خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت صدو نه

رمان گرداب/پارت صدو نه

 

از حالت صورتش و اون چشم های گرد و قرمز شده و دندون های بهم فشرده اش ترسیدم و بی اختیار یک قدم رفتم عقب….

بهم نزدیک تر شد و انگشت اشاره ش رو با تهدید جلوم تکون داد:
-از موقعیتت سواستفاده نکن..من سگ بشم چشممو روی همه چی میبندم، حتی این توله ی تو شکمت که داری سنگشو به سینه میزنی….

صدام لرزید و ارومتر گفتم:
-فقط مال منه؟..

با صدای فریاد بلندش حس کردم شیشه های خونه لرزید و با ترس چشم هام رو محکم بستم:
-نمی خوام..نمیخوامش مگه زوره..هیچکس نمی تونه منو مجبور به کاری بکنه که نمیخوام..دوست ندارم..از بچه ها متنفرم..هیچوقتم قرار نیست نظرم عوض بشه…..

چشم هام رو باز کردم و صدای من هم بی اختیار کمی رفت بالا:
-نمی تونی اینقدر راحت بی خیال بچه ت بشی..

-تو هم نمی تونی منو مجبور به کاری کنی که نمیخوام…

ساکت شدم و با سرزنش نگاهش کردم..

داشت عین بچه ها لجبازی میکرد..مثل یک بچه سه چهارساله که بخاطره نرفتن به جایی یا نخواستن یه چیزی، پا میکوبه زمین و با بی منطقی تمام میگه نمیام، نمیخوام…..

دوتا دستم رو روی صورتم کشیدم و اشک هام رو پاک کردم…

الان بحث کردن باهاش فایده ای نداشت..افتاده بود رو دنده ی لجبازی و هرکاری هم می کردم کوتاه نمی اومد…

خم شدم و از داخل تنگ روی میز یک لیوان اب برای خودم ریختم…

نفسم بالا نمیومد و سرم سنگین شده بود..هق هقم یه لحظه هم قطع نمیشد…

 

نشستم روی مبل پشت سرم و چند جرعه اب از لیوان تو دستم خوردم…

نفسم رو نگه می داشتم بلکه این حالت تند و به شماره افتاده ش ارومتر بشه…

دوباره چند قلوپ از اب خوردم و بعد لیوان رو گذاشتم روی میز و چند برگ دستمال کاغذی از جعبه ای که روی عسلی کنارم بود، کشیدم بیرون و اشک هام رو پاک کردم…..

صورتم خیسِ خیس بود و احساس می کردم تمام بدنم سست شده و دلم زیر و رو میشد…

صدای پوف بلنده سامیار رو شنیدم و کمی بعد حضورش رو کنارم حس کردم…

کنارم روی مبل دو نفره نشست و لیوان اب رو دوباره از روی میز برداشت و اون یکی دستش رو هم گذاشت روی کمرم….

تکونی به خودم دادم و سعی کردم پسش بزنم اما جونی برای این کار نداشتم…

متوجه شد و درحالی که دستش رو روی کمرم بالا و پایین میکرد اروم گفت:
-اروم باش..خوبی؟..چی شد یهو؟..

لیوان رو گرفت جلوی لب هام و از اونجایی که بهش احتیاج داشتم، دستش رو رد نکردم و دوباره چند جرعه خوردم….

بی اختیار و با ضعف سرم رو به شونه ش تکیه دادم و چشم هام رو بستم…

حالم داشت بد میشد..اب تو دهنم جمع میشد و نمی تونستم جلوی لرزش بدنم و هق هقم رو بگیرم….

لیوان رو گذاشت روی میز و با همون دستش کشید روی صورتم و موهایی که به پیشونی عرق کرده ام چسبیده بود رو کنار زد و با حرص و لحنی نگران گفت:
-هق هق نکن اینجوری..

تا جمله ش تموم شد، بی اختیار دوباره هقی زدم و با دستم چنگ زدم به پیراهنش…

 

نفسم رو به سختی بالا کشیدم و بریده بریده گفتم:
-حا..حالم..داره..بهم..میخوره..

-چی؟..

نتونستم جواب بدم و با همون حال بدم از جا پریدم و دویدم سمت سرویس بهداشتی…

سامیار که پشت سرم دویده بود، زودتر رسید و در رو باز کرد و خودش کنار ایستاد که من بتونم برم داخل….

خم شدم روی روشویی و عق می زدم و با دست هام سنگ روشویی رو می فشردم…

هرچی رو که از صبح خورده بودم داشتم بالا میاوردم و حس می کردم دارم از حال میرم…

پاهام میلرزید و اشک از چشم هام جاری بود..

سامیار هم پشتم ایستاده بود و موهام رو با یک دستش از دور صورتم جمع کرده بود…

با اون یکی دستش هم داشت شونه ام رو میمالید و نمی دونستم چرا داره همچین کاری میکنه چون هیچ تاثیری تو حال من داشت….

کمی که ارومتر شدم شیر اب رو باز کردم و چند مشت اب به صورتم پاشیدم اما چون هنوز احساس تهوع داشتم از جام تکون نخوردم….

سرم رو اوردم بالا و از تو اینه بالای روشویی به چشم های رنگ خونم نگاه کردم…

رنگ صورتم بدجور پریده بود و لب هام می لرزید..

سامیار از تو اینه نگاهم کرد و گفت:
-بهتری؟..

سرم رو تکون دادم و دوباره دست و صورتم رو اب زدم و بعد با حوله خشک کردم…

با کمک سامیار که دور کمرم رو گرفته بود، اومدم بیرون و مستقیم رفتیم سمت اتاق خوابمون…

لبه ی تخت نشستم و با بی حالی دراز کشیدم و پاهام رو تو شکمم جمع کردم…

 

سامیار هم کنارم نشست و دستش رو روی بازوم کشید و گفت:
-چیزی خوردی مسموم شده باشی؟..

چشم هام بسته بود و بدون اینکه بازشون کنم، پوزخنده کوچکی زدم و گفتم:
-بخاطره این مزاحم تو شکممِ..

پوفی کرد و جوابم رو نداد اما هنوز همونجا نشسته بود…

کمی که گذشت و دیدم چیزی نمیگه، لای چشم هام رو اروم باز کردم و نگاهش کردم…

لبه ی تخت نشسته بود و ارنج دست هاش رو به زانوهاش تکیه داده و با انگشت هاش محکم تو موهاش چنگ زده بود….

می دونستم حال اون هم الان خوب نیست..برای من با اینکه قبول کرده بودم هم سخت بود، دیگه اون که جای خود داشت و اصلا نمی تونست حتی قبول بکنه…..

از طرفی نمی تونستم کارش رو بپذیرم و از طرفی دلم براش میسوخت…

سرِ پر دردم رو به تاسف تکون دادم و اروم صداش کردم:
-سامیار..

سریع چرخید طرفم و با هول گفت:
-چیه..خوبی؟..دوباره حالت بهم میخوره؟..

-نه خوبم..میگم تو که کار داشتی برو به کارت برس..الکی اینجا نشستی چیکار…

سرش رو تکون داد و با مکث اومد روی تخت و کنارم دراز کشید:
-تو بخواب بعد میرم..

نگاهم رو به صورتش دوختم که اون هم داشت نگاهم میکرد…

زیر نگاهه خیره و پر نفوذش، چشم هام رو بستم و سرم رو کمی پایین بردم که انگشت هاش اومد زیر چونه ام و سرم رو بلند کرد….

 

قبل از اینکه چشم هام رو باز کنم، لب های داغش رو پیشونیم نشست و با مکث بوسید…

دلم ریخت و وقتی لب هاش رو جدا کرد، بی اختیار چشم هام رو باز کردم و تو چشم هاش خیره شدم….

پیشونیش رو به پیشونیم زد و انگشت هاش رو نوازش وار روی گردنم کشید و پچ زد:
-بهتری؟..

چشم هام رو به نشونه ی تایید بستم و با مکث باز کردم..

سرش رو تکون داد و “خوبه” ای گفت و دوباره بوسه ی سریعی به پیشونیم زد و بعد یک دستش رو از زیر گردنم رد کرد و اون یکی دستش رو انداخت روم و محکم کشیدم تو بغلش…..

لبخنده تلخی روی لب هام نشست و خودم رو تو بغلش جمع کردم و سرم رو به سینه ش چسبوندم…

با همون دستش که از روم رد کرده بود، کمرم رو نوازش می کرد و لب هاش رو هم روی موهام گذاشته بود و گاهی بوسه ی ریزی میزد….

نمی دونم چقدر تو این حال بودیم که سامیار کمی ازم فاصله گرفت و من هم بی اختیار چشم هام رو باز کردم….

نگاهم کرد و اروم گفت:
-بخواب چیزی نیست..

-کجا میری؟..

-جایی نمیرم..همینجام..چیزی میخوری برات بیارم؟…

سرم رو به نشونه ی “نه” تکون دادم و دوباره سرم رو به سینه ش چسبوندم…

هم دردم بود و هم درمانم..حتی از دردی که خودش بهم میداد هم به خودش پناه میاوردم…

نمیدونم خودش میدونست تمام دار و ندار من تو این دنیاست یا نه..اما این رو می دونستم که برای اینکه داشته هام دوتا بشه، هرجور بود این بچه رو نگه می داشتم و به ثمر میرسوندم…..

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت صدو شش

  غضبناک گفت: جواب سوال دومم رو ندادی…! چرا می خوای برگردی…؟ چرا می خوای …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *