خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت صدو سیو هشت

رمان گرداب/پارت صدو سیو هشت

 

ابروهاش رو انداخت بالا و چند لحظه همینطور خیره نگاهم کرد و بعد با تعجب گفت:
-اینو می خواستی بگی؟..

-بله..

لبخندی زد و گفت:
-پس حق داشتی..حرفم خیلی بد بود ببخشید..

لبخندم پررنگ تر شد و سرم رو تکون دادم:
-می دونم حرفی بزنی پاش میمونی..حالا که قول دادی رعایت کنی، میدونم که میکنی…

پیشونیم رو بوسید و دستش رو روی شکمم کشید:
-قول میدم..خیالت راحت…

دوباره سرم رو تکون دادم و گفتم:
-نگفتی..تا حالا به اسم دخترمون فکر کردی؟..

-نه..

-چرا؟..

-چون اسمشو تو باید انتخاب کنی..

با تعجب نگاهش کردم:
-من؟..

سرش رو به شونه ی مثبت تکون داد و با ذوق نگاهش کردم:
-واقعا؟..

-اره عزیزم..

-فکر کردم خودت دوست داشته باشی اسمشو انتخاب کنی..یا شاید مادرجون…

اخم هاش رو تو هم کشید:
-مامان چرا؟..

-چون نوه ی اولشه..شاید دوست داشته باشه خودش اسم براش بذاره…

اخمش شدیدتر شد و محکم و قاطع گفت:
-به هیچوجه..اسمش حق تواِ..کسی جز تو نمی خوام اسمشو انتخاب کنه…

-ناراحت میشه..

 

نچی کرد و گفت:
-نمیشه..اون خودشم همین نظر منو داره..حق هر مادریه که خودش برای بچش اسم بذاره…

مهربون نگاهش کردم:
-اما برای احترامم شده باید نظرشو بپرسیم..

-می پرسیم اما می دونم اون دخالت نمیکنه..مطمئنم…

سرم رو تکون دادم که گفت:
-بهش فکر کردی؟..

من هم دستم رو کنار دست سامیار روی شکمم گذاشتم و نوازش کردم:
-نه اما دوست دارم اگه بشه اسمش ترکیبی از اسم من و تو باشه…

-مثلا چی؟..

متفکرانه نگاهش کردم و لب زدم:
-نمیدونم..هنوز انتخاب نکردم اما دوست دارم اینجوری باشه..باید ببینیم از ترکیب اسم من و تو چه اسمی درمیاد….

هومی گفت و اون هم رفت تو فکر و درهمون حال داشت هنوز شکمم رو نوازش می کرد…

دستم رو کشیدم روی دستش و بعد انگشت هام رو بین انگشت هاش فرو کردم و دستم رو تو دستش جا دادم….

دستمون گره خورد تو هم و روی شکمم قرار گرفت..

به سامیار نگاه کردم که لبخند روی لب هاش بود و داشت به دست هامون و شکم من نگاه می کرد….

متوجه ی نگاهم شد و چشم هاش رو چرخوند طرفم و گفت:
-کی بشه زودتر به دنیا بیاد و بغلش کنیم..

 

لبخند من هم پررنگ شد:
-خوشحالم که اینقدر دوستش داری..قبلا خیلی نگران بودم…

-از چی؟..

نگاهم رو ازش دزدیدم و لب زدم:
-از اینکه دوستش نداشته باشی و قبولش نکنی..نگران بودم که نخواهیش و محبتتو ازش دریغ کنی….

همینطور که من روی کمرم خوابیده بودم و اون به پهلو، رو به من دراز کشیده بود، سرش رو بهم نزدیک کرد و پیشونیش رو به کنار سرم چسبوند…..

لب هاش رو به گوشم کشید و اروم گفت:
-میشه چیزی از تو باشه و من دوستش نداشته باشم؟..

شونه ام از حرارت نفسش کمی جمع شد و گفتم:
-بخاطره من نه..باید برای اینکه یه تیکه از وجودته دوستش داشته باشی…

-دارم..

-پس چرا میگی چون از منه دوستش داری؟..

مکث کرد و بعد اروم تر گفت:
-چون فکر میکنم اگه مادرش کسی دیگه بود اینقدر برام عزیز نمیشد…

-اینجوری فکر میکنی..وگرنه بچه در همه حال عزیزِ…

-نمیدونم..شاید..

سرم رو چرخوندم طرفش که بینیم روی بینیش مالیده شد و گفتم:
-یعنی به اینم فکر میکنی که مادرش کسی دیگه باشه؟…

ابروهاش رفت بالا و متعجب نگاهم کرد:
-این چه سوالیه؟..

خنده ام گرفت از سوال خودم و نگاهم رو ازش دزدیدم:
-یهو به فکرم رسید..وقتی گفتی اگه مادرش کسی دیگه بود…

گونه ام رو محکم بوسید:
-بهش فکر نمیکنم..نمی تونم فکر کنم..

 

لب هام رو جمع کردم:
-چرا؟..

-چون نمی تونم به نبود تو توی زندگیم حتی فکر کنم..خوشحالم که مادرش تویی…

لبخند دوباره روی لب هام نشست:
-می دونم عصبی میشی اما می خوام دوباره بگم تا بهم قول بدی که خیالم راحت باشه…

-نمی خوام چرت و پرت بشنوم..

-اما من اینجوری همش نگرانم و دلهره دارم..

-می دونم چی میخواهی بگی اما نگو..حتی بهش فکر هم نکنم..من یه لحظه هم این زندگی رو بدون تو نمی خوام….

لبخندم غمگین شد و با غصه لب زدم:
-خواهش میکنم..

-سوگل..

سرم رو دوباره چرخوندم سمتش و تا خواستم حرف بزنم، اجازه نداد و لب هاش رو محکم به لب هام چسبوند….

برای اینکه ساکتم کنه این کار رو کرد و من هم چشم هام رو بستم و همراهیش کردم…

امروز تا ازش برای اینده قول نمی گرفتم خیالم راحت نمیشد..هرچقدر هم ساکتم می کرد باز هم حرفش رو پیش می کشیدم….

انگشت هام رو لابه لای انگشت هاش محکم تر کردم و من هم مثل خودش بوسه ام رو اروم و لطیف کردم….

برای اینکه دردم نگیره داشت تمام تلاشش رو می کرد که بوسه ش نرم و اروم باشه…

با احتیاط چرخیدم طرفش و من هم به پهلو شدم و پاهام رو بین پاهاش فرو کردم…

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان دختر شیطان/پارت بیست

  +رفتیم آزمایشگاه که ازمایش بگیرم بعدا جواب و نشون فاطمه و مامان ندم یه …

21 دیدگاه

  1. حداقل ی چیزی بگید چقدر بیایم هرروز چک کنیم همیشه هم خبری هم نیست درست نیست که حالا که آخرای رمانه انقدر اعتبار خودتونو ببرین زیر سوال.این حجم از بینظمی نوبره والا

  2. اینا دو ماهه تو تختن

  3. شبیه کارتون فوتبالیستا شده.یک ماهه رو تختن دارن قربون صدقه هم میشن.وضعیت ماهم که هیچی مهم نیست اصن

  4. دقیقا

  5. وای ترو خدا این رمان چرا تموم نمیشه اخه ای بابا الان اینا چند تا پارته رو تختن خب . داره بی مزه میشع دیگه واقعا نویسنده جان یا کلا با همین بچه خوشبختشون کن به پای هم پیر شن یا کلا جداشون کن قضیه جمع شه وسلام … با تشکر😁

  6. مینا 😜😜

    این رمان خوبه فقط داره یک شکل میشه 😑🤔😣ولی به هر حال رمان آقای آقا پور است 🤷🏻‍♀️

  7. نه دیگه چند بار جدا بشن
    اینا الان دارن تو مرحله ی ۷ زندگی میکنن

  8. منکه چشمم اب نمیخوره تا چند پارت اینده اینا از رو اون تخت تکون بخورن

  9. هر چی حرف قشنگ بلدم به این نویسنده میزنم
    اگه پایانش تلخ تموم شه🤬🤬🤬

    • اتفاقا اخرش تلخ تموم شه بهتره
      حداقل تنوع میشه
      من حاضرم آخر رمان تلخ تموم بشه ولی اینا از رو تخت بیان پایین بابا، آسفالتمون کرد

  10. سایت بلک رمان فقط برای من باز نمیشه یا برای همه همینطوره ؟

  11. دقیقا… همینجوریم میشه قطعا مثل تمام رمانهای اینترنتیه دیگه کلا خلاصه ی همه ی رمان های اینترنتی اینجوریه که:

    ۱. یه دختر و پسر خیلی جذاب که از هم متنفرن
    ۲. مجبور میشن با هم زندگی کنن
    ۳. دختره عاشق پسره میشه
    ۴. پسره بد جنسه و دختره رو اذیت میکنه
    ۵. پسره هم یهو عاشق میشه و از این حرفا
    ۶. یهو زارتی یه جدایی میوفته
    ۷. یهو زورتی به هم بر میگردن و با خوشی زندگی میکنن
    😂😂😂😂😂😂

    در ضمن همشون خوشگلن و چشم رنگی

    الان مرحله ی ۵ تو این رمانه هس بعدش یه جدایی بینشون میفته🙄🙄😐😑😁

  12. ای بابا نویسنده جان یه حرکتی بزن دیگ
    حوصلمون سر رف انقد معاشقه های اینارو خوندیم

  13. حس میکنم با این طول کشیدنا و حرفای سوگل نویسنده میخواد تهشو بد تموم کنه🥺🥺🥺🥺🥺

  14. ممنون ک زود پارت میذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *