خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت صدو سیو شش

رمان گرداب/پارت صدو سیو شش

 

انگشت هام رو روی صورتش حرکت دادم:
-قول میدم..حتی اگه نمی گفتی هم من چیزی رو ازت مخفی نمی کردم..می دونم قبلا خیلی مخفی کاری کردم و بهت اسیب زدم اما دیگه هیچوقت اون اتفاقات تکرار نمیشه..مطمئن باش…..

لبخند زد و دستش رو تو موهام محکم تر کرد:
-نمی خوام دیگه حرفی از گذشته تو زندگیمون باشه..دوتامون اشتباهاتی داشتیم..تصمیمات غلط زیادی گرفتیم..همدیگه رو اذیت کردیم..اما الان دیگه همه چی عوض شده…..

چشم هام رو باز و بسته کردم و سرم رو به تایید حرف هاش تکون دادم که نجواگونه ادامه داد:
-برای خوشبختیتون از هیچ کاری دریغ نمی کنم..

-من از همون لحظه ای که پا تو زندگیت گذاشتم، خوشبخت شدم…

با چشم هایی که می درخشید نگاهم کرد و لب هاش رو محکم روی لب هام گذاشت…

همزمان پلک هامون روی هم افتاد و دستم رو از بغل صورتش تو موهاش فرو کردم و محکم چنگ زدم….

با بی تابی همراهیش کردم و نفس های سوزانش که به پشت لبم می خورد، داغم کرد…

افتاده بود به جون لب هام و مثل گرسنه ها می بوسید..انگار نه انگار همین چند ساعت پیش سیراب شده بودیم از هم….

خیلی این کارش رو دوست داشتم..حتی اگه ساعت ها هم من رو بوسیده بود، باز هم وقتی شروع می کرد، مثل همون ثانیه های اول داغ و با هیجان می بوسید…..

از اینکه ازم خسته و سیر نمیشد خیلی خوشحال بودم…

سامیار قبلا زندگی متنوع و ازادی داشت..با روابط متعدد و جور واجور…

با اینکه فکر کردن به گذشته ش اذیتم می کرد اما وقتی اینجوری میبوسید و همیشه بی قرارم بود، خوشحال می شدم که براش یکنواحت و عادی نشدم…..

 

نمی دونم چقدر بوسیدیم که بالاخره نفس کم اوردم و از فشاری که بهم میداد برای نزدیک کردنم به خودش و ثابت موندنم، کمرم کمی درد گرفت….

حتی لب هام هم از فشار لب و دندون هاش بی حس شده بود…

دستم رو روی گردنش گذاشتم و ناله ای از درد کردم که کمی به خودش اومد…

چشم های سرخش رو سریع باز کرد و دستش رو از زیر تیشرتم دراورد و همزمان به اندازه یه نفس ازم فاصله گرفت:
-جان؟..چی شد؟..

کمرم رو صاف کردم:
-هیچی..چیزی نیست..

نفس نفس میزد و هنوز گیج بود:
-کجات درد گرفت؟..

-کمرم..یکم..

زبونش رو روی لب های خیسش کشید و چشم هاش رو محکم بست و با مکث باز کرد:
-حواسم نبود..یکم دراز بکش..

با کمکش روی تخت دراز کشیدم و نالیدم:
-اخ..اخ..

-چرا هیچی نمیگی..اینقدر درد داشتی و ساکت بودی؟..

-نه..خیلی نبود..

درحالی که رو بهم نشسته بود یک دستش رو گذاشت اون طرفم و انگشت هاش رو رسوند به پهلوم و اروم مالید….

چشم هام رو بستم و کمی متمایل شدم به روی پهلوی طرف دیگه ام و با ناز گفتم:
-یکم برو اونورتر..روی کمرم..

صدای خنده ی ارومش رو که شنیدم، لای پلک هام رو باز کردم:
-می خندی؟…

 

سرش رو با خنده تکون داد و با ملایمت کمرم رو مالید:
-این بچه تا به دنیا بیاد پدر من دراومده..دو دقیقه نمیذاره تو حال خودمون باشیم…

موهای کوتاهش اشفته و بهم ریخته، به پیشونیش چسبیده بود و قیافه ش رو خیلی جذاب کرده بود….

تو دلم قربون صدقه ش رفتم و چشم هام رو دوباره بستم:
-یکم برو بالاتر..دخترمم مثل خودم لوسه..چند دقیقه ازش غافل شدیم ناراحت شد…

با بوسه ی یهویی و غافلگیرانه ای که روی لب هام زد، چشم هام رو سریع باز کردم و دیدم خم شده روم و صورتش تو چند سانتی صورتم قرار گرفته….

شوکه نگاهش کردم که با اون چشم های خمار و قرمزش لب زد:
-مگه میشه از شما غافل شد..

لبخند روی لب هام کش اومد و چشم و ابرویی براش اومدم که دوباره روی لب هام رو بوسید:
-نکن..اینطوری برای من ناز نیا..میزنم یه بلایی سرت میارما…

بلند خندیدم و دستم رو روی صورتش گذاشتم:
-خوشم میاد اینطوری میشی..

-چطوری؟..

-همینطوری دیگه..بی قرار و تشنه..

ابروهاش رو بالا انداخت و اون لبخند کج و جذابش رو زد:
-اِ اینطوریه؟..منم بلدم تورو بی قرار کنما..

چشم هام رو خمار کردم و با لبخند و اروم لب زدم:
-من که همیشه بی قرار توام..

-ببین خودت نمیذاری من اروم باشم..سنسورامو فعال میکنی بعد میگی اخ کمرم..اخ دلم..اخ بچم..اخ…

همینطور داشت ادامه میداد که پریدم تو حرفش:
-دست خودم نیست..دوست دارم این حالتو..

-منم تورو دوست دارم..

 

لبخندم پررنگ تر شد و با محبت نگاهش کردم و درجواب این همه احساسش نتونستم چیزی بگم….

فقط همه ی احساس داشته و نداشته ام رو تو نگاهم ریختم و بهش خیره شدم…

هنوز همونطور خم بود روم و داشتیم تو چشم های هم نگاه می کردیم که صورتش رو ناز کردم و اروم گفتم:
-کمرت درد میگیره..بیا دراز بکش..

سرش رو تکون داد و صاف نشست:
-بهتری؟..

-اره عزیزم..بیا..

دستش رو از روی کمرم برداشت و اومد کنارم دراز کشید…

سرم رو از روی بالش بلند کردم و متوجه ی منظورم شد و دستش رو از زیر گردنم رد کرد و سرم رو روی سینه ش گذاشتم….

انگشت هاش رو برد لای موهام و نوازش کرد و چشم هام بسته شد…

تو خلسه فرو رفته بودم و داشتم از اغوش و نوازشش لذت می بردم که یهو یاده عسل افتادم….

چشم هام رو سریع باز کردم و گفتم:
-اِ دیدی یادمون رفت عکسارو نگاه کنیم..

دستم رو بردم پشتم روی تخت کشیدم و گوشیم رو پیدا کردم…

سرم رو روی سینه ی سامیار جابجا کردم و گفتم:
-ببینیم چی خریده اینقدر ذوق داشت..

قفل گوشی رو باز کردم و وارد برنامه شدم و زدم روی چندتا عکسی که عسل فرستاده بود تا دانلود بشه و درهمون حال گفتم:
-خودمونم دیگه باید بریم خرید و کم کم وسایلش رو بخریم…

سامیار سرش رو تکون داد و گفت:
-اتاق قبلی تورو واسش اماده میکنیم..خودت خریداشو میکنی یا یکی رو بیارم اتاق رو دیزاین کنه؟….

 

سرم رو بلند کردم تا صورتش رو ببینم و با ذوق گفتم:
-نه نه خودم میخرم..می خوام خودم اتاقش رو اماده کنم..یه فکرایی دارم واسش..فقط باید رنگ کار بیاری رنگ اتاق رو عوض کنه..دیگه بقیه ی کاراش با خودم…..

سرش رو با لبخند تکون داد:
-باشه عزیزم..هرموقع خواستی بگو به امیر بگم ردیفش کنه…

-اول باید خودمون اتاقو خالی کنیم..

دوباره سر تکون داد و بعد با چشم و ابرو به گوشی اشاره کرد:
-عکسها باز شد..

با ذوق گوشی رو اوردم بالا و با دیدن اولین عکس که یه جفت کفش صورتی بود و یک پاپیون خیلی ناز هم بغلش داشت، چشم هام گرد شد:
-وای خدا اینجارو..

عکس رو بزرگ کردم و گوشی رو سمت سامیار گرفتم:
-سامیار اینارو ببین..خدایا چقدر خوشگلن..

با عجله رفتم سراغ عکس های بعدی و با دیدن اون پیراهن چین دار که یه دونه تل هم رنگ و هم جنس خودش هم داشت، دلم ضعف رفت…..

عسل درست می گفت..جوراب ها تقریبا اندازه ی یک انگشت ما بود…

یک سرهمی قرمز رنگ که یک خرس بزرگ روی قسمت جلوش داشت…

از شوق زیاد نمی دونستم کدوم رو نگاه کنم و تند تند عکس هارو عقب جلو می کردم…

صدای سامیار دراومد و با اعتراض گفت:
-بذار ببینیم..چرا هی از این میپری رو اون یکی..

-دلم داره غش میره سامیار..من دیگه طاقت ندارم..چرا این روزها زودتر نمی گذره…

 

صدای خنده ش بلند شد و گفت:
-هنوز باید صبر کنی..چند ماهی مونده تا فسقلی بیاد…

دوباره گوشی رو گرفتم سمتش و عکسی که از گل سرها و کلی تل و گیر مو بود رو نشونش دادم:
-به خدا موهاشو اصلا کوتاه نمی کنم سامیار..باید بلنده بلند بشه..فکر کن با اینا موهاشو گیس کنم..اخ خدایا….

-خیلی خب..یکم اروم باش..

-نمی تونم..دلم بی طاقت شد با دیدن این عکسها..سامیار خودمونم امروز بریم یکم لباس براش بخریم؟….

مهربون سرش رو تکون داد:
-باشه میریم..

-پستونکم بگیریم..عاشق بچهام وقتی پستونک تو دهنشونِ…

-میگیریم..

دوباره عکس پیراهن رو اوردم و گفتم:
-اینو ببین اخه..چطوری وقتی اینجور لباسها تنش میکنم جلوی خودمو بگیرم و قورتش ندم…

همراه با خنده، متعجب صدام کرد:
-سوگل..

گوشی رو به سینه ام چسبوندم و چشم هام رو بستم:
-دلم یه جوری شد سامیار..خداکنه این روزها زودتر بگذره و به دنیا بیاد…

-می گذره بالاخره..اما اگه اینجوری بی تابی کنی سخت میشه…

نفس عمیقی کشیدم و یک دستم رو روی شکمم گذاشتم و از ته دل گفتم:
-امیدوارم هرکی ارزوی بچه داره خدا هرچه زودتر بهش بده..خداکنه همه ی زنها از این نعمت بزرگ بهره مند بشن….

سامیار دوباره دستش رو تو موهام برد و خم شد پیشونیم رو بوسید:
-الهی آمین..

 

چشم هام رو باز کردم و بهش خیره شدم:
-خیلی حس قشنگیه..انگار یه تیکه از قلبم رفته تو شکمم..وقتی فکر میکنم دارم یه بچه تو شکمم بزرگ میکنم تنم می لرزه..امیدوارم لیاقتِ این نعمت بزرگ و بهشتی رو داشته باشیم…..

لبخنده مهربونی زد و زمزمه دار گفت:
-حتما داریم که خدا لطف کرده و بهمون داده..

-تا این بچه به ثمر برسه و به دنیا بیاد، من فکر کنم هزاربار بمیرم و زنده بشم…

-اِ خدا نکنه..

گوشی رو دوباره انداختم کنارم روی تخت و به پهلو چرخیدم و رو به سامیار شدم و گفتم:
-می ترسم نتونم اونجور که باید براش مادری کنم…

-هزاربار گفتم تو یکی از بهترین مادرهای دنیا میشی..مطمئنم…

کمی سکوت کردم و بعد من من کنان گفتم:
-سامیار می خوام یه چیزی بگم…

از لحنم تعجب کرد و سرش رو سوالی تکون داد:
-بگو عزیزم..

نگاهم رو ازش دزدیدم و اروم لب زدم:
-اگه یه وقت من چیزیم شد..

دستش رو سریع و محکم روی دهنم گذاشت و اجازه نداد جمله ام رو کامل کنم…

چشم هام رو چرخوندم سمت صورتش و به اخم های تو هم رفته و صورت عصبانیش نگاه کردم…

انقدر عصبی و خشن نگاهم می کرد و دستش رو روی لب هام می فشرد که حرف تو دهنم موند و پشیمون شدم از گفتنش….

چشم هاش رو ریز کرد و محکم و با خشونت گفت:
-اگه یه بار دیگه این حرفو از دهنت بشنوم، هرچی دیدی از چشم خودت دیدی..مراعات حامله بودنتم نمی کنم سوگل….

 

دستش رو که هنوز روی لب هام بود رو تو دستم گرفتم و کف دستش رو بوسیدم و بعد روی قلبم گذاشتم….

پلکی زدم و زمزمه وار گفتم:
-من فقط نگرانم..

با حرص و همونطور عصبی گفت:
-نگران چی؟..

با استرس نگاهش کردم و با مکث گفتم:
-نگران اینکه اگه اتفاقی برام افتاد دخترمون..

دوباره پرید تو حرفم و با بی رحمی گفت:
-نگرانیت درسته..اتفاقی برای تو بیوفته دخترت بدبخت میشه…

دلم یهو انگار از جا کنده شد و قلبم لرزید..

مات و ناباور صداش کردم:
-سامیار..

چپ چپ نگاهم کرد:
-زهرمار..

-شوخی کردی؟..

-مگه من با تو سر جونت شوخی دارم؟..چی فکر کردی با خودت..که تو یه طوریت بشه و من بشینم بچه بزرگ کنم؟..یا براش زن بابا بیارم بگم بشین بچه ی منو بزرگ کن؟..تو نباشی من یه لحظه هم اون بچه رو نمیخوام..پیش من از مرگ و مُردن حرف نزن که کلاهمون بدجور تو هم میره…..

باید از اینکه انقدر بهم وابسته شده بود و دوستم داشت خوشحال میشدم اما نشدم…

با هرجمله ش انگار یه سیخ داغ تو قلبم فرو میرفت و در می اومد…

چشم هام رو محکم بستم تا از گیجی حرف هاش دربیارم…

اون لحظه حرف عسل برام ثابت شد..من از لحظه ی بسته شدن نطفه تو شکمم، مادر شده بودم اما سامیار با اینکه بچه رو قبول کرده بود اما هنوز به طور کامل پدر نشده بود…..

باید اول بغلش می کرد، بوش رو نفس می کشید تا حس پدرانه ش تمام و کمال بیدار بشه…

 

نفسی کشیدم و به چشم های به خون نشسته و عصبیش نگاه کردم:
-سامیار اگه اتفاقی برای من بیوفته دست خودم که نیست..به بچمونم ربطی نداره..چرا بی منطق حرف میزنی….

-تمومش کن سوگل..داری عصبیم میکنی..

-سامیار انگار قلبمو گرفتی تو مشتت و با هرکلمه ای که گفتی یه بار فشارش دادی..دست هامو ببین….

دست هام که از ناراحتی می لرزید رو اوردم بالا و نشونش دادم…

دست های کوچک و لرزونم رو که کنار هم جلوش گرفته بودم تو یک دستش گرفت و محکم فشرد..انگار می خواست اینجوری جلوی لرزشش رو بگیره…..

زبونم رو روی لب های خشک شده ام کشیدم و نگاهش کردم که اون هم با ناراحتی داشت نگاهم می کرد….

سرم رو تکون دادم:
-جدی که نگفتی سامیار؟..

پلک هاش رو بست و دندون هاش رو محکم روی هم فشرد:
-بسه دیگه سوگل..

-فقط می خواستم خیالمو راحت کنی که دل نگرانی از این بابت نداشته باشم…

جواب که نداد بغض کردم و با غصه لب زدم:
-اگه من چیزیم شد بچمو اذیت نکنی..

دستش رو روی سرم گذاشت و صورتم رو محکم به سینه ش چسبوند و پچ زد:
-اگه تو چیزیت بشه من میمیرم..

از لحن پر غصه و ناراحتش دلم لرزید و از جمله ای که گفت خشکم زد…

کی سامیار انقدر عاشق شده بود که متوجه نشده بودم..کی انقدر براش عزیز شده بودم…

 

می دونستم دوستم داره و از این مطمئن بودم اما حقیقتش انقدرش رو حتی فکر هم نمی کردم…

لبم رو گزیدم که سرم رو سفت تر به سینه ش گرفت و محکم ادامه داد:
-خودت اومدی تو زندگی من..چه جوریش مهم نیست اما اومدی..به من یاد دادی پاک زندگی کنم..زندگیمو تمیز کردی..احساساتمو بیدار کردی..منو وابسته و دلبسته کردی..منو…

مکث کرد و صدای نفس عمیقش بلند شد..

فشار دستش رو روی سرم بیشتر کرد و اروم تر اما با اطمینان بیشتر و پر احساس تر ادامه داد:
-منو عاشق کردی..

چشم هام بسته شد و غرق شدم تو احساسی که با همین جمله ی کوچک بهم داد…

احساس کردم توی اسمون و روی ابرهام..

می خواست با این حرف هاش من رو به کشتن بده..کِی سامیار یاد گرفته بود اینجوری با روح و روان من بازی کنه….

بی اختیار، از روی هیجان چنگ زدم به تن لختش که سامیار هم محکم تر به اغوشم کشید و ادامه داد:
-حالا که زندگیمو بند زدی به وجودت..حالا که نفسمو به نفست وصل کردی..اینقدر عاشقم کردی..حق نداری از رفتن حرف بزنی….

دوباره نفس عمیقی تو موهام کشید و اروم تر لب زد:
-حالا که اومدی باید تا اخرش بمونی..تا اخرش..

درحالی که لب هام روی سینه ش بود، مثل خودش پچ زدم:
-اخرش کجاست؟..

تو لحن پر احساسش، کمی خنده قاطی شد و گفت:
-نمی دونم..شاید تو یه خونه ی بزرگ..با چهار پنج تا بچه همراه با همسراشون..یکی دو جین نوه ی کوچک و بزرگ..عصا به دست..با کلی سر و صدا..کنار هم نشستیم و داریم از سر و صدا و خنده هاشون لذت میبریم…..

 

از دور نمایی که داشت توصیف می کرد، دلم لرزید و همراه شدم با رویا پردازیش….

لبخنده بزرگی زدم و گفتم:
-چهار پنج تا بچه؟..

-هوم..شاید هفت هشت.یا شایدم ده تا..

با لذت خندیدم:
-چه خبره..می خواهی منو بترکونی؟..

-دوست دارم تو پیری دور و برمون شلوغ باشه..

سرم رو تکون دادم و شیطنت گفتم:
-منم دوست دارم..نوه هاتو پارکم میبری؟..

-پارک میبرم چیه..تو حیاط خونمون براشون یه پارک درست می کنم…

-اخ اخ چه پدربزرگ مهربونی..

اروم یه دسته از موهام رو کشید و من بلند بلند خندیدم…

روی موهام رو بوسید و لب زد:
-جون..تو فقط بخند..

-از همین الان عاشق اون روزهاییم که توصیف کردی…

چیزی نگفت که سرم رو بلند کردم و لبخندش رو دیدم..دستم رو بردم سمت صورتش و نوک انگشت هام رو روی لب هاش کشیدم….

تو چشم هاش خیره شدم و لبخندش رو نوازش کردم:
-منم عاشق توام..عاشق زندگی با تو..عاشق اون روزی که اومدم تو زندگیت..اون شبی که سوار ماشینت شدم و اینقدر از اخم هات ترسیده بودم که وقتی گفتم نگه دار واقعا از ترس می خواستم پیاده بشم…..

 

پیشونیم رو به چونه ش چسبوندم و دستم رو روی گردنش گذاشتم:
-خوب شد که پیاده نشدم..مرسی که معرفت به خرج دادی و نذاشتی تو خیابون بمونم..تا اخر عمرم شرمندتم بخاطره کارهایی که به اجبار باهات کردم..ببخش که با نقشه اومدم تو زندگیت……

دستش رو روی صورتم گذاشت و سرم رو اورد بالا و تو چشم هام خیره شد:
-هرجوری بوده مهم نیست..مهم اینه اومدی تو زندگی من..شاید بزرگ ترین لطفی که تو این دنیا به خودم کردم، همون بود که تورو سوار ماشینم کردم..مهم نیست با نقشه بوده..اون شب با ارزش ترین شب زندگی منِ…..

لبخند روی لب هاش نشست و مهربون ادامه داد:
-اونجوری که از ترس می لرزیدی و با وحشت نگام می کردی..اون لحظه ای که نگام به چشم های ترسیده و لرزونت افتاد..شاید همون لحظه دلمو بردی….

من هم لبخند نشست روی لب هام و اروم گفتم:
-خیلی ترسیده بودم..هم از کاری که داشتم می کردم..هم از ابهت و اخم های تو…

لبخندم پررنگ تر شد و با مکث ادامه دادم:
-اما من فکر کنم هنوز ندیده بودمت ازت خوشم اومده بود..اون روزی که شاهین عکساتو بهم داد، محو قد و بالای جذابت شده بودم..حتی یادمه بهم تیکه هم انداخت از بس خیره مونده بودم به عکست…..

با یاده شاهین اخم هاش تو هم رفت و با حرص لب زد:
-چی گفت بهت؟..

با خجالت از کارهایی که کرده بودم، نگاهم رو ازش دزدیدم و گفتم:
-یه پاکت بهم داد که عکسات و ادرس خونه و محل کارت توش بود..ساعتهای رفت و امدت و کلا هرچیزی که مربوط بهت بود..عکستو که دیدم خیره خیره نگاهش میکردم..درست یادم نیست ولی یه چیزی گفت تو مایه های اینکه به غیر از اون عکسها چیزای دیگه هم تو پاکت هست که باید نگاه کنی…..

 

سرم پایین بود که با فحش خیلی بدی که سامیار به شاهین داد، چشم هام گرد و سریع دستم رو روی لب هاش گذاشتم….

لبم رو با خجالت گاز گرفتم و دستم رو محکم روی لب هاش فشردم:
-سامیار خجالت بکش..این چه فحشی بود دادی..

دستم رو پس زد و با حرص گفت:
-منو نصیحت نکن..من اسم اون مرتیکه میاد قاطی میکنم، چه توقعی داری…

چشم هام رو درشت کردم و گفتم:
-سامیار خواهش میکنم رعایت کن..خودتو کنترل کن..این بد دهنی رو بذار کنار..تو داری پدر میشی….

-چه ربطی داره؟..

با حرص گفتم:
-فکر کن دخترت به دنیا بیاد و جلوش همچین فحشی بدی..خودت حالت بد نمیشه؟…

متفکرانه نگاهم کرد و با مکث گفت:
-من عصبی بشم دیگه کنترل زبونم دست خودم نیست…

-باید دست خودت باشه..سامیار به خدا..ببین دارم قسم میخورم..به خدا اگه این بد دهنی رو نذاری کنار و تا یه چیزی شد بخواهی هرچی به زبونت میاد بگی اونوقت من….

پرید تو حرفم و با اخم گفت:
-منو تهدید کردی نکردیا..

لب ورچیدم و با ناراحتی گفتم:
-من و حرفم که برات مهم نیست..حداقل بخاطره دخترت رعایت کن…

لب های برگشته ام رو بین انگشت هاش گرفت و محکم فشرد و گفت:
-چرا دخترم..بخاطره خودت رعایت میکنم..

سرم رو با درد عقب کشیدم تا لب هام رو ول کنه:
-اخ..ولم کن دردم اومد..دروغگو..الکی می خواهی دلمو خوش کنی..تا اسم دخترت میاد سریع هرچی میگم قبول میکنی….

خنده ش گرفت و گفت:
-نه باور کن اسم دخترمم نمی اوردی قبول میکردم..شما که میدونی خاطرت چقدر عزیزه…

چپ چپ نگاهش کردم و لب هام رو که درد می کرد مالیدم و جوابی بهش ندادم…

دستم رو از روی لب هام کنار زد و گفت:
-درد گرفت؟..

سرم رو تکون دادم که سرش رو خم کرد و یهو لب هاش رو گذاشت روی لب هام و به حالت نوازش لب هاش رو به لب هام مالید….

دستم رو پشت سرش گذاشتم و با خنده ازش فاصله گرفتم و گفتم:
-تو چرا سیر نمیشی اخه..

با پررویی گفت:
-می خواستم دردتو کم کنم..

ابروهام رو انداختم بالا:
-اره تو فقط به فکر منی..

دوباره لب پایینم رو بین انگشت هاش گرفت و فشار ارومی داد و گفت:
-مگه میشه از این لامصبا سیر شد..

سرم رو تکون دادم تا لب هام رو ول کنه و گفتم:
-سامیار دردم میاد..

دستش رو از روی لب هام کشید پایین، سمت چونه ام و طبق عادتش دو طرف فکم رو گرفت:
-خودم خوبش میکنم..

-خیلی پررویی..

-پررو دوست نداری؟..

واسه همه چی جواب داشت و تا صبح هم باهاش کل کل می کردم کم نمی اورد…

با همون دستش که محکم دو طرف فکم رو گرفته بود سرم رو کشید جلو و مماس با لب هام پچ پچ کرد:
-هرجا خسته شدی..اذیت شدی..دردت اومد صدام کن…

-سام..

 

حتی فرصت نداد اسمش رو کامل صدا کنم و دوباره با ولع لب هاش رو به لب هام فشرد…

انقدر امروز همه مدل بوسیده و گاز گرفته بود که لب هام حساس شده بود و حتی با فشار لب های نرمش هم دردم می گرفت….

بی اختیار از روی درد ناله ای کردم که اون یکی دستش رو روی گردنم گذاشت و با انگشت هاش نوازش کرد….

مثلا می خواست با نوازشِ دستش، دردم رو کم کنه تا بتونم تحمل کنم…

از پرروییش خنده ام گرفت و همینطور که لب هاش روی لب هام بود، زدم زیر خنده…

چشم های بسته ش رو باز کرد و ازم کمی فاصله گرفت و متعجب گفت:
-میخندی؟..

-از پررویی تو خنده ام میگیره..

-کی وسط همچین بوسه ای میتونه بخنده جز تو؟..

دوباره خنده ام گرفت و گفتم:
-سامیار پدر لبای منو امروز دراوردی..دردم میاد..متوجه ای؟…

نگاهش رو خمار دوخت به لب هام و انگشت شصتش رو هم کشید روش و با لحنی وسوسه انگیز گفت:
-اگه این لبای قرمز شده و متورم رو ببینی، خودتم دلت میخواد…

-از شاهکارت تعریفم میکنی؟..

-من چند ماه تحریم بودم..یه امروز باهام راه بیا یکم اروم بگیرم…

چشم هام گرد شد:
-سامیار..

-جون..

-تازه هنوز ارومم نشدی؟..

یک ابروش رو انداخت بالا و شیطون گفت:
-اصلا بگو یه درصد اگه شده باشم..

-میخواهی تلافی چند ماه رو یه روزه دربیاری؟..

-نه کامل..ولی یکم که میتونی کم کاریتو جبران کنی..

اخم هام رفت تو هم و با حرص گفتم:
-من کم کاری کردم؟..

-اره پس چی..

-به خدا سامیار توی پررویی رو دست نداری..

-من این حرفها سرم نمیشه..من اروم نشم سگ اخلاقیم میمونه برای خودت…

-اذیت میشم سامیار..چرا متوجه نمیشی..

-خودم هواتو دارم..درضمن کاری نمیخوام بکنم که..فقط یکم رفع دلتنگیه…

از حرص زیاد خنده ام گرفت:
-باورم نمیشه سر چی داریم چونه میزنیم..

-چونه نزن خب..به جاش یکم با شوهرت راه بیا اینقدر ناز نکن…

تا خواستم چیزی بگم، اجازه نداد و گفت:
-البته نازتم خریدار داره..هرچقدر دوست داشتی میتونی ناز کنی…

دوباره بی اختیار خندیدم که با بدجنسی گفت:
-انگار امروز افتادی رو دور خنده..

چپ چپ نگاهش کردم:
-می خواهی بشینم برات گریه کنم؟..اتفاقا خیلیم تو حال و هوای گریه ام…

-نه خداوکیلی..اینقدر اشکتو دیدم این مدت که از هر چی گریه اس حالم بهم میخوره…

از حرفش دلم گرفت و با ناراحتی گفتم:
-خیلی دارم اذیتت میکنم..

یکه خورده نگاهم کرد:
-شوخی کردم بابا..چرا همه چی رو جدی میگیری..

پیشونیم رو از روبرو به شونه ش تکیه دادم و اروم گفتم:
-چون میدونم شوخی نمیکنی..خیلی بهانه گیر شدم خودم میدونم..منو هم این حال اذیت میکنه اما دست خودم نیست….

دستش رو روی موهام کشید:
-می دونم خوشگلم..من درک میکنم..

سرم رو همینطور که هنوز روی شونه ش بود، کمی بردم بالا تا بتونم صورتشو ببینم:
-تازگیا خیلی کلمه های جدید و قشنگ میگی..دل من شش دونگ به نام خودته..اینجوری دلبری نکن، من جنبه ندارم یهو اوردوز میکنم….

با خنده گفت:
-مگه چی گفتم؟..

-خوشگلم..

نگاهش و لبخندش همزمان پر از احساس شد و مهربون گفت:
-اینقدر کم توقعی که با یه خوشگلم اوردوز میکنی؟..

من هم خندیدم و سرم رو روی شونه ش جابجا کردم:
-اخه عادت ندارم به این سامیار..

-کدوم سامیار؟..

مکث کردم و با ذوقی اشکار گفتم:
-سامیارِ عاشق..

دستش رو روی صورتم گذاشت و نجوا کرد:
-این سامیارِ عاشق دربست نوکرتم هست..

-سامیار نکن..

-چیکار نکنم؟..

انگشت شصتش رو پشت پلکم کشید و لب زد:
-نگات نکنم؟..

انگشت هاش رو سر داد روی گونه ام و نوازش کرد:
-نازت نکنم؟..

نوک انگشت هاش رو کشید روی لب هام و اروم ادامه داد:
-بوست نکنم؟..

نگاهش رو میخ کرد تو چشم هام و با احساس پچ پچ کرد:
-عاشقی نکنم؟..

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان دختر شیطان/پارت بیست

  +رفتیم آزمایشگاه که ازمایش بگیرم بعدا جواب و نشون فاطمه و مامان ندم یه …

12 دیدگاه

  1. سلام
    خیلی رمان خوبیه😍
    دم نویسنده اش گرم❤
    اما من هرچقدر میگردم پارت ۱۳۹ رو پیدا نمیکنیم
    لطفا راهنمایی کنید یا لینک رو در پاسخ بذارید
    ممنون میشم اگه جواب بدین😘

  2. سلااااام
    لطفا از این به بعد
    پارت‌ها رو زودتر بگذارید
    خیلیییئییییییی منتظر موندم
    تا شما یه پارت بذارید
    لطفااااااااا
    لطفااااااااااااا
    خواهشااااااااااا
    زودتر پارت هارو منتشر کنید
    خواهش میکنم
    خووووااآاااااااااااااههههههشششششششششش

  3. خداوکیلی نویسنده هربار میره تو غار کهف میخوابه بیدار میشه میاد بیرون یه پارت میده😂

  4. و اینکه برای بار هزارم لطفا زودتر پارت بدین اینا ۳ ماهه تو رخت خوابن هنوز دیگه بچشون تا العان باید مدرسه میرفت

    • دقیقا،تازه الان سوگل ماه های اول بارداریشه،اگه بخواین یه چیزی رو انقد کش بدین ۱۰۰ پارت دیگه لازمه،یه جوری تمومش کنید دیگه‌،خسته شدیم

  5. دیگه داشتم فکر میکردم نویسندش یادش رفته داشته رمان مینوشنه😑

  6. خداییش دمتون گرم خیلی این پارت طولانی بو فقط خواهشن زود تر بزارید بعدشم احساس میکنم این چند وقتی که پارت میزارید خیلی کشش میدین

    • ملیسا ایزانلو

      خداوندا تا پارت بعدی زنده بزار ما رو الهی آمین هم طول میدن، الان سوگل باید فارغ میشد. حداقل خوبه اخلاق سامیار بهتر شده

      • سلام چرا انقدر دیر به دیر پارت گذاری میکنید ؟؟؟
        واقعا منکه ناامید شدم

        گفتم دیگه پارت جدید نمیگذارید

        دیگه به صورت اتفاقی اومدم
        دیدم
        گذاشتید
        خیلی بده که نظم واسه پارت گذاریتون ندارید😒

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *