خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت صدو پنج

رمان گرداب/پارت صدو پنج

 

دست دراز کرد از سبد میوه یدونه نارنگی برداشت و درحالی که پوستش رو با دست میکند گفت:
-فکر میکنم ترست از اینه که یه وقت بچه رو نپذیره…

-اره فکر کنم..

-خب پس..اینجوری نمیشه ولی بیا اخرشو درنظر بگیریم..بچه رو نخواد و به تو هم بگه یا من یا بچه..چیکار میکنی؟…

سرم رو تکون دادم و بدون مکث گفتم:
-میمیرم..

نارنگی پوست گرفته شده رو از وسط نصف کرد و نصفش رو داد دست من و گفت:
-بخور اینقدر چرت و پرت نگو..منظورم اینه اگه محبور بشی کدومو انتخاب میکنی؟…

یه پر از نارنگی کندم و گذاشتم تو دهنم و انقدر ترش بود که از ترشیش صورتم تو یه لحظه جمع شد….

صدای خنده ی عسل بلند شد و من چپ چپ نگاهش کردم و بقیه نارنگی رو انداختم تو بشقاب و پاشدم یه لیوان اب از یخچال برداشتم و خوردم….

کمی که مزه دهنم بهتر شد، درحالی که لیوان اب تو دستم بود، تکیه دادم به یخچال و به یه نقطه روبروم خیره شدم و اروم گفتم:
-خودت گفتی از حیوون کمترِ کسی که بچه شو نخواد یا بکشه…

-افرین..بیا بشین ببینم..

رفتم دوباره روبروش نشستم و خم شد دستم رو تو دست هاش گرفت و گفت:
-مامانم همیشه میگه یه مادر از اولین لحظه ای که میفهمه حامله اس مادر میشه..دیگه نمیتونه از اون بچه دل بکنه..جنین، نوزاد، کودک..فرقی نداره براش اون بچه تو چه سن و اندازه ای باشه چون دیگه یه مادرِ…..

-پدرا چی؟..

-اونا یکم فرق دارن..تا وقتی بچه رو نبینن و تو بغل نگیرن حسشو واقعا درک نمیکنن..شاید وقتی میفهمن قراره بچه دار بشن، خوشحال بشن و تو شادیشون هم شکی نیست اما تا وقتی بچه رو بغل نکنن واقعا درکی از پدر بودن ندارن……

 

متوجه ی منظورش شده بودم..لبخندی زدم و سرم رو تکون دادم…

اون هم لبخند زد و سرش رو به تایید تکون داد..

نفس عمیقی کشیدم و با انگشت هام مشغول بازی با وسایل روی میز شدم:
-یعنی میگی اگه الان هیچ جوره هم حتی بچه رو نخواد اما وقتی به دنیا بیاد و بغلش کنه اونوقت دیگه نمیتونه ازش دست بکشه و قبولش میکنه؟…

-همینطوره..تازه شک دارم سامیار قبولش نکنه..کسی که میتونه عاشق یه دختر بشه و براش اون همه خودشو به خطر بندازه و برای به دست اوردنش تلاش بکنه و حتی از خطاهاش هم چشم پوشی بکنه، پس بی خیالِ بچه شم نمی تونه بشه…..

-اینجوری فکر میکنی؟..

شونه بالا انداخت و “اره”ای گفت و تکیه داد به پشتی صندلیش…

قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، با دست به سبد میوه اشاره کرد و گفت:
-اینا همشون مثل اون نارنگیه ترشِ…

خنده ام گرفت از لحنش و سرم رو تکون دادم:
-نمی دونم..دیشب گرفته سامیار..من فقط شستم گذاشتم تو یخچال..هنوز نخوردم ازشون….

-اینقدر ترش بود میترسم یکی دیگه بردارم…

خندیدم و چیزی نگفتم و اون هم مشغول زیر و رو کردن میوه ها شد…

سرم پایین بود و داشتم با انگشت هام بازی می کردم که عسل صدام کرد و با ذوق گفت:
-به نظرت دخترِ یا پسر؟..

دستم رو کشیدم روی شکمم و لبخنده عمیقی زدم:
-نمیدونم..

-خودت دوست داری چی باشه؟…

-فرقی نداره..

 

به شوخی چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
-بیخود..انشالله که دختر باشه..وای یه دختر شبیه خودت، با این چشمای سبز و موهای بور..اخ که چه لواشکی بشه قربونش برم….

-اگه پسر بود چی؟..

متفکرانه نگاهم کرد و لب هاش رو جمع کرد:
-خداکنه دختر باشه ولی اگه پسر بود، در اون صورت بهتره به باباش و عموش بکشه..همچین با جذبه بشه که با یه نگاهش زهره ی ادم بترکه….

-نه بابا؟..مگه نگاهای سامانم زهره می ترکونه؟…

-وای اره وقتی عصبانی میشه یه جوری نگاه میکنه که قلب ادم درجا می ایسته..خیلی ترسناک میشه یه وقتایی….

خندیدم و با کنجکاوی خم شدم روی میز و گفتم:
-جدی؟..ندیدم تا حالا..البته اون اوایل منو دوست نداشت و فکر میکرد یکی از اون دخترام که سامیار میاورد خونه….

پرید تو حرفم و با حرص گفت:
-غلط کرد همچین فکری کرد بیشعور..یعنی اینقدر ادم شناسیش صفر بوده که نفهمه تو فرق داری؟…

-از کجا بفهمه عسل..مقصر سامیار بود..سابقه ی خوبی نداشت و اونا هم هرکی رو کنارش میدیدن، درموردش فکر خوبی نمی کردن….

-هوم..درسته..خب چیکار میکرد؟..

شونه بالا انداختم و به یاده اون روزها لبخندی زدم و گفتم:
-ازم خوشش نمیومد..همش چشم غره میرفت و بهم متلک می گفت..سوال و جوابم میکرد..تا چیزی می گفتم یه کنایه بهم میزد..تا اینکه یه بار سامیار حالشو گرفت و دیگه زیاد بهم کاری نداشت..البته بازم یه وقتایی که قاطی و عصبانی بود یه چیزی بارم میکرد..ولی وقتی سامیار تو بیمارستان بود و حال و روز خراب منو دید، کم کم نرم شد و باورم کرد……

لبخندم پررنگ تر شد و اروم تر گفتم:
-اندازه ی سورن دوستش دارم..خیلی جاها هوامو داشته و حتی در مقابل سامیار هم پشتم بوده…

آرشیو پایانی :

زندگی هیچ شکستی را نمی شناسد؛ شکست تنها برای آنانی حقیقت دارد که اغلب در حال مقایسه خود با دیگرانند

👤 لائوتسه

زندگی مانند خیار است؛ از هردو سر تلخ
در لحظه ی تولد و در لحظه ی مرگ !

🔸️ارسطو

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت صدو شش

  غضبناک گفت: جواب سوال دومم رو ندادی…! چرا می خوای برگردی…؟ چرا می خوای …

3 دیدگاه

  1. وای اینکه چند قسمته چند ساعت از روزو پیش نرفته

  2. مهرناز۱۱۰

    لطفا رمان خان کوچک)سراب و فواد(رو هم بزارین اگه پی دی افش باشه که بهتره

  3. مهرناز۱۱۰

    سلام میشه خواهش کنم پی دی اف رمان گلاویژ و عماد رو بزارین تو سایتتون؟یا اقلا پارتهاشو بزارین ولی هرروز نه چند روز یکبار چون میدونم رمانش تموم شده ولی هیچ کجا پی دی افشو برای دانلود پیدا نکردم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *