خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت صدو پنجاهو چهار

رمان گرداب/پارت صدو پنجاهو چهار

 

با نگرانی زیادی خودم رو کشیدم لبه ی تخت و با هول و سریع رفتم پایین که یهو با اون حالش غرید:
-اروم..چه خبرته..

یه لحظه تو جام ایستادم و بعد اروم تر رفتم سمت در و گفتم:
-خیلی خب..تو چشماتو ببند تا میام..

از اتاق رفتم بیرون و در رو بستم و حالا که سامیار نمیدید، تند تند از پله ها رفتم پایین…

به سالن که رسیدم مادرجون و سامان و عسل رو دیدم که دور هم نشسته بودن و مشغول حرف زدن بودن….

رفتم پیششون و اول از همه مادرجون متوجه ام شد و لبخنده مهربونی روی لب هاش نشوند و گفت:
-بهتری عزیزم؟..

سرم رو تکون دادم:
-بله مامان بهترم..ممنون..

رفتم جلوتر و سامان و عسل هم چرخیدن طرفم و سامان لبخنده شیطونی زد و گفت:
-خوب خوابیدین؟..اون هیولا کجاست؟..هنوز خوابه؟…

نگران نگاهشون کردم:
-نه بیداره..سردرد داره..یه مسکن میخوام..

مادرجون با نگرانی از جاش بلند شد و گفت:
-چرا؟..

-نمیدونم..ولی خیلی دردش زیاده..

عسل لبش رو گزید و با شرمندگی گفت:
-نکنه من اومدم بیدارش کردم سر درد گرفت؟..

-نه عزیزم میگه از ظهر داشته..

عسل سرش رو با خیال راحت تکون داد و من و مادرجون رفتیم سمت اشپزخونه…

مادرجون در کابینت بالایی رو باز کرد و گفت:
-ازبس به خودش فشار میاره و واسه هرچیزی عصبی میشه اینجوری میشه دیگه…

 

سری به تاسف تکون دادم و تایید کردم:
-اره..خیلی زود عصبی میشه..

یه لیوان برداشتم و از پارچ روی میز اب داخلش ریختم و بسته قرص رو از مادرجون گرفتم و دوتایی رفتیم از اشپزخونه بیرون….

رفتم سمت پله ها و مادرجون هم دنبالم اومد که وسط راه سامان صدامون کرد و گفت:
-اگه حالش خیلی بده ببریمش درمونگاه..شاید از فشارش باشه…

-نمیدونم..بذار ببینم چی میگه..

پله هارو بالا رفتیم و مادرجون غر زد:
-مگه این بچه میاد پیش دکتر..

-زیاد از دکتر و بیمارستان خوشش نمیاد..

با دلسوزی گفت:
-وقتی پدرش فوت کرد اینقدر پیش این دکتر و اون دکتر بچه امو بردم که از دکترا متنفر شده…

اهی کشیدم و سرم رو تکون دادم..یادمه سامیار برام تعریف کرده بود بخاطره فیلم قتل پدرش از نظر روحی بهم ریخته و مادرش خیلی پیش دکترا بردش و حتی چندباری هم بیمارستان بستری شده……

مادرجون از فیلم خبر نداشت و فکر میکرد بخاطره فوت پدرش اینجوری شده…

با غصه نفسی کشیدم و در اتاق رو باز کردم و کنار ایستادم تا مادرجون اول بره داخل و درهمون حال سامیار رو صدا کردم:
-سامیار جان..

لای چشم های سرخش رو کمی باز کرد و نگاهی بهمون انداخت و دوباره بست…

با نگرانی پا تند کردم طرفش و مادرجون هم لبه ی تخت نشست و دستی به پیشونی سامیار کشید و گفت:
-چی شدی مامان جان؟..

دوباره چشم هاش رو باز کرد و نالید:
-خوبم..چیزی نیست..نگران نباشین..

اشک تو چشم هام جمع شد که با این حالش هم حواسش به ما بود که نگران نشیم…

طرف دیگه ی تخت نشستم و با نگرانی گفتم:
-پاشو این قرص رو بخور..پاشو قربونت برم..

نیمخیز شد و لیوان اب رو دادم دستش و یه قرص از بسته جدا کردم و گرفتم طرفش…

ازم گرفت و با چشم های بسته قرص رو خورد و لیوان رو دوباره داد دستم…

سرش رو روی بالش گذاشت و دستی به چشم هاش کشید و لب زد:
-خوبم خوبم..نگران نشو..

لیوان رو روی عسلی گذاشتم و دستی به صورت عرق کرده ش کشیدم و گفتم:
-سامیار بریم درمونگاه عزیزم؟..

-نه..کی واسه یه سردرد میره دکتر..

-شاید فشارت بالا پایین شده..صورتت خیلی قرمز شده سامیار…

به مادرجون نگاه کردم و با نگرانی گفتم:
-نه مامان؟..

مادرجون هم که با دیدن سامیار نگران شده بود گفت:
-اره..سامیار پاشو پسرم..یه لحظه با سامان میری و میایی…

چشم هاش رو بهم فشرد و با درد نالید:
-نه نمیخواد..خوبم..

با بغض نگاهش کردم:
-پس چرا ناله میکنی..سامیارم..تورو خدا..

-خوبم..شلوغش نکنین..

دوباره دستم رو روی صورتش کشیدم و گفتم:
-بخاطره من..ببین از نگرانی حالم داره بد میشه..حالت تهوع گرفتم…

چشم های خمارش رو بهم دوخت و لب زد:
-نگران نباش..بهترم..الان قرص اثر میکنه..

با چشم هایی اشک الود نگاهش کردم که “نچی” کرد و نیمخیز شد…

دستش رو روی زانوم گذاشت و مهربون گفت:
-خوبم عزیزم..ببین بلند شدم دیگه..چیزی نیست..

-نه نه..بلند نشو..بخواب..

خنده ی ارومی کرد اما یه لحظه از درد چشم هاش رو جمع کرد و درهمون حال گفت:
-به زور میخواهی بندازیم تو جا؟..

-نه اخه بلند بشی بدتر میشی..دراز بکش..

-خوبم سوگل..

تو جاش نشست و تکیه داد به تاج تخت و به مادرِ نگرانش نگاه کرد و گفت:
-ببین الکی مامانم نگران کردی..

-الکی؟..اگه خودتو ببینی اینجوری نمیگی..

نگاهش رو بینمون چرخوند و مهربون گفت:
-به خدا بهترم..

به مادرجون نگاه کردم که سری به تاسف تکون داد و گفت:
-برم یه دمنوش گیاهی درست کنم بلکه بهتر بشه..براش خوبه…

-اره اره..دستتون درد نکنه..دکتر که نمیاد..

مادرجون دستی به صورت سامیار کشید و از جاش بلند شد…

کمی نگاهش کرد و بعد خم شد روی موهای سامیار رو بوسید و گفت:
-دردت به جونم..

دوتایی با سامیار همزمان گفتیم:
-خدا نکنه..

لبخندی بهمون زد و درحالی که از اتاق بیرون میرفت گفت:
-الان یه دمنوش درست میکنم میارم..

سامیار دستی به موهاش کشید و گفت:
-میاییم پایین..

تا خواستم چیزی بگم اخمی بهم کرد و من هم ساکت شدم…

مادرجون رفت و در اتاق رو هم بست..

چرخیدم سمت سامیار و دستش رو توی دوتا دستم گرفتم و گفتم:
-راستشو بگو..بهتری؟..

-اره عزیزم..بهتر شدم..

کمی نگاهش کردم و یهو گفتم:
-بگو به جون دخترمون..

ابروهاش رو انداخت بالا و حیرت زده صدام کرد:
-سوگل..

-اگه راستشو میگی پس قسم بخور..

لبخندی روی لبش نشست و دستم رو برد بالا و بوسید:
-حالا چرا جون دخترمون..جون سوگل بهترم..

با لج گفتم:
-نه نه..پس داری دروغ میگی..

-سوگل..

لب برچیدم و بق کرده گفتم:
-خب اونو بیشتر دوست داری..

چشم هاش گرد شد و دستم رو کشید سمت خودش و محکم بغلم کرد:
-این چه حرفیه..شما دوتاتون جون منین..مگه میشه یکی رو بیشتر دوست داشته باشم…

-داری دیگه..دارم میبینم..اونو خیلی بیشتر دوست داری…

محکم تو بغلش فشردم و با خنده روی موهام رو بوسید:
-عزیزدلم..حسودی میکنی؟..

مثل دختربچه های لوس سرم رو به نشونه ی مثبت تو بغلش بالا پایین کردم که صدای خنده ش بلند تر شد….

سرم رو بلند کرد و دست هاش رو دو طرف صورتم گذاشت و با محبت لب زد:
-من اونم چون دختر تواِ اینقدر دوستش دارم..چون از وجوده تواِ…

-دروغگو..

-دروغ نمیگم..من کی بهت دروغ گفتم..

با اخم بامزه ای نگاهش کردم و لب هام رو جمع کردم و با ناز گفتم:
-یه اندازه دوستمون داشته باش..وگرنه نیومده داره بهش حسودیم میشه…

محکم تر بغلم کرد و سرش رو برد تو گردنم و زیر گوشم پچ زد:
-تورو بیشترم دوست دارم..

از داغی نفسش مورمورم شدم و سرم رو کج کردم..

انگار دخترمون اونجا بود که اینجوری اروم تو گوشم پچ پچ میکرد یه وقت صداش رو نشنوه…

دستم رو بردم تو موهاش و لبخند زدم:
-میدونم برای اینکه دلمو خوش کنی اینجوری میگی اما حتی الکیشم قشنگه…

پیشونیش رو روی شونه ام گذاشت و گفت:
-الکی نمیگم..سوگل؟..

اینقدر مهربون و با ارامش صدام کرد که دلم ضعف رفت و با عشق گفتم:
-جونم..

-میدونی این لحظه که دوتاتون تو بغلم هستین رو با دنیا عوض نمیکنم..چه حس خوبیه داشتن شما….

چشم هام رو بستم و سرم رو به سرش تکیه دادم:
-منم عاشق این لحظه های سه نفرمونم..دلم پر پر میزنه واسه وقتی که دخترمون تو بغلم باشه و تو دوتامونو تو بغلت بگیری….

-اخ اخ..پس کی میرسه اون روز..

لبخندم پررنگ تر شد:
-چیزی نمونده..چشم روی هم بذاریم اون روزم میرسه به امید خدا…

کل صورتش رو به کنارِ گردنم چسبوند و دیگه چیزی نگفت…

من هم تو سکوت مشغول نوازش موهاش شدم و گذاشتم این ارامش بینمون حاکم باشه…

نفس های اروم و منظم سامیار نشون میداد اون هم ارومِ و به این ارامش نیاز داشت…

کاش هیچ چیزی این ارامش رو ازمون نگیره..حاضر بودم نصف عمرم رو بدم اما این لحظه های اروم و زیبا بینمون ابدی باشه….

پلک هام رو روی هم گذاشتم و با خیالی اسوده نفسم رو فوت کردم بیرون…

نمی دونم چقدر گذشت اما مدت زیادی بود که همونطور نشسته بودیم و تو حال خودمون بودیم که مادرجون از بیرون صدامون کرد….

صداش ضعیف بود و انگار داشت از پایین صدامون می کرد…

چشم هام رو باز کردم و سرم رو از روی سر سامیار برداشتم…

نفسی کشیدم و اروم صداش کردم:
-سامیار..

خش دار و اروم جواب داد:
-جون سامیار..

لبخندم پر بود از حس زیبایی که از اغوش پر ارامشش گرفته بودم…

دستم رو روی سرش کشیدم:
-بریم پایین؟..مادرجون صدامون میکنه..

بوسه ای به گردنم زد و ازم فاصله گرفت..لبخندم رو حفظ کردم و گفتم:
-بهتری؟..

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صد و سیوسه

_ اما قرار بود طلاقش بده سرش رو با تاسف تکون داد : _ طلاق …

یک دیدگاه

  1. دیگه خیلی دارید کشش میدید دیر دیر هم پارت میزارین ….. لوس شده دیگه :\\ یکم به فکر خواننده رمان هم باشید… مرسی.. اح 🙂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *