خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت صدو پنجاهو یک

رمان گرداب/پارت صدو پنجاهو یک

 

اروم لب زدم:
-ناراحت نشدم..خودم گفته بودم..

-نفس کشیدن تو عوض بشه من میفهمم..از من میخواهی حالتو مخفی کنی؟…

چشم هام رو بستم و سرم رو تکون دادم:
-خیلی دارم اذیتت میکنم..

دوباره با دستش که هنوز چونه ام رو گرفته بود، سرم رو تکون محکم تری داد و گفت:
-منو نگاه کن ببینم..

چشم هام رو باز کردم و غمگین نگاهش کردم..

چقدر داشتم اذیتش می کردم که سامیاری که از مشاور فراری بود داشت پیشنهادش رو میداد…

لبخندی بهم زد و مهربون گفت:
-تمام کارای تو برای من باارزشه و منو اذیت نمیکنه..تو هرجوری که باشی برام عزیزی و من تمام رفتارها و حالت رو به جون میخرم..فقط برام مهمه که تو حالت خوب باشه…..

لب هاش رو به پیشونیم چسبوند و طولانی بوسید..

اشک تو چشم هام جمع شده بود و وقتی لب هاش رو از پیشونیم جدا کرد، بغض الود نگاهش کردم و بی اختیار لب زدم:
-ببخشید..

-چیو ببخشم؟..من بخاطره خودت گفتم..برای اینکه اینقدر خودتو اذیت نکنی..اینقدر فکر و خیال نکنی..و مهمتر از همه اینکه این دورانو راحت تر بگذرونی..فقط همین…..

دستش رو گرفتم و روی گونه ام گذاشتم و چشم هام رو بستم:
-پیدا میکنم..

-اگه خودت دوست داری..اگه میدونی برای دوتامون لازمه پیدا کن..من تورو هرجور که باشی دوست دارم..خودتم میدونی….

 

سرم رو تکون دادم و بی حرف کف دستش رو بوسیدم…

هرچقدر هم میگفت بخاطره خودم این پیشنهاد رو داده، باز هم می دونستم اینجوری نیست…

من براش ارامش نذاشته بودم..حق داشت برای درست شدن زندگیمون همچین چیزی بخواد…

سر انگشت هاش رو پشت پلک های بسته ام کشید و گفت:
-ازم ناراحت که نشدی؟..

سرم رو دوباره به نشونه ی “نه” تکون دادم و صورتم رو روی سینه ش جابجا کردم…

از اون نه اما از خودم خیلی ناراحت بودم..بهترین روزهای زندگیمون رو داشتم پر از تنش و غصه می کردم….

چقدر داشت صبوری میکرد که هنوز هم چیزی به روم نمیاورد…

حتی اگه از این زندگی دل زده هم میشد باز هم حق داشت..روزی نبود که من ناراحتی درست نکنم….

پلک هام رو روی هم فشردم و با صدای ارومی به حرف اومدم:
-من همه چی رو میدونم و درک میکنم..میدونم چقدر داری مراعاتم رو میکنی و در برابرم کوتاه میایی..من نمیدونم چی باید بگم….

پرید تو حرفم:
-سوگل..

دستم رو روی سینه ش فشردم و باز هم نگاهش نکردم:
-اجازه بده حرف بزنم..

دستش رو روی بازوم گذاشت و نوازش کرد:
-بگو خوشگلم..

لبخنده تلخی زدم و هنوز هم صدام اروم بود:
-باور کن نمیدونم چرا اینجوری شدم..انگار قراره یه اتفاقی بیوفته..انگار میدونم یه چیزی میشه..این بی قراریم برای همینه..شایدم الکی حساس شدم..نمی دونم..فقط…..

پچ پچ وار گفت:
-فقط چی؟..

دوباره بغض کردم و غمگین نالیدم:
-فقط میترسم این اتفاق درمورد تو باشه..میترسم تورو از دست بدم…

نوازش دستش روی بازوم قطع شد و نفس عمیقی کشید…

با صبوری و ملایمت گفت:
-چرا همچین فکری میکنی؟..چرا باید منو از دست بدی..من تمام زندگیمو وقف تو و دخترمون کردم..چه حرکتی از من دیدی که فکر میکنی قراره ولت کنم؟..چیکار کردم؟…..

اشک راه گرفت روی صورتم و هق زدم:
-اینجوری حس میکنم..

اون یکی دستش رو روی صورتم گذاشت و با نوک انگشت هاش روی اشک هام کشید:
-من قربون این اشکات بشم..نریز اینارو..

سرم رو کمی بالا بردم و صورت خیسم رو به گودی گردنش چسبوندم و باز هق زدم:
-من میمیرم..اگه تورو از دست بدم میمیرم..من فقط تورو دارم..سامیار..فقط تورو دارم…

روی پهلوش چرخید و روش رو به طرفم کرد..

محکم تو بغلش فشردم و سرش رو روی سرم گذاشت و با حرص غرید:
-گریه نکن لامصب..من که خبر مرگم..

سرم رو سریع از تو بغلش کشیدم عقب و دستم رو روی دهنش گذاشتم:
-نگو..نگو..منو دق نده..

با حرکت سرش دستم رو پس زد و بی قرار نگاهم کرد:
-سوگلم..

میون گریه لبخند زدم:
-سوگلتم..نه؟..

سامیار هم لبخند زد:
-تا ته دنیا..

نگاه خیسم رو بین چشم هاش چرخوندم:
-ترکم نمیکنی؟..

چشم هاش رو بست و لبخندش پررنگ شد:
-مگه خرم..تازه پیدات کردم..

انگشت هام رو روی شقیقه ش گذاشتم و نوازش وار از بغل صورتش حرکت دادم تا روی چونه ش:
-با این کارام خسته ت کردم..نه؟..

-هیچوقت..به هیچ وجه..تو تنها کسی هستی که هرکار هم بکنی ازت خسته نمیشم…

سامیار هم دستش رو روی صورتم گذاشت و انگشت شصتش رو روی لب پایینم کشید:
-برعکس..هرلحظه که میگذره بیشتر عاشقت میشم..بیشتر دوستت دارم…

انگشتش که روی لبم بود رو بوسیدم و گفتم:
-اون اوایلی که عاشقت شده بودم، حتی یک درصد هم فکر نمی کردم یه روزی این حرفارو ازت بشنوم….

-خودمم فکر نمیکردم..

خندیدم و با بی تابی گفتم:
-یه بار دیگه میگی؟..

-چی بگم؟..

پلک هام رو بستم و انگشت هام رو از روی صورتش سر دادم بین موهاش:
-سوگلم..

خندید و بدون اینکه چیزی که ازش خواستم رو به زبون بیاره، خم شد و به جون لب هام افتاد…

قلبم لرزید و چشم هام رو محکم تر روی هم فشردم و بی اختیار اهی کشیدم…

پشتم رو نوازش کرد و بازی لب و زبونش رو شدیدتر کرد…

چنگی به گردنش زدم و خودم رو بهش چسبوندم..

 

با حس لب های نرم و خیسش، قلبم به طپش افتاد و با بی قراری همراهیش کردم…

دوباره داشت کنترلش رو از دست میداد و فشار لب هاش هرلحظه بیشتر میشد…

هرم داغ نفس هاش به پشت لبم میخورد و بدنم رو داغ میکرد…

بازوم رو تو مشتش گرفت و با یه نیم چرخ به پشت خوابوندم و بدون اینکه وزنش رو روم بندازه، خیمه زد روی تنم….

دست هام رو دو طرف صورتش گذاشتم و به اندازه ی یک نفس ازش فاصله گرفتم…

خمار تو چشم های سرخش نگاه کردم و نفس زنان لب زدم:
-اروم..عزیزم..

وزنش رو روی پاهاش که دو طرف رونم و دست هاش که دو طرف سرم روی تخت گذاشته بود، انداخت و پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند…..

پلک محکمی زد و پچ پچ کرد:
-نمی تونم..

لبخنده محوی زدم و دستم رو تو موهاش بردم که سرش رو تو گردنم فرو کرد و روی رگم لب زد…

دستم تو موهاش مشت شد و با گاز ارومی که از گردنم گرفت، بی اختیار ناله ای از ته گلو کردم…

لب هاش رو روی رد دندون هاش کشید و دوباره پچ زد:
-جان..

خودم رو کمی بالا کشیدم و باز بی اختیار، با ناز ناله ای زدم..

نازم رو خرید و دوباره جونش رو نثارم کرد:
-جون دلم..

انگشت هام رو از پشت یقه ش بردم داخل و روی کمرش رو نوازش کردم…

لب های پر حرارتش رو روی گردنم کشید و با یک دستش یقه ام رو گرفت و کشید پایین و لب هاش رو هم همراهش حرکت داد و رفت سمت شونه ام…..

فشار ملایم دندون هاش رو که روی شونه ام حس کردم، کمرش رو چنگ زدم…

نفسش تندتر شد و بوسه ای جای دندون هاش زد و دستش رو برداشت و از پایین برد داخل تیشرتم….

بی تاب دوباره خودم رو بالا کشیدم تا بیشتر بهش بچسبم…

لب هاش رو روی قفسه ی سینه ام گذاشت و با پشت انگشت هاش نرم شکم و پهلوم رو نوازش کرد….

چشم هام رو روی هم فشردم و بی قرار و نفس زنان صداش کردم:
-سامیار..

لب هاش رو از روی سینه ام برداشت و لب زد:
-جون؟..

گوشه ی لبم رو گزیدم و پرسیدم:
-الان؟..

اب دهنش رو بلعید و پیشونیش رو روی پیشونیم گذاشت:
-چرا؟..حالت خوب نیست؟..

نفسم رو فوت کردم تو صورتش:
-خوبم..

نگاه خمار و سرخش رو تو چشم هام چرخوند:
-پس چی؟..

-صدامون بیرون نره؟..

لبخند زد و نوک بینیم رو بوسید:
-نمیره..

-متوجه نشن یه وقت..سامیار..

این دفعه گودی بالای لبم رو بوسید و مماس با لبم گفت:
-نگران نباش..

نمی تونستم نگران نباشم..اگه صدایی بیرون میرفت ابروریزی میشد…

با دلهره که نگاهش کردم گفت:
-مگه دفعه اولمونه که اینجا..

پریدم تو حرفش و خنده ام گرفت:
-اما همیشه شب بوده..

با خجالت و خنده نگاهم رو ازش دزدیدم که سامیار هم خنده ش گرفت:
-چی شب بوده؟..

-اِ..سامیار..

با لبخند و هوسی شیرین نگاهم کرد و چشمکی زد:
-مواظبم..اوکیه؟..

خنده ام رو خوردم و سرم رو تکون دادم که دوباره گفت:
-دیگه مشکلی نیست؟..

نجواگونه لب زدم:
-نه..

با دستش لبه ی تیشرتم رو گرفت و کشید بالا و خودم هم کمکمش کردم و از تنم دراوردش….

دست های من هم رفت سمت دکمه های پیراهنش و درحالی که بازشون می کردم، صداش زمزمه وار زیر گوشم بلند شد:
-نه چی؟..

پیراهنش رو از روی شونه هاش پایین کشیدم و با خجالت پچ زدم:
-می خوامت..

لاله ی گوشم رو بین لب هاش گرفت و چشم هام از لذت جمع شد…

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان گرداب/ پارت صدو پنجاهو شش

  با محبت دستم رو روی بازوش کشیدم و با لبخند سرم رو تکون دادم: …

9 دیدگاه

  1. یکم داره رمان بی حال میشه

  2. آدرینا اگرست

    اگه پارت نویسی رو درست کنید رمان خوبی میشه

  3. کاش اسم رمانو میذاشتین تخت خواب نه گرداب😐

  4. رمان خوبی بود ولی چند وقتی هس که بد شده ترجیح میدم دیگه دنبالش نکنم. موفق باشید 🖐

  5. خوب نبود پارتتون خیلی وقته که کیفیت رمان اومده پایین

  6. بازم همین؟

  7. با تشکر از پارت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *