خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت صدو پنجاهو هفت

رمان گرداب/پارت صدو پنجاهو هفت

 

چشم هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم..نمی خواستم بحث به اینجا بکشه و کدورت پیش بیاد….

چشم باز کردم و سامان رو دیدم که با ناباوری به عسل نگاه میکرد…

چشم و ابرویی برای عسل اومدم تا اروم باشه و گفتم:
-اجازه بدین لطفا..

سامان دستم رو تو دستش گرفت و عصبی گفت:
-لازم نکرده..برو لباس بپوش بریم..

قبل از اینکه چیزی بگم، مادرجون سریع گفت:
-سامیار..عسل جان..صبر کنین..بذارین خودشون حلش کنن…

با تشکر به مادرجون نگاه کردم که لبخندی زد و بعد به طرف سامان چرخیدم که سرش رو پایین انداخته بود و با دست های مشت شده چشم هاش رو بهم میفشرد……

نفسی کشیدم و سعی کردم دلخوری تو صدام نباشه و با ارامش گفتم:
-سامان من تو رابطه شما دخالت نکردم و هیچوقتم این کارو نمیکنم..مادر عسل ناراحت بود..نگران حرف مردم بود که بفهمن عسل به خونه ی پسری که میخوادش رفت و امد داره..ازم خواست تا وقتی شما نامزد میکنین دیگه اینجا نیاد..یه لحظه عصبانیتت رو کنار بذار و منطقی فکر کن..کسی نمیخواد جلوی دیدار شمارو بگیره اما اونم مادره و نگران اینده ی دخترشه……

سامان با ناراحتی سرش رو بلند کرد و خیره شد بهم..

لبخندی بهش زدم و ادامه دادم:
-اون شناخت کافی از شما نداره..هنوز نمی دونه چه اخلاقی دارین..فقط اندازه ای شمارو می شناسه که من و عسل تعریف کردیم و یه بارم تو عقد من شمارو دیده..بیچاره حتی نگران بود که مادرجون پیش خودش فکر کنه این دختر هنوز هیچی نشده هرروز اینجاست…..

مادرجون با مهربونی گفت:
-این چه حرفیه مادر..شما دخترای منین..

با لبخند نگاهش کردم:
-ما میدونیم اما اون بنده خدا که نمی دونه..هنوز شمارو نمی شناسه…

مادرجون لبخندی زد و سرش رو تکون داد و من دوباره به سامان نگاه کردم…

سرش رو پایین انداخته بود و نگاهم نمی کرد..

لبخندم رو عمیق تر کردم و با وجوده ناراحتی که ازش داشتم، با محبت گفتم:
-همونقدر که عسل برای من عزیزه تو هم هستی..تو داداش منی..چرا فکر کردی کاری به ضررتون انجام میدم یا قراره مانعی براتون باشم….

سرش رو بلند کرد اما نگاهش رو ازم دزدید و اروم گفت:
-اینجوری فکر نکردم..

غمگین خندیدم و لب زدم:
-باشه..اگه من چیزی گفتم که باعث ناراحتیت شد معذرت میخوام…

سامیار با حرص گفت:
-تو چرا عذرخواهی میکنی؟..

لبخندی بهش زدم و سرم رو به نشونه ی”مهم نیست” تکون دادم…

سامیار دوباره دستم رو کشید و گفت:
-برو بپوش بریم خونه..

بعد به عسل نگاه کرد و با لحن مهربون و برادرانه ای گفت:
-تو هم بپوش..میریم خونه ی ما..

مادرجون قدمی جلو اومد و با نگرانی گفت:
-سامیارجان..چرا مادر؟..

سامیار اخم هاش رو بیشتر توهم کشید و با حرص گفت:
-چرا؟..واقعا میپرسین چرا؟..من جایی که احترام زنمو نگه ندارن یک ثانیه هم نمیمونم…

مادرجون با ارامش و درحالی که سعی میکرد میونه رو بگیره گفت:
-سامانم یه لحظه عصبی شد..منظوری نداشت عزیزم..الان اینموقع کجا میخواهین برین..بمونین شب برین….

بعد به سامان نگاه کرد و با جذبه صداش کرد:
-سامان؟..

سامان نگاهش کرد که مادرجون با لحن جدی تری گفت:
-نمیخواهی چیزی بگی؟..

سامان با شرمندگی نگاهش رو اروم چرخوند سمت من و با خجالت گفت:
-من یه لحظه عصبی شدم نفهمیدم چی میگم..ببخشید..نمی خواستم ناراحتت کنم…

قبل از اینکه من فرصت کنم چیزی بگم؟ سامیار با حرص گفت:
-تو خیلی غلط میکنی وقتی عصبی هستی دهنتو باز میکنی و هرچی دلت میخواد میگی…

دستم رو روی بازوش گذاشتم و لب زدم:
-خیلی خب سامیار..

-خیلی خب چی؟..ندیدی چه حرفایی زد؟..تو چرا اینقدر ساده ای..برای همینه همه رو سرت سوار میشن و مثل اب خوردن بهت توهین میکنن…..

با ناراحتی نگاهش کردم و سرم رو پایین انداختم:
-تقصیر منم بود..

-تو چه تقصیری داشتی..فقط چون خواستی به حرف و خواسته ی بزرگترت احترام بذاری باید بهت بی احترامی کنن؟….

جوابی ندادم که چرخید سمت سامان و سرش بالا گرفت و محکم و عصبی گفت:
-اون ببخشه هم من نمی بخشم..اجازه نمیدم زنمو اینقدر راحت بی حرمت کنین…

چونه ام لرزید و سرم رو پایین تر انداختم..شاید وانمود می کردم ناراحت نشدم اما دلم بد شکسته بود….

حق با سامیار بود..من کار بدی نکرده بودم که اون حرف هارو بشنوم…

اشک تو چشم هام جمع شد و لبم رو محکم گزیدم که دستی روی بازوم نشست…

سرم رو بلند کردم و همزمان اشک های جمع شده تو چشمم ریخت روی صورتم…

از پشت هاله ی اشک عسل رو دیدم که صورت اون هم خیس بود و با ناراحتی بازوم رو نوازش میکرد….

لبخنده تلخی روی لب هام نشست و عسل لب زد:
-ببخشید..

سرم رو دوباره پایین انداختم:
-تو چرا عذرخواهی میکنی؟..

-همه چی بخاطره من شد..

وقتی نگاهش کردم و چشمم به چونه ی لرزونش افتاد، دلم ریخت و سریع بغلش کردم…

بغضش ترکید و بلند زد زیر گریه..محکمتر بغلش کردم و سامیار “نچی” کرد و مادرجون هم اومد کنارمون….

دستم رو روی موهاش کشیدم و غمگین گفتم:
-قربونت برم گریه نکن..تو که کاری نکردی..

مادرجون هم لبخندی بهش زد و اروم گفت:
-عسل جان..عزیزم چرا گریه میکنی..این اتفاقات تو هر خانواده ای ممکنه پیش بیاد..به هرحال دو طرف هنوز شناختی از هم ندارن..مادرت نگرانی هایی داره که البته حقم داره…..

برگشت چشم غره ای به سامان رفت و ادامه داد:
-سامان هم همینطور..هنوز پدر و مادرت رو درست نمی شناسه و اشتباه متوجه ی منظورشون شد….

سامیار با حرص و عصبی غرید:
-برای چی گندشو ماست مالی میکنی؟..اون هیچ حقی نداشت دخترارو اینقدر ناراحت کنه..هنوز هیچی نشده صداشو انداخته رو سرش و بد و بیراه میگه…..

مادرجون با ارامش گفت:
-باشه پسرم..یه اشتباهی پیش اومد..

-این اشتباه باعث شد احترام زن من شکسته بشه..باعث شد این دختر به این حال بیوفته..الانم مثل خیار ایستاده و نگاهمون میکنه….

عسل رو کمی عقب بردم و اشک هاش رو پاک کردم و درهمون حال گفتم:
-خیلی خب سامیار..بسه دیگه..

دست هاش رو به کمرش زد و چشم هاش رو تنگ کرد:
-چرا باید بس کنم؟..خیر سرش سی سال رو رد کرده..هنوز بلد نیست چطوری با یه خانم رفتار کنه..تازه زن هم میخواد….

صدای گریه ی عسل بلندتر شد و من چشم غره ای به سامیار رفتم و اشاره کردم بخاطره عسل کوتاه بیاد….

پوفی کرد و چنگی به موهاش زد و دیگه چیزی نگفت…

عسل رو روی مبل نشوندم و خودم هم کنارش نشستم و دوباره اشک هاش رو پاک کردم:
-بسه دیگه عزیزم..

با گریه و تند تند گفت:
-ببخشید..به خدا من با مامانم حرف زده بودم..فکر نمی کردم همچین کاری بکنه و بخواد به تو زنگ بزنه..ببخشید….

دستش رو تو دستم گرفتم و نوازش کردم:
-بهم گفت..رفتی باهاش دعوا کردی و اونم ناراحت کردی..هر مشکلی یه راه حلی داره عزیزم..نمیشه که با بحث و دعوا بخواهی کارتو پیش ببری…..

با مظلومیت نگاهم کرد و با خجالت گفت:
-اخه هرروز میگفت..هی تکرار میکرد..منم عصبی شدم…

-چرا به من نگفتی؟..چرا نگفتی مامانت اینقدر نگرانه و با اومدنت به اینجا مشکل داره؟…

-نخواستم شمارو ناراحت کنم..

با سرزنش نگاهش کردم:
-الان که بدتر شد قربونت برم..من اگه می دونستم به مادرجون می گفتم و بدون دلخوری حلش میکردیم..این همه بحث هم پیش نمیومد….

دوباره با گریه تکرار کرد:
-ببخشید..

-خیلی خب..دیگه گریه نکن..

اشک هاش رو پاک کرد و سرش رو پایین انداخت..

مادرجون هم طرف دیگه ی عسل نشست و با مهربونی گفت:
-سوگل درست میگه..منم دیگه مادر تو محسوب میشم..اگه مشکلی پیش میاد باید بهم بگی..اگه باهامون درمیون میذاشتی ما حلش میکردیم….

عسل دست مادرجون رو گرفت توی دوتا دستش و با خجالت گفت:
-ببخشید..ما همش باعث ناراحتی شما میشیم..به خدا نخواستم شمارو ناراحت کنم وگرنه میگفتم..حتی چندبارم خواستم بگم اما گفتم یه وقت دلخوری پیش میاد…..

مادرجون هم دست عسل رو تو دستش گرفت و با لبخند گفت:
-اشکال نداره عزیزم..اینا براتون تجربه میشه..

عسل دوباره سرش رو پایین انداخت و با بغض گفت:
-من فکر میکنم باید بیشتر درمورد این ازدواج فکر کنیم..همه ی این اتفاقات بخاطره شناخت کمی بود که ما از هم داشتیم….

شوکه و متعجب صداش کردم:
-عسل..چی میگی؟..

غمگین نگاهم کرد:
-یه نگرانی مادرانه نباید به اینجا کشیده میشد..منم تازه دارم میفهمم حق با مادرم بوده..من نباید اینقدر راحت به اینجا رفت و امد میکردم..اونم وقتی هنوز هیچ چیزی بین ما رسمی نشده……

با نگرانی نگاهش کردم:
-عسل اینجوری نگو..درسته مادرت حق داشته اما..

پرید تو حرفم و نگذاشت جمله ام رو کامل کنم:
-من حتی با مادرمم دعوا کردم بخاطرش..روی خط قرمزای خودم پا گذاشتم و با اینکه هیچ نسبتی باهاش ندارم اما به خواسته ش احترام گذاشتم..این مشکل بزرگی نبود که بخاطرش این همه بحث پیش بیاد و به تو توهین بشه..اون مادر منه و تو هم خواهرم..من هیچی اما حداقل می تونست به حرف شما دوتا احترام بذاره و یکم کوتاه بیاد……

با نگرانی به مادرجون نگاه کردم:
-مامان..شما یه چیزی بگین..

مادرجون سری به تاسف تکون داد و من نگاهم رو با دلهره به سمت سامیار چرخوندم:
-سامیار..

دست هاش رو تو جیب شلوارش فرو کرد و سرش رو برگردوند طرف دیگه و این یعنی “به من ربطی نداره”….

با حرص نگاهم رو ازش گرفتم و دوباره به عسل نگاه کردم:
-عسل نذار من عذاب وجدان بگیرم..به خدا حالم داره بد میشه…

دستم رو نشونش دادم و با بغض گفتم:
-ببین..دستام داره میلرزه..

دست لرزونم رو که جلوش بود محکم تو دستش گرفت:
-اونی که باید دستاش بلرزه و عذاب وجدان بگیره تو نیستی…

-عسل تورو خدا..

دوباره به سامیار نگاه کردم و با التماس گفتم:
-سامیار یه چیزی بگو..

یک قدم بهمون نزدیک شد و بی توجه به تمنای تو صدا و صورتم، با حرص گفت:
-تو چرا حالت بده؟..به خدا یه تار مو از سرت کم بشه این خونه رو روی سر همه خراب میکنم…

-سامیار من چی میگم تو چی میگی..مگه نمیشنوی چی میگه..یه چیزی بگو…

چشم غره ای بهم رفت و با تشر گفت:
-چی بگم من؟..خودش مثل درخت اینجا ایستاده اونوقت من روابطشو درست کنم؟…

با حرص سرم رو چرخوند و دست عسل رو که هنوز تو دستم بود فشردم:
-عسل جونم..بخاطره من این کارو نکن..

متعجب بودم که چرا سامان سکوت کرده و حرفی نمیزنه…

کمی دورتر ایستاده بود و هیچ حرکتی نمی کرد..

می دونستم عسل هم بیشتر از همین منفعل بودن سامان عصبی و ناراحت بود…

من از ترس خراب شدن رابطه شون داشتم سکته می کردم اما خودش هیچی نمی گفت…

عسل لبخنده تلخی زد و در جوابم گفت:
-چیکار نکنم؟..مگه چیزیم بین ما بوده که بخواد خراب بشه؟..اینجور که معلومه اون اصلا من رو نشناخته و هیچ علاقه ای هم به من نداره..حتی بخاطره منم حاضر نشد کوتاه بیاد و به حرف خانواده ام احترام بذاره…..

-اینجوری نیست عسل..خب هنوز شناخت کافی از هم ندارین..باید بیشتر باهم وقت بگذرونین تا اخلاق هم دستتون بیاد..ببین سامان و خانواده ات حتی هنوز درست و حسابی همدیگه رو ندیدن..معلوم سوتفاهم پیش میاد…..

-نه سوگل..من اینجوری فکر نمیکنم..

با ناامیدی نگاهش و حرفی نداشتم درجوابش بگم..حتی مادرجون هم چیزی نمی گفت…

بینمون سکوت شد و کمی بعد سامان بالاخره سکوتش رو شکست و با لحنی پشیمون و پر از نگرانی عسل رو صدا کرد:
-عسل..عزیزم..

عسل چشم هاش رو بست و سرش رو پایین انداخت و پوزخندی زد:
-هه..عزیزم..

با وجودی که خیلی از سامان ناراحت بودم اما ترجیح دادم فعلا فقط به رابطه ی قشنگشون که داشتن خرابش می کردن فکر کنم….

به سامان نگاه کردم و با نگرانی سرم رو به تایید تکون دادم و با چشم هام تشویقش کردم به حرف زدن….

نگاهش رو با نگرانی از من به عسل چرخوند و اومد جلو..

 

به مادرجون و سامیار نگاه کردم که بی حرف ایستاده بودن و منتظر بودن خوده سامان کاری بکنه….

به سامان که داشت اروم جلو می اومد نگاه کردم و بعد بغل گوش عسل پچ زدم:
-خواهش میکنم عسل..حیف رابطتونه..خرابش نکنین…

چیزی نگفت و سامان که بهمون رسید کمی خودم رو روی مبل عقب کشیدم…

نگاهِ سامان به من بود و انگار منتظر بود کسی تاییدش بکنه…

لبخند دلگرم کننده ای زدم و سرم رو دوباره به تایید کارش تکون دادم…

نفس عمیقی کشید و جلوی عسل روی سر پاهاش، پایین مبل نشست…

دستش رو روی دست های عسل گذاشت که عسل سریع دست هاش رو عقب کشید و عصبی گفت:
-به من دست نزن..

سامان دستش رو به نشونه ی تسلیم بالا گرفت و لب زد:
-باشه..باشه..اروم باش..

نگاهه همه ی ما بهشون بود و با نگرانی منتظر بودیم دلخوری هارو رفع کنن…

سامان دستش رو کنار پاهای عسل روی مبل گذاشت و سرش رو پایین انداخت و اروم گفت:
-ببخشید..

عسل پوزخنده پر صدایی زد:
-ببخشم؟..چی رو؟..کدوم یکی رو؟..بی احترامی به مادرم رو؟..یا توهین هایی که به سوگل کردی؟..شایدم منظورت نادیده گرفتن خودمه..این ببخشیدت برای کدوم یکی بود؟……

سامان دستش رو روی پیشونی عرق کرده ش کشید و درحالی که همچنان سرش پایین بود و به عسل نگاه نمی کرد گفت:
-برای همشون..

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صد و سیوسه

_ اما قرار بود طلاقش بده سرش رو با تاسف تکون داد : _ طلاق …

یک دیدگاه

  1. @gerdabroman لینک کانال تلگرام هست پاارت ها اونجا هم هست به این شکل رمان گرداب💙✨

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *