خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت صدو چهار

رمان گرداب/پارت صدو چهار

 

سرش رو تکون داد و جدی و با اخم گفت:
-اره سقط..به نظرت سامیار همچین کاری میکنه؟..نهایتش دوتا داد میزنه و چند روز بهت محل نمیده و یه چیزی تو این مایه ها..دیگه مجبورت نمیکنه که خلاف خواسته ت بچه رو بندازی و به دنیا نیاری…..

با تردید نگاهش کردم و گفتم:
-نمیدونم..

-بسه سوگل..تو داری سامیارو در حد یه حیوون پایین میاری..شوکه میشه، سر و صدا میکنه و بعدم می پذیره..شاید چند روزم بد اخلاقی کنه اما در نهایت قبول میکنه…..

-مطمئنی؟..یعنی پس به نظرت کاری نمیکنه نه؟..

با حوصله سر تکون داد و از روی زمین که زانو زده بود، بلند شد و روی مبل نشست و گفت:
-نه از کجا مطمئن باشم..من فقط طبق شناختی که از سامیار دارم نظرمو گفتم…

-من از سقط می ترسم..

چشم هاش گرد شد و با تعجب و شوکه نگاهم کرد که با بغص ادامه دادم:
-حتی اگه نمی ترسیدمم نمی تونستم همچین کاری بکنم…

-خیلی خب..کسی هم الان از تو نخواست همچین کاری بکنی..محبورم نیستی این کارو بکنی…

-اگه سامیار مجبورم کنه چی؟..

ابروهاش رو انداخت بالا و شوکه تر گفت:
-یعنی تو اینجوری شوهرتو شناختی؟..از حیوون کمترِ اونی که بچه شو می تونه بکشه…

میون گریه اخم کردم و با عصبانیت گفتم:
-فقط دارم احتمال میدم عسل چرا شلوغش میکنی..دارم فکر میکنم که اگه اخرش همچین چیزی شد، چیکار باید بکنم…

-اینجوری فکر نکن..سامیار همچین کاری نمیکنه..بشین لذت ببر از بزرگترین لذت یه زن تو این دنیا….

 

خودم رو روی مبل جمع کردم و با مظلومیت گفتم:
-دلم می خواست الان به همه ی دنیا خبر بدم..

-خب چرا نمیدی؟..میتونی هرکیو که میخواهی بهش خبر بدی و تو خوشحالیت شریکش کنی…

لبخنده تلخی روی لب هام نشست:
-کی؟..نه مامان بابام هستن، نه سورن..عمه ام هم که نیست..فقط تو هستی و مادرجون که فعلا نمیتونم بهش بگم….

-چرا؟..

-باید اول با سامیار حرف بزنم..

متفکرانه نگاهم کرد و مردد گفت:
-به نظرت بهتر نیست به مادرجون بگی؟..بالاخره پسرشو میشناسه شاید تونست کمک بکنه بهمون که کی و چه جوری بهش بگی….

-نه نمیخواد..تا بهش بگم از ذوقش به همه خبر میده..فعلا نمی خوام کسی بدونه…

سرش رو تکون داد و من پاهام رو اوردم بالا و روی مبل جمع کردم…

دست راستم رو اروم بردم روی شکمم و سر انگشت هام رو روش کشیدم…

قبل از تست کردن هم مطمئن بودم که حامله ام..جدا از علائمی که داشتم، از همون روز اول حسش کرده بودم و می دونستم یه اتفاقی برام افتاده و متوجه تغییراتم شده بودم…..

با اولین حالت تهوعی که داشتم فقط مطمئن شدم وگرنه می دونستم…

نفس عمیقی کشیدم و محسوس تر شکمم رو لمس کردم..چقدر حس خوبی بود فکر کردن به اینکه الان یه موجود کوچک و عجیب تو شکمم بود…..

حتی فکر کردن بهش هم ادم رو خوشحال میکرد..سامیار چطور می تونست مخالف بودنِ این موجود کوچولو باشه….

 

با صدای عسل بی حواس سرم رو بلند کردم و گیج نگاهش گردم…

لبخنده گرمی زد و گفت:
-یه چیزی درست کنم بیارم بخوری؟..رنگ به روت نمونده، ضعف نکنی یه وقت…

-نه عزیزم خوبم..صبحانه خوردم..

سرش رو تکون داد و نگاهش رو به دستم که همچنان و غیرارادی به روی شکمم کشیده میشد دوخت و لبخندش عمیق تر شد….

من هم لبخنده پررنگ اما تلخی زدم و گفتم:
-می دونی اگه نظر سامیار در این مورد منفی نبود همین الان پا میشدم میرفتم شرکتش بهش می گفتم..شایدم همون روز اول که شک کردم میگفتم…..

نفس عمیقی کشیدم و اون یکی دستم رو هم روی شکمم گذاشتم و لب زدم:
-دوست داشتم به اولین کسی که میگم خودش باشه…

-واقعا درکت نمیکنم..به اینم فکر کن که شاید هیچکدوم از فکرای تو درست نباشه و سامیار هم خوشحال بشه….

-من که از خدامه..

دوباره اخم هاش رفت تو هم و با سرزنش نگاهم کرد:
-پس همش فکرای بیخود نکن..به چیزای خوبم فکر کن که اتفاق بیوفته…

سرم رو از پشت تکیه دادم به مبل و چشم هام رو بستم..

نمی دونم چرا عسل فکر میکرد من دوست ندارم سامیار از این موضوع خوشحال و راضی باشه..تنها ارزوی من همین بود که سامیار ناراحت نشه و بتونه بچه رو بپذیره…..

اینکه نظرش عوض شده باشه نسبت به بچه، نهایت ارزوی اون لحظه های من بود…

نفس عمیقی کشیدم و چشم هام رو باز کردم…

 

نگاهم به عسل افتاد که با غم سنگینی داشت نگاهم میکرد و وقت دید چشم هام رو باز کردم، لبخندی بهم زد….

جواب لبخندش رو دادم و گفتم:
-برم یه چایی دم کنم بخوریم..از وقتی اومدی یه ریز دارم غر میزنم یه لیوان اب ندادم دستت…

تا خواستم بلند بشم با دستش اشاره کرد بشینم و گفت:
-نمیخواد بشین..من که غریبه نیستم هرچی بخوام میرم برمیدارم..خودت اگه چیزی میخواهی بگو برات بیارم….

از جام بلند شدم و گفتم:
-بیا بریم تو اشپزخونه..ببینم چی تو یخچال هست بخوریم…

بلند خندید و درحالی که دنبالم می اومد گفت:
-چیزی هم هوس میکنی؟..

-یه بار فقط خیلی شدید هوس هندونه کردم..

-تو این فصل؟..

-همون دیگه..فصلش که نیست به سامیارم نتونستم بگم..هرجوری بود سرکوبش کردم ولی هیچ وقت تو زندگیم چیزی رو اونقدر نخواسته بودم..خیلی اذیت شدم اون شب…..

در یخچال رو باز کردم و عسل پشت میز نشست و گفت:
-خب به سامیار میگفتی..احتمالا تو سردخونه ها پیدا میشد میرفت برات میگرفت…

-اره ولی اگه می گفتم شک میکرد..

سبد میوه رو از داخل یخچال دراوردم و گذاشتم روی میز و دیدم عسل با عصبانیت و چپ چپ داره نگاهم میکنه….

لب هام رو برگردوندم و مظلومانه گفتم:
-چیه خب..

-گاهی شورشو درمیاری سوگل..خب شک میکرد، بهتر..شاید میفهمید خبری هست اونوقت نظرشو میگفت و تو هم از این همه شک و دو دلی نجات پیدا میکردی….

پشت میز روبروش نشستم و گفتم:
-نمی دونم چرا اینقدر می ترسم..به قول تو نمی کشتم که…

 

آرشیو پایانی:

📝

آنان که می‌رقصند ؛ در چشم کسانی که صدایِ آهنگ را نمی‌شنوند ، همیشه دیوانه به نظر می‌آیند !

👤 نیچه

همزمان در دو مکان زندگی می‌کنم :
اینجا که منم و آنجا که تویی …

👤 مارگارت اتوود

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت صدو شش

  غضبناک گفت: جواب سوال دومم رو ندادی…! چرا می خوای برگردی…؟ چرا می خوای …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *