جواب داد و این از سامیار بعید بود…

“نه کاملا جدی ام..بیام؟”

گوشی رو تو دستم تکون دادم و گفتم:
-به خدا این سامیارو ادم فضاییا بردن عوضش کردن..اصلا انگار اون ادم قدیمی نیست..کاملا یکی دیگه شده….

لبخندی زد و گفت:
-خوبه دیگه..چرا شاکی هستی..مگه دوست نداشتی باهات مهربون باشه..قبلا میگفتی از عشقش مطمئن نیستم و اصلا به زبون نمیاره منو دوست داره..خب الان همون شده که تو میخواهی…..

شونه ای بالا انداختم و گفتم:
-من سامیارو همه جوره دوست دارم..من با همون بداخلاقیاش عاشقش شدم، الان که دیگه علاقه ام هزار برابر شده اما این همه وابستگیش منو می ترسونه…..

-ترس چرا؟..

-نمی دونم..انگار عادت به این همه خوشبختی و خوشحالی ندارم..همش فکر میکنم قراره یه اتفاقی بیوفته..سامیارم دیوونه کردم با بی قراریام..یهو بیخودی گریه ام میگیره..هی بهونه میگیرم..خیلی اذیتش میکنم..اگه ازم سرد بشه اونوقت چیکار کنم……

دستی به شونه ام زد و چشم غره ای رفت:
-مگه دیوونه شدی از این فکرا میکنی..سامیار تازه یاد گرفته عاشقی چه جوریه..عمرا سرد بشه..تازه هرروز وابسته تر هم میشه….

-نمیدونم..شاید..حساس شدم دیگه..یه فکرای مسخره میاد تو سرم و خودمم اذیت میکنه…

اخم هاش تو هم رفت و گفت:
-مثلا چه فکری؟..

گوشه های لبم رو دادم پایین و با مکث خیلی اروم گفتم:
-همش فکر میکنم سامیار اگه باز برگرده به زندگی گذشته ش باید چیکار کنم…

-کدوم گذشته؟..

با تردید نگاهش کردم و اروم تر، با صدایی خفه گفتم:
-همون روزایی که هردفعه با یه دختر میومد خونه و من براش مهم نبودم…

چشم هاش گرد شد و با تشر گفت:
-زده به سرت؟..

-اره فکر کنم دارم خل میشم..

-سوگل با این فکرای چرت و پرت خودتو داغون میکنی..از این فکرات به سامیار که چیزی نگفتی؟…

-نه..هنوز اونقدر دیوونه نشدم..

بازوم رو تو دستش گرفت و چرخوندم سمت خودش و با لحنی مهربون و خواهرانه گفت:
-یه وقت خنگ بازی درنیاری بهش بگی سوگل..سامیار برای شما دوتا جونشم میده..به خدا جدیدا وقتی تورو مببینه یه جوری چشم هاش برق میزنه و با عشق نگاهت میکنه که ادم کیف میکنه..تورو خدا با این فکرا خودتو پریشون نکن..سامیار صدسال دیگه هم این کارو با شما نمیکنه……

-میدونم عسل اما جلوی فکر و خیالامم نمی تونم بگیرم..به خدا خودمم اذیت میشم…

دستش رو با نوازش روی موهام کشید و با لبخنده پر محبتی گفت:
-بخاطره بارداریتم هست عزیزم..وقتی این فکرا میاد تو سرت سریع به بچه ت فکر کن..با سامیار حرف بزن..خودتو سرگرم کن..نذار این فکرای چرت و پرت شیرینی این روزهارو ازت بگیره…..

دستش که هنوز روی سرم بود رو توی دوتا دستم گرفتم و با محبت پشت دستش رو بوسیدم:
-چه خوبه که هستی عسل..

دستش رو از تو دست هام دراورد و جفت دست هاش رو پیچید دور شونه هام و کشیدم تو بغلش….

با کمال میل تو اغوشش فرو رفتم و من هم دست هام رو دورش حلقه کردم…

چند لحظه همینطور بی حرکت تو اغوش مهربونش نگهم داشت و بعد روی شونه ام رو بوسید و ازم جدا شد….

دستی به گونه ام کشید و لبخندش پررنگ تر شد و گفت:
-دیگه از این حرفهای مسخره نزن..این چیزی که گفتی هیچوقت اتفاق نمیوفته من بهت قول میدم..بهم اعتماد کن….

با لبخند سرم رو تکون دادم و چند لحظه سکوت کردیم و بعد عسل گفت:
-حالا جواب سامیارو بده حتما منتظره..

خندیدم و گوشی رو به دستم گرفتم و با اشتیاق جوابش رو دادم…

“ما هم دلمون هوای مرد خونه رو کرده..خیلیم دلتنگشیم..اما مردمون کار داره و ما هم اینجا مهمونیم..باید بهمون قول بده هرچه زودتر کارشو تموم کنه و بیاد پیشمون”

پیام رو ارسال کردم و لبخندی به عسل زدم و گفتم:
-شما کی می خواهین نامزدی رو بگیرین؟..

چشم هاش رو گرد کرد و زد زیر خنده:
-حالا بذار اول بیان خاستگاری بعد دنبال نامزدی باش…

-اخه می خوام زودتر نامزدیتونو ببینم..دلم غش میکنه واسه اون روز..خیلی براتون خوشحالم…

با لبخند سرش رو تکون داد و نیم نگاهی به اشپزخونه کرد و بعد اروم گفت:
-من بیشتر از این خوشحالم که از تو جدا نمیشم..

خنده ام گرفت و با پشت دستم زدم به بازوش:
-دیوانه..

-جدی میگم..

سری به تاسف براش تکون دادم و با صدای گوشیم حواسم پرت شد و با ذوق پیامی که اومده بود رو باز کردم و با خوندنش لبخندم هرلحظه پررنگ تر شد…..

“منو هوایی نکن بچه کار و زندگی دارم..شیطونی نکنین تا میام پیشتون..واسه ناهار اونجام”

خیلی کار داشت و می گفت شاید واسه ناهار نتونه بیاد اما اینکه حالا گفته بود میام یعنی غیر مستقیم داشت میگفت اونم دلش تنگ شده….

چشم هام رو بستم و گوشی رو به سینه ام چسبوندم و لب زدم:
-خدایا شکرت..

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان دلبر جداب من/پارت شش

  منم تو بغلش دلبری می کردم و می رقصیدم فقط ناز کن منم پوزخندی …

10 دیدگاه

  1. ❤❤❤عالیهههه ای کاش پارت هارو طولانی ترزودتر میذاشتین خیلی دیر به دیر میذارید😔

  2. کی پارت بعدی رو میزارین؟

  3. ینی متنفرم از این فکرای سوگل اه اه نصفش فقط همین چرت و پرتاس

  4. مرسی خیلی خیلی ممنون.
    فقط لطفا پارت ها رو زود تر و طولانی تر بگذارید.

  5. عالی بود سرعت پارت گذاشتن هم داره میره بالا واقعا مرسییییییییییییییییییییییییییی

  6. خیلی دیر ب دیر میزارین پارت هارو

  7. مرسی خیلی خوب بود
    پارت بعد رد کی می ذارید

  8. سلام عالی بود عالی ولی کوتاه توروخدا
    زود بزارین😣😣😣

  9. مرسی نویسنده ی عزیز خیلی خوب بود فقط لطفا بازم دعوا نشه و به خیر و خوشی تموم بشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *