خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت صدو سیو یک

رمان گرداب/پارت صدو سیو یک

 

صورتش رو ناز کردم و با محبت گفتم:
-زشته عزیزم..یه وقت میاد میبینه نیستیم..

-فکر میکنه رفتیم استراحت کنیم..

لبخند زدم و با کف دستم عرق پیشونی و شقیقه هاش رو پاک کردم:
-پس مشورت با دکتر چی؟..

اخم الود نگاهم کرد و شاکی گفت:
-دهن منو صاف کردی..پاشو ببینم..نخواستم اصلا..

-اِ سامیار..

-زهرمار..

خندیدم و روی لب هاش رو اروم بوسیدم و گفتم:
-می دونم اذیتت میکنم..ببخشید..این دفعه باهام بیا تو اتاق دکتر خودت باهاش صحبت کن…

سرش رو تکون داد و انگشت هاش رو سر داد روی گردنم و نوازش وار رفت سمت گوشم و لاله ی گوشم رو بین انگشت هاش گرفت….

با اون یکی دستش هم روی کمرم رو نوازش کرد و متفکرانه تو چشم هام خیره شد:
-برام مهمه..

-چی؟..

-گفتی بچمون برات مهم نیست..هست..

ابروهام رو انداختم بالا و از روی پاهاش رفتم پایین و کنارش رو مبل نشستم:
-جدی؟..

نگاهش رو ازم دزدید و اروم تر گفت:
-از همون روزی که صدای قلبش رو شنیدم دیگه یک لحظه هم نتونستم بهش فکر نکنم…

لبخند نرم نرمک نشست روی لب هام:
-می دونستم..به خدا می دونستم صدای قلبشو بشنوی نظرت عوض میشه…

 

سرش رو چرخوند طرفم و با نگاهی دودو زده تو چشم هام خیره شد…

با تردید لب باز کرد و گفت:
-حالم یه جوریه نسبت بهش..

-چه جوری؟..

-نمی دونم..تا حالا این حسو نداشتم..دلم می خواد دوباره صدای قلبشو بشنوم..وقتی فکر میکنم قراره یه موجود عجیب غریب و کوچولو بیاد تو زندگیمون دلم میلرزه..هم دوست دارم زودتر ببینمش، هم می ترسم…..

-از چی می ترسی عزیزم؟..

شونه بالا انداخت و با نگرانی زیبایی گفت:
-اگه از پسش برنیام چی؟..اگه اونجوری که باید نتونیم خوشبختش کنیم؟..اگه مثل من بشه چی؟….

دستم رو روی صورتش گذاشتم و با محبت گفتم:
-مگه تو چته؟..از نظر من تو بهترین شوهر دنیایی..مطمئنم خیلی بابای خوبی میشی..همین نگرانی های پدرانه ت از الان برای اینده ش، یه دنیا ارزش داره….

دستش رو روی دستم که هنوز روی گونه ش بود گذاشت و چشم هاش رو بست:
-اگه پسر باشه، بعد وقتی بزرگ شد، یه چیزی پیش اومد از خونه رفت چیکار کنیم؟..اگه مثل من گند زد به زندگیش؟….

تمام ترسش این بود که یه وقت اینده ی فرزندش مثل خودش بشه..خودش هم می دونست چقدر بد زندگی کرده و حالا می ترسید بچه ش هم اون زندگی رو تجربه کنه…..

اون یکی دستم رو هم طرف دیگه ی صورتش گذاشتم:
-ما اجازه نمیدیم..هرچی هم بشه اجازه نمیدیم این اتفاق بیوفته…

فکش لرزید و چشم هاش رو باز کرد..محکم و با اطمینان گفت:
-اجازه نمیدیم..نمیذارم بدبختیا و تنهایی هایی که کشیدم بچه ام هم تجربه کنه..نمیذارم از زور بی کسی و تنهایی، کشیده بشه سمت یه مشت هرزه و کثیف زندگی کنه….

 

دلم داشت از سینه ام درمیومد با دیدن حالش داشت..

سرش رو کشیدم تو بغلم و با بغض گفتم:
-نه نمیذاریم..ما اشتباه خانواده ی تورو تکرار نمیکنیم..هرچی هم بشه پشت بچمون میمونیم…

دستم رو روی موهاش کشیدم و ادامه دادم:
-اشتباه خانواده ی منو هم نمی کنیم..تا اخرین نفس می جنگیم تا بتونیم کنار بچمون بمونیم…

پیشونیش رو گذاشت روی شونه ام و کمی تو سکوت گذشت و بعد حرکت اروم دستش رو روی شکمم حس کردم….

دلم هری ریخت..داشت بچه ش رو نوازش میکرد..

حتی این هم برای اولین بار بود..تا اون لحظه، حتی اتفاقی هم دستش رو به شکم من نمیزد و حالا داشت نازش میداد….

بی اختیار زدم زیر گریه که نوازشش رو محسوس تر کرد و با اون یکی دستش هم من رو تو بغلش گرفت….

دستم رو روی دستش که روی شکمم بود گذاشتم و با گریه گفتم:
-مامانی این باباته ها..داره نازت میکنه..

دستم رو روی دستش محکم تر کردم و نالیدم:
-عزیزای من..قربونتون برم..

“خدانکنه”ی اروم و زیرلبیش رو شنیدم و بعد سرم رو از روی سینه ش بلند کرد و برای اینکه حال و هوام رو عوض کنه با خنده گفت:
-چه مامان زر زرویی هستی تو..همیشه اشکت دم مشکته..این همه اشکو از کجا میاری…

خندیدم و دستم رو روی صورتم کشیدم:
-از خوشحالیه..من الان خوشبخت ترین زن روی زمینم..فکر نکنم کسی به اندازه ی این لحظه ی من شاد و خوشبخت باشه….

-چه زن کم توقعی دارم..با دوتا جمله ی نصف و نیمه خوشبخت ترین زن دنیا میشه…

 

دوباره خندیدم و با دستم اروم روی پاش زدم:
-خیلی بدجنسی..

لبخندی زد و با محبت بقیه ی اشک هام رو پاک کرد و با لحن دلبری گفت:
-من هرچیزی رو که از وجوده تو باشه دوست دارم..این بچه که دیگه نصفشم از خودمه…

جلوی لرزش دلم رو نمی تونستم بگیرم..چقدر سامیار این روزها من رو غافلگیر و شگفت زده می کرد….

حتی تو خواب هم نمیدیدم چنین حرف هایی از سامیار بشنوم…

تمام احساسم رو تو نگاه و صدام ریختم و لب زدم:
-دوستت دارم..عاشقتم..

دست راستم رو برد بالا و لب هاش رو کف دستم گذاشت و اول بویید و بعد عمیق و از ته دل بوسید:
-منم دوستت دارم عشقم..مامان کوچولو..

چشم هام رو با لذت بستم..چقدر شنیدن جمله ی “دوستت دارم” و کلمه ی “عشقم” از زبونش شیرین بود…

چقدر حالم رو خوب میکرد و سامیار با بدجنسی ازم دریغ میکرد و فقط تو مواقع حساس به زبون میاورد….

دستم رو روی صورتش کشیدم:
-چی میشه همیشه اینجوری باشی..بهم بگی عشقم..بهم محبت کنی..لوسم کنی…

-اونوقت پررو میشی..

یکه خورده نگاهش کردم که با لبخنده شیطونی، چشمکی زد و گفت:
-دروغ میگم بگو دروغ میگی..

پشت چشمی نازک کردم:
-اصلا هم اینجوری نیست..من دوست دارم هرروز اینجوری باشی..وقتی عصبانی هستی خیلی ترسناک میشی….

دستش رو تو دست هام گرفتم و با تمنا ادامه دادم:
-سامیار خواهش میکنم وقتی چیزی پیش میاد که عصبانی میشی خودتو کنترل کن..بیا باهام حرف بزن..شاید تونستم ارومت کنم….

-تنها کسی که در همه حال میتونه منو اروم کنه تویی..

-پس چرا..

 

پرید تو حرفم و سرش رو تکون داد:
-قول نمیدم اما سعی میکنم دیگه ترسناک نشم..

دوباره خندیدم و سری به تاسف تکون دادم..درست بشو نبود..اخرش هم حرف خودش رو میزد….

سرم رو تکیه دادم به شونه ش و دستش رو گرفتم و گذاشتم روی شکمم…

دوست داشتم بچه ی چند ماهه ام هرروز نوازش پدرش رو حس کنه…

جایی خونده بودم که بچه ها تو شکم هم احساسات مادرشون رو حس می کنن..دوست داشتم این حس خوب رو اون هم تجربه کنه….

من مطمئن بودم سامیار پدر فوق العاده ای میشه..البته اگه می تونست روی خودش کنترل داشته باشه…

فکری مدت ها تو سرم بود اما می ترسیدم به زبون بیارم..حالا که حالش خوب بود، شاید میشد درموردش حرف بزنم….

زبونم رو روی لبم کشیدم و با تردید گفتم:
-سامیار میخوام یه چیزی بگم..

حرکت دستش روی شکمم برای لحظه ای متوقف شد و با تعجب گفت:
-بگو..

-می ترسم..

-اگه قراره دوباره عصبی بشم نگو..واسه امروز دیگه کشش ندارم..

سرم رو از شونه ش برداشتم و پاهام رو اوردم بالا و روی مبل زیرم جمع کردم و چرخیدم طرفش….

مشغول بازی کردن با انگشت هام شدم و نگاهم رو دزدیدم:
-چیز بدی نیست اما نمی دونم تو چه نظری داری..

-خب بگو..

سرم رو پایین انداختم و من من کنان شروع کردم به حرف زدن:
-امم..خب..چند وقت پیش می خواستم بگم اما فرصت نشد..راستش..میگم..امم…

 

دستش رو زد زیر چونه ام و سرم بلند کرد:
-نترس..بگو ببینم چی تو سرت می گذره که به من من کردن افتادی…

دلم رو زدم به دریا و صاف تو چشم هاش خیره شدم:
-میگم..نظرت چیه چند جلسه بریم پیش روانشناس؟…

یک ابروش رو انداخت بالا و با لحن طلبکاری گفت:
-چرا اونوقت؟..

-خب همینجوری..بقیه چرا میرن ما هم به همون دلیل بریم…

-بقیه مشکل دارن..

لب هام رو جمع کردم و اروم گفتم:
-خب ما هم..

پرید تو حرفم و با لحن شاکی و همچنان طلبکاری گفت:
-ما هم؟..اره چون من یه وقتایی عصبی میشم و دوتا داد میزنم، منو بکشون پیش روانشناس…

-نه فقط بخاطره اون نمیگم..منم مشکل دارم..هنوز گاهی کابوس میبینم و تو خواب اذیت میشم….

توجهش جلب شد و اخم هاش رفت تو هم:
-کابوس چی؟..

سرم رو پایین انداختم و لب زدم:
-شاهین..

صدای متعجبش باعث شد نگاهش کنم:
-چی؟..چرا زودتر نگفتی؟..

-اخه همیشگی نیست..یه وقتایی که در طول روز خسته میشم یا یه اتفاقی میوفته، شبش کابوس اون روزهارو میبینم….

با خجالت نگاهم رو ازش دزدیدم:
-کابوس اون روزهایی که می رفتم پیشش و اذیتم میکرد…

-اینو الان باید بگی؟..

 

شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:
-فکر می کردم از ترسِ و با اجرای حکم بهتر میشم اما نشد…

-میشناسی یه روانشناس خوب؟..

با خوشحالی نگاهش کردم:
-پیدا میکنم..میایی؟..

-من نه..تو میری..

اخم هام رفت تو هم و با دلخوری نگاهش کردم:
-تنهایی اصلا نمیرم سامیار..اگه تو هم میایی با هم میریم…

-من با روانشناس چیکار دارم..تو کابوس میبینی..

-خب برای تو هم خوبه..با هم میریم مشکلاتمونو حل میکنم…

جواب نداد که دستش رو تو دست هام گرفتم:
-سامیار خواهش میکنم..

باز هم جواب نداد و با لج گفتم:
-اگه تو نیایی منم نمیرم..

-گفتم نه سوگل..اینقدر چونه نزن..

-تورو خدا..سامیار..

چپ چپ نگاهم کرد که با التماس گفتم:
-خواهش میکنم..

نگاهش رو ازم گرفت و با مکث گفت:
-حالا ببینم چی میشه..

با خوشحالی دستش رو که تو دستم بود اوردم بالا و محکم پشت دستش رو بوسیدم:
-این یعنی اره؟..

از اصرار و لجبازیم خنده ش گرفت و من هم با ذوق خندیدم:
-مرسی عزیزم..

سری به تاسف تکون داد و من با ذوق لم دادم تو بغلش اما چیزی نگذشته بود که دوباره یاده عسل افتادم و دلم پر از نگرانی شد:
-وای سامیار..

-چی شد؟..

-عسل زنگ نزد..

 

تا خواست چیزی بگه صدای مادرجون از پشت سرمون اومد:
-مثل اینکه صلح برقرار شده..

با خجالت خندیدم و برگشتم نگاهش کردم:
-ببخشید مادرجون..ما هردفعه میاییم اینجا یه ناراحتی واسه شما درست میکنیم…

-این چه حرفیه مامان جان..شما خوشحال باشین ما دیگه چیزی نمی خواهیم…

با ذوق براش بوسی فرستادم که خنده ش گرفت و سری تکون داد…

سامیار دستش رو انداخت دور گردن من و رو به مادرش گفت:
-شازده پسرت معلوم نیست دختر مردمو کجا برداشت برد..دو ساعت داریم زنگ میزنیم اما جواب نمیده….

مادرجون با نگرانی اومد طرفمون و گفت:
-یعنی چی؟..به سامانم زنگ زدین؟..

سرم رو تکون دادم:
-نه..گفتم یکم صبر کنم اگه بازم جواب نداد بعد به سامان زنگ میزنم…

روی مبل روبرومون نشست و نگاهی به ساعت روی دیوار کرد:
-منم نگران شدم..سامیار یه زنگ به سامان بزن ببین کجا رفتن…

دلم براش سوخت..چقدر بخاطره ما اذیت میشد..

هر دفعه می اومدیم اینجا یه اعصاب خوردی درست می کردیم و اون هم پا به پای ما غصه می خورد و ناراحت میشد….

نگرانی برای ما کم بود حالا سامان و عسل هم اضافه شده بودن…

با محبت نگاهش کردم و گفتم:
-نگران نباشین..سامیار درست میگه..احتمالا گوشیش رو سایلنتِ متوجه نمیشه بهش زنگ میزنیم….

 

مادرجون سرش رو تکون داد:
-اره عزیزم..تو نگران نباش..امروز خیلی استرس کشیدی برات خوب نیست…

لبخندی بهش زدم:
-چشم..حالم خوبه..

سامیار گوشیش رو از جیبش دراورد و درحالی که داشت شماره می گرفت، گفت:
-شما دیگه شورشو دراوردین..یه تنه ابروی هرچی عروس و مادرشوهر هست رو بردین…

من زدم زیر خنده و مادرجون هم لبخند زد و گفت:
-اینقدر حرف بیخود نزن..زنگ بزن ببینم این دوتا بچه کجا موندن…

سامیار گوشی رو گذاشت کنار گوشش و گفت:
-جایی نموندن..پسر سواستفاده گر و رو مخیت، دخترِ رو برده یه جا داره تسلی میده و از اب گل الود ماهی میگیره….

خنده ام گرفت..هیچ فرصتی رو برای حاضر جوابی و بدجنسی از دست نمیداد…

با خنده ای فرو خورده بهش چشم غره رفتم و به گوشی اشاره کردم:
-جواب نمیده؟..

ابروهاش رو انداخت بالا و “نچ”ی گفت..

گوشه ی لبم رو جویدم و سامیار دوباره شماره ش رو گرفت و گفتم:
-یه چیزی شده..

-خیلی خب..بذار مطمئن بشیم یه چیزی شده بعد شیون راه بنداز…

-وای سامیار خدانکنه..

خیره و بی حرف اول به من و بعد با مکث به مادرجون نگاه کرد و گفت:
-من چیزی گفتم که میگه خدانکنه؟..والا حرف خودشو تکرار کردم…

 

دوباره خنده ام گرفت و گفتم:
-سامیار من حالم خوب نیست نمیفهمم چی میگم..تورو خدا اذیتم نکن…

قبل از اینکه فرصت کنه جواب من رو بده، انگار تماس برقرار شد که از جا پرید و با صدای بلندی گفت:
-معلوم هست کدوم گوری هستی که جواب نمیدی؟…

با حرص صداش کردم که دستش رو به معنی ساکت باش گرفت بالا و دوباره بلند گفت:
-بیخود کردی..عسل کجاست؟..

نمی دونم سامان چی جواب داد که سامیار با حرص بیشتری گفت:
-چرت نگو سامان..تقصیر ماست که گوشتو دادیم دست گربه…

من هم از جا بلند شدم و کنارش ایستادم:
-چی میگه؟..

جواب من رو نداد و به سامان گفت:
-زن من اینجا داره از نگرانی دق میکنه اونوقت شما عشقتون نمیکشه جواب گوشیتونو بدین؟..کجا بردی دختر مردمو؟….

با جواب سامان یهو صورتش اروم شد و گفت:
-حالش خوب بود؟..جواب گوشیشو نمیده..

مکثی کرد و به حرف های سامان گوش داد و بعد گفت:
-خیلی خب..مامان میگه بیا خونه..

ابروهام از تعجب رفت بالا..خودش نگران برادرش بود اما نمی خواست بروز بده و الکی از قول مادرجون حرف میزد….

نمی دونم سامان چی جوابش رو داد که دوباره اخم کرد و گفت:
-زر نزن سامان..تا نیم ساعت دیگه خونه ای..

دیگه اجازه ی حرف زدن به سامان نداد و با تموم شدن حرفش گوشی رو سریع قطع کرد…

با استرس نگاهش کردم و گفتم:
-چی گفت؟..عسل هنوز باهاش بود؟..

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان دختر شیطان/پارت شانزده

  _چه کمکی میخوای بکنی؟چیکار میخوای بکنی که بتونم بشم مانلی قبل؟! +هرکاری بخوای انجام …

21 دیدگاه

  1. چرا نمی زارید مگه قرار نبود دیروز بزارید.

  2. لطفا هرچه سریعتر پارت بعدی رو بزارید،داستان داره یادمون میره!

  3. ملیسا ایزانلو

    سلام ببخشید ولی دیگه خیلی زمان گذشته اونم جاهای حساس رمان

  4. میشه لطف کنید حداقل بگید کی پارت میذارید؟ دوهفته شدههههه

  5. خواهش میکنم زودتر بزارید توروخدا یا حداقل زمانشو بگید🥺🥺

  6. سلام پارت جدید رو کی می‌ذارید.

  7. سلام میشه لطفا پارت گزاری رو بزارید به روال اولش باشه اولش ک ۵ روز یه بار بود بعد شد هفته ای یه بار الان شده ۲ هفته یا ۱۰ روز یه بار .میشه لطفا جد اقل آنقدر ک دیر میکنید تو پارت گزاری به همون انده زه زیادی کنید.به همون روال اول بزاریدش ممنون میشم.

  8. بابا چه وضعشه دیگه پارت نمی ذارید؟

  9. ملیسا ایزانلو

    سلام رمانتون عالی داره میشه لطفا همین جوری پیش برین و لطفا پارت جدید را بزارید یه هفته گذشته لطفا ممنون

  10. ملیسا ایزانلو

    سلام پارت جدید لطفا

  11. ملیسا ایزانلو

    پارت جدید پارت جدید پارت جدید لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا

  12. لطفا سریع تر پارت جدید و بزارید ممنون میشم چون اینجوری اون ذوقی که برای خوندن رمان داریم از بین میره🥺😔

  13. سلام .. میشه بگید پارت بعدی کی گذاشته میشه ؟؟

  14. دُرَفًشّآنًّ

    چرا پارت جدید گرداب و فصل دوم استاد متجاوز من رو کی میزارین یه هفته گذشته… :\

  15. ملیسا ایزانلو

    سلام چرا پارت نمیدین جونمون به لبمون رسید یه هفته شده

  16. ملیسا ایزانلو

    سلام رمانتون عالی داره میشه لطفا همین جوری پیش برین و لطفا پارت جدید را بزارید یه هفته گذشته

  17. ملیسا ایزانلو

    سلام امیدوارم که تا سه روز دیگه پارت جدید را بزارید و لطفا همین گونه ادامه دهید. و بگویید به طور کلی چند پارت است

  18. لطفا زود به زود پارت بذارید….
    باز یه هفته نشه

  19. ملیسا ایزانلو

    سلام خسته نباشید محشر بود

  20. خداروشکر بالاخره پارت طولانی گزاشتی
    ولی هنوز جای پیشرفت داری😂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *