خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت صدو پنجاهو پنج

رمان گرداب/پارت صدو پنجاهو پنج

 

صورتم رو تو دست هاش گرفت و اروم روی لب هام رو بوسید:
-اره عشقم..

-خداروشکر..

این دفعه من رفتم سمتش و لبش رو بوسیدم اما تا خواستم فاصله بگیرم دستش رو پشت سرم گذاشت و اجازه نداد….

عمیق و طولانی مشغول بوسیدنم شد و من هم همراهیش کردم…

کمی که گذشت مادرجون دوباره صدامون کرد و با اکراه از هم فاصله گرفتیم…

لب های خیس و داغم رو کشیدم تو دهنم که با اون چشم های خمارش به لب هام که هنوز تو دهنم بود نگاه کرد و لب زد:
-جون..

خندیدم و دستش رو گرفتم:
-بریم دیگه..الان مادرجون میاد بالا..

خم شد پیراهنش رو از پایین تخت برداشت و درحالی که تنش می کرد و دکمه هاش رو میبست گفت:
-عجب گیری کردیم امروزا..

بلند تر خندیدم و دستم رو تو دست دراز شده ش گذاشتم و با کمکش از روی تخت بلند شدم…

جلوی اینه دستی به موهام و صورتم کشیدم و لباسم رو مرتب کردم و با هم از اتاق رفتیم بیرون….

مادرجون با یک ماگ بزرگ پایین پله ها ایستاده بود و منتظرمون بود…

لبخندی بهش زدم که نگاهِ نگرانش رو به سامیار دوخت و گفت:
-بهتری مامان جان؟..

سامیار یک دستش رو دور کمرم حلقه کرد و سرش رو تکون داد:
-اره خوبم..

از اخرین پله پایین رفتیم و همگی راه افتادیم سمت سالن…

مادرجون ماگ سفید رنگ تو دستش رو گرفت سمت سامیار و مهربون گفت:
-بیا پسرم..اینو بخور برات خوبه..

سامیار صورتش رو تو هم کشید و گفت:
-نه نه نمیخوام..حالم خوبه..

بازوش رو گرفتم و با اعتراض گفتم:
-یعنی چی نمیخوام..دکتر که نمیایی حداقل اینو بخور…

به ماگ تو دست مادرجون نگاه کرد و با انزجار گفت:
-دوست ندارم..بدم میاد از این چیزا..

روی مبل دو نفره کنار هم نشستیم و مادرجون هم کنارمون ایستاد…

یه جوری که انگار داره بچه دو ساله ش رو راضی میکنه، با منت و لحنی پر محبت گفت:
-بخور پسرم..بدمزه نیست..با نبات شیرینش کردم برات…

با اخم و منتظر به سامیار نگاه کردم و سامان با تعجب گفت:
-چی شده؟..

با حرص نگاهم رو از سامیار به سمت سامان چرخوندم و گفتم:
-داریم پادشاه رو راضی به خوردن داروی گیاهی میکنیم…

سامان و عسل زدن زیر خنده و سامیار شاکی صدام کرد:
-سوگل..

-بله..بله..جونم..

با اخم نگاهم کرد که من هم اخم کردم و قاطع و محکم گفتم:
-سامیار باید بخوری..حرفی دیگه نشنوم وگرنه میبرمت دکتر…

نگاهش رو ازم گرفت و با اکراه ماگ رو از دست مادرجون گرفت و دوباره صورتش رو جمع کرد و انگار که زهر دادیم دستش محتویات داخلش رو نگاه کرد…..

 

سامان دوباره زد زیر خنده و گفت:
-چقدر ادا داری سامیار..زهرمار که نیست..بخور دیگه…

عسل که می دونستم اون هم از اینجور چیزای گیاهی متنفر بود، با دلسوزی به سامیار نگاه کرد و گفت:
-درکت میکنم سامیار..کاش کاری از دستم برات برمیومد ولی به سوگل و مادرجون که نگاه میکنم میبینم هیچ راهی جز خوردن اون نوشیدنی بدمزه نداری…..

خنده ام گرفت و با اعتراض صداش کردم:
-عسل..چی میگی دیوونه..

-حق داره خب..خیلی بدمزه اس..منو بکشنم نمیخورم..

چشم غره ای بهش رفتم و بعد به سامیار نگاه کردم و با محبت گفتم:
-بخور عزیزم..مادرجون شیرینش کرده بدمزه نیست…

ماگ رو به صورتش نزدیک کرد و عطرش رو نفسش کشید و صورتش بیشتر تو هم رفت…

با حرص چشم هام رو بستم و لب زدم:
-خدایا صبر..

سامیار شاکی سرش رو چرخوند طرفم و گفت:
-برای چی از خدا طلب صبر میکنی..خب دوست ندارم مگه زوره…

-اره زوره..بخور..

به مادرش نگاه کرد و با اخم گفت:
-واقعا شیرینش کردی؟..

-اره عزیزم..اره پسرم..بخور قربونت برم..

اصرار مارو که دید دیگه حرفی نزد و اروم اروم مشغول خوردن شد…

به صورتش که نگاه می کردم خنده ام می گرفت..یه جوری میخورد که انگار واقعا یه لیوان زهر دادیم دستش و اون مجبوره تا تهش رو بخوره…..

سری به تاسف تکون دادم و نگاهم رو چرخوندم سمت عسل و گفتم:
-اومدی بالا چیکارم داشتی؟..

 

نیم نگاهی به سامان انداخت و گفت:
-هیچی..می خواستم برم خونه اومدم باهات خداحافظی کنم ولی دیگه مادرجون اجازه نداد برم گفت تا عصر بمونم….

لبخندی زدم و سرم رو تکون دادم:
-خوبه..چرا می خواستی بری حالا؟..

دوباره به سامان نگاه کرد و بعد زبونش رو روی لبش کشید و با تردید گفت:
-اوم..هیچی همینجوری..

نگاه پر حرص سامان توجه ام رو جلب و با تعجب گفتم:
-چیزی شده؟..

سامان با اخم و عصبی نگاهش رو از عسل گرفت و جواب نداد…

سرم رو سوالی برای عسل تکون دادم که لب هاش رو جمع کرد و شونه هاش رو بالا داد:
-مامانم زنگ زد گفت بیا خونه..

-چرا؟..

سرش رو پایین انداخت و جواب نداد که این دفعه سامان نگاهش کرد و عصبی گفت:
-بگو دیگه..بگو چرا گفت بری خونتون..

با تعجب بیشتری گفتم:
-چی شده اخه؟..

مادرجون با ارامش رو به سامان گفت:
-خیلی خب حالا توام..چیزی نشده که..

مادرجون که نگاه پر از سوالم رو دید توضیح داد:
-ایشون فکر می کردن عسل خونه ی شماست..وقتی فهمید اینجاست گفت بره خونه…

-چرا؟..

-بخاطره سامان..گفت درست نیست وقتی هنوز چیزی رسمی نشده اینجا باشه…

ابروهام رو بالا انداختم و به سامان نگاه کردم:
-برای این ناراحتی؟..خب اونام حق دارن..

سامان اخم هاش رو بیشتر تو هم کشید و با حرص گفت:
-یعنی چی حق دارن..مگه من میخوام اینجا بخورمش که تا متوجه شدن اینجاست گفتن سریع بره خونه….

-خب داداش من اونام یه حد و حدودی برای خودشون دارن..از نظر من که کاملا حق دارن…

همونطور عصبی و با بی منطقی تمام گفت:
-نه من میخوام بدونم مگه من چیکار میکنم که گفتن کنار من نمونه…

خیره خیره نگاهش کردم..چقدر شبیه سامیار شده بود…

اونم وقتی بی منطق میشد و حق به جانب می خواست حرفش رو به کرسی بشونه همین شکلی میشد….

اروم نگاهم رو کشیدم سمت سامیار که هنوز با اون لیوان تو دستش درگیر بود و گفتم:
-به خدا اگه اینقدر از نظر قیافه شبیه هم نبودین اخلاقتون داد میزد برادرین…

سامیار سرش رو بلند کرد و شاکی گفت:
-الان بحثتون چرخید رسید به من؟..چرا هرچیزی میشه تو به من گیر میدی؟…

خنده ام گرفت و با دستم به سامان اشاره کردم و گفتم:
-اخه نگاش کن چقدر شبیه تو شده..

ماگ خالی رو گذاشت روی عسلی کنارش و شونه ای بالا انداخت و گفت:
-سامان حق داره..

سامان تا این حرف رو شنید بلند و با ذوق گفت:
-قربون داداشم برم..دیدین..دیدین حق با منه..

به عسل نگاه کردم که با خنده سری تکون داد و بعد دوباره به سامیار نگاه کردم و با تاسف گفتم:
-همه رو مثل من نبین سامیار خان..من کسی رو نداشتم که از تو خونه ی تو بودن منعم کنه..از طرفیم اون اوایل مجبور بودم وگرنه کار ما هم درست نبود..رفتار مامان عسل کاملا نرمال بوده..هیچکس چنین اجازه ای نمیده دخترش تو خونه ی خاستگارش بمونه……

سامیار پوزخندی زد و با لحن حرص دراری گفت:
-اگه کسی هم بود منعت کنه فک کن من اجازه بدم برام تصمیم بگیرن…

چشم غره ای بهش رفتم:
-کاری نکن به جبران اون روزا الان همینجا بمونم دیگه چند وقت نیام خونه…

اخم هاش رو کشید تو هم و با حرص گفت:
-دیگه چی؟..

نگاهم رو ازش گرفتم:
-همین دیگه..گفتم بدونی هنوزم دیر نشده..

-اصلا برای چی بحثو کشوندی به خودمون..

شونه ای بالا انداختم و جوابش رو ندادم که سامیار به عسل نگاه کرد و جدی گفت:
-راست میگه..برای چی تو خونه ی خاستگارت میمونی..مردم حرف در میارن..پاشو برسونمت خونه….

من و عسل زدیم زیر خنده و سامان با حرص گفت:
-خیلی دی.ثی..

عسل عصبی صداش کرد:
-سامان..

من هم میون خنده اخم هام رفت تو هم:
-اِ..بی ادب..مدت هاست دارم روی سامیار کار میکنم دیگه بددهنی نکنه حالا تو شروع کردی…

سامان سرش رو خاروند و اروم گفت:
-ندیدی چطور تو دو دقیقه حرفشو عوض کرد..

-هرچی..خیلی زشته این حرفاتون..

سامیار خیلی جدی و بامزه سرش رو به تایید حرفم تکون داد و گفت:
-بچه ی بی تربیت..مامان اصلا روی تربیت این پسرت کار نکردی…

خندیدم و گفتم:
-تورو خدا تو دیگه از بی تربیتی حرف نزن که منو کشتی تا حرف های بی ادبیتو کنار بذاری…

-بالاخره الان که بچه ی خوبی شدم..

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صد و سیوسه

_ اما قرار بود طلاقش بده سرش رو با تاسف تکون داد : _ طلاق …

5 دیدگاه

  1. ای بابا پارت بزارین دیگه خوبه زیاد نوشتنم بلد نیستیم ک بگیم دارن زیاد مینویسن ک پارت نمیزارن الانم بیاین چهارتا خط بیشتر ننوشتین خب بزارید دیگه انگار خوشتون میاد صدای مارو در بیارین عجبا😕😕

  2. پول اینترنتش رو هم حساب کنی دلت میسوزه

  3. سلام
    ای بابا ای بابا به خدا مارو کشتین دیگه تمومش کنید این رمان رو چقدر کشش می دید من یه مادرم همراه سوگل باردار شدم من زاییدم ولی این هنوز گیره بابا جمع کنید این رمان رو اگه اینجوری بخواد بی خود ادامه پیدا کنه ترجیح می دم دیگه دنبالش نکنم هرچند که حیفم میاد این همه دنبالش کردم الان که آخراشه ولش کنم😒

    • اره بخدا منم انقد حرصم گرفته که میخوام دنبال نکنم
      ولی وقتی یادمه میفته که چقد از این رمان و خوندم
      پشیمون میشم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *