خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت صدو پنجاهو سه

رمان گرداب/پارت صدو پنجاهو سه

 

سرش رو جلو کشید و پیشونیم رو بوسید:
-تقصیر تواِ که اینقدر خواستنی هستی و من همه جا دلم میخوادت…

اخم کردم و همزمان لبخند هم زدم:
-اینقدر هندونه نده زیر بغلم، من حامله ام برام ضرر داره…

زد زیر خنده و روی لبم رو محکم بوسید:
-شیرین زبونی نکن میخورمتا..

من هم خندیدم و چیزی نگفتم که سامیار دستش رو به پتویی که دورم پیچیده بودم بند کرد و گفت:
-رفتن دیگه..باز کن اینو..

-سامیار..

-جان..گفتم خوابی دیگه نمیان..

نوک انگشت هام رو روی ابروش کشیدم و گفتم:
-دیگه کافیه..بذار وقتی رفتیم خونه..

-چی؟..چرا؟..

-عزیزم اینجا زشته..یه وقت باز میان..

-نمیان..

لبخنده مهربونی بهش زدم:
-الان با نگرانی و استرس میشه اصلا؟..

اخم هاش رو کشید تو هم و با حرص گفت:
-من اینجوری با همین حال برم بیرون اونوقت من می دونم و اون دوتا وقت نشناس…

-اِ سامیار..

-همین که گفتم..

-ای بابا..بچه شدی؟..

تخس و با لجبازی گفت:
-اره..

-عشقم؟..

-خر نمیشم..

خندیدم و دستم رو روی صورتش کشیدم:
-دور از جونت..این چه حرفیه..

-داری میکنی دیگه..کی تا حالا اینجوری عشقم به من گفتی؟…

 

اخم شیرینی کردم و گفتم:
-من که همیشه میگم..این تویی که کم میگی..

-الان داری بحث رو عوض میکنی؟..

-اره متوجه شدی؟..

خندید و محکم کشیدم تو بغلش و سرش رو تو گودی گردنم فرو کرد و نفس زد:
-اره..تابلو بود..

من هم خندیدم و دستم رو تو موهاش چنگ کردم و بهمشون ریختم…

همونجا تو گردنم، سرش رو تکونی داد و گفت:
-نکن..من الان سگم..یه وقت یه چیزی میگم ناراحت میشی…

روی موهاش رو بوسیدم و لب زدم:
-ناراحت نباش دیگه..

روی گردنم رو بوسید و جوابم رو نداد که لب برچیدم و با لوسی گفتم:
-قهر کردی؟..

باز هم جوابم رو نداد و من هم دیگه چیزی نگفتم و مشغول نوازش موهاش شدم…

کمی که تو سکوت گذشت، اروم صداش کردم:
-سامیار..

سرش رو بلند کرد و با حرص گفت:
-میذاری دو دقیقه کله مرگمو بذارم یا نه؟..

لب هام رو جمع کردم و با ناراحتی گفتم:
-باشه..ببخشید..می خواستم بگم لباسمو بدی..

-الان لباس میخواهی چیکار؟..

-یه وقت یکی..

پرید تو حرفم و عصبی گفت:
-اینقدر اینو تکرار کن تا برم بیرون و حال همشونو بگیرم…

-خیلی خب..باشه..ببخشید..

ولم کرد و خم شد از پایین تخت تیشرت و لباس زیرم رو برداشت و انداخت روم:
-بفرما اینم لباس..تموم شد؟..

-سامیار..

 

پشت به من بالشش رو بغل کرد و خوابید..

پوفی کردم و پتو رو از دورم باز کردم و بلند شدم لباس هام رو پوشیدم…

نگاهی بهش کردم..افتاده بود رو دنده ی لج و عین بچه ها باهام قهر کرده بود…

سری به تاسف تکون دادم و دوباره رو به سقف دراز کشیدم…

کمی که گذشت طاقت نیاوردم و چرخیدم طرفش..

دست هام رو دور کمر لختش حلقه کردم و بی حرف چسبیدم بهش…

تحمل قهر کردنش رو اصلا نداشتم..خودشم می دونست دیوونه میشم واسه همین اینجوری رفتار میکرد….

لب هام رو چسبوندم به شونه ش و چشم هام رو بستم که صداش بلند شد:
-سوگل..

سریع چشم هام رو باز کردم و لب هام رو از روی کتفش برداشتم و گفتم:
-جونم؟..

-ازار داری؟..میگی نه بعد میایی میچسبی به من که اذیتم کنی؟…

سرم رو بلند کردم و خم شدم سمت صورتش که هنوز اون طرف بود و نگاهم نمی کرد…

پلکی زدم و با ناز گفتم:
-اخه طاقت ندارم باهام قهر باشی..

-قهر نیستم..بذار بخوابم یکم اروم بشم..

دوباره لب برچیدم و با غصه گفتم:
-یعنی برم عقب؟..

جوابم رو نداد و این یعنی نه نرو..من دیگه حتی سکوتش رو هم می شناختم و از رفتارش متوجه ی همه چیز میشدم….

لبخنده پررنگی زدم و دوباره دراز کشیدم و مثل بچه ها چسبیدم بهش…

دست هام رو از پشت دورش حلقه کردم و پیشونیم رو بین شونه هاش چسبوندم…

روی کمرش رو بوسیدم که پوف بلندی کرد و گفت:
-من از دست تو چیکار کنم؟..

خندیدم و دوباره روی کمرش رو بوسیدم و گفتم:
-متاسفانه باید بگم هیچ کاری نمیتونی بکنی و مجبوری تحملم کنی…

تکونی خورد و وقتی دیدم میخواد بچرخه طرفم، دست هام رو از دورش باز کردم و کمی عقب رفتم….

روش رو به طرفم کرد و تو چشم هام خیره شد..

نگاهش اینقدر مظلومانه بود که دست هام رو دو طرف صورتش گذاشتم و محکم روی لب هاش رو بوسیدم:
-اینجوری نگاه نکن دلم اب شد..

وقتی ازم خواسته ای داشت و ناکام میموند، اینقدر مظلوم میشد که دوست داشتم اون لحظه دنیا رو براش زیر و رو کنم….

در جوابم لبخندی زد و دست هاش رو برام باز کرد و من هم با جون و دل خزیدم تو اغوشش و محکم بغلش کردم….

صورتم رو به سینه ش چسبوندم و لب زدم:
-ببخشید..

روی موهام رو بوسید و گفت:
-سوگل چرا برای هرچیزی عذرخواهی میکنی؟..من هرکاری میکنم و هرچیزی میگم تو سریع میگی ببخشید..این عادتتو بذار کنار….

-دوست ندارم ازم ناراحت باشی..

با دستش موهام رو از دور گردنم جمع کرد و سرش رو تو گودی بین شونه و گردنم فرو کرد….

اروم بوسید و لب زد:
-من ناراحتم باشم تو نباید عذرخواهی کنی..اونم برای همچین چیزای کوچیک و بی ارزشی..دیگه نبینم هی بگی ببخشید..اگه ناراحتی باشه حرف میزنیم حلش میکنیم..نیازی به عذرخواهی کردن نیست..اونم اینقدر پشت سر هم و بخاطره اتفاقات بی اهمیت……

 

شونه ام رو کمی جمع کردم و اروم گفتم:
-باشه..چشم..

دستش رو زیر چونه ام گذاشت و سرم رو بلند کرد..خم شد و روی هردوتا چشمم رو بوسید و با محبت گفت:
-قربون چشمای خوشگلت..

خندیدم و با انگشت هام روی صورتش سر خوردم و اجزای صورتش رو یکی یکی لمس کردم و خیره به حرکت انگشت هام لب زدم:
-قول میدم رفتیم خونه جبران کنم..میدونم اذیت شدی…

روی انگشت هام رو که حالا به لب هاش رسیده بود بوسید و شیطون و کوتاه گفت:
-جون..

لبخندم تبدیل به خنده ای بی صدا شد و با نوک انگشت هام سیلی ارومی که بیشتر شبیه نوازش بود، به گونه ش زدم و گفتم:
-هیز..

ابروهاش رو انداخت بالا و دستم رو تو هوا گرفت و سوالی تکرار کرد:
-هیز؟..

سرم رو با خنده تکون دادم که دستم رو برد سمت صورتش و لب هاش رو به کف دستم چسبوند….

جای اینکه ببوسه نفس عمیقی کشید و لب هاش رو نوازش وار به کف دستم کشید…

قلقلم اومد و دستم رو دور لب هاش جمع کردم..

دست بزرگش رو پشت دستم گذاشت و دست کوچیکم رو که بین دستش گم شده بود رو به لب هاش فشار داد و بوسید….

با لبخند داشتم نگاهش می کردم که دستم رو برداشت و با اون چشم های خمارش که هنوز کمی به سرخی میزد نگاهم کرد و گفت:
-فکر می کردم دوست داری؟..

 

لبخندم پررنگ تر شد..منظورش به هیزی که گفتم بود..

اگه می گفتم اره خیلی دوست دارم ممکن بود فکر کنه بی حیام؟…

از فکرم خنده ام گرفت و چشم هام رو ریز کردم و خیره تو چشم هاش، شیطون لب زدم:
-دوست دارم..

انگشت هاش رو از روی بازوم لغزوند روی پهلوم و با سرانگشت هاش نوازش کرد و شیطون تر از خودم گفت:
-اخ اخ..حالا هی زبون بریز منو انگولک کن..بعد هی بگو الان یکی میاد…

دستم رو گرفتم جلوی دهنم تا صدای خنده ام بیرون نره و سرم رو تو سینه ش قایم کردم…

دستش رو پشت کمرم گذاشت و چسبوندم به خودش و گفت:
-بخند..نوبت خنده ی منم میشه..

خنده ام شدیدتر شد و سامیار اروم لب زد:
-جان..

چشم هام رو با ارامش بستم و درحالی که هنوز لبخند روی لبم بود، سرم رو روی سینه ش جابجا کردم….

بینمون سکوت شد و بعد از چند لحظه که صدایی ازش نیومد، فکر کردم خوابش برده و با تعجب و اروم صداش کردم:
-سامیار؟..

صداش خش دار و اروم بود:
-جونم؟..

-فکر کردم خوابیدی..

-نه عزیزم..

انگشتم رو روی سینه ش کشیدم و مردد و با دودلی گفتم:
-یه چیزی بپرسم؟..

نفسش رو فوت کرد بیرون:
-بپرس..فقط باز گند نزنی تو اعصاب من..

-نه..یعنی نمیدونم..شاید عصبانی بشی..

 

مکثی کرد و صداش کمی جدی شد:
-درچه مورده؟..

پشیمون شدم و گفتم:
-هیچی ولش کن..چیز مهمی نبود..

-حرفتو بزن..همین یکم پیش گفتم چیزی هست نریز تو خودت..بگو منتظرم…

-میترسم عصبی بشی..

-بگو سوگل..

من منی کردم و با تردید و صدایی اروم لب زدم:
-اوم..درمورده مزاحمیه که زنگ میزنه..

با جذبه گفت:
-خب؟..

-میگم..چیز..خب..صبح هم وقتی زنگ زدم پرسیدم اما عصبی شدی..ممکنه یکی از اشناهای شاهین باشه؟…

-از اشناهای اون باشه که چی؟..

-اوم..شاید یکی از اشناهاش باشه بخواد تلافی کنه..ممکنه از دست ما عصبانی باشه..خب اون بخاطره ما اعدام شد….

جدی و با حرص گفت:
-اون بخاطره ما اعدام نشد..پرونده ش اینقدر سنگین بود که اگه با ما هم اون کارارو نکرده بود بازم حکمش همین بود….

-بالاخره ممکنه دنبال مقصر بگردن و فکر کنن تقصیر ما بوده..برادری، بچه ای چیزی نداشت؟…

مکثی کرد و با همون لحن گفت:
-بچه نداشت..یعنی اصلا ازدواج نکرده بود..اما خواهر و برادر داشت…

-ممکنه یکی از اونا باشه؟..

-نه..

-چطور اینقدر مطمئنی..فقط یکی از طرف اون انگیزه ی همچین کاری رو میتونه داشته باشه..ما که دیگه دشمنی نداریم….

 

دستش رو روی موهام کشید و اروم لب زد:
-نشین برای خودت فکر و خیال نکن..از طرف اون کسی نمیتونه همچین غلطی بکنه…

-از کجا میدونی؟..

-چون خانواده ش باهاش قطع رابطه کرده بودن..هیچکدوم دل خوشی ازش نداشتن..از خداشونم بود این لکه ننگ از رو خانواده شون پاک بشه…..

سرم رو بلند کردم تا صورتش رو ببینم و با تعجب گفتم:
-واقعا؟..

سرش رو تکون داد:
-اره..دراصل خیلی خانواده ی محترم و متمولی داشت..هیچکدوم با کاراش موافق نبودن..اصلا سالها بود که باهاش درارتباط نبودن….

لب هام رو متفکرانه جمع کردم:
-چه جالب..نمی دونستم..

مکثی کردم و بعد با تردید گفتم:
-پس کی میتونه باشه..تو به کسی شک نداری؟..

-نه..

لب پایینم رو جویدم:
-پسرعمه ام چی؟..منظورم پوریاس..اون میتونه باشه؟…

-اون جرات همچین غلط بزرگی رو داری؟..

-راستش فکر نمی کنم..تازه شماره ها از شماله..اونم باشه از اونجا چرا زنگ بزنه…

-نگران نباش..من پیگیرشم..به زودی میفهمیم..

اخم هام رو کشیدم تو هم:
-همین منو نگران میکنه سامیار..نمیخوام تو دردسر بیوفتی و دوباره ارامشمون بهم بخوره…

دستش رو دوباره روی سرم گذاشت و صورتم رو به سینه ش چسبوند و گفت:
-گفتم نگران نباش..چیزی نمیشه..

 

بی توجه به حرکتش سرم رو از سینه ش فاصله دادم تا بتونم صورتش رو ببینم و گفتم:
-چرا اینقدر خیالت راحته سامیار..من مطمئنم تو یه چیزایی میدونی اما از من مخفی میکنی..تورو خدا اگه چیزی هست بگو تا منم از نگرانی دربیام…..

نگاهش رو اخمالو تو صورتم چرخوند:
-سوگل تو حامله ای..متوجهی؟..چرا با این فکر و خیالای بیهوده خودتو اذیت میکنی..یکم به فکر خودت و بچه ی تو شکمتم باش..چرا ارامش خودتو بهم میزنی…..

من هم اخم کردم و با حرص گفتم:
-هرموقع میخواهی از زیر یه بحثی دربری حاملگی منو میکشی وسط..اینجوری که بیشتر دارم اذیت میشم..اگه چیزی هست بهم بگو خیالم راحت بشه….

-چیزی بفهمم بهت میگم..گفتم که دنبالشم اما هنوز چیزی دستگیرم نشده…

-اما خیالت خیلی راحته..مطمئنی قرار نیست خطری تهدیدمون کنه وگرنه اینقدر راحت نبودی…

-به نظرت من ادمیم که بذارم چیزی زن و بچه و زندگیمو تهدید کنه؟…

-اگه چیزی هست بهم بگو..مخفی نکن..من و تو یه بار از مخفی کاریمون ضربه خوردیم..نذار دوباره تکرار بشه….

دستش رو از روی پهلوم روی شکمم کشید و اروم نوازش کرد و با مکث گفت:
-چیزی نیست..

-مراعات حامله بودنمو نکن..اینجوری بیشتر استرس دارم و اذیت میشم…

با حرص و شمرده شمرده گفت:
-سوگل جان..عزیزم..گفتم نگران نباش..چیزی نیست..منم چیزی نمیدونم..وقتی هنوز پیداش نکردم از کجا بدونم طرف کیه….

 

سرم رو تکون دادم و لب هام رو بهم فشردم:
-باشه نگو..اما من مطمئنم تو یه چیزایی میدونی..حسش میکنم…

-چرا نباید بهت بگم..اگه پیداش کرده بودم که اول از همه به تو می گفتم تا خیالت راحت بشه….

-نمیگی چون میترسی اتفاقی برام بیوفته..بخاطره حامله بودنم…

چشم هاش رو بست و با انگشت هاش پشت پلک هاش رو مالید و درهمون حال گفت:
-همچین چیزی نیست سوگل..

نگاهی به صورت خسته ش کردم..دلم نیومد بیشتر موضوع رو کش بدم و اذیتش کنم…

لبخنده محوی روی لب هام نشوندم:
-باشه عزیزم..

چشم های قرمز شده ش رو باز کرد و نگاهش رو تو صورتم چرخوند:
-ازت خواهش میکنم نشین فکر و خیال نکن..یکم به فکر خودت باش..از این روزهات لذت ببر..دنبال چیزی که ارامشتو بهم میزنه نباش….

سرم رو چپ و راست تکون دادم و لب زدم:
-نمی تونم بهش فکر نکنم..این موضوع داره مغزمو میخوره…

-عزیزدلم نکن..برای اذیت کردن خودت دنبال اتفاقات جور واجور نگرد..همه چی درست میشه…

سرم رو تکون دادم که با مکث ادامه داد:
-من قول میدم پیداش که کردم اول از همه به تو بگم..خوبه؟…

-باشه..دیگه چیزی نمی پرسم..

“خوبه”ای گفت و دوباره چشم ها و پیشونیش رو مالید که نگران نگاهش کردم و گفتم:
-چیه..چرا اینقدر چشم هاتو میمالی؟..حالت خوبه؟..

-سرم درد میکنه..

 

“نچ”ی کردم و خودم رو کشیدم بالا و به تاج تخت تکیه دادم…

دستم رو کشیدم روی موهاش و گفتم:
-بیا یکم پیش دخترت دراز بکش ببینم..

لبخند اروم نشست روی لب هاش و سرش رو بلند کرد و گذاشت روی رون پام و صورتش رو به شکمم چسبوند….

دست هام رو بردم لابه لای موهاش و سامیار لبه ی تیشرتم رو کمی بالا زد و روی شکمم رو بوسید….

روی لب های من هم لبخند نشست و با نوک انگشت پوست سرش رو مالیدم و اروم به طرف پیشونی و شقیقه هاش رفتم و مشغول ماساژ دادن شدم…..

شاید اینجوری کمی دردش ارومتر میشد..

چشم هاش رو بسته بود و صورتش رو به شکمم چسبونده بود…

با نوک انگشت هام شقیقه هاش رو مالیدم و گفتم:
-از کی سر درد داری؟..

-از ظهر..کم بود الان خیلی زیاد شده..

-میمالم بهتر میشه؟..

سرش رو به مثبت تکون داد که فشار انگشت هام رو بیشتر کردم و گفتم:
-برم برات یه مسکن بیارم؟..

-نه..همینطوری بمال..بهتر نشد میگم بری بیاری..

سرم رو تکون دادم و خم شدم روی موهاش رو بوسیدم و انگشت هام رو رسوندم بین ابروهاش و اونجارو مالیدم….

اوفی کرد و چشم هاش رو محکم بهم فشرد که نگران نگاهش کردم و گفتم:
-نه اینجوری خوب نمیشه..میرم از مادرجون قرص میگیرم…

سرش رو تکون داد و با ناله ی ضعیفی سرش رو از روی پام برداشت و روی بالش گذاشت…

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان گرداب/ پارت صدو پنجاهو شش

  با محبت دستم رو روی بازوش کشیدم و با لبخند سرم رو تکون دادم: …

6 دیدگاه

  1. پارت بدی بود.چرا رمانو دارین خراب میکنین

  2. مرسی بابت گذاشتن پارت.دستتون درد نکنه❤️
    اما من واقعا دیگه از گذاشتن ادامه ی پارتتون ناامید شده بود خواهش می کنم یه کم بیشتر و رود تر پارت های بعدی رو بزارید چون من چند تا چند تا رمان می خونم الان دیگه رمان گرداب یادم رفته موضوعش چی بود🙂

  3. من پارت بعدی رو نمیتونم پیدا کنممممم😢😢😢😢

  4. نویسنده ی عزیز نویسنده ی مهربان نویسنده محترم بابا سرویس کردی ماارو به خداااا
    تمومش کن دیگه روانی شدیم عههه

  5. ملینا 🌸🌸

    ممنون که پارت گذاشتین باز نرین هفته دیگه بیاین یه چهار پنج روز دیگه پارت بگذارید لطفا

    • رمان‌ خیلی خوبیه و همین طور جالبه
      فقط لطفاً پارت گذاری رو سریع تر کنین🙏🏻

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *