خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت صدو سه

رمان گرداب/پارت صدو سه

 

از جا بلند شد و من هم سریع بلند شدم و بازوش رو گرفتم و گفتم:
-نه عسل ولش کن نمیخواد..تورو خدا..

روبروم ایستاد و صورتم رو توی دست هاش قاب گرفت و با اخم و تردید گفت:
-چرا..مشکلی هست؟..

-نه اخه من خودم میدونم..کجا بری دو ساعت واسه یه بیبی چک خریدن…

نفس عمیقی کشید و دست هاش رو از دور صورتم برداشت و یه قدم رفت عقب:
-تو نمی خواهی مطمئن بشی..واسه چی؟..

-نه من فقط..

حرفم رو خوردم چون واقعا همینطور بود و جوابی نداشتم بهش بدم…

مجبورم کرد روی کاناپه بشینم و درحالی که داشت مانتو و شالش رو میپوشید گفت:
-من میرم یه بیبی چک میگیرم..تست میکنیم بعد وقتی مطمئن شدیم میشینیم حرف میزنیم..خوبه؟…

میدونستم هرچقدر هم مخالفت کنم اون باز هم کار خودش رو میکنه، پس سرم رو به تایید تکون دادم و گفتم:
-باشه زود بیا..

کیفش رو برداشت و داشت میرفت سمت در که صداش کردم و گفتم:
-عسل کلید ببر..من یه وقت خواب میرم دوباره پشت در میمونی…

برگشت چند لحظه نگاهم کرد و بعد با خنده گفت:
-بخدا به هرچی هم شک کنم اما این خوابت منو مطمئن میکنه که یه خبری هست..چه خبره دختر تا الان خواب بودیا….

روی کاناپه دراز کشیدم و با حرص گفتم:
-چمیدونم..مرگِ خواب گرفتم انگار..این چه وضعیه دیگه…

 

عسل دسته کلید من رو برداشت و با خنده از خونه رفت بیرون…

من هم سرم رو روی کوسن مبل جابجا کردم تا راحت باشم و چشم هام رو بستم…

هنوز چند دقیقه هم نگذشته بود که انگار بیهوش شدم..

انقدر عمیق خوابم میبرد که حتی سر و صدا هم نمی تونست بیدارم بکنه…

نمی دونم چقدر خوابیده بودم و وقتی بیدار شدم که عسل داشت با صدای بلند صدام می کرد و محکم تکونم میداد….

خوابالود نگاهش کردم و با صدای گرفته گفتم:
-بیدار شدم..چه خبرته…

چشم هاش رو بست و نفسش رو محکم فوت کرد بیرون:
-این دومین دفعه اس که امروز منو ترسوندی..فکر کردم تو خواب بلایی سرت اومده..چرا بیدار نمیشی میدونی از کی دارم صدات میکنم؟….

تازه انگار عقلم اومد سر جاش و حواسم جمع شد..

از جا پریدم و روی کاناپه نشستم و به عسل نگاه کردم که روبروم لبه ی میز نشسته بود…

با ترس سرم رو تکون دادم و گفتم:
-گرفتی؟..

-سکته کن پس بیوفت..اره گرفتم..مگه بمب گرفتم که اینقدر میترسی…

-تو منو درک نمیکنی..

-نه بابا..بگو شاید درکت کردم..مگه حامله شدن و بچه دار شدنِ یه زن و شوهر، چه چیز عجیب و ترسناکی داره که تو حتی از مطمئن شدنشم وحشت داری؟…..

سرم رو گرفتم بین دست هام و چشم هام رو محکم بستم:
-کدوم زن و دختریه که از مادر شدن فراری باشه یا نخواد یا بترسه..منم مثل بقیه..الان یکی از بزرگ ترین ارزوهام تو دستامه..مگه میشه نخوام….

-پس چته؟..

سرم رو بلند کردم و دست هام رو روی لب هام گذاشتم و اروم گفتم:
-تو مگه سامیارو نمیشناسی..میدونی اگه بفهمه چی میشه؟…

-چی میشه؟..

کلافه از جا پریدم و با حرص نگاهش کردم:
-مسخره بازی درنیار عسل..سامیار اگه بفهمه دوباره داستان درست میکنه…

اون هم بلند شد و جعبه ی کوچک تو دستش رو داد بهم و گفت:
-اول برو تست کن بعد حرف میزنیم..

سرم رو تکون دادم و با ترس رفتم سمت سرویس بهداشتی و عسل هم داشت دنبالم می اومد…

در دستشویی رو باز کردم و نگاهی به عسل کردم که متوجه ترس و استرسم شد…

دستش رو روی بازوم کشید و مهربون گفت:
-نترس عزیزم..این یکی از حساس ترین و مهم ترین لحظه های زندگی یه زنِ..به هیچی جز این لحظه فکر نکن..هیچی….

سرم رو تکون دادم و رفتم داخل و در رو پشت سرم بستم…

دستور عملش رو از روی جعبه خوندم و هرکاری که گفته بود انجام دادم و چون باید چند دقیقه صبر می کردم، در رو باز کردم و کنار عسل ایستادم…..

نگاهی به صورت رنگ پریده ام کرد و گفت:
-انجام دادی؟..

سرم رو به تایید تکون دادم و دست های لرزونم رو جلو بردم و نشونش دادم…

نگاه دوتامون خیره بود به تستی که تو دست های من می لرزید…

چند دقیقه گذشت و کم کم خط قرمز داشت شروع به حرکت می کرد که من با ترس چشم هام رو بستم و نگاه ازش گرفتم….

داشتم تند تند زیر لب دعا می خوندم..حتی نمی دونستم برای اینکه تست مثبت باشه دعا میخونم یا برای اینکه منفی باشه….

 

برعکس زن های دیگه تو این لحظه من پر از تناقص و حس های مختلف بودم…

حتی نمی دونستم الان باید خوشحال باشم یا ناراحت..

تو دلم با غصه و ناراحتی نالیدم:
-خدایا خواهش میکنم هرچی به صلاحِ همون بشه..التماست میکنم دوباره همه چی خراب نشه..خواهش میکنم به سامیار….

با صدای جیغ عسل نفس تو سینه ام حبس شد و خشکم زد…

جرات باز کردن چشم هام رو نداشتم و وقتی تو بغل عسل که همچنان داشت جیغ و داد میکرد فرو رفتم، تازه تونستم نفس بکشم….

با استرس چشم هام رو باز کردم و تست تو دستم رو اوردم بالا…

چشم های گرد شده ام خیره موند به دوتا خط قرمزی که داشت نشون میداد…

انقدر گیج بودم که حتی یادم نمیومد دوتا خط معنیش چی بود..با اینکه خونده بودم…

از عسل فاصله گرفتم و وقتی شروع به حرف زدن کردم دیدم چقدر لب و دهنم خشک شده و به زور صدام درمیاد:
-ع..عسل..دو..دوتا..خط..یعنی..یعنی چی؟..

با ذوق شروع کرد به فشردن من و با جیغ و خنده ای بلند گفت:
-یعنی حامله ای خرِ..

تمام بدنم شل شد و نالیدم:
-وای خدا..

زیر زانوم خالی شد و داشتم می افتادم که عسل زیر بغلم رو گرفت اما باز هم نتونست سرپا نگهم داره و دوتایی اروم همونجا نشستیم…..

چشم هام از اشک می سوخت و گلوم درد گرفته بود و دلم زیر و رو میشد…

 

با بیچارگی به عسل نگاه کردم و لب زدم:
-بدبخت شدم..

-این چه حرفیه میزنی..ناشکری نکن..میدونی چندین میلیون نفر شاید منتظر همچین لحظه ای هستن؟..میدونی چقدر زن منتظرن تا این لحظه رو تجربه کنن؟..پاشو خودتو جمع کن این چه وضعیه…..

سرم رو به چپ و راست تکون دادم و با گریه گفتم:
-سامیار منو میکشه..

چشم غره ای رفت و با تشر گفت:
-غلط میکنه..اول خودشو بازخواست کنه، مگه تو مرغی..پاشو ببینم..پاشو اینجا نشین زمین سرده سرما میخوری….

دستش رو گرفتم و با کمکش از جا بلند شدم و رفتم روی مبل نشستم…

سرم رو تو دست هام گرفتم و بغضم دوباره ترکید و بلندتر زدم زیر گریه…

دست هام رو گرفتم جلوی صورتم و زار زدم..

عسل که انگار ترسیده بود با وحشت جلوم روی زمین نشست و گفت:
-چی شد..سوگل عزیزم اروم باش..

-بدبخت شدم..خوشی به من نیومده..سامیار روزگار منو سیاه میکنه…

-چی میگی اخه..چرا چرت و پرت میگی..هنوز هیچی نشده عزا گرفتی؟..چرا سامیار باید ناراحت بشه..اصلا شاید خودش خواسته و خوشحالم بشه….

با گریه خودم رو تکون دادم و زار زدم:
-نه نه..من میدونم..یه بار مادرجون درمورد بچه دار شدن بهش گفت، یه جوری جواب داد که من همون لحظه فهمیدم به این راحتیا به این ارزوم دست پیدا نمیکنم..الانم اگه بفهمه…..

-چیکار میکنه..میکشتت؟..یا مجبورت میکنه بچه رو سقط کنی؟…

چشم هام گرد شد و گریه ام بند اومد..با وحشت نگاهش کردم و با تته پته گفتم:
-س..سق..سقط؟..

آرشیو پایانی:

 

 

کم کم یاد خواهی گرفت عشق تکیه کردن نیست ، و رفاقت هم معنی اطمینانِ خاطر نیست و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند …
کم کم یاد می‌گیری که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری ! باید باغِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد …
کم کم یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی که محکم باشی پای هر خداحافظی ، یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی …

👤 خورخه لوییس بورخس

 

عکس‌های قشنگ دلیل بر زیبایی تو نیست ، ساختِ دستِ عکاس است. درونت را زیبا کن که مدیون هیچ عکاسی نباشی …

👤 خسرو شکیبایی

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان انتقام ناتمام پارت هفت

-کاری نداری؟ -نه عزیزم . -باشه . رفتم پیش عمو نشستم. من رو که دید، …

5 دیدگاه

  1. سلام.ببخشید پارت جدید رو کی میزارین؟

  2. میشه رمان غریبه ای به چشم آشنا رو بزارین
    خیلی دنبال این رمان میگردم
    ممنون میشم…

  3. مرسی
    میشه زودتر پارت بزارین؟؟
    پنج روز خیلی زیاده…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *