خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت صدو دو

رمان گرداب/پارت صدو دو

 

نمیدونم چقدر گذشته بود که صدای ایفون و الارم گوشیم رو میشنیدم اما نمی تونستم بیدار بشم و جواب بدم….

کمی که گذشت صداها قطع شد و خیالم راحت شدم اما چند ثانیه بعد دوباره صدای هردوتا بلند شد…

صورتم رو تو بالش زیر سرم فرو کردم که صداهارو کمتر بشنوم اما یهو یاد عسل افتادم…

تو جام نیمخیز شدم و گوشیم رو از روی میز برداشتم و دیدم خودشه…

سریع و خوابالو جواب دادم:
-الو عسل…

صدای عصبانی و بلندش شوکه ام کرد:
-زهرمار و عسل..کوفت و عسل..مُردم اینجا از ترس..چرا این کوفتیارو جواب نمیدی..نیم ساعت دارم ایفونو میزنم و گوشیتو میگیرم..داشتم شوهرتو میکشیدم اینجا..بیا باز کن خبرت…..

گوشی رو قطع کردم و بلند شدم و رفتم همونطور متعجب و شوکه، شاسی ایفون رو زدم و دستی به صورتم کشیدم…

در خونه رو هم باز کردم که کمی بعد در اسانسور باز شد و عسل درحالی که داشت با گوشی حرف میزد اومد بیرون….

چشمش که به من افتاد چشم غره ای رفت و درجواب کسی که پشت گوشی بود گفت:
-اره خواب بود..الان کنارمه میخواهی حرف بزنی؟..

سرش رو تکون داد و دوباره گفت:
-باشه گوشی رو میدم بهش..خداحافظ..

گوشی رو داد دست من و تنه ای بهم زد و از کنارم رد شد و رفت داخل خونه که گفتم:
-کیه؟..

جواب نداد و شروع کرد به دراوردن شال و مانتوش…

سری به تاسف تکون دادم و درحالی که در خونه رو میبستم گوشی رو کنار گوشم قرار دادم:
-الو…

صدای گرم سامیار پیچید تو گوشم:
-سوگل؟..

لبخند نشست روی لب هام و سامیار هم نفسش رو محکم فوت کرد…

چشم غره ای به عسل رفتم و گفتم:
-جانم..

-کجایی تو..فکر کردم اتفاقی واست افتاده..خوبی؟..

نشستم روی مبل و سرم رو تکون دادم:
-اره عزیزم..دیدی که دیشب نتونستم بخوابم، واسه همین خوابم برده بود…

لبخنده شیطونی خیلی سریع روی لب های عسل نشست که دوباره چشم غره رفتم بهش و نگاهم رو ازش گرفتم….

سامیار پوفی کرد و با صدای ارومی گفت:
-داشتم می اومدم خونه…

ابروهام پرید بالا و متعجب گفتم:
-چرا؟..

-فکر کردم اتفاقی واست افتاده..صبحم که یه جوری بودی..دیگه…

حرفش رو خورد که لبخندی زدم و خودم ادامه ش دادم:
-دیگه ترسیدی یه چیزیم شده باشه؟..

یهو صداش از اون حالت اروم و نگران دراومد و با لحن تخس و لجبازی گفت:
-اره دقیقا همینطوره..دفعه ی اخرت بود جواب گوشیتو ندادی و منو نگران کردی سوگل..فهمیدی؟..دفعه ی اخرت بود….

خندیدم و سرم رو تکون دادم:
-باشه..قول میده دفعه ی اخرش باشه…

دوباره صداش اروم و زمزمه وار شد:
-افرین دخترِ حرف گوش کن من..

خندیدم و گفتم:
-برو به کارات برس عزیزم..با من کاری نداری؟..

مشخص بود خیلی نگران شده که دوباره گفت:
-نه مواظب خودت باش..کاری داشتی زنگ بزن گوشیم روشنه و سایلنتش هم نمیکنم…

 

“چشم” گفتم و بعد از خداحافظی باهاش گوشی رو قطع کردم…

نگاهم به عسل افتاد که هنوز اون لبخند شیطون روی لب هاش بود و داشت نگاهم میکرد…

چپ چپ نگاهش کردم و با حرص گفتم:
-ببند نیشتو..منحرفِ بدبخت..

-به من چه..تو یه جوری گفتی ادم شک میکنه..

-تورو خدا ساکت شو حالم خوب نیست..یه امروزو مسخره بازی درنیار…

اخم هاش رفت تو هم و خودش رو کشید سر مبل و گفت:
-چی شده..تا برسم اینجا از کنجکاوی مردم..بعدم که درو باز نکردی از ترس داشتم سکته می کردم…

-باید سریع زنگ میزدی به اون بیچاره و نگرانش می کردی؟…

-خب ترسیدم سوگل..چرا اینقدر عصبانی هستی امروز..چرا اینقدر حرص داری..بگو چی شده عزیزم؟….

اب دهنم رو قورت دادم و دست های تو هم پیچیده ام رو گذاشتم سر زانوهام و کمی خم شدم جلو….

سرم رو چپ و راست تکون دادم و با نگرانی نگاهش کردم:
-می ترسم عسل..

اخم هاش بیشتر تو هم رفت و از روی مبل تکی بلند شد و اومد کنارم نشست و دستش رو گذاشت روی شونه ام و با نگرانی گفت:
-از چی..اتفاقی افتاده؟..

-فکر میکنم افتاده باشه…

گنگ نگاهم کرد و سر تکون داد:
-چی؟..

بی قرار به اطرافم نگاه کردم و دست هام رو روی صورتم کشیدم و یهو از جام بلند شدم…

روبروش ایستادم و با ترس و دلهره و نگرانی گفتم:
-من..فکر کنم..حامله ام…

 

انگار که متوجه نشده باشه چی میگم با تعجب نگاهم کرد و گفت:
-چی؟..

-من..حامله..

داشت از بهت و گیجی درمیومد و کم کم چشم هاش گرد شد و لبخند اروم اروم نشست روی لب هاش و از جا پرید…

اومد طرفم و محکم گرفتم تو بغلش و با خوشحالی گفت:
-وای جدی میگی..مطمئنی؟..یعنی ازمایشی تستی چیزی دادی؟..وای خدا خیلی خوشحالم…

بپر بپر میکرد و هی من رو می بوسید یا تو بغلش میچلوندم…

به سختی خودم رو ازش جدا کردم که مثل کوالا چسبیده بود بهم و بی حال گفتم:
-عسل میشه اروم بگیری..من حالم خوب نیست..

چشم هاش دوباره گرد شد و سریع ازم فاصله گرفت و دست هاش رو کوبید بهم:
-وای ببخشید حواسم نبود خیلی هیجان زده شدم..بیا بشین ببینم…

دستم رو گرفت و مجبورم کرد کنارش بشین و بعد دوتا دست هام رو توی دست هاش گرفت و گفت:
-چرا خوب نیستی..حالت تهوعی دردی چیزی داری؟..راستی از کجا فهمیدی؟…

-حالت تهوع دارم..هرصبح با تهوع بیدار میشم و نیم ساعت بالا میارم..دو هفته اس عقب انداختم..ازمایش ندادم اما مطمئنم….

-خب پس بیا بریم یه ازمایش بده الان..اینجوری دیگه مطمئن میشیم…

سرم رو کلافه تکون دادم:
-نیاز نیست خودم مطمئنم..حالم خوب نیست نمی تونم بیام بیرون عسل…

-اره راست میگی با این حالت کجا بیایی..من میرم از داروخونه یه بیبی چک میگیرم و میام..تست میکنی و خیالمون راحت میشه….

آرشیو پایانی:

 

سیاست‌ مدارها به جنگ نمی‌روند ؛
تعدادشان کم است ، و طول عمرهایِ بلندی دارند !
و سرباز‌ها ، سرباز‌ها داستان‌های کوتاهِ غم‌انگیزند …

 

ريشه سالم ماندن از لغزش‌ها ، انديشيدن پيش از عمل كردن است و سنجيدن پيش از سخن گفتن

👤 امام على(ع)

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان دختر شیطان/پارت شانزده

  _چه کمکی میخوای بکنی؟چیکار میخوای بکنی که بتونم بشم مانلی قبل؟! +هرکاری بخوای انجام …

3 دیدگاه

  1. ممنون منتظر پارت بعدى هستيم 😘

    • پارت بعدی فردا دوستان علت پارت گذاری نکردنمون ایراد سیستمی هست ولی حتما تا فردا شب درست میشه و پارت گذاری میکنیم

  2. سلام خسته نباشید پرسیدید که کل رمان چند پارته حدودا؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *