خانه / رمان / رمان گرداب/پارت صدو سیو نه

رمان گرداب/پارت صدو سیو نه

 

دستش رو از تو دستم دراورد و پشت کمرم گذاشت و فشردم به خودش…

نفس که کم اوردم، لب هام رو جدا کردم و پیشونیم رو به پیشونیش چسبوندم و چشم هام رو بهم فشردم….

نفس زنان و اروم گفتم:
-برای اینکه خیالم راحت بشه سامیار..

با لجبازی، دوباره لب هاش رو به لب هام چسبوند و اجازه نداد حرف بزنم…

برای اینکه اذیتم کنه این دفعه محکم و بدون هیچ رحمی لب هام رو بین لب ها و دندون هاش می فشرد….

صورتم جمع شد و اخم هام تو هم رفت اما من هم لجبازتر از خودش بودم…

صدای اخ دردناکم رو تو گلو خفه کردم و نگذاشتم به گوشش برسه و بفهمه درد دارم…

داشت حرصش رو سر لب های من خالی می کرد..

درهمون حال سری به تاسف تکون دادم که لب هاش رو جدا کرد و با نفس نفس گفت:
-برای خودت متاسف باش..

-خیلی بچه ای..

-من یا تو؟..با این حرفای بچگونه و مسخره ت..

سر انگشت هام رو روی لب هام کشیدم و گفتم:
-مگه گفتم همین الان قراره بمیرم؟..

با حرص و خشم غرید:
-خفه شو..

-حتی برای اینکه خیال منو راحت کنی هم دست از لجبازی برنمیداری…

-اگه این از نظر تو لجبازیه، اره اصلا من لجبازم..مشکلی داری؟..

چپ چپ نگاهش کردم:
-مشکل که خیلی دارم ولی نمیدونم تو می خواهی بشنوی یا نه…

 

چشم غره ای رفت:
-نه..نمی خوام بشنوم..

-بعد میگم بچه ای بهت برمی خوره..من که قرار نیست بمیرم اما با قول تو خیالم راحت میشه…

-من هیچوقت قولی که نتونم بهش عمل کنم نمیدم..خصوصا به تو…

از لاک لجبازی و حاضر جوابی دراومدم و با التماس گفتم:
-خوبه الان من با این بچه تو شکمم، همش ترس و دلهره ی اینده رو داشته باشم؟…

-نداشته باش..منم نترسون با این حرفات..خودم با فکر زایمان تو اعصابمم شخمی هست، دیگه تو بدترش نکن….

-سامی؟..

-زهرمار..

خنده ام گرفت از درجا جواب دادنش و گفتم حالا که غد بازی و التماس جواب نمیده، حداقل کمی ناز بیام و لوندی کنم شاید جواب داد….

دستم رو روی صورتش کشیدم و نوازشش کردم و با ناز گفتم:
-مرگ و زندگی من دست خودم نیست..

عصبی و خشن گفت:
-خفه شو..خفه شو..

با ترسی که کاملا حسش می کردم، دستش رو پشت کمرم گذاشت و چسبوندم به خودش و تکرار کرد:
-خفه شو..

-گوش کن ببین چی میگم..

-نمی خوام گوش بدم..اعصابمو خورد نکن..اذیتم نکن…

جمله ی اخرش به قدری ملتمسانه بود که دلم براش سوخت و بغلش کردم:
-نمی خوام اذیتت کنم سامیار..ببین چی میگم اصلا..

 

چشم هاش رو بست و دست هاش رو دورم محکم تر کرد و اروم گفتم:
-مرگ و زندگی همه ی ادمها دست اون بالاییه..ما نمی تونیم براش تصمیم بگیریم..اما من بهت قول میدم به تمام دستورات دکترم عمل کنم تا زایمان راحت و بدون خطری داشته باشم…..

دستم رو مهربون به صورتش کشیدم:
-نترس..روزی هزاران نفر زایمان میکنن و فارغ میشن..منم یکی از اونا..اگه اصرار میکنم فقط می خوام با خیال اسوده برم اتاق عمل..نمی خوام نگرانی داشته باشم….

-تو مشکلی نداری..چرا باید نگران باشی؟..

-فقط یه نگرانی ساده ی مادرانه اس..

موشکافانه نگاهم کرد و با تاکید گفتم:
-باور کن..جدی میگم..

-این اصرارت نمیذاره باور کنم..دکتر چیزی بهت گفته؟..حرفی زده؟…

-نه عزیزم..دکتر چی میخواد بگه..اگه مشکلی هم باشه به من که حامله ام نمیگه..همراهمو صدا میکنه که اونم همیشه خودت باهام بودی..اگه چیزی بود به تو می گفت نه من…..

با حرص بیشتری گفت:
-پس غلط میکنی الکی نگرانی و منم می ترسونی…

-این نگرانی رو بیشتر زنهای باردار دارن..خصوصا اگه بچه ی اولشون باشه..اونا شوهرشون خیالشونو راحت و ارومشون میکنه اما شوهر من….

یک ابروش رو انداخت بالا و طلبکارانه گفت:
-شوهر تو چی؟..

با حرص غر زدم:
-شوهر من فقط بلده چونه بزنه و داستان درست کنه…

 

با حرف هام کمی اروم تر شده بود و با خنده گفت:
-تو تر زدی به اعصاب من..الان یکی رو میخوام خودمو اروم کنه…

من هم خندیدم و انگشتم رو روی گردنش کشیدم:
-خودم بلدم ارومت کنم..

-فعلا که هرچی خوشی امروز داشتم از دماغم دراوردی…

جوابش رو ندادم که با خونسردی گفت:
-حالا رو کن ببینم چی بلدی..

بی حرف، انگشت هام رو روی گوشش کشیدم و بعد بردم لابه لای موهاش و لب هام رو روی چونه ش گذاشتم….

بدون اینکه ببوسم لب هام رو روی صورتش حرکت دادم و بردم طرف گوشش…

با بدجنسی نفس داغم رو تو گوشش بیرون دادم و از گوشه ی چشم نگاهش کردم ببینم عکس العمش چیه….

چشم هاش رو بست و چنگ زد به کمرم:
-نه انگار کم کم داری راه میوفتی جوجه…

خندیدم و لاله ی گوشش رو بوسیدم و دستم رو روی سینه ش کشیدم…

لب های پر حرارت و دردناکم رو بردم سمت گردنش و زیر گلوش رو بوسیدم که کمرم رو محکم تر چنگ زد و اون هم سرش رو برد تو گردنم و محکم بوسید…..

دستم رو از روی سینه ش بردم روی شونه ش و لب زدم:
-اروم..

از تو گردنم گفت:
-دیگه اروم اروم نگو..

-چرا؟..

یک بوسه ی دیگه زد و گفت:
-هی من و سرد و گرم کن بعد بگو چرا..

“چرا” رو انقدر کشیده و تشدیدی گفت که خنده ام گرفت و گفتم:
-گفتی ارومم کن..

-اینجوری؟..

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت آخر

  به سختی آب دهانمو قورت دادم و چیزی نگفتم که خم شد و گونم …

5 دیدگاه

  1. الان اینا پنج تا پارته تو تخت خوابن و سر یه موضوع بحث میکنن بابا بسه دیگه گندشو درآوردین😐😐😐😐

  2. مینا 😜😜

    کی قراره بچه به دنیا بیاد اصلا میاد داخل این رمان😐🤷🏻‍♀️😕😔

  3. کی قراره سر تخت خوابیدنشون تموم شه؟

  4. س خوب بود فک کنم اخراشه آخه دعوا زیاده مثلا اینجوری که سامیار بره و تصادف کنه یا طلاق بگیرن و…..، 🤷🏻‍♀️🤷🏻‍♀️🤷🏻‍♀️😜😜😜

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *