خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت صدو هشت

رمان گرداب/پارت صدو هشت

 

سرم رو از روی سینه ش بلند کردم و اخم هام رو کشیدم تو هم:
-گفتم نگو مزاحم سامیار..

توجهی به حرفم نکرد و اون هم اخم کرد و جدی انگشت اشاره ش رو گرفت طرفم:
-تو کِی فهمیدی؟..

سرم رو انداختم پایین و اروم لب زدم:
-من..چیز..چند روزه خیلی حالت تهوع داشتم..هرصبح با تهوع بیدار میشدم و نیم ساعت تو دستشویی بودم و بالا میاوردم..خودم شک کرده بودم…..

پرید تو حرفم و شاکی گفت:
-چون بالا میاری یعنی حامله ای؟..علائم دیگه ای نداری؟…

کمی ازش فاصله گرفتم و با اعتراض گفتم:
-اگه اجازه بدی دارم میگم سامیار خان..

با اخم سرش رو تکون داد و منتظر نگاهم کرد که ادامه دادم:
-امروز عسل اومد اینجا بهش گفتم..اونم رفت بیبی چک گرفت و تست کردیم…

نگاهش چرخید سمت بیبی چکی که خودش انداخته بود روی میز و انگار این رو فراموش کرده بود….

هنوز داشت دنبال دلیل میگشت که بگه اشتباه شده و انکار کنه…

دوباره نگاهم کرد و مشکوکانه گفت:
-این تستا نتیجشون صددرصده؟..

کلافه صداش کردم:
-سامیار..

-زهرمارو سامیار..من باید مطمئن بشم..

سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم و گفتم:
-نه صددرصد نیست ولی حالت تهوع و خوابِ زیادم صددرصدش میکنه…

دوباره اخم کرد و متفکر گفت:
-فردا میریم یه ازمایش بده..اینجوری مطمئن میشیم…

 

نفس عمیقی کشیدم و بی حوصله گفتم:
-باشه میریم..

انقدر خسته بودم و خوابم گرفته بود که چشم هام رو بستم و از بغل سرم رو به شونه و بازوی سامیار تکیه دادم….

خیلی خوابم زیاد شده بود..کل روز خوابالود بودم و حتی گاهی چرت هم میزدم…

خیلی سریع داشت خوابم میبرد که سامیار صدام کرد و شونه ش رو تکونی داد…

چشم هام رو باز و سرم رو بلند کردم و غر زدم:
-سامیار..خوابم میاد..

-الان وقت خوابه؟..کارت دارم..بلند شو ببینم..

درحالی که نق میزدم، کنارش صاف نشستم و چشم هام رو مالیدم و بعد نگاهش کردم:
-بفرمایید..درخدمتم..

با اخم سرتا پام رو نگاهی کرد و گفت:
-این چه وضعشه دیگه..مگه کمبود خواب داری که چرت میزنی؟..امروز همش خواب بودی…

با اخم نگاهش کردم و جوابی بهش ندادم که خودش ادامه داد:
-بیا بزن منو خجالت نکش..

با حرص دست هام رو تو هوا تکون دادم:
-بابا خسته ام چرا متوجه نیستی..دست خودم نیست..خوابم میاد خب…

-به حرفای من گوش بده بعد برو تو اتاق بخواب..

سرم رو تکون دادم و منتظرم نگاهش کردم که نگاهش اروم کشیده شد سمت شکمم اما سریع نگاهش رو دزدید و سرش رو انداخت پایین….

اصلا معلوم نبود مشکلش چیه..مگه میشد مردی بفهمه داره بچه دار میشه و خوشحال که نشه هیچ، تازه اینجوری ازش فرار هم بکنه….

سرم رو به تاسف تکون دادم و گفتم:
-چی می خواستی بگی سامیار

دست هاش رو تو هم قفل کرد و گذاشت سر زانوهاش و کمی خم شد جلو…

بدون اینکه نگاهی به من بکنه به جلوش خیره شد و اروم به حرف اومد:
-میدونم دوستش داری و میخواهیش..منم نمیتونم محبورت کنم دوستش نداشته باشی و به دنیا نیاریش، پس همین اول اتمام حجتمو میکنم که بعد حرفی پیش نیاد…..

-چه اتمام حجتی؟..

سرش رو چرخوند و مستقیم تو چشم هام خیره شد:
-به امید اینکه بدنیا میاد و اونوقت من میبینمش و مهرش به دلم میشینه و دوستش خواهم داشت نباش..شاید هم واقعا همینطور بشه اما الان میتونم بگم علاوه بر اینکه از بچه ها خوشم نیاد، مسئولیتش رو هم نمی تونم قبول کنم…..

دوباره بغض کردم و با صدایی تحلیل رفته گفتم:
-منظورت چیه؟..

-منظورم اینه حالا که نگهش میداری تمام مسئولیتشم با خودته..من هیچ مسئولیتی در قبالش ندارم….

با ناباوری نالیدم:
-سامیار..

سرش رو چپ و راست تکون داد و ارنجش رو روی زانوش گذاشت و انگشت هاش رو دور لبش کشید…

دستم رو روی بازوش گذاشتم و کشیدم سمت خودم و سرم رو خم کردم تا صورتش رو ببینم:
-میفهمی چی میگی سامیار؟..مسئولیتش رو قبول نمیکنی؟..میدونی درمورد کی داری حرف میزنی؟..این بچه ی تواِ..چطور میتونی اینقدر راحت شونه خالی کنی…..

با یه حرکت از جاش بلند شد و انگشت اشاره ش رو گرفت طرفم:
-مگه من بچه می خواستم؟..تو میدونستی من از بچه ها متنفرم…

 

من هم بلند شدم روبروش ایستادم و پوزخندی زدم:
-چقدر راحت میتونی از نفرت نسبت به تن خودت حرف بزنی…

اخم هاش رو کشید تو هم و چشم غره ای بهم رفت و عصبی گفت:
-زبون درازی نکن سوگل..

دوباره پوزخندی زدم و زمزمه وار گفتم:
-چشم..

دوباره می خواست بهم تشر بزنه اما اجازه ندادم و من هم با عصبانیت نگاهش کردم و با حرص گفتم:
-پس من کِی اجازه ی حرف زدن دارم؟..سوگل خفه شو..سوگل زبون درازی نکن..سوگل بشین..سوگل بخور..سوگل بمیر..چشم چشم چشم..برای اینکه تو راضی باشی و اخم نکنی، چقدر دیگه باید بگم چشم..چقدر دیگه باید کوتاه بیام؟…..

چشم هاش رو ریز کرد و سرش رو به نشونه ی اینکه ادامه بده تکون داد…

این حالتش ترس داشت اما نمی خواستم کوتاه بیام…

ایندفعه پای خودم وسط نبود که از حقم بگذرم..الان بحث بچه ای بود که من فقط می تونستم از حقش دفاع کنم و هیچ جوره هم کوتاه نمی اومدم…..

سرم رو بالا و پایین کردم و اب دهنم رو قورت دادم:
-اگه الانم بخاطره خودم بود، بازم چیزی جز چشم ازم نمیشنیدی..تمام امیده این بچه من و توییم..پشت و پناهش باید ما باشیم..اونوقت هنوز به دنیا نیومده از زیر بار مسئولیتش در رفتی؟…..

صداش رو بلند کرد و با حرص و محکم گفت:
-من از مسئولیت هیچ چیزی تو زندگیم فرار نمی کنم اما چیزی رو هم که نخوام، به هیچ وجه قبول نمیکنم…

-به این باید قبل از اینکه تخم دو زرده کنی فکر میکردی..

چشم هاش از عصبانیت شدید گرد شد و یه قدم اومد طرفم…

 

ارشیو پایانی:

 

سفر كردن آدمی را متواضع می‌سازد ؛ تازه می‌فهميم چه جای كوچكی را در اين دنيا اشغال كرده‌ايم !

👤 گوستاو فلوبر

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو پنج

_ مامان با شنیدن صدای امیرعباس به سمتش برگشتم و گفتم : _ جان _ …

یک دیدگاه

  1. ماه🌙❤

    چرا نمی زارید پارت بعدی رو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خسته شدم از بس اومدم چک کردم دیدم نزاشتین اه لطفا زودتر بزارین…😞😭😫😫😡😖😧😦😟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *