خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت صدو سیو چهار

رمان گرداب/پارت صدو سیو چهار

 

یک دستم رو از بدنش جدا کردم و روی کمرم گذاشتم:
-اخ سامیار..

بیچاره هول شد و با نگرانی تو جاش نیمخیز شد و دستش رو روی دستم گذاشت:
-چی شد؟..درد میکنه؟..چیکار کنم من؟..زنگ بزنم به دکترت؟…

دلم براش سوخت و داشت خنده ام می گرفت اما خودم رو کنترل کردم و با ناله گفتم:
-اخ اخ..کمرم درد گرفت یهو..وای سامیار..

با نگرانی زیادی کمرم رو گرفت و گفت:
-تو که خوب بودی..چی شد یهو؟..

-نمی دونم یه دفعه درد گرفت..شاید چون اذیتم کردی و قبول نکردی بریم شمال…

صورتش رو جمع کرد و اخم هاش رو کشید تو هم و نگاهش تو صورتم ثابت موند…

لبم رو گزیدم..تازه فهمید گولش زدم..چشم هاش رو بست و دوباره تو جاش نشست و نفس عمیقی کشید….

با استرس نگاهش کردم..منتظر بودم هرلحظه منفجر بشه از عصبانیت…

اروم و با ترس صداش کردم:
-سامیار جان..

دستی به صورتش کشید و با دیدن حالش پشیمون شدم و لب زدم:
-ببخشید..

چشم های سرخش رو باز کرد و سرش رو چرخوند طرفم و اروم گفت:
-خوبی؟..

با شرمندگی سرم رو پایین انداختم..منتظر بودم الان کلی داد و بیداد کنه اما هنوز نگرانم بود و داشت حالم رو می پرسید….

لبم رو محکم تر به دندون گرفتم و سرم رو بلند کردم…

 

با خجالت نگاهش کردم و دستم رو روی سینه ش گذاشتم:
-ببخشید..فقط می خواستم شوخی کنم..

قلبش با چه شدتی می کوبید..معلوم بود خیلی نگران شده..به خودم لعنت فرستادم با این شوخی مسخره و بی مزه ام….

مچ دستم رو گرفت و با حرص از روی سینه ش برداشت…

از جاش بلند شد و من هم سریع بلند شدم..

چنگی به موهاش زد و دوباره نفس عمیقی کشید..داشت سعی می کرد خودش رو اروم کنه…

پشتش رو بهم کرد و بی حرف راه افتاد سمت حمام که سریع مچ دستش رو گرفتم و اجازه ندادم بره:
-سامیار..

دستش رو به ضرب از تو دستم کشید که سریع از پشت بغلش کردم و دست هام رو روی شکم سفت و شش تیکه ش پیچیدم تو هم….

روی کمر لختش رو بوسیدم و با بغض گفتم:
-معذرت میخوام..فکر نمی کردم اینقدر نگران بشی..ببخشید…

بازم چیزی نگفت..می دونستم می خواد احترامم رو نگه داره و اگه دهنش باز میشد، با این عصبانیت، کلی حرف بارم می کرد….

سعی کرد دست هام رو باز کنه که حلقه ی دست هام رو محکمتر کردم و نالیدم:
-سامیار..نرو..تورو خدا..یه چیزی بگو..

دوباره کمرش رو بوسیدم:
-ببخشید..ببخشید..

صدای نفس بلند و عمیقش پیچید تو گوشم و خش دار و دو رگه گفت:
-خیلی خب..ولم کن..

-نمیری؟..

 

مکثی کرد و گرفته گفت:
-میرم یه دوش بگیرم..جایی نمیرم..

مثل بچه ها دست هام رو دورش محکم تر کردم و گفتم:
-نه نمیخوام..نمیذارم بری..

اعصابم خورد شده بود..بعد از چند ماه چه شور و هیجانی برای نزدیک شدن بهم داشت و با بی فکری زده بودم تو حالش….

گونه ام رو روی کمرش گذاشتم و با بغض بیشتری گفتم:
-فکر کن اصلا چیزی نگفتم..مسافرتم نمیخوام..بیا بشین…

درحالی که دست هام همچنان دورش بودن به سختی چرخید طرفم و نگاهم کرد…

چشم هاش اروم تر شده بود و دیگه مثل چند دقیقه قبل طوفانی نبود…

با لب های برگشته نگاهش کردم که لبخنده محوی زد و سرش رو تکون داد:
-حالا چرا اینطوری چسبیدی بهم و ولم نمیکنی؟..

-ولت کنم میری..

-نمیرم..

با تردید دست هام رو شل کردم و گفتم:
-بیا بشین..

با جفت دست هاش موهام رو از دو طرف صورتم کنار زد و روی گوش هام رو گرفت:
-دیگه این کارو نکن..

چشم هام رو باز و بسته کردم:
-چشم..ببخشید..

سرش رو خم کرد و لب هاش رو طولانی به پیشونیم چسبوند…

پلک هام روی هم افتاد و انگار از طریق لب هاش چندتا ارامبخش همزمان بهم تزریق کرد…

لب هاش رو که برداشت لبخنده محوی زدم و با دوتا دستم یک دستش رو گرفتم و کشیدم سمت تخت….

 

نشوندمش لبه ی تخت و با پررویی روی پاهاش نشستم…

دست هام رو دور گردنش حلقه کردم و گفتم:
-سنگین شدم نه؟..

مهربون و نجواگونه لب زد:
-نه عزیزم..

پیشونیم رو به پیشونیش تکیه دادم:
-ناراحت نیستی دیگه؟..

روی چونه ام رو بوسه ای زد و یک دستش رو روی کمرم و دست دیگه ش رو روی موهام گذاشت:
-نه..ناراحت نبودم..

مکثی کرد و اروم تر گفت:
-ترسیدم..

-پس چرا داشتی می رفتی؟..

-نخواستم یه وقت چیزی بگم ناراحت بشی..

دستم رو از پشت گردنش کشیدم و نوازش گونه از همونجا بردم سمت کمرش و لبخند زدم:
-از چی ترسیدی؟..

-از اینکه چیزیت بشه..از روزی که دکترت گفت باید خیلی مواظبت باشم، استرس گرفتم..همش نگرانم که یه وقت اتفاقی نیوفته….

-نه عزیزم..دکتر به همه توصیه میکنه..البته که باید خیلی مراقب باشیم اما اینقدر نگرانی هم دیگه زیاده..تازه از الان ویارم هم دیگه کمتر میشه…..

روی بازوم رو نوازش کرد و گفت:
-یعنی دیگه صبحا حالت بد نمیشه؟..

-کمتر میشه و دیگه کم کم قطع میشه..

متفکرانه تو چشم هام نگاه کرد و جدی گفت:
-این وسواست روی لباس های منم از بین میره؟…

خنده ام گرفت و بلند زدم زیر خنده:
-اخه رنگ بعضیاشون خیلی بده..خوشم نمیاد..

-تا چند ماه پیش بد نبودن، الان بد شدن؟..

شونه ای بالا انداختم:
-خب چیکار کنم..دست خودم که نیست..بدم میاد…

 

چشمکی زد و با بدجنسی گفت:
-واسه همینا که ازشون بدت اومده، قبلا غش و ضعف میرفتی…

دوباره خندیدم و با کف دستم که هنوز روی کمرش بود ضربه ای بهش زدم:
-بدجنس..

-خوبه حالا از خودم بدت نیومده..

خودم رو بیشتر بهش چسبوندم و محکم روی لب هاش رو بوسیدم:
-اخه مگه میشه از عشقم بدم بیاد..تازه خبر نداری ویار بوی تنت رو هم دارم…

-یعنی چی؟..

چشم هام رو خمار تو چشم هاش دوختم و لب زدم:
-یعنی وقتی نیستی بوتو هوس میکنم..

ابروهاش رو انداخت بالا:
-اوه..

بینیم رو به گردنش نزدیک کردم و بوی تنش که فقط مخصوص خودش بود رو نفس کشیدم و اروم تر گفتم:
-صبحا از این تخت که میری بیرون مثل معتادا بی قرار میشم..خوابالود بلند میشم تیشرتی که از تنت کندی و رفتی رو پیدا میکنم و میگیرم جلوی بینیم..هی نفس میکشم، هی نفس میکشم تا اروم بگیرم و بخوابم…..

صورتم رو نوازش کرد:
-پس واسه همین وقتی میام تیشرتام رو تختمون پیدا میشه…

سرم رو تکون دادم که با محبت گفت:
-من قربون خودت و ویارت..

-خدانکنه..

نگاهش رو از چشم هام اروم و با شور کشید پایین و به لب هام خیره شد…

انگشت هاش رو هم با یه حالت خاصی از روی صورتم کشید تا روی گلوم و کنار گردنم رو تو دستش گرفت….

با اون یکی دستش که روی کمرم بود فشارم داد سمت خودش…

 

لب هاش نیمه باز شد و بی اختیار چنگ زدم تو موهای پس سرش و چشم هام رو بستم…

لب های نرم و پرحرارتش که روی لب هام نشست، مثل همیشه دلم لرزید و احساس کردم پشت گوش هام داغ شد….

بازی لب هاش روی لب هام باعث شد چنگم تو موهاش محکم تر بشه و با جون و دل همراهیش کردم…

چقدر دلم براش تنگ شده بود..برای این بوسه های داغ و پر هوسش…

لب هام رو بین لب هاش می فشرد و هر چند لحظه، سرش رو به یک طرف خم می کرد و محکم من رو به خودش می چسبوند….

انگار این فاصله براش کافی نبود و می خواست من رو تو خودش حل کنه…

نمی دونم چقدر لب هام رو بوسید و بین لب هاش بازی داد که بالاخره دل کند و ازم کمی فاصله گرفت….

نگاهم که به چشم های خمار و قرمزش افتاد بی اختیار لب زدم:
-دوستت دارم..

نفسش رو فوت کرد تو صورتم:
-منم دوستت دارم..دنیا رو هم با این لحظه و بودن کنار شما عوض نمی کنم…

-ما؟..

لبخنده جذابی زد:
-تو و نی نی خوشگلت..

من هم لبخند زدم و اروم گفتم:
-من چی بگم..مگه چی دارم تو این دنیا جز شما دوتا..همه ی جون و زندگی منین…

با همون لبخند خوشگل و خمارش، دستش رو برد لای موهام و سرش رو بین شونه و گردنم قایم کرد….

 

پوست گردنم رو که بین لب هاش گرفت، سرم رو بردم بالا و چشم هام رو بستم و نفسم رو با اهی عمیق بیرون دادم….

از همونجا تو گردنم جوابم رو داد:
-جون دلم..

دستش تو موهام محکم تر شد و سرم رو نگه داشت و بازی لب و زبونش روی گردنم خشن تر شد….

جوری که می دونستم حتما جاش خون مرده میشه..مثل همیشه…

به نفس نفس افتادم و بی قرار به تن لختش چنگ زدم:
-سامی..یار..

سرش رو بلند کرد:
-جان..

اجازه ی حرف زدن بهم نداد و دوباره به جون لب هام افتاد..داغ تر و خشن تر از قبل…

تمام سعیم رو می کردم که همراهیش کنم و ازش عقب نمونم…

از حرکت هول و شتاب زده ام یک لحظه خنده ش گرفت و همینجور که لب هاش روی لب هام بود لبخند زد….

دستش رو پشت کمرم گرفت و با یه نیم چرخ و با احتیاط بالا تنه ام رو خوابوند روی تخت…

خودم رو کشیدم بالا تر و پاهام رو هم اوردم روی تخت..

سامیار زانوهاش رو دو طرفم گذاشت و روی تنم خیمه زد…

با بی تابی دو طرف صورتش رو گرفتم و کشیدم سمت خودم…

بوسه ای روی لب هاش زدم:
-دوستت دارم..

دوباره بوسیدم و دوباره با ناله تکرار کردم:
-دوستت دارم..

باز لب هام رو به لب هاش چسبوندم اما دیگه اجازه نداد فاصله بگیرم و بی قرار و با حرصی شیرین شروع کرد به بوسیدنم….

 

یک دستش رو کنار سرم روی تشک تخت و اون یکی دستش رو روی رون پام که پیراهن کوتاه و خنکم از روش جمع شده بود، گذاشت و با سر انگشت هاش نوازش کرد….

دست هام رو از کنار پهلوهاش بردم پشت کمرش و فشارش دادم سمت خودم که لب هام رو ول کرد و نفس زنان گفت:
-اروم..مواظب باش..

یک لحظه موقعیتم رو فراموش کردم و داشتم با دست هام فشارش میدادم روی خودم…

چشم هام رو بستم و نفس زدم:
-حواسم نبود..

-خوبی؟..

دست هام رو روی سینه ش کشیدم:
-خوبم..

-هرجا اذیت شدی بگو..

-باشه عزیزم..نگران نباش..

خم شد دوباره روی گردنم و با بوسه های کوچک و خیس رفت سمت سینه ام و قفسه ی سینه ام رو هم بوسید و بعد سرش رو بلند کرد….

نفس عمیقی کشید و پیراهنم رو جمع کرد بالا و خودم هم کمکش کردم و دست هام رو بردم بالا…

با یک حرکت پیراهنم رو از تنم دراورد..

خودم رو با خجالت جمع کردم و یه جورایی زیر تنش پناه گرفتم…

عاشق این بودم که با تنش اینجوری محاصرم می کرد و بین بازوهاش قفل می شدم…

سنگینیش رو انداخته بود روی زانوهاش و بدون این که فشاری بهم وارد بشه، خودش رو چسبوند بهم….

یک دستش رو از روی شکمم حرکت داد به سمت بالا و صورتش رو هم خم کرد روی تنم و نفسم حبس شد و چشم هام رو بستم…..

 

هنوز نفسم جا نیومده بود و بدنم می لرزید..

سامیار خم شد پتو رو کشید روی جفتمون و دست هاش رو دورم حلقه کرد…

روی موهام رو بوسید و درحالی که هنوز نفس نفس میزد گفت:
-سردته؟..

سرم رو به نشونه ی “نه” تکون دادم و بیشتر خودم رو تو بغلش جمع کردم…

یک پاش رو هم انداخت روم و گفت:
-خوبی؟..

با خجالت لب زدم:
-اره..

-جونم..خجالت میکشی؟..

لبخند زدم و بی حرف روی سینه ش رو بوسیدم..

موهام رو با دستش از روی صورت و دور گردنم جمع کرد و انداختم پشتم و گفت:
-درد که نداری؟..

-نه سامیار..چرا اینقدر نگرانی؟..

-دست خودم نیست..

با نوک انگشت هام روی سینه ش رو نوازش کردم:
-خوبم..از همیشه خوب تر..

اروم خندید:
-جان..

صورتم رو چسبوندم به گردنش و بوی تنش رو نفس کشیدم و کمی بینمون سکوت شد…

چشم هام رو بسته بودم و پر از ارامش بودم..

انقدر این روزها حالمون خوب بود و خوشحال بودیم که همش نگران بودم اتفاقی بیوفته و این شادی ازمون گرفته بشه….

این اضطراب و استرسم انقدر زیاد بود که نمی تونستم نادیده ش بگیرم و بی خیالش بشم…

 

لای چشم هام رو باز کردم و اروم صداش زدم:
-سامیار..

حرکت دستش روی موهام برای لحظه ای متوقف شد:
-جونم..

ترس تو صدام متعجبش کرده بود و برای همین بی حرکت شد…

نفس عمیقی تو گردنش کشیدم:
-من حالم یه جوریه..

مکثی کرد و بعد کمی عقب رفت تا بتونه صورتم ببینه:
-چه جوری؟..تو که گفتی خوبی..درد داری؟..

-نه نه..منظورم این نبود..

-پس چی؟..

من هم سرم رو کمی عقب بردم و بهش نگاه کردم:
-نمی دونم چرا و برای چی اما نگرانم..یه ترسی تو دلمِ..همش دلهره دارم…

اخم هاش رو کشید تو هم:
-چرا عزیزم؟..ما که خداروشکر مشکلی نداریم..همه چی مرتبه…

-ترسم از همینه..

-یعنی چی؟..

لب هام رو جمع کردم و نگاه دو دو زده ام رو تو چشم هاش قفل کردم:
-اگه اتفاقی بیوفته چی؟..می ترسم یه چیزی پیش بیاد و این خوشیمونو ازمون بگیره..من نمی خوام خوشحالی این روزامو از دست بدم..نمی خوام این….

نگاهش مهربون شد و پرید تو حرفم:
-بیخودی نگرانی عزیزم..بخاطره اتفاقاتیِ که پشت سر گذاشتی..چیزی نمیشه، خیالت راحت باشه….

-دلم زیر و رو میشه سامیار..هرلحظه که میگذره ترسم بیشتر میشه..من عاشق این روزهامونم..تازه دارم طعم خوشبختی رو میچشم..نمی خوام اتفاقی بیوفته و باز دوباره داغون بشم…..

 

با صبر و حوصله داشت به نق هام گوش میداد و نوازشم میکرد…

سکوت کرد تا من تمام نگرانی و ترسم هام رو تو اغوشش خالی کنم…

دستم رو روی سینه ش مشت کردم و لب زدم:
-سامیار تو که منو ول نمیکنی..نه؟..

چشم هاش رو گرد کرد:
-بخاطره این فکر مسخره داری خودتو اذیت میکنی؟…

-نه اما اینقدر نگرانم که به همه چی فکر میکنم..این پررنگ تر از همشونه…

دسته ای از موهام رو دستش گرفت و برد سمت بینیش و پلک هاش روی هم افتاد…

عطر موهام رو نفس کشید و بعد بوسه ای بهشون زد:
-مگه می تونم ولت میکنم..

-چرا نتونی؟..وقتی چاق و بی ریخت شدم، ممکنه ازم بدت بیاد..شاید از ما و زندگی متاهلی خسته بشی..دلت برای زندگی مجردیت تنگ بشه و بخواهی مثل قبل…..

پرید تو حرفم و با تعجب گفت:
-سوگل زده به سرت؟..این چرت و پرت ها چیه میگی…

-راست میگم دیگه..من ماه های باقیمونده خیلی چاق میشم..بد هیکل میشم..ماه های اخر دیگه نمی تونم مثل الان برات زن باشم..تو این مدل زندگی رو بلد نیستی..من ترسم الکی نیست..تو بالاخره از این اوضاع خسته میشی و دیگه منو نمی خواهی..اونوقت من چیکار کنم..سامیار من بدون تو میمیرم..فقط تورو دارم..اگه ولم کنی میمیرم……

سکوت کرده بود و بهت زده به چونه ی لرزون و چشم های پر اشکم نگاه میکرد…

بغضم ترکید و اشک هام روی صورتم ریخت و سامیار چشم هاش رو بست و نفس عمیقی کشید تا به خودش بیاد و حرف های بی سر و ته ام رو هضم کنه…..

 

بدن برهنه ام رو محکم تو اغوشش فشرد و مهربون و با حوصله گفت:
-این حرفها چیه میزنی اخه قربونت برم..مگه با یه پسر بیست ساله ازدواج کردی که این فکرهارو میکنی..من می دونم چطوری دارم زندگی میکنم و از زندگی چی میخوام..از لحظه ای که حس کردم تورو دوست دارم دیگه به هیچ دختری حتی فکرم نکردم..اصلا به گوشه ی ذهنمم نیومده که کسی جای تورو بگیرم..تمام زندگی من تویی..تو خوده منی..مگه ادم به خودش میتونه خیانت کنه..من تو چه فکریم و تو به چی فکر میکنی…..

با صورتی پر از اشک، هق زدم:
-تو چه فکری هستی؟..

لبخند زد و با نوک انگشت هاش اشک هام رو از روی صورتم پاک کرد:
-تو فکر اینکه اونجوری که میگی چاق بشی و من ببینمت..دخترمون زودتر به دنیا بیاد و من تو بغل تو ببینمش و کیف کنم..حتی تصورشم دلمو می لرزونه..دارم لحظه شماری میکنم برای وقتی که دوتاتونو باهم تو بغلم بگیرم و دنیا مال من بشه…..

تو سکوت و با خوشحالی نگاهش می کردم و دوست داشتم بیشتر بگه…

دلم می خواست همینجور ادامه بده و گوشم پر باشه از صداش و حرف هاش و دیگه فرصت نکنم به چیزهای بد و ناراحت کننده فکر کنم….

با دیدن چشم های پر ذوقم، لبخندش پررنگ تر شد و سرش رو خم کرد و پیشونیم رو با محبت بوسید….

بعد لب هاش رو پشت پلک های خیسم گذاشت و روی هردو چشمم رو بوسه ای زد و اروم گفت:
-تو در همه حالتی به چشم من زیباترین زن دنیایی..مطمئنم مامان خیلی خوشگلی هم میشی….

نفس عمیق و اسوده ای کشیدم:
-برای اینکه دلمو خوش کنی اینجوری میگی؟..

-نه عزیزدلم..

 

دستش رو زیر چونه ام زد و سرم رو بلند کرد:
-چرا بهونه میگیری سوگل؟..میدونم مشکلت این چیزها نیست و از دل من خبر داری…

درست می گفت اما خودم هم نمی دونستم مشکلم چیه…

ترس و نگرانیم از این چیزها نبود و به قول سامیار داشتم بهونه می گرفتم…

دوباره چونه ام لرزید و لب زدم:
-نمی دونم..

دستش رو روی سرم گذاشت و صورتم رو به سینه ش چسبوند:
-چته اخه عشقم..

لحن مهربون و سینه ی پهن و محکمش که صورتم بهش چسبیده بود و حس حمایت فوق العاده ای بهم میداد، باعث شد دوباره بغضم بترکه و بزنم زیر گریه…..

یک دستم رو دور کمرش حلقه کردم و محکم تر خودم رو بهش چسبوندم…

می دونستم بخاطره بارداری هورمون هام بهم ریخته و حساس شده بودم اما انقدرش هم دیگه زیاد بود….

دلم می خواست فقط گریه کنم و حال و هوای غریبی داشتم…

سامیار دستش رو روی موهام کشید و اروم گفت:
-خیلی خب..یکم گریه کن اروم شی..

همین طور صورت و موهام رو نوازش می کرد و من هم ریز ریز اشک می ریختم و هق می زدم…

هر چند لحظه یک بار هم لب هاش رو روی فرق سرم حس کردم و بوسه ای میزد…

نمی دونم چقدر گذشت که اروم تر شدم اما نگرانی و دلشوره ام اصلا کم نشده بود…

می ترسیدم اتفاقی بیوفته و این حالم بخاطره همون باشه…

 

نفسم رو بریده بریده بیرون دادم و سامیار گفت:
-بذار یه لیوان اب برات بیارم..ببین چیکار کردی با خودت…

خواست ازم فاصله بگیره که چنگ زدم به بازوش و نگهش داشتم:
-سامیار یه وقت اتفاقی نیوفته..

-چه اتفاقی؟..

سرم رو به چپ و راست تکون دادم:
-نمی دونم..کسی طوریش نشده باشه..

-عزیزم همین دو ساعت پیش با همه حرف زدیم..تو این دو ساعت چه اتفاقی میتونه افتاده باشه…

کلافه و شاکی گفتم:
-چرا متوجه نیستی..من نگرانم..دلشوره دارم..

جوابم رو نداد و می دونستم داره باهام مدارا میکنه تا اروم بشم وگرنه این همه صبوری ازش بعید بود….

اب دهنم رو قورت دادم و نگران گفتم:
-عسل زنگ زد..نذاشتی جواب بدم..

-ای بابا..خب بد موقع زنگ زد..من تو یه دنیای دیگه بودم اون موقع…

لحن شیطون و اون لبخند گوشه ی لبش، باعث شد با همون حال بدم لبخند کمرنگی بزنم…

اما خیلی سریع از روی لب هام محو شد و نگران گفتم:
-شاید می خواست چیز مهمی بگه..

-باشه..بهش زنگ میزنیم کاری نداره که..بذار اول یه لیوان اب بهت بدم…

تو جاش نشست و چرخید و پارچ اب و لیوان رو از روی عسلی برداشت..یه مقدار اب تو لیوان ریخت و پارچ رو دوباره روی عسلی گذاشت….

دستش رو برد زیر سرم و گفت:
-بیا یکم اب بخور..صورتشو ببین…

می دونستم بخاطره گریه الان صورتم قرمز شده و دور چشم هام کلی پف کرده…

 

چند جرعه اب از لیوانی که جلوی لب هام گرفته بود خوردم و بعد سرم رو عقب کشیدم:
-مرسی..

سرش رو تکون داد و لیوان رو دوباره سر جاش گذاشت..

پتو رو کشیدم بالا تا تنم معلوم نباشه و گفتم:
-گوشیمو بده..

سری به تاسف تکون داد و گوشی رو داد دستم و خودش تکیه داد به تاج تخت و دست به سینه نگاهم کرد….

با شرمندگی نگاهش کردم..اون همه شور و هیجانش رو کوفتش کرده بودم…

درحالی که شماره ی عسل رو می گرفتم، اروم لب زدم:
-ببخشید..

یک ابروش رو انداخت بالا:
-چرا؟..

-دارم اذیتت میکنم ولی به خدا دست خودم نیست..دلم اشوبه..خیلی بی قرارم…

-من اذیت نمیشم..این حالت عصبیم میکنه..تو خوب باشی کافیه برام…

لبخندی بهش زدم و گوشی رو کنار گوشم گذاشتم و پوست لبم رو جویدم و منتظر شدم جواب بده….

به چهارمین بوق نرسیده بود که جواب داد:
-سلام گل گلی..

لحن شاد و پر ذوقش رو که شنیدم خیالم راحت شد و نفس اسوده ای کشیدم:
-سلام خوبی؟..

-خوبم عزیزم تو چطوری؟..

نگاهی به سامیار کردم که متوجه شده بود مشکلی نیست و داشت چپ چپ نگاهم می کرد…

لبخندی بهش زدم و جواب عسل رو دادم:
-منم خوبم..زنگ زده بودی من خواب بودم، نتونستم جواب بدم..چیزی شده؟…

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صد وپانزده

_ داشت درموردش از من سئوال میپرسید مشخصه حسابی عاشقش شده مهسا حسابی شوکه شده …

20 دیدگاه

  1. سلام چطور میشه رمان توی سایتتون گذاشت؟انجمن دارید یا به صورتیه که برای ادمین ارسال میشه ایشون پارت ها رو میزاره؟

  2. یکم وقت شناس باشید اهمیت بدین به طرافدارای رمانتون برعکسین شما بقیه سعی میکنن واسه رمانی که مینویسن طرفدار جذب کنن شما بدتر ادمو دلسرد میکنین با این لفت دادنتون😐😐😐😑😑😑😕😕

  3. وای که از دست شما چرا اینجوری میکنید انقدر بی توجهیم نوبره والا

  4. پارت جدید؟؟؟؟؟

  5. من که از خوندن رمانتون منصرف شدم…واقعا باورنکردینه که انقدر بی توجه اید به نظر مخاطبان…حداقل یه اهمی یه اوهومی بکنید هم بد نیست!
    من این همه رمان خوندم ولی تابحال ندیدم یه سایت انقدر بی مسئولیت و بی توجه باشه!
    اگر اینجوری ادامه پیدا کنه مطمئن باشید خیلیا مثل من از خوندن رمانتون صرف نظر میکنن!
    لااقل یه کامنتی بزارین بگین توش چرا اینقدر لفتش میدید؟!
    چرا آخه؟😕

  6. واقعا چه وضعشه هیچ سایتی مثل شما انقدر طول نمیده آخه خداییش چه خبره دو هفته شده حالا قبلش هفته ای یه پارت میزاشتین یه چیزی الان دو هفته که پارت نذاشتین لطفا پیگیر باشین 😒😬😬😠😭😭😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬

  7. ملیسا ایزانلو

    ماشالله ماشالله چقدر زود پارت میزارن احسنت احسنت 👏👏👏👏👏👏👏👏😡😡😡😡😡😡😡😭😭😭😭😭😭

  8. واقعا هیچ سایتی رو مثل شما ندیدم اینقدر دیر به دیر پارت بزاره من سایتای دیگه رمان میخونم هرروز پارت میزارن اونم پارتای طولانی شما هفته ای یه بارم نمیزارین واقعا خسته کننده شده

  9. چرا پارت نمیزارید ای بابا دوهفته خیلی زمان زیادیه 😡😡😡لطفا به نظرات یکم توجه داشته باشید اهمیت بدین به کسایی که رمانتونو دنبال میکنن یه زمان معین تعیین کنید

    • کاملا درسته
      هیچ توجهی به نظر مخاطباتون ندارین ما رمان یادمون میره چه وضعیه اخه

  10. کی پارت جدید میذارید

  11. پارت بزارید دیگهههههه

  12. لطفا پارت جدید بزارید،خیلی وقته نزاشتید

  13. سلام لطفا پارت بعدی و زودتر بزارین
    ممنونم

  14. پارت جدید رو بزارید لطفا 🙏🙏

  15. ملیسا ایزانلو

    سلام چرا پارت جدید نمی‌گذارید. 😭😭😭😭😡😡😡😡

  16. امیدوارم پارت بعدی و که گذاشتید حداقل طولانی باشه

  17. سلام
    چرا پارت جدیدو نمیزارین؟؟؟

  18. سلام خیلی ممنون برای پارت جدید🙏🙏🙏

  19. ملیسا ایزانلو

    ممنون که پارت گذاشتین ولی لطفا دیگه زیاد طول ندیدنش.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *