خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت صدو سیو دو

رمان گرداب/پارت صدو سیو دو

 

سرش رو به منفی تکون داد و گفت:
-نه..همون موقع برده رسونده خونشون..حالا نمی دونم چقدر راست میگه..تقصیر شماست…

-مگه ما چیکار کردیم؟..

-دیگه می خواستین چیکار کنین..با دست خودتون بره رو تحویل گرگ دادین…

چپ چپ نگاهش کردم و بی توجه به حرفش گفتم:
-پس چرا جواب منو نمیده..نگفت حالش چطور بود؟…

-گفت اروم شده و حالش خوب بوده..

-گفتم که باهام قهر کرده..همین یه نفری که داشتمم با خودخواهیت ازم گرفتی سامیار…

گوشیش رو انداخت روی میز جلوی مبل ها و گفت:
-چرت و پرت نگو سوگل، امروز به اندازه ی کافی گُه زدی به اعصاب من…

-خیلی بی ادبی..

مادرجون هم با عصبانیت گفت:
-این چه طرز صحبت کردنِ سامیار..کلا حیا رو خوردی و ابرو رو قی کردی…

-مگه چی گفتم..

مادرجون چپ چپ نگاهش کرد و گفت:
-دهنت اصلا دیگه چاک و بست نداره..هرچی دلت میخواد به زبون میاری..مگه با رفیقت داری حرف میزنی که هرچیزی دلت میخواد میگی….

سامیار بی حوصله سرش رو تکون داد و من گفتم:
-حالا چیکار کنم..

با بی خیالی نشست روی کاناپه و گفت:
-نق نزن سوگل..بچه دو ساله که نیست قهر کنه..خودش زنگ میزنه بهت..

بق کرده نشستم کنارش و بی اختیار دستم رفت سمت دهنم و با استرس مشغول جویدن ناخنام شدم….

هنوز چند ثانیه هم نگذشته بود که سامیار محکم با دستش کوبید پشت دستم…

 

علاوه بر ضربه ی محکمش، دستم هم خورد تو دهن و بینیم و دادم بلند شد:
-اخخخ..

پشت دستم سوخت و بینیم به شدت درد گرفت..انقدر زیاد که اشک تو چشم هام جمع شد…

با دستم بینیم رو گرفتم و نالیدم:
-خدایا من از دست این مرد چیکار کنم..

سامیار که خنده ش گرفته بود دستش رو گذاشت روی دستم و گفت:
-خیلی درد گرفت؟..دستتو بردار ببینم..

سرم رو کشیدم عقب:
-ولم کن..تو مریضی سامیار..از ازار دادن من لذت میبری…

به زور دستم رو از روی صورتم برداشت و درحالی که داشت بینیم رو نگاه میکرد که ببینه چی شده گفت:
-اشکال نداره..دردش یادت میمونه که دیگه ناخناتو نخوری..چیزی نشده خانم لوس…

با حرص دستش رو زدم کنار و بینیم رو مالیدم تا دردش کمتر بشه…

با اون دست های گنده و محکمش میزنه بعد میگه چیزی نشده…

مادرجون که تا الان با نگرانی داشت به من نگاه میکرد، وقتی مطمئن شد چیز خاصی نشده، رو به سامیار گفت:
-تو اخرش این زنو یا دیوونه میکنی یا یه بلایی سرش میاری سامیار…

با اخم به مادرش نگاه کرد و گفت:
-اگه شما همیشه اینطوری اتیش بیار معرکه باشین بله، حتما یه چیزی میشه…

پشت دستم رو که قرمز شده بود گرفتم سمت مادرجون و گفتم:
-ببینین چطوری قرمز شده..هنوز داره میسوزه بعد میگه چیزی نشده…

مادرجون سری به تاسف تکون داد:
-چی بگم مادر..حرفم که میزنم میشم اتیش بیار معرکه..

 

سامیار دستم رو گرفت تو دستش و وقتی دید واقعا قرمز شده، لبخندش محو شد و با انگشت های اون یکی دستش جای ضربه رو نوازش کرد….

همینطور داشتم نگاهش می کردم که در کمال تعجب، دستم رو برد بالا و لب هاش رو گذاشت پشت دستم و دقیقا جایی رو که زده بود با محبت بوسید…..

محو و مات خیره ش بودم که لبخنده محوی زد و اروم گفت:
-ببخشید..نمی خواستم اینقدر محکم بزنم..

سرم رو تکون دادم که دوباره دستم رو نوازش کرد:
-هنوز درد داره؟..

نیم نگاهی به مادرجون کردم که با لبخند بهمون نگاه میکرد و اروم گفتم:
-نه..فقط یکم میسوزه..

-برای چی ناخناتو میخوری..مگه بچه ای..

با اخم نگاهش کردم که با لحن بامزه ای گفت:
-مادر و بچه رو باهم باید تربیت کنم..کارم ساخته اس..

خواستم جوابش رو بدم که صدای زنگ موبایلم بلند شد و حواسم رو پرت کرد…

با ذوق دستم رو از تو دست سامیار کشیدم و درحالی که دنبال گوشی می گشتم گفتم:
-وای حتما عسلِ..گوشیم کو..

سامیار گوشیم رو از کنارش برداشت و نگاهی به صفحه اش کرد:
-اره خودشه..بیا بچه دو ساله ت بالاخره پیدا شد…

گوشی رو گرفت طرفم و انقدر ذوق داشتم که توجهی به حرفش نکردم و گوشی رو سریع از تو دستش چنگ زدم….

با دیدن عکس عسل روی صفحه گوشیم انگار دنیارو دو دستی تقدیمم کرد…

با خوشحالی جواب دادم و گوشی رو گذاشتم کنار گوشم:
-الو عسل..

اول صدای خش خشی اومد و بعد صدای عسل با مکث پیچید تو گوشم:
-سلام عزیزم..

 

نفس راحتی کشیدم و با محبت گفتم:
-سلام قربونت برم..خوبی؟..

-خوبم عزیزم..تو چطوری..بهتری؟..

-خوبم..منو دق دادی که..

دوباره مکثی کرد و بعد با تعجب گفت:
-چرا؟..

نفسم رو فوت کردم بیرون و با خیالی اسوده گفتم:
-هرچی زنگ زدم جواب ندادی..نگرانت شدم..فکر کردم…

حرفم رو خوردم که با خنده گفت:
-فکر کردی چی؟..

صدای گوشی زیاد بود و سامیار چون کنارم نشسته بود صدای عسل رو شنید و با بدجنسی بلند گفت:
-فکر کرد بچه ی دو ساله ای باهاش قهر کردی..

عسل مکثی کرد و بعد گفت:
-به اون شوهر قلدرت بگو با من حرف نزنه..

سامیار دوباره اجازه ی حرف زدن به من نداد و بلند گفت:
-چند ساعت زنمو از نگرانی دق دادی..بیا اینجا تا بگم قلدری یعنی چی…

با حرص گفتم:
-سامیار ساکت شو..

لبخنده شیطونی زد و ابروهاش رو انداخت بالا و عسل از اونور خط گفت:
-بهش بگو تو روابط خواهرانه دخالت نکن..یه وقت دیدی زنتو پر کردم زندگیت بهم ریخت…

این حرف سامیار انگار بدجور دلش رو سوزونده بود که هی تکرارش میکرد…

با ناراحتی گفتم:
-عسل تو که سامیارو میشناسی..باور کن..

سامیار نگذاشت ادامه بدم و میون حرفم گفت:
-من زبونم به اعصابم وصله..قاطی کنم نمیفهمم چی میگم..دیگه دوماده خوشتیپ و جذاب داشتن این چیزارم داره..باید تحمل کنی….

 

داشت با روش خودش از دل عسل درمی اورد..

لبخندی زدم و عسل گفت:
-نه کی گفته مجبورم تحملت کنم..دیگه حتی نمی خوام ریختتو ببینم…

خندیدم و سامیار هم چشمکی بهم زد و با لبخنده شیطونی گفت:
-دیگه اش کشک خالته..من میگم خوب فکراتو بکن..زن داداشمونم که بشی دیگه بیچاره میشی…

عسل ساکت شد و فهمیدم از حرف سامیار خجالت کشیده…

با خنده گفتم:
-اذیتش نکن سامیار..

-دارم باهاش همدردی میکنم..سامان رو همینطوری هم نمیشه تحمل کرد دیگه منم بهش اضافه بشم، اوه اوه..بیچاره دختر مردم گناه داره….

عسل اروم و با حرص گفت:
-من اخرش قاتل شوهرت میشم سوگل..

خواستم بحث رو عوض کنم و گفتم:
-چرا جواب گوشیتو نمیدادی..

-گوشی سایلنت بود و یادم رفته بود از کیفم دربیارم..همینطور که رسیدم خونه رفتم حموم..الان می خواستم بهت زنگ بزنم که دیدم توهم چندبار زنگ زدی…..

-مُردم از نگرانی..

-ببخشید اصلا حواسم نبود..

-اشکال نداره..خداروشکر حالت خوبه..

با خنده گفت:
-مگه قرار بود خوب نباشه..مقصر خودم بودم..نباید دخالت میکردم..حال تورو که دیدم یه لحظه دیوونه شدم نتونستم جلوی خودمو بگیرم وگرنه…..

پریدم تو حرفش و با ناراحتی گفتم:
-اینجوری نگو..معلومه که حق داشتی..منم جای تو بودم دخالت میکردم..سامیار وقتی عصبی میشه دیگه متوجه نیست چی میگه، شورشو درمیاره…..

 

سامیار با اخم و تعجب گفت:
-حداقل بذار برم پشت سرم حرف بزن..از اون بچه ی تو شکمت خجالت بکش…

-تو روت میگم..تو باید از بچه ی تو شکمم خجالت بکشی..فکر کردی حال من روی اون تاثیر نداره؟..هرچقدر من حالم بد بشه، دو برابرشو بچت اذیت میشه…..

عسل برای اینکه سامیار صداش رو بشنوه بلند گفت:
-اره عزیزم..بذار اون هرچقدر میخواد عصبی بشه و نعره بزنه..تو توجه نکن وگرنه یه بچه عین خودش به دنیا میاری….

سامیار چپ چپ به من نگاه کرد و درجواب عسل گفت:
-هرجور بشه اشکال نداره، فقط شبیه تو نشه..

جیغ عسل بلند شد:
-سامیار به خدا میام حالتو میگیرم..چی فکر کردی با خودت..من از وقتی فهمیدم سوگل حامله اس ختم برداشتم و دارم دعا و ثنا میکنم که خواهرزاده ام شبیه تو نشه…..

زدم زیر خنده و سامیار با حرص، خیلی جدی رو به من گفت:
-دیگه چی..سوگل اگه شبیه من نشه باید تو همون بیمارستان بذاریش و خودتم کنارش بمونی چون دیگه راهت نمیدم تو خونه….

چشم هام از لحن جدیش گرد شد و هنگ کرده از حرف بی منطقش خیره خیره نگاهش کردم…

عسل اونور خط ترکید از خنده و صدای قهقهه ش بلند شده بود…

مادرجون که تا الان ساکت بود، با این حرف سامیار خنده ش گرفت و گفت:
-تو کِی میخواهی بزرگ بشی اخه..

سامیار دوباره جدی و حق به جانب گفت:
-بچه ی خودمه..اگه شبیه من نشه پس مثل کی بشه..حتما خاله و عموی درب و داغونش…

 

سری به تاسف تکون دادم و گفتم:
-امیدوارم شبیه هرکی میشه، حداقل اخلاقش مثل تو نشه سامیار…

شاکی گفت:
-مگه اخلاق من چشه؟..

جوابش رو ندادم و عسل با خنده گفت:
-تو عمرم همچین حرفی نشنیده بودم سوگل..بمیرم برات خواهر..تو چی میکشی کنار این مرد….

اه تصنعی کشیدم و با لحن غمگین ساختگی گفتم:
-هی خواهر دست رو دلم نذار..

سامیار با خنده لپم رو کشید و گفت:
-اصلا بازیگر خوبی نیستی عزیزم..

عسل با تعجب گفت:
-عزیزم؟..نه بابا؟..از اینجور حرفا هم بلده و رو نمیکنه…

سامیار با بدجنسی گفت:
-من بلدم..خوبشم بلدم..تو برو نگران خودت باش که قراره با اون سامان گند اخلاق یه عمر سر کنی….

-سامیار اذیتش نکن..

-دوست دارم..عروسمه دلم میخواد اذیتش کنم..

خندیدم و عسل گفت:
-تو هم داماد منی..دوست دارم سرتو از تنت جدا کنم…

-میتونی بیا جدا کن..

کلافه از کل کل این دوتا که انگار تمومی نداشت گفتم:
-بسه تورو خدا دیوونم کردی..

سامیار یک دستش رو به حالت تسلیم بالا گرفت و با اون یکی دستش زیپ فرضی دهنش رو کشید، یعنی ساکت میشه….

مادرجون صدام کرد و نگاهش کردم:
-جونم..

-بهش بگو ما هنوز ناهار نخوردیم..سامانم هنوز بیرونه..بفرستیم بره دنبالش؟…

 

سرم رو تکون دادم و تو گوشی گفتم:
-شنیدی عسل؟..

-نه صدا دور بود..چی شد؟..

-مادرجون میگه سامان هنوز نیومده خونه بگیم بیاد دنبالت؟..باهم ناهار بخوریم…

-نه عزیزم این همه راه کجا بیاد..یه روز دیگه میام..

-خب الان بیا دیگه..باهم ناهار میخوریم..من ناراحتم اونجوری گذاشتی رفتی…

با مهربونی گفت:
-ناراحت نباش عزیزم..فردا میام بهت سر میزنم..بنده خدا سامان رو این همه راه نفرستین…

-اون که از خداشه..

-تو دیگه شروع نکن سوگل..

خندیدم و سری تکون دادم:
-باشه..فردا بیایی حتما منتظرتم..

-باشه عزیزم..از مادرجون هم تشکر کن، هم عذرخواهی بابت اتفاقی که افتاد…

-چشم..عسل؟..

-جونم؟..

-از سامیار هم که ناراحت نیستی؟..

مکثی کرد و بعد اروم گفت:
-الان دیگه نه..یکم ناراحت بودم که دیدی مدل خودش رفعش کرد…

لبخندی به سامیار زدم و به عسل گفتم:
-خوشحال شدم..به مامانت سلام برسون..فردا منتظرتم…

-باشه خواهری..فعلا..

بعد از خداحافظی گوشی رو قطع کردم و به مادرجون گفتم:
-گفت دیگه این همه راه سامان رو نفرستین یه روز دیگه میام…

 

سامیار پوزخندی زد و گفت:
-اون که اگه میگفتیم برو دنبال عسل، مثل خر ذوق میکرد و اگه کره مریخم بود یه نفس میدوید تا اونجا….

من خندیدم و مادرجون گفت:
-درمورد داداشت درست حرف بزن..

-نه خدایی خر ذوق نمیشد؟..

مادرجون با حرص صداش کرد و سامیار هم خندید و دیگه چیزی نگفت…

مادرجون از جاش بلند شد و گفت:
-یه زنگ به سامان بزنین ببینین چرا نمیاد..من برم غذارو بکشم…

-صبر کنین منم بیام کمکتون..

-نه مادر بشین کاری ندارم که..

مادرجون رفت تو اشپزخونه و سامیار دستش رو دور گردنم انداخت و من شماره سامان رو گرفتم اما هرچی منتظر شدم جواب نداد….

تماس رو قطع کردم و گفتم:
-امروز چرا هیچکی جواب گوشیشو نمیده..

-ولش کن..میاد بالاخره..

سرم رو تکون دادم و گوشی رو تو دستم چرخوندم که سامیار گفت:
-سوگل..

بی حواس گفتم:
-جونم..

-میگم با عسل درمورد بچه داشتم شوخی میکردم..

-چی رو؟..

-گفتم شبیه من باید بشه..

با تعجب نگاهش کردم:
-چی؟..

بدون اینکه نگاهم کنه با انگشت هاش مشغول بازی با موهام شد و اروم گفت:
-امیدوارم یه دختر بشه شبیه تو..

 

ابروهام پرید بالا و متعجب و خوشحال گفتم:
-واقعا؟..

سرش رو به تایید تکون داد:
-اره..مثل مامانش خوشگل باشه..شاداب و مهربون باشه..همینقدر با محبت و صبور باشه…

دستم رو گذاشتم روی گونه ش و با عشق گفتم:
-مثل باباش مشتی و بامعرفت باشه..

سرش رو کج کرد و کف دستم رو بوسید:
-از این دعاها نکن..یهو اخلاقای بدمو میگیره..زودجوش و همیشه عصبی میشه..اونوقت باید با دوتا سامیار سر و کله بزنی….

خندیدم و تکیه دادم به سینه ش:
-اشکال نداره..من فدای دوتا سامیارم میشم..هم بزرگش، هم کوچیکش…

-خدانکنه..دیدی حالا خودت تنت میخاره..اعتراف کن عاشق همین اخلاقام شدی…

بیشتر لم دادم تو بغلش و دوباره خندیدم:
-اصلا کی گفته من عاشق توام؟..

-اِ..که اینطور..

دستش رو از روی شکمم رد کرد و گذاشت روی پهلوم و یهو شروع کرد به قلقلک دادنم…

صاف سر جام نشستم و غش کردم از خنده:
-وای سامیار نکن..

دستش رو دو دستی گرفتم اما زورم بهش نمیرسید:
-سامیار تورو خدا..

تند تر دستش رو حرکت داد و گفت:
-زود باش..اعتراف کن..

-اخ..باشه باشه..ولم کن میگم..میگم..

دستش از حرکت ایستاد اما همونجا روی پهلوم نگهش داشت و گفت:
-زود..

با شیطنت نگاهش کردم و ابروهام رو انداختم بالا و هیچی نگفتم…

 

انگشت هاش رو خیلی اروم روی پهلوم کشید و گفت:
-مثل اینکه خوشت اومد..

سریع دستش رو گرفتم و با خنده جیغ زدم:
-نه نه..میگم..

حواسم به مادرجون نبود که یهو صدای هراسونش از اشپزخونه اومد:
-باز چی شد؟..سوگل..

چشم هام گرد شد و لبم رو محکم گزیدم و با خجالت لب زدم:
-وای ابروم رفت..

قبل از اینکه مادرجون از اشپزخونه بیاد بیرون سامیار صداش رو بلند کرد و گفت:
-چیزی نیست..دارم اعتراف میگیرم..

مادرجون با ذوق از تو همون اشپرخونه گفت:
-انشالله همیشه همینطوری شاد باشین و بخندین…

لبخندی زدم که سامیار اروم گفت:
-خب..داشتی می گفتی..

-اومم چی می گفتم؟..

با چشم و ابرو به دستش اشاره کرد و گفت:
-می خواهی یاداوری کنم؟..

-نه نه یادم اومد..

مکثی کردم و بعد اروم تر گفتم:
-تو که میدونی..چه اصراری داری دوباره بشنوی..

دستش رو از بغل سرم تو موهام فرو کرد و پیشونیش رو به پیشونیم تکیه داد:
-اگه نگی من چطوری زندگی کنم؟..شنیدن این جمله ها ازت کل روز منو میسازه و شارژم میکنه….

من هم دستم رو روی صورتش گذاشتم و با انگشت شصتم زیر چشمش رو نوازش کردم:
-خودت چرا نمیگی..مطمئن شدن از عشق تو برای منم مثل نفس میمونه…

-دارم روی خودم کار میکنم تا یاد بگیرم..یعنی نسبت به قبلا اصلا بهتر نشدم؟…

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان دختر شیطان/پارت بیست

  +رفتیم آزمایشگاه که ازمایش بگیرم بعدا جواب و نشون فاطمه و مامان ندم یه …

42 دیدگاه

  1. نویسنده نوشته، سایت رمان و نمیذاره،

  2. یعنی حتی نمیتونید بگید کی پارت میزارید که ما روزی ده دفعه نیایم چک کنیم؟ما باید سه هفته واسه یه پارت صبر کنیم در صورتی که تو سه هفته چندین پارت میشه نوشت ولی شما حتی یه پارتم نمیزارید

  3. سه هفته برا تاخیر بس نیس؟؟!
    بزارید پااااارتو دیگ:/

  4. سلام اخه این چه وضعیه من هرروزمیام میبینم پارت جدیدی نیست دیگه خسته شدم یه جواب درست حسابی بدیدکه میخوایدرمان روادامه بدیدیامیخوایدهمینطورماروسرکاربزارید

  5. یه زمانی سه روز یکبار میزاشتین . بعد شد هفته ای یه بار،حالا شده دو هفته؟؟ واقعا چرا اینجوری پارگ گذاری میکنید.

  6. پارت جدید کو پس چرا کسی جوابگو نیست اگه نویسنده پارت نمیده باشه ولی چرا شما جواب نمیدید مگه وظیفه شما در قبال سایتتون چیه

  7. ملیسا ایزانلو

    یعنی ما را دیوانه فرض کردن با این پارت گذاری شون 😡😡😡😡😡😡😡😡 و یک جوری هستند که جواب نمیدن ای خدا😡😡😡😡😡😭😭😭😭😭😭😓😓😓😓😓😐😐😐😐😤😤😤😤😤😤

  8. وای ترو خدا بزارید دیگه حداقل بگید مشکل از نویسندس که نمینویسه یا خودتون نمیزازید … تورو خدا خیلی وقته منتظریم 🥺🥺🥺

    • والا اینجوریم باشه باز باید اطلاع بدن دیه که ما خودمونو معطل نکنیم .من یه خاصیت بدی دارم تا یه رمان و تموم نکنم نمی تونم اون یکی رو شروع کنم. رسیدگی کنین لطفااااااااااا.. ما موندیم لنگ در هوا….نویسنده ی عزیز قصدش چیه؟ واقعا نمیدونم

  9. دوهفتس پارت نزاشتین؟ یعنی چی اخه ؟ چرا به خواسته ی مخاطباتون اهمیت نمیدید ؟ خسته شدیم بابا

    • ملیسا ایزانلو

      به خدا راست میگه رمان های خیلی زیادی هم وجود داره برای خواندن با ژانر های مختلف و… ولی اینکه دلیل نمیشه چون رمانتون طرفدار داره نگذارید وما حرص بخوریم. 😡😡😡😡😭😭😭😭😭

  10. برای چی پاسخگو نیستید؟
    قبلا حداقل هفته‌ای یه پارت میزاشتین الان دوهفته یه بارم نمیزازین چه وضعیه اخه

    • ملیسا ایزانلو

      راست میگه. به جای اینکه رمان هاتون رو بیشتر کنید پارت گذاری را درست انجام بدید

  11. ملیسا ایزانلو

    ای خداااااااااااااااااااااااااا یک پارت حداقل. شما باید برای هر هفته که دیر میکنید یا نمی‌گذارید باید یک پارت حداقل بدهید. اکه بجای اینکه رمان هاتون رو بیشتر کنین زمان پارت گذاری کمتر بشه عالی میشه😓😡😐😤🤒

  12. Ey babaaaaaaa
    Khaste shodim dge y parte dge chera enqd lftesh midin
    😒😠

  13. الان نزدیک سه هفته س پارت نزاشتید،انقد دیر پارت میزارید ک من دیگه شوقی واسه خوندن این رمان ندارم

  14. چرا پارت جدید نمیزارید؟

  15. سلام خسته نباشید چرا انقدر دیر پارت میزارید خواهشا زود به زود پارت بزارید البته طولانی هم که باشه دیگه نور علی نوره.

  16. پارت گذاریتون واقعن……..

  17. یه پارت گذاشتن انقد سخته ک ۲ هفته طولش میدین؟

  18. ملیسا ایزانلو

    ما پارت جدید میخوایم😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡 هر روز باید با ذوق و شوق بیام وببینم هیچی به هیچی و در ضمن این اصلا خنده دار نیست 😡😡😡😡😡😡😡😡

  19. پارت جدید رو بزارید،۱۰ روز شد

  20. سلااااام
    ممنون رمان خوبیع ولی الان مثلا توی سه چهار تا پارت قبل مربوط به یه غذیع میشع منظورم اینه که شما که انقدر دیر به دیر پارت میذارین حداقل طولانی باشع و جذاب هر پارتش……..ن مثل سه چهار تا پارت اخیر که فقط کلش به دعوای سامیار و سوگل و عسل بود……..ولی در کل رمان جذابیه اگه انقدر یه چیز رو کشش ندین و زود به زود پارت بذارین:/

  21. تو رو جان مادرت پارت زود بزار🙏🙏😭😭😭😭

  22. خیلی دیر پارت میزارید،زود بزارید لطفا

  23. سلام خسته نباشید میشه بگید چه موقع پارت های جدید رو میزارید ممنون میشم اطلاع بدید.

  24. ینی چی؟عرضه نداری از اول شروع نکن یه رمان رو،ماهی یه دونه پارت میذاری، کسی که مجبورت نکرده

  25. لطفا پارت جدید رو بزارید،یه هفته شده،چرا انقد دیر پارت میزارید؟

  26. لطفا بگید کی پارت بعدیو میزارید؟
    و چند پارت مونده؟

  27. ترو خدا بگید کی میزارید . کار ما شده هر روز با شوق بیایم ببینیم گذاشتید یا نه ؟ ولی نزاشتید حداقل بگید کی میزارید .. ممنون❤❤

  28. لطفا هرچی زودتر پارت جدید رو بزارید،مزه ی داستان داره میپره و من واقعا داره داستان یادم میره،اگه شبی یه پارت بزارید خیلی خیلی عالی میشه و زودتر رمان تموم میشه،اینجوری مزه ی رمان هم نمیپره

  29. بابت پارت جدیدم ممنون ….عالی بودش

    • ملیسا ایزانلو

      س لطفا پارت جدید رو بگذارید و واقعا رمان قشنگی هستش ولی پارت گذاری مشکل داره و چقدر از رمان باقی مانده است ممنون

  30. میشه حداقل حدودی بگید چند پارت دیگه مونده؟ من همش نگرانم یه اتفاقی بیوفتهههه

  31. ملیسا ایزانلو

    سلام ببخشید ولی پارت جدید رو کی می‌گذارید الان دیگه تابستون است لطفا زودتر پارت گذاری کنید.

    • ملیسا ایزانلو

      س تورو خدا پارت جدید رو بگذارید چقد. طول میکشه 😓😓😓😡😡😡

  32. پارت بعدی کیه؟

  33. سلام .. میشه بگید پارت بعدی و کی میزارید که مثل دفعه قبلی نشه .. ممنون🙏🙏

  34. ملیسا ایزانلو

    س پارت باحالی بود و امیدوارم همین جوری باشه

  35. ملیسا ایزانلو

    سلام خدا را شکر که پارت رو گذاشتین محشره فقط امیدوارم دوهفته طول نکشه. 😓😓😂😂😄😄وپارت عالی بود👍👍👍

  36. سلام ………خیلی ممنون آقای آقا پور برای پارت گذاریتون اگر چه طول کشید 😊🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *